جان اسكات
منتشر شده در انسان شناسي و فرهنگ
بيشتر نظريه پردازان گذشته و معاصر اين موضوع اساسي را چنين نگريستهاند كه نظريههاي آنان به عنوان عقيدهاي كه جوامع آنان را از اشكال سنتي سازماندهي اجتماعي به سوي اشكال جديد و مدرن و برجسته درآورده است، از طرف مردمان آن جامعه قبول شده است. به جامعه شناسي به عنوان محصول مدرنيتته نگاه ميشد و همچنين به عنوان چيزي كه نميتوانست در يك نظم اجتماعي سنتي ظاهر شود. آنهايي كه خودشان تحقيق تجربي را به عهده نگرفتند، نظرات آنها را به عنوان وسيلهاي براي روشن ساختن بررسيهاي آنهايي كه چنين كردند، نگريستند.
.
لغت نامهي انگليسي آكسفورد نشان ميدهد كه كلمهي «مدرن» از لغت لاتين Modernus (در ابتدا hodiernus) مشتق شده است، كه به معني «همين الان» يا «از امروز» ميباشد. معني آن تا حد زيادي مرتبط با «امروز» و «معاصر» ميباشد. سپس، مدرن بودن (به معني، امروزي بودن و زمان حال ميباشد. عرف (يا رسمي) كه توسط شباهت آن به لغت غير مرتبط «مدد يا روش» تشويق ميشود، كه به معني يك روش يا مد غالب ميباشد. سپس لغت «مدرن» براي رجوع به زمانهاي حال و اخير استفاده ميشود، در حالي كه (اين لغت، در تناقض با هر گونه زمان گذشتهاي كه زياد از آن نگذشته باشد، است و براي بيان (يامطرح) كردن ويژگي بخصوص معاصر (يا حال) چيزي به كار ميرود- (به عنوان مثال، چيزهايي كه به عنوان مدرن به آنها رجوع ميشود عبارتند از: قطعات موسيقي يا كارهاي هنري، اقسام طراحي لباس و وسايل خانه، راههاي رفتار كردن و حالتها يا تلقيهاي، ذهني- كه نيازي به تقسيم چيزي به غير از اينكه به روز باشند را ندارند:
همانطور كه مدها و ترجيحات تغيير پيدا ميكند چيزي كه بايد مدرن باشد نيز تغيير ميكند. در جامعه شناسي، اين لغت اغلب در همين معني به كار گرفته ميشود. در عبارتهاي مانند: «نظريهي مدرن اجتماعي»، كه اين عبارت در تطابق با ويژگي حال نظريه است و در تناقض با عبارتهايي مانند: «كلاسيكي»، «قرن نوزدهمي» و جملات قديمي ديگري چون «از مد افتاده» به اين نظريه ختم ميشود. همچنين اين امر در عبارتهايي همچون «بريتانيايي مدرن» براي رجوع به تحقيق دربارهي جامعهي امروزي بريتانيا استفاده ميشود، و با عبارتهايي همچون «بريتانياي ويكتورياي»، «بريتانياي پيش از جنگ» و غيره در تناقض ميباشد.
كلمهي «مدرن» و كلمات مشابه آن در ديگر زبانهاي اروپايي و در ميان دانشمندان رنسانسي مورد استفاده قرار گرفتند، كه ضد تولد دوبارهي دانش كلاسيك و همراه با «دورانهاي تاريك» گذشته ميباشد، و آنها از همان «دورانهاي تاريك» ظهور مييافتند.اين فلاسفهي روشن نما (يا روشن فكر) بودند كه با اين اوضاع و احوال آن را به اصطلاحي براي استفاده در تجزيه و تحليلهاي تاريخي سيستماتيك در آوردند. هنگام ساختن روايتهاي تغيير تاريخي، آنها لغت «مدرن» را براي رجوع به ويژگي برجستهي بعد از قرون وسطايي جهان اروپايي به كار گرفتند كه آنها در آنها زندگي ميكردند. گفتمان فلسفهاي مدرنيته، زمانها (يا دوران) مدرن را به عنوان چيزي كاملاً متفاوت از زمانهاي گذشتهي نزديك (به ما) ترسيم نمود.
نقطهي برگشت تجزيه و تحليل براي ذهني كردن اين تفاوت، نظم اجتماعي بود كه فروپاشي امپراتوري رم غربي در قرن پنجم در اروپاي غربي مسلط بود. دورهي معرف به «رمي – گراكو» به جهان «باستاني» رجوع ميكند، و به عنوان جهاني نگريسته شد كه تمام چيزهايي كه داراي ارزش فرهنگي بودند، (از آن) نشأت گرفتهاند. روشن فكري چنين تصور ميشد كه خودش را در اطراف دانش شناخت انواع دستههاي توسعهي اجتماعي سازماندهي كرده است كه در اين دستهها «باستاني» و «جديد» به وسيلهي اعصار «وسطايي» يا «ميانه»ي وحشي گري، فئوداليزم، و خودكامگي جدا شده است. هنگامي كه روشن فكري چنين تصور ميشد كه عميق شده است، اين ساختار تاريخي يك نوع پيشرفت يا تحول شد: عصر جديد به عنوان عبور از موفقيتهاي عصر باستان و قول پيشرفت بيشتر نگريسته شد.
اين عرف تاريخي منتهي به يك معناي وسيع براي اصطلاح «مدرن» شد. زيرا يك جامعهي مدرن، شبيه به هر جامعهي ديگر تمايل دارد تا در طول زمان تغيير نمايد، ويژگيهاي آن ممكن است به صورت چشمگيري از قرني تا قرن ديگر تغيير پيدا كند، و يا حتي از دههاي به دههي ديگر.در نتيجه، چيزهايي كه روزگاري «امروزي» بودند، سرانجام طوري نگريسته خواهند شد كه گويي نا زيبا، با چيزهاي از مد افتادهي گذشته هستند: چيزهاي ديروز. چيزهايي كه در قرن 17 امروزي و جديد بودند، ديگر قرنهاي 19 و 20 چنين نبودند. با اين حال استفادهي تاريخي از اصطلاح «جامعهي مدرن» ميخواست تا يك اصطلاح بلند مدتتر و موقعيت اجتماعي با دوامتر را بنمايد.اين نوعي از زندگي اجتماعي بود كه در قرن 17 به وجود آمد و با وجود بسياري از تغييرات سطحي، به عنوان يك نظم اجتماعي غير سنتي در تمامي زوايا و خفايا باقي ماند. براي تاريخ نويسان و جامعه شناسان، يك جامعهي مدرن به هيچ وجه تنها يك جامعهي امروزي نيست، اين جامعهاي است كه توسط ويژگيهاي اساسي بخصوص تعريف شده است.
اساساً يك جامعهي مدرن به عنوان جامعهاي كه سنت و ناآگاهي در آن شكسته شده است ظاهر شد. يك جامعه مدرن به وسيله ملاحظات منطقي فزاينده اي اداره مي شود. موقعيت اجتماعي مدرن، يك روش منطقي سازماندهي شده زندگي است . اين روشي است كه ساختارهاي اجتماعي و عرف و اعمال به صورت متعادل و خوب بنيان نهاده شده واز طريق دانشي منطقي و وديد انتقادي ضروري توجيه شده است. اعمال به عنوان روشها و خط مشيهايي كه بهترين و دقيقترين ابزار را براي دسترسي به اهداف يا تعقيب ارزشها در تمامي جوانب زندگي دنبال ميكنند.
سازماندهي شده اند. در مركز اين منطق گرايي، مباني سياسي كشورداري و اهداف حكومت يا دولت، وجود دارند، كه روشهاي صنعتي و اقتصادي مردم نيز ابزار امرار معاش را تضمين (يا محافظت) ميكنند. آرمان روشنفكري نيز با اين حال، مجبور بود به يك منطق گرايي در برگيرنده و بدون مانع زندگي دست يابد، و يك جامعهي مدرن به عنوان جامعهاي نگريسته شد كه تمامي ابعاد وجود انساني به طور يكسان تحت تابعيت توجهات عقلاني هستند. نظريه پردازان روشن فكر نيز نميتوانستند هيچ روش زندگي را براي فائق آمدن بر موقعيت جديد مشاهده نمايند. هنگامي كه انسانها به درستي (ابعاد) قدرت عقلاني را كه آنها را از ديگر موجودات جدا ميكرد، اعمال كردند، هيچ گونه برگشت ديگري نخواهد بود:آنها هميشه مدرن خواهند بود. در حالي كه جنبش و حركتي جداي از مدرنيته به صورت منطقي ممكن بود، اين حركت هرگز نميتوانست انتخاب محسوسي براي استفادهي موجودات معقول باشد.
مدرنيته هدف اصلي بحث جامعه شناسي شد. نظريه پردازان قبلي اجتماعي نيز با اين وجود، ادراكات پيچيدهتر و بي طرفانهتري از موقعيت انساني داشتند. آنها به طور كلي، كمتر توسط نگاههاي خوشبينانهي اجتناب ناپذيري در پيشرفت انساني از طريق منطق گرايي فكري جذب شده بودند. با اين احوال، بيشتر نظريه پردازان اجتماعي تمايلي داشتند تا موقعيت مدرن را به عنوان (موقعيتي) غير قابل فرار ببينند، و بنابراين با منطق گرايي جهاني به عنوان يك فرآيند نرمش ناپذير جوامع يك فرآيند توسعه مشابه مدرنيزه شدن را دنبال ميكنند. تمامي جوامع از شكل اوليه به يك شكل پيچيدهتر تغيير پيدا كردند، به وسيلهي قبول روشهاي منطقي دولت (يا كشور سازي) و توليد، مجبور خواهند بود تا كنترل منطقي را بر ديگر ابعاد گسترش داده و بر جادهي مدرنيزه سازي به سوي انواع جوامعي كه در اروپاي غربي پيشرفت كرده بودند حركت نمايند. بنابراين، مدرنيزه سازي، غربي كردن نيز بود.
هدف من كشف عقلانيت و انوع ساختارها و اعمالي كه به طور كلي براي تعريق موقعيت جديد مشاهده شده اند، ميباشد. همچنين، من حدودي كه فرآيند مدرنيزه سازي ميتواند به طور اجتناب ناپذيري ديده شود را ارزيابي خواهيم كرد. اين امر به من اجازه خواهد داد تا به اين سوال جواب دهم، معني مدرن بودن چيست و اينكه آيا در حقيقت انسانها محكوم به شكلهاي ساختاري مدرنيته هستند يا نه؟ اگر اين ويژگيهاي ساختاري تغيير پيدا كنند، سپس يك جامعه ممكن است كه از حركت به سوي مدرنيزه شدن باز بماند و (در نتيجه) اجتناب ناپذيري مدرنيزه سازي ميتواند كه زير سوال رود. اگر منطق گرايي در اشكال ساختاري بخصوص بيان شود و اينها ديگر اجتناب ناپذير نباشند، سپس ممكن است كه اين نهاد به حد و حدودي كه ديگر محسوس (و اميدوار كننده) براي ادامهي استفاده از لغت «مدرن» نيست تغيير پيدا كنند و (نتوان) آنها را توصيف نمود. اگر اين همان مورد باشد، شهرهاي مدرن بايستي كه به عنوان دخول يك موقعيت جديد و غير مدرن نگريسته شوند. در اين شرايط «اصطلاح مدرن» به طور متناقضي يك طراحي پاك تاريخي خواهد شد: جوامع مدرن به سادگي جوامعي خواهند بود كه زماني درگذشته زندگي ميكردند.
مدرنيزاسيون به عنوان عقلانيت
در طول رنسانس اولين نشانههاي مدرنيته يك مفهوم «اومانسيم» وسيع منطقگراي را آشكار نمود. اين مفهوم (در زمان) متفكراني همچوناراسموس، رابله، مونتنی در آشكارترين وضع خود بود. هدف آنها اين بود تا تحمل (بردباري) و عقلانيت را در همه چيز افزايش دهند، و براي دستيابي به اين هدف آنها از يك مخالفت ضروري و ترديدگراي از تمامي راههاي پابرجا و تحكم آميز جانشيني (يا ايفاي نقش) جانبداري كردند. ديگر سنت نميتوانست به عنوان توجيهي براي اعمال انساني باشد. جهان انساني ميبايست با قاطعيت در مركز توجه قرار بگيرد و ميبايستي كه هدف اصلي، گمانه زني، تعويض رياست مذهبي، و گمانه زني در مورد حقيقت خداوند و ارادهي او باشد. نيازها، قدرتها و علاقههاي انساني ميبايستي كه پايه و اساس تمامي ارزشها باشد، و زندگي اجتماعي ميبايست كه بر طبق اين موارد تغيير پيدا كند. بنابراين، زندگي انساني ميبايستي كه به تنهايي از طريق منطق سازماندهي شود: آنجا ميبايستي حركتي به سوي جامعهاي باشد كه حاكميت عقل و منطق جانشين حاكميت خداوند شود.
يك پيش شرط براي اين تغيير منطقي، تضعيف و سرانجام جدايي و بركناري نهادهاي است كه بنيان آنها بر رياست مذهبي نهاده شده است . اصطلاحات لوتر و جنبشهاي اصلاحي در حيطهي كليساي كاتوليك، اين امر را به وسيله مخالفت با آيين تجويز شدهي كليسا و جرم گرايي دين بنيان نهاده شده ممكن ساخت و امكانات بيشتري را براي يك منطق گرايي فراگيرتر زندگي فراهم آورد. پروتستانيزم وسايل بيآبرويي طبقهي اجتماعي كليسا را فراهم ساخت و فرد را در تمامي موضوعات آخرين داور نشان ميدهد. ممكن بود افراد هدايت مستقيم و بدون واسطهي خداوند را بشنوند، اما آنها ميبايستي كه بر طبق يك اصل روزمره، بر تواناييهاي فردي براي اينكه چطور زندگي كنند، اعتماد نمايند. افراد بر طبق خواست خداوند به وجود آمدهاند: و آنها ميتوانند به وسيلهي عمل بر طبق يك روش مشخص و منطقي انساني، به اهدافشان دست يابند. متفكران روشن فكر اين قدم را نيز به جلو برداشتند. حتي زماني كه عقيدهي خداوند كنار گذاشته نشده بود، با اين وجود آنها يك مرزبندي سخت را بين سوالهاي مناسب با زندگي مذهبي و سوالهايي كه متناسب با سازماندهي عملي زندگي در اين جهان بود، به وجود آوردند. توجهات عملي ميبايستي كه به وسيلهي منطق گرايي فردي و به طور انحصاري اداره ميشدند. مذهب نيز شبيه به افسانه، خرافات، تمامي انواع سنتگرايي، از نهادينه شدن منطق به عنوان شاخصي غير فردي و جهاني براي حل مشكلات عملي، جلوگيري نمود.
سپس روشن فكري، عقيدهي منطقگرايي را به عنوان يك روش فكري ما فوق ماندگار (يا بهتر) براي تمامي افراد ديگر بنيان نهاد، خواه افراد در غرب باستان و غرب قرون وسطايي و با جوامع غير اروپايي اوليه. با اين حال آنها براي انجام اين امر، نظر منطق گرايي را محدودتر نمودند، زماني كه انسان گرايان رنسانس اين امر را به عنوان يك شاخص عملي سخت كه ريشه در ارزشهاي انساني پا برجا دارد، ديدند، فرآيند روشن فكري بر مبناي كاملا رسمي خود تاكيد كرد. در آن زمان يك فشار، بر روي روشهاي مطلق و بدون ضرب الاجل انشعاب راه حليهاي كلي براي مشكلات جهاني وجود داشت. اين عقيده كه عقل موقعيتي براي آزادي جهاني و خودمختاري بود، از خط اصلي تفكر روشن فكري حذف شد، كه اين عقيده بر تسلط كاملاً تكنيكي طبيعت، خود فرد و ديگر مردم تاكيد ميكرد. بنابراين، گفتمان اخلاقي به عنوان يك تفكر روشن فكري كه براي تاكيد قدرت، تكنيك و تصميم گيري به وجود آمده بود، از ميان رفت.
محدود كردن منطق گرايي به عنوان وسيلهاي براي فراهم كردن اطمينان بيشتر در امور «زندگي» انساني نگريسته شد. رنسانس با امور مطلق قرون وسطايي به نام شك گرايي مطقي مبارزه كرد، و شك و نامعلومي را تشويق مي كرد. با اين حال علم «نيوتن» و معاصران او، به نظر ميرسيد كه يك اطمينان جديد را نويد ميدهد، اما تنها يك اطمينان تكنيكي. اين امر تنها در قدرت منطق براي به وجود آوردن دانشي غير قابل مخالفت و مطلق از جهان خارجي ريشه دوانيده بود. دانش، درحيطهي خودش ميزاني از اطمينان را دوباره بنيان نهاد، و به خصوص اينكه محدوديتهاي اين منطق گرايي شناخته شده بودند، دستيابي به ميزاني از اطمينان و اجتناب از شكاف فرهنگي و تعارضات به وجود آمده به وسيلهي اصلاحات و رنسانس، ممكن بود. منطق گرايي حمايت شده در فرآيند روشن فكري، يك منطق گرايي علمي متمركز بر اصلاحات و تكنيكهاي سودمند بود، و ادعاهاي علم به عنوان ابزاري براي گسترش ضمانتها و مباني آن به ديگر حيطههاي عمل انساني، افزايش پيدا كردند. علم قرن هفدهمي، نيز سنگ بناي نماي مدرن جهاني با اساس مدرنيته بود.
مهم است تا پيشرفتهاي فكري را از تغييرات اجتماعي گستردهتر جدا نكنيم. هيچ گونه توضيح كاملاً آرمان گرايانه رضايت بخش نخواهد بود. عقايد روشن فكري توسط تغييرات قبلي بخصوص در ساختار اجتماعي تشويق شدند، و آنها منافع بخصوص و مشخص اجتماعي را تجسم بخشيده و به جلو پيش بردند. آنها تا حد زيادي توسط يك پيش زمينهي طبقهي بورژوازي كه از شركت در بسياري مراسمهاي ريشه دار اجتماعي محروم و مستثني بودند، ترقي كرده و تشويق شدند. ثروت اقتصادي در حال رشد آنها اين قدرت را به آنها داد تا با اين محروميت مخالفت نمايند، و تقاضا براي شهروندي سياسي بودن در ايالتهاي اصلاح شده و براي يك به رسميت شناسي روشن حقوق مالكان اموال فردي، عناصر تكميلي در مخالفت آنها با حاكميت مذهبي بود. هنگام حذف نشان مذهبي از امور سكولار، قصد و نيت بر اين بود تا منافع بورژوازي ميتوانست به صورت منطقيتري دنبال شود. فرد منطقي به روشني يك فرد بورژوازي بود.
از اين رو، ادعاهاي جهاني و فردي عقلي به همان ارتباطات طبقهي بخصوص و منافع آنها متصل بود. مباني و ساختار ادعاهاي ذهني كه در فرآيند روشن فكري پيشرفت نمودند، در فرآيندهاي عملي كه هميشه در جريان بودند برپا شده بودند.تجاري نمودن كشاورزي، رشد تجارت و بازارها، و تغيير تعادل سياسي بين اشرافزادگي و بورژوازي، تاريخ درازي داشته و به شدت به ظهور آرام فردگرايي و منطق گرايي در حيطهي در حال نزول ساختارهاي فئودالي و موروثي وابسته بودند. چيزي كه روشن فكري را بسيار پراهميت ميسازد، خودبيداري است كه برنامههاي آن دنبال شده و سرعتي كه تغييرات از آن حمايت ميكنند، به وقوع پيوسته است (يا اين سرعت به اين تغييرات داده شده است).فرآيند روشن فكري زماني به صورت خلاصه مطرح شد كه موقعيت براي انجام آن مناسب باشد. قرن هفدهم توليد آشكار و صحيح مدرنيته را مشاهده كرد كه قرون گذشته آن را در خود پرورانده بودند.
نظريه پرداز اين فرآيند «ماكس و بر» بود، كه هدفش توصيف و تفسير منطق گرايي در جوامع اروپايي بود كه اين منطق گرايي به ديگر مناطق جهان نيز رفته بود. «وبر» عقايد نظريه پردازاني كه رشد منطق گرايي را به عنوان نتيجهي اجتناب ناپذير يك فرآيند جهاني و مستقيم تحول اجتماعي ميديد، رد كرد. هيچ گونه اجتنابناپذيري در مورد رشد مدرنيته وجود ندارد. با اين وجود، او استدلال كرد كه، رشد بلند مدت قابل ملاحظهاي در فردگرايي رسمي وجود داشته است، كه اين امر براي توضيح دادن مهم بود. «وبر» اين امر را رشدي در عقلانيت عملي يا سودمند، در تمامي ابعاد زندگي اجتماعي ديد، كه تسلطي پيشرفته را به وجود آورده و بر فرد، طبيعت و جامعه نظارت دارد. فردگرايي عملي، توجيه ابزار براي دستيابي به اهداف مشخص و روشن است.
اين امر در عملي هدفمند و سودمند كه از لحاظ تكنيكي مناسبترين ابزار براي رسيدن به اهداف مشخص است، مطالعه شده و به صورت اصولي دنبال ميشود. اين شاخصيست كه اعمال، تاثير و موفقيت ارزيابي ميشود. نمونهي عالي عمل عقلاني براي «وبر» عمل اقتصادي بود، كه در رابطه با ترجيحات به صورت هشيارانه انتخاب شده و در اصطلاحات حاشيهاي درك شده است: هنر پيشگان (يافعالين) سازگارشدهي اقتصادي آنهايي هستند كه بر طبق خط مشي (مشخص) عمل مي كنند، و از تكنيكهاي مناسب براي رسيدن به اهدافشان استفاده ميكنند. اهداف داخل در اعمال منطقي به دلخواه هستند، اما اگر آنها آگاهانه و در ارتباط با ميزان ارزش بخصوصي انتخاب شوند، ممكن است كه آنها به عنوان اهدافي مورد توجه قرار گيرند.
با اين حال، خود ارزشها به طور غير قابل نزولي دلخواهانه و بدون هرگونه ساختار نهايي هستند. يك سنت و قبول غير فكورانه ارزشها فاقد هرگونه صلاحيت اعلام شده و هر نقشي را به عنوان مباني ارزشها و دانش انكار كرده است،قضاوتهاي ارزشي، به طور عقلاني تعمداتي را به صورت غير قابل توجيه نگريسته است. كه تمامي انسانها تلاش ميكنند تا به يك جهان به طور ذاتي بيمعني، معنا بدهند. آنها «خدايان جنگجو» هستند كه انسانها بايد بدون هرگونه راهنمايي از ميان عقايد ساختاري،رياست و اقتدار سنتي، و عاليرتبگان يكي را، انتخاب نمايند.
بنابراين، منطق گرايي شامل حذف (يكي از) گفتمان عمومي ازتعصب عهد غير فكورانه و (يا) در نتيجه اعمال كمتر شكل گرفته توسط احساسات يا سنت شود.
«وبر» بر اهميت بخصوص شاخص مذهبي در راه اندازي اين منطقگرايي جهاني سريع، تاكيد مينمايد. در حالي كه بسياري از پيش شرطهاي عرفي براي عمل اقتصادي و عمل صورت منطقي سياسي، درجايي ديگر توسعه يافته بود، اين امر تنها در شمال غربي اروپا بود كه اين خيزش بسيار سريع اتفاق افتاد و يك عصر جديد و مدرن را معرفي نمود. بخشهايي از پروتستان وكالوانيست كه در زمان،اصلاحات برخاستند با نظر يورژوازي هم خو بودند، و اين امر در جوامع مذهبي آنها بود كه نظريه جديد خنثي شد. نظريهي كالوانيست از رستگاري وتقدير و فلسفهي جبري در يك تشويش دروني در ذهن جمعي طرفداران آن به وجود آمد و هواداران اين مكتب را براي بيان يك فرمول اخلاقي – اجتماعي در مورد روال زندگي تشويق نمودو كه اين فرمول نظريهي اخلاقي و در شغلهايي كه براي آنها مهيا بود بيشتر درامور، بانك، تجارت، و كارخانهداري (يا توليد) كالوانيستهابه موفقيت كاري دست يافتند. او چنين استدلال كرد كه اين امر به يك قرابت انتخابي داخلي بين مباني اخلاقي اجتماعي كالوينيست و 0نظرياتي كه ميتواند موفقيت شغلي عملي را تضمين كند، اشاره ميكند. او بخصوص تاكيد كرد كه روح سرمايه داري جديد ميتوانست در ميان تجاركالوينيتس در پروتستان اروپايي در قرون 17 و 18 گسترش يابد. موفقيت تجاري پروتستانها منجر به فشارهاي رقابتي شد كه ديگران را مجبور ساخت تا تجارتهاي آنان را در همين حالت دنبال كنند. «مرتون» چنين گفت كه روح علم جديد سرچشمههاي مشابهي داشت و نيز تشويق پروتستان از سوال منطقي در مورد هدف خداوند و عنصر جهان كه او به وجود آورد، او همچنين گسترش علم سكولاري را كه سرانجام تمامي مقدسات مذهبي را بدون ارزش مينمايد، تشويق نمود.
سپس، روح منطق گرايي و تكنيك از طريق علم، تجارت، و سياست منتشر و پراكنده شد كه يك منطق گرايي گسترده در زندگي اجتماعي را ممكن ميسازد. روح سكولار منطق گرايي، از فحواياوليهي مذهبي آن نشات گرفته و به صو ت گستردهاي پراكنده شده با افسون زدايي ازجهان مذهب، خرافات، و افسانهاي كه تمامي شخصيت در برگيرنده و قانع كنندهي آنها را از دست داد،. همانطوري كه توجيهات سنتي براي عمل، قدرتشان را با زوال ايمان و عقيده از دست مي دهند علوم نيز غير سنتي مي شوند.
سپس، عبور از يك جامعهي سنتي به سوي يك جامعهي مدرن ميتواند به عنوان فرآيندي از منطقگرايي درك شود، كه معيارهاي ارزش سازگاري مردم با هم ديگر كه ميزاني از عقلگرايي رسمي را نشان ميدهد، تعريف مينمايد. جوهرهي اين تغيير توسط پالكوت پارسونز توصيف شده بود، كه از متغيرهاي الگويي كه او از مطالعات «وبر» و «تونيس» به دست ميآورد. استفاده ميكند. اين متغيرهاي الگويي، ابعادي همراه با الگوي ارزش و منطقي رسمي هستند كه ميتوانند اندازهگيري شوند. آنها به تنگناهاي انتخابي رجوع ميكنند كه با افراد همراه با اعمال آنها رويه رو ميشود. و فرهنگ آنها راه حلي را ارائه ميدهد. اثرهاي وابسته عام گرايي و جزء گرايي باعث آشكار شدن موقعيت مي شود و (همچنين)، معيارهاي بي طرفي ، خاص گرايي و كل گرايي .
تغيير از معيارهاي وابسته به معيارهاي موفقيت شامل جنبشي دور از طبقه بندي ديگران برحسب شرايط فرديشان ميشود. هر شركت كننده در يك رابطهي اجتماعي منطقي (شده) ديگران را بدين وسيله كه آنها براي دستيابي به اهدافشان چگونه موثر يا موفق هستند، تعريف مينمايد. آنها بر اين پايه كه آنها حقيقتاً چه چيزي به دست آورده و يا چه چيزي ممكن است در آينده اعمالشان به دست ميآورند، قضاوت ميشوند. توجه با اهميت اين نيست كه چه كسي عمل ميكند، بلكه اين است كه آنها چطور در بافتها (يا زمينههاي) عمليشان انجام وظيفه ميكنند. تغيير از تاثير به سوي خنثي بودن، اصلاحي در محتواي عاطفي روابط اجتماعي ميباشد. روابط اجتماعي موثر تحريك كننده بود و از لحاظ عاطفي جا افتاده ميباشد، كه اجازه به ارضاء فوري نيازها و آروزهاي او ميدهد.
به عبارت ديگر، در روابط اجتماعي به صورت موثر، خنثي، سازگاري شناختي منظم و غير فردي پذيرفته شده و يك برآوردي حساب شده و بلند مدت رابراي رضايت خاطر را ممكن ميسازد. هنگام تغيير از تاثير به سوي بيطرف بودن، احساس و عاطفه كمتر چشمگير شده و عمل ميكند و همچنين نتايج آنها كاملاً در اصطلاحات عملگراي قضاوت ميشود.هنگاميكه سوگيري عام گرايانه است است، ويژگي هر فرد همچون منافع همگان است . در يك رابطهي اجتماعي خاص گرايانه ، نيز به عبارت ديگر، كانون تنها بر يك زاويه ديگري ميباشد. سوگيريها توقعات و منافع را محدود كرده تا ابعاد محدود ديگري را محدودتر نمايند:
اعمال به طور سودمندي مشخص ميشود. سوگيريهاي مشخص به صورت درون نگرانهاي در مطابقت با اهميت انحصارياي كه آنها براي شركت كنندگان دارند، جهت دار ميشوند. به عبارت ديگر، سوگيريهاي جهاني، مردم را در رابطه با چيزي كه آنها با ديگران شريك مي شوند قضاوت مي كند و مردم با ويژگيهاي عمومي مورد توجه هستند، همچون اعضاي يك كلاس ياطبقه . اختلاف بين همسازيهاي مدرن و سنتي، اختلاف مشابه به وجود آمده توسط «تونيس» بين گزل شفت و گمين شافت ميباشد.و همچنين اختلاف ميان « جامعه » و « جماعت» مورگان. منطقگرايي تغييري را همراه با يك يا چند متغير الگويي به وجود ميآورد، همراه با تغييرات يك بعد كه تغيير را همراه با ديگران تقويت و تشويق ميكند.
متغيرهاي الگويي ارزش
مدرنيتهسنتگرايي
دستيابي (عملكرد)(عمل) نسبت دادن (كيفيت)
بيطرفي تاثير و عاطفي
خاص گراييعام گرايي
كل گرايي جزو گرايي
در جوامع مدرن، بخشهاي عمومي كشور و بازار توسط سوگيريهاي منطقي شده تحت تسلط هستند، كه حتي منظمتر و سازماندهيتر شده در اطراف استانداردهاي رسمي و فردي ميشود. احساس و عاطفه تنها عناصر دست دوم در اين حيطهها هستند و به طور در حال افزايشي تحت انقياد كنترل منطقي ميآيند. ترتيب اعمال تحت تاثير سوگيريهاي غير منطقي كوچك شده و تا حد زيادي به مناطق فردي و دوستان نزديك و مهربان و خانواده محدود ميشود حتي در اينجا نيز با اين احوال، آنها موضوعي براي نظم و تدبير مي شود وبه عنوان افرادي كه در رابطه با تاثيرات محاسبه شده هستند. اين تاثيرات را با ديگران به وجود ميآورند. بيان هم زمان عاطفه حتي در روابط نزديكتر نيز انكار و سركوب شدهتر ميشود.
منطقگرايي معيارهاي ارزش نيز، مركز مدرنيزه كردن است. اين فرآيندي است كه سازمانهاي اجتماعي اساسي به سوي يك منطقگرايي رسميتر و همراه با معيارهايي كه آنها با آن كار ميكنند،منتقل ميشوند، اين امر بر ابعاد اساسي بخصوصي از زندگي اجتماعي كه به عنوان سازمانهاي اصلي مدرنيته ديده ميشوند، متمركز هستند. اينها سازمانهاي ملي كشور و اقتصاد سرمايه داراي هستند، كه همراه با ارتباط و آموزش به صورت بسيار نزديك همبند هستند.
*این مقاله از کتاب زیر اقتباس شده است:
John scott(2006), social theory central issues in sociology, London, Sage publication *


