محمد حسیبی

دهم آبان 1393

تارنمای «چه بایدکرد» از صبح روز چهارشنبه 30 مهرماه جاری یا 22 اکتبر 2014 میلادی تعطیل شد. در میان علاقمندان بازدید از این تارنما دو تن از دوستان مبارز یکی از واشینگتن دی سی و دیگری از جمهوری آذربایجان طی چند روز گذشته دلیل تعطیلی این تارنما را جویا شدند. با دوست ساکن واشینگتن که تلفنی علت را جویا شدند در اطراف دلایل تعطیلی «چه بایدکرد» به نحوی بسیار مختصر صحبت شد. نگارنده از انتشار نام و نشان ایشان به خواسته خودشان معذور است. اما در مورد دوست ساکن جمهوری آذربایجان بهتر است عین متن چند پیامی که بین ما ردّ و بدل شد با حذف بعضی از القاب که در فرهنگ و زبان ما معمول است و بجای آنها چند نقطه گذاشته شده است در زیر درج شود:

———– حسیبی محترم!

در صورت امکان و علاقه مندی، لطفا علت یا علل تعطیلی «چه باید کرد؟» را شرح بدهید.

ارادتمند شما، شیری

********************************

دوست محترم و ——– سلام،

تعطیل شدن تارنمای چه بایدکرد دارای یک یا چند دلیل ویژه نیست. در واقع بهتر است آن را «پروسه» تعطیل سایت چه بایدکرد بنامم. شرح دادن دقیق و همه جانبه این «پروسه» آنچنان که به مرور ایام با تار و پود فکر و ذهنم تنیده ممکن نیست. با اینهمه گرچه شما دومین و شاید آخرین دوستی باشید که این سوآل را از من کرده اید تلاش خواهم کرد جواب را طی مقاله ای تقدیم حضورتان بکنم. اولین دوستی که چنین سوآلی را از من نمود دوستی است که قریب 82 سال سن دارد. او به من تلفن زد و من به بخشی از جواب در این تلفن با او اشاره نمودم.

در مقاله ای که به حرمت و ارزش وجود —-ت خواهم نوشت علاقه مندم به این ای میل شما و سوآلی که کرده اید اشاره بکنم. آیا اجازه دارم نام شما را بنویسم یا نه؟ و آیا می توانم به کشوری که در آن اقامت دارید اشاره بکنم یانه؟ به خاطر ندارم که در کدام کشور زندگی می کنید لطفا نام این کشور را متذکر شوید.

********************************

با نهایت ادب و احترام به حضور شما ————-

بنده به حکم وظیفه وجدانی، بخاطر خاموشی هر ستاره درخشانی در آسمان اطلاعرسانی و روشنگری فارسی زبان عذاب می کشم. بخصوص، شما و «چه باید کرد» که به سنن تاریخی مبارزه و مقاومت مردم ایران پای بند بودید و همواره نقش پر رنگی در این عرصه بر عهده داشت.

هیچگاه نمی توانم فراموش کنیم که بر خلاف سکوت قبرستانی همه باصطلاح احزاب و سازمانها و شخصیتهای معلوم الحال در قبال برگزاری جلسه سالانه باشگاه بیلدربرگ در کپنهاگ، تنها شما و «چه باید کرد» بودید که فریاد برآوردید و بنده نیز با الهام از آن بیانیه کوبنده شما، چند مقاله ترجمه کردم و نوشتم و طی همه آنها مراتب قدردانی خود را از شما و «چه باید کرد» اعلام کردم. تعطیلی «چه باید کرد» غم انگیز است و جای خالی آن را همواره احساس خواهم کرد.

———– همانطور که قبلا چند بار نوشتم و در گفتگوی تلفنی هم عرض کردم، شما اختیار سرم را دارید. یعنی، حرف ما تمام.

اسم بنده، ابراهیم شیری است و مقالات را با «ا. م. شیری» امضاء می کنم.

مقیم جمهوری آذربایجان هستم.

برایتان تندرستی و پیروزی در مبارزه آرزو می کنم.

ارادتمند، شیری


Mon, 27 Oct 2014 10:30:54 -0500 «Mike Hassibi» info@chebayadkard.com>:

آقای ابراهیم شیری که مقاله ها و ترجمه هایشان با نام «ا.م. شیری» هم به دست بسیاری از مبارزان می رسد دارای بلاگی با آدرس http://eb1384.wordpress.com هستند که علاقمندان می توانند در آنجا به مطالعه آثار ارزشمندشان بپردازند. نگارنده این سطور همین امروز به تارنمای ایشان مراجعه کردم و وقتیکه مقاله ایشان درمورد جریان غیر انسانی اسیدپاشی با لینک زیر را خواندم مقاله نیمه تمام خود را در همین موردی که ایشان به درستی و بهتر از اینجانب آن را مطرح کرده اند رها کرده و به نوشتن گزارشی که پیش روی شماست در رابطه با تعطیلی سایت «چه بایدکرد» پرداختم: اينجا را كليك كنيد

دلیل تعطیلی تارنمای «چه بایدکرد» را نمی توانم بدون اشاراتی به خاطرات گذشته که سالها بعد به ایجاد این تارنما انجامید بیان نمایم. پیشاپیش از طولانی شدن مطلبی که شاید انتظار می رفت بیش از حد اکثر چند صفحه نباشد پوزش می طلبم.

زمانیکه تظاهرات حق طلبانه مردم ایران برای سرنگونی شاه نوکر صفت و دست نشانده امپریالیزم (محمدرضا شاه) که سلطنت طلبان آن را به تازگی شورش مردم نمک نشناس ایران قلمداد می کنند آغاز شد، تاب و توان دور ماندن یا بهتر بگویم عدم حضور در تظاهرات هموطنان و خیزش آنها برای سرنگونی نظام ستمشاهی را نداشتم. به این دلیل دو بار قبل از سرنگونی آن نظام به ایران بازگشتم. آخرین باری که پس از توقف یکماهه، ایران را به سوی امریکا ترک کردم فردای همان روز عید فطری بود که مردم سر ساعت 12 ظهر در برابر سینما ایفل در خیابان پهلوی سابق به نماز فطر ایستادند. من نیز از صبح آن روز قدم به قدم همراه با انبوه مردم پیش می رفتم. وقتیکه به روبروی در اصلی ورودی دانشگاه تهران رسیدیم آخوند معروف «شیخ هادی غفاری» به بالای سردر ورودی دانشگاه صعود نمود و پس از نطق و خطابه و صلوات و زنده باد خمینی و غیره ناگاه فریاد بر آورد «مرگ بر شاه». این اولین بار بود که چنین شعاری داده می شد. پلیس شاه هم برخلاف معمول عکس العملی نشان نداد.

از آن پس روند انقلاب سرعت گرفت. من در لوس آنجلس گوش و چشم برای دریافت خبرهای ایران به رادیو و تلویزیون ها و روزنامه های امریکائی دوخته بودم. آقای تد کاپل Ted Koppel هر شب در تلویزیون اِ بی سی ABC برنامه ی ویژه ای با عنوان نایت لاین (Nightline) داشت که مرا هرشب پای تلویزیون میخکوب می کرد.

اوضاع به همین منوال می گذشت تا اینکه خمینی با سلام و صلوات وارد ایران شد. او که حالا جای پای خود را محکم تر از همیشه می دید مکر و حیله و دروغ ها و زیر پا نهادن قول و قرارهائی که تا قبل از ورود به ایران زیر درخت سیب با مردم ایران گذاشته بود آغاز نمود. دروغهای خمینی او را در ذهن بسیاری از ایرانیان منجمله من از عرش به فرش آورد. تو گوئی کلاهی که او بر سر سی و پنج میلیون مردم ایران نهاده یکجا بر سر من رفته. قرار و آرام نداشتم. باید کاری می کردم، اما نمی دانستم چه کار، چه موقع و چگونه؟. . . سرگردان بودم، تا اینکه کار به همه پرسی معروفِ یعنی » جمهوری اسلامی آری یانه؟» در روزهای دهم و یازدهم فروردین 1358 انجامید. نزدیک ترین مرکز رأی گیری به من دانشگاه معروف یو اس سی USC در جنوب لوس آنجلس بود. بدانجا رفتم. روی تکه کاغذ یا فرمی که بر بالای آن نوشته بود: «جمهوری اسلامی» و در زیر آن دو مربع کوچک یکی برای «آری» و دیگری برای «نه» درج شده بود خط ضربدر بزرگی کشیده و بدون اندیشه و تصمیمی از پیش بی اختیار بر آن نوشتم:

«جمهوری دموکراتیک خلق ایران»

و به صندوق انداختم. بیش از آن در آنجا توقف نکرده به دفتر کارم بازگشتم. در طول راه با خود گفتم خوب است یک حزب با همین نام ایجاد کنم. در آن روزگاران تعداد ایرانیان مقیم امریکا چندان نبود، ولی ایرانیان فراری از انقلاب که از طیف های مختلف چپ چپ تا راست راست بودند یک به یک از راه می رسیدند. با چند تنی از آنان تماس گرفتم که اغلب از طرفداران نظام پیشین بودند. آنها هویت سیاسی خود و اینکه در ایران دارای چه مشاغلی بودند آشکار نمی ساختند. اصولا، سلطنت طلب ها به پرروئی و وقاحت کنونی نبودند. من نیز تصور می کردم وقتیکه شاه «صدای انقلاب مردم را شنیده بود» پیروان او هم بی شک «صدای انقلاب مردم را شنیده» و از آنچه پیش آمده بود متنبه شده اند. بنابراین برای ایجاد حزب با هر ایرانی که با او روبرو می شدم طرح ایجاد حزب را مطرح می کردم. برایم مهم نبود که او در گذشته چه کاره بوده است از کدام طیف سیاسی می آید.

طولی نکشید که «حزب جمهوری دموکراتیک خلق ایران» آغاز به کار کرد. دفتر حزب در طبقه 21 ساختمان عظیم سنچوری پلازا (Century Plaza) در لوس آنجلس بود که با پول خود اجاره کرده بودم. تمام وسایل از قبیل میز و مبل و صندلی و غیره را نیز بلافاصله با هزینه شخصی تهیه کردم. اعضای سلطنت طلب حزب که سال ها بعد معلوم شد همه یک سره از دزدان و چپاولگران آریامهری بودند یک دلار هم بابت این هزینه ها پرداخت نمی کردند. یک نشریه نیز با نام «کاوش» هر دو هفته یکبار چاپ و پخش می کردم که مقاله ها و مطالب آن را به تنهائی می نوشتم. دفتر حزب هر روز ساعت 9 صبح باز و در ساعت 5 بعد از ظهر هم بسته می شد. اولین اقدام عملی حزب در آن زمان به مناسبت اینکه خمینی هنگام ورود به ایران گفته بود «هیچ احساسی نسبت به ایران ندارد» برگزاری چشمگیر اولین جشن مهرگان بعد از انقلاب بود در لوس آنجلس بود. اعلامیه برقراری جشن مهرگان را که در سالن بزرگ آمفی تئاتر دانشگاه یو اس سی USC برقرار می شد به تعداد زیاد پخش کردیم. خبر رسید که دانشجویان معروف به خط امام قرار است به هر ترتیب که شده این جشن را به هم بریزند، اما گوشم به این حرف ها بدهکار نبود. تنها سخنران جلسه من بودم. نطق و خطابه ای را برعلیه خمینی که گفته بود هیچ احساسی نسبت به ایران ندارد همراه با تاریخچه ای از جشن مهرگان آماده کرده بودم. به دلیل تهدید دانشجویان خط امام از یک شرکت خصوصی تعداد 10 تن گارد خصوصی برای حفظ نظم جلسه و البته حفظ جان خود نیز استخدام نمودم.

روز موعود فرا رسید. در سالن بین 400 تا 500 شرکت کننده وجود داشت. به محض اینکه از در پشت سن وارد محل شده و پشت پودیوم قرار گرفتم طبیعتا با خوش آمدگوئی به حاضران سخن آغاز نمودم. هنوز بیش از ده جمله نگفته بودم که از میان جمعیت یک نفر به پا خاست و فریاد زد بگو «مرگ بر شاه». من جواب دادم لطفا اجازه دهید ابتدا بخش خوش آمد گفتن به پایان برسد، چنانچه ضروری باشد به مرگ بر شاه هم برای ارضای خاطر شما خواهیم رسید. اما فایده نداشت. بلافاصله شخص دوم و سوم و چهارم نغمه های مشابه ساز کردند ناگاه چوب های خراطی شده ای از آستین ها یا زیر کت آنها بیرون آمد و به سوی سن برای تنبیه من حمله ور شدند. گاردهای استخدامی و گارد ویژه دانشگاه به سوی من آمدند، مرا محاصره کرده از همان در پشت سن خارج کردند و در اتوموبیل مارکدار پلیس قرار دادند و همراه دو پلیس به خانه ام که قریب دو ساعت فاصله داشت بردند. روزنامه لوس آنجلس تایمز هم فردای آن روز خبر درگیری را با عکس و تفسیر در گوشه صفحه دوم به چاپ رسانید. افراد گاردی که استخدام کرده بودم و همچنین پلیس دانشگاه هم در یکی دو روز بعد به من گفتند تعدادی از همان چماق به دستان پس از انجام مأموریت خود بلیط هواپیمای برگشت به اروپا در دستشان بوده و از عابران در مورد چگونه رفتن به فرودگاه لوس آنجلس سوآل می کردند!.

و این تازه اول کار بود. از فردای آن روز تلفن های تهدید آمیز بسیار جدی به منزل، محل کسب و کار و دفتر حزب آغاز شد. همسر و فرزندانم به دلیل تلفن های روزافزون و بسیار جدی تهدید کنندگان به وحشت افتاده بودند.

در میان اعضای حزب یک روز فردی بنام پرویز شهنواز که مدعی بود افسر گارد شاهنشاهی سابق بوده و این روزها به شاه بد و بیراه می گفت در جلسه حزبی پیشنهاد کرد که تا آب ها از آسیاب بیافتد مأمور حفظ جان من باشد و از فردای آن روز، همه روزه صبح قبل از ساعت 9 به دفتر حزب می آمد و منتظر من می ماند تا از راه برسم و تا ساعت 5 بعد از ظهر نیز با من بود و به اصطلاح از من حفاظت به عمل می آورد. داستان پرویز شهنواز را در بخش دوم شرح خواهم داد که با من چه کرد و کار ما به کجا کشید.

اوضاع به همین منوال می گذشت. تهدیدهای تلفنی بخصوص به تلفن منزل ادامه داشت. دفتر کارم را نیز نه تنها بخاطر تهدیدهای تلفنی بلکه به این دلیل که تمامی وقتم صرف مسائلی که در بالا بدان اشاره نمودم پر می شد و دیگر وقتی برای کار کردن نمی ماند تعطیل کردم.

یک روز همسرم با ترس و وحشت بی اندازه گفت به او تلفن زده اند که اگر همسرت به فعالیت حزبی و سیاسی به این طریق ادامه دهد دو فرزندتان را خواهیم ربود و سر به نیست خواهیم کرد. من جریان را به پلیس محل سکونتم که چون خارج شهر بود و از طریق Sheriff Dept. اداره می شد اطلاع دادم. آنها از من خواستند یک ضبط صوت روی دستگاه تلفن نصب کرده و صدای تهدید کنندگان را ضبط نمایم. چنین کردم. حالا دیگر همه تلفن های تهدید که به تلفن منزل می رسید ضبط می شد. وقتیکه اولین نوار ضبط صوت پر شد به پلیس اطلاع دادم و آنها به منزل آمده از من خواستند متن تهدیدها را برایشان ترجمه کنم. از ترجمه یادداشت برداشته و اصل نوار را هم با خود بردند. پس از چند روز بار دیگر و این بار رئیس پلیس ونچورا کانتی Ventura County Sheriff که یک لبنانی الاصل بنام Sheriff Jalati بود به همراه چند دستیار به منزل من آمد و پس از گفتگو درباره تهدیدها و انجام اقدامات احتیاطی امنیتی پیشنهاد کرد:

1. خانه مرا تحت پوشش شبانه روزی پلیس گشت قرار دهد.

2. یک سگ تربیت شده جرمن شپرد برای حفاظت خانه و همسر و فرزندانم خریداری کنم.

3. حد اقل دو اسلحه یکی کمری و دیگری تفنگ شکاری معروف به شات گان Shotgun نیزتهیه نموده و برای نشانه گیری و تیر اندازی به هدف هم به اتفاق همسرم آموزش ببینم.

در مورد اول از آنها تشکر کردم و قرار شد بلافاصله گشت پلیس در اطراف منزل آغاز شود. در مورد دوم راجع به سگ تربیت شده از آنها کمک خواستم. آنها شرکتی را که برای پلیس سگ تربیت می کند معرفی نمودند که پس از قریب سه یا چهار هفته بعد سگ جوان و تربیت شده ای را به بهای 2500 دلار به من تحویل دادند. در مورد سوم نیز به آنها گفتم که تاکنون دست به هیچ اسلحه ای نزده و نمی دانم چه اسلحه ای بخرم. قرار شد در این مورد نیز مرا راهنمائی کنند و کار آموزی ما را با اسلحه در کمپ ویژه پلیس آغاز نمایند. همسرم از دست زدن به اسلحه و آموزش تیراندازی سر باز زد، اما من قبول کردم.

دیری نگذشت که علاوه بر گشت دائمی پلیس در اطراف خانه ام دارای دو اسلحه و یک سگ تربیت شده امنیتی شدم. پس از چند هفته تهدیدها رو به نقصان گذاشت و نهایتا متوقف شد.

چندی بعد یک روز که برای خریدن روزنامه خبری صبح به دکه روزنامه فروش رفتم ناگاه چشمم به نشریه ای افتاد که تصویر خمینی با ستاره یهود روی جلد آن چاپ شده بود:



بیدرنگ آن را خریدم و با عجله ناشی از بی تابی برای خواندن محتویات آن مجله که تاکنون آن را ندیده و نمی شناختم به خانه برگشتم.

روی جلد در بالای تصویر خمینی نوشته بود:

Intelligence

Review May 8-14 1979

و در صفحه اول درون جلد برای معرفی گزارش چنین آمده بود:

Muslim Brotherhood:

London’s shocktroops for the

New Dark Ages

The turbulence and bloodshed of the «revolutionary Islamic Khomeini regime threatens to spill across Iran’s borders into Turkey, Iraq, Saudi Arabia, and Afghanistan. But, the spread of sectarian warfare across the Middle East is no «sociological phenomenon. This process is carefully guided by British Intelligence, its Zionist collaborators, and its academic fellow travelers, like Princeton University Professor Bernard Lewis.

The principal tool in this project for a new Dark Ages is the Muslim Brotherhood, the fanatic cult that controls not only the Khomeini regime, but the murderous Pakistan junta of Zia ul-Haq and major antigovernment elements in Turkey, Iraq, and Saudi Arabia. Our COUNTERINTELLGENCE report tells the exclusive story of the Muslim Brotherhood and its puppet, Iranian strongman Ibrahim Yazdi. Their aim: a 50 percent depopulation of the Islamic world and the capture of a generation of the Middle East’s potential scientists and leaders by feudalist insanity. Page 14

ترجمه ضمن اشاره به دو توضیح در زیر درج می گردد:

1. Shocktroops به نیروی نظامی بسیار کارآمدی گفته می شود که به نحوی خزنده به قلب نیروی دشمن می تازد و ؛

2. برای ترجمه New Dark Ages باید ابتدا بدانیم که Dark Ages در اینجا به معنای دوران تباهی صدر اسلام است. بنابراین منظور از New Dark Ages در اینجا به معنای بازگرداندن تباهی صدر اسلام به روزگار کنونی است.

اخوان المسلمین:

شاکتروپ لندن برای

New Dark Ages

سرایت آشوب و خونریزیِ رژیمِ » انقلابیِ اسلامی » خمینی مرزهای ایران با ترکیه، عراق، عربستان سعودی، و افغانستان را تهدید می کند. اما، گسترش جنگ های فرقه ای حاصل پدیده جامعه شناختی در خاورمیانه نیست. این فرایندی است که به دقت توسط سرویس اطلاعاتی بریتانیا، همکاران صهیونیستی آنها و جهانگردهای آنها نظیر برنارد لوئیس در دانشگاه پرینستون هدایت می شود. ابزار اصلی این پروژه برای New Dark Ages فرقه متعصب و عقب افتاده اِخوان المسلمین است که نه تنها رژیم خمینی را، بلکه حکومت مرگبار و نظامی ضیاءالحق و سران ضد دولتی ترکیه، عراق، و عربستان سعودی را نیز در کنترل خود دارد. گزارشگر اطلاعاتی ویژه از اِخوان المسلمین و دست نشانده قدرتمند آن ابراهیم یزدی در ایران سخن می گوید. هدف آنها: 50 درصد کاهش جمعیت جهان اسلام و تسخیر نسلی از دانشمندان و رهبران باالقوه خاورمیانه با جنون ملوک الطوایفی است. بقیه در صفحه 14

توضیح درباره ترجمه: این ترجمه از معنای متن اصلی به زبان انگلیسی چندان دور نیست. چنانچه هم میهنان ترجمه بهتری را ارائه دهند در بخش 2 این نوشتار درج خواهد شد.

ادامه دارد