سعيد آوا
زوال
دردا دردا
که سيل بوده است خون
دشتِ تاريخ را .
فريادا فريادا
از اين پتياره رسوای بي مايه
اين ناخن خشکِ بي ريشه
اين دندان گرد بي بُن و پايه
اين حريص خون تشنه
اين بَربَرخوی دوپا .
دادا دادا
زهدان پاکِ بارور کهکشان !
گر که اين «انسان» را
دگر اميد شکفتني نيست هيچ
يا که اين دوپای بي نام را
دگر خيال گذر از مغاکِ قهقرا نيست
و يا که من را
دگر يارای اندک ترين تغييرهم نيست ،
حاشا حاشا
مرا به گلٌهً چارپايان باز گردان .
سعيد آوا..شهريور 1393



یک پاسخ به “زوال”
قطعه زيبايي است :
«حاشا حاشا
مرا به گلٌهً چارپایان باز گردان .»
لایکلایک