هنگامی که روز ٢ فوریه ١٩٩٩ پست ریاست جمهوری را عهدهدار شدم، شب اول آلبرتو فوجیموری (ريیسجمهور پرو)، کارلوس مهنم (ريیسجمهور آرژانتین)، شاهزاده آستوریا (ولیعهد پادشاهی اسپانیا) در اینجا حضور داشتند. حتا خوزه لوئیس رودریگس (خواننده جاز) برایم آواز خواند! و مهمتر از همه، الیگارشها آمده بودند تا مرا جلب کنند و مرا مانند خفاش بمکند. همه اینجا بودند: خانواده سیسنرو، خانواده آزپورواس، خاندانهای پرقدرت بورژوازی. من دیگر سر در نمیآوردم. من در طی مبارزات انتخاباتی همیشه به فکر بینوایان بودم، به فکر فقرا که روح ونزوئلا را تشکیل میدهند. و خلق که همیشه فراموش میشد و اکنون نیز در این مراسم حضور نداشت (جز شوفرها، بادیگاردها و گارسونها). فیدل کاسترو از این سالونها عبور کرد و با طعنه پرسید: «و این جمهوری پنجم است؟» و رفت.

منبع: دنیای جوان
تارنگاشت عدالت
روز ۵ مارس ٢٠١٣ ريیسجمهور سوسیالیست ونزوئلا، هوگو چاوز دیده بر جهان فرو بست. روزنامهنگار شهیر «ایگناتسیو رامونت» قبل از فوت او مصاحبه جامعی با او صورت داد. نتیجه این مصاحبه روز ٩ دسامبر ٢٠١۴ با عنوان «هوگو چاوز. زندگی اول من» به صورت کتابی انتشار خواهد یافت. در این کتاب دوران جوانی چاوز در مناطق سفلی ونزوئلا، سلسله مراتب نظامی و تکامل تفکر سیاسی او در ارتش تا شرکت در قیام تودهای علیه رژیم نئولیبرال «کارلوس آندره پرس» سوسیالدمکرات در سال ١٩٩٢ مطرح میگردد. بخش پایانی کتاب به «سازوکار پیروزمندانه»ای که روز ۶ دسامبر ١٩٩٨ چاوز را برای اولین بار به مقام ریاست جمهوری ونزوئلا رساند، میپردازد.
چاوز: بلی ولی باید ذکر کنم که من با گروهی از رفقا در مورد سازماندهی و تکامل بعدی MBR200 اختلاف نظر داشتم .(…)
من به اتفاق رفقايی که با من همراهی میکردند، به گروههایی که در سطح کشور محفلهای بولیواری ایجاد کرده بودند، نامه نوشتیم. در این کار نیز «آلاستره لوپز» یکی از پشتیبانان مهم من بود. ما به اتفاق، اسناد و برنامه بلندپروازانهای آماده کردیم تا MBR200 را در رأس اپوزیسیون سیستم قرار دهیم. این طرح موفق بود و تعداد زیادی گردهمآيیهای بولیواری سازمان داده شد. همه این کارها ساده نبود، زیرا جنبش ما تحت پیگرد بود.
مخالفین ما هر نوع ترفند ممکنی را به کار میگرفتند تا برنامه ما را بیاثر کنند. سازمان جاسوسی ارتش گزارشات خصمانهای تهیه میکرد که مثلاً «چاوز در طی یک سفر دورهای مردم را به قیام دعوت کرد» و از این قبیل. دشمنان سیاسی دست راستی ما مرا «خشونتگرا»، «افراطی»، «کمونیست» و از این قبیل معرفی میکردند. و دشمنان چپ ما، ما را متهم میکردند که «به راست افراطی» تعلق داریم. هدف همه آنها خرد کردن سیاسی و اخلاقی من بود تا تسلیم شوم و نیروهای خود را از دست بدهم. آنها بلااستثناء دست به هر کاری زدند تا جنبش را از بین ببرند. من دشمن شماره یک کشور بودم . (…)
سازماندهی جنبش
آیا جنبش MBR200 دارای امکانات مالی بود؟
البته ما کمکهای مالی جمعآوری میکردیم ولی به معنی اخص کلمه ما هیچ منبع مالی در اختیار نداشتیم. یک شاهی موجود نبود، چه رسد به یک تلفن موبایل. ما چهار نفری با یک کامیون، یک تویوتای قدیمی که آن را «گاو سیاه» مینامیدیم و فردی به من بخشیده بود و عطش زیادی به بنزین و روغن داشت، مسافرت میکردیم و از نقطهای به نقطه دیگر میرفتیم. و من دايم میپرسیدم: «هنوز چقدر بنزین مانده؟» و سپس بنا بر حجم بنزین موجود تصمیم میگرفتیم که در تظاهرات بعدی کدام شهر و یا ده میتوانیم شرکت کنیم. ولی ما میتوانستیم روی کمکهای خلق ونزوئلا حساب کنیم. در حقیقت ما هیچگاه کمبود غذایی نداشتیم، چون مردم کمک میکردند. بعدها پس از دو یا سه سال کمکها مشخصتر و پایاتر شد. ما صندوق بانکی داشتیم و مردم کمکهای خود را به حساب ما میریختند.
ولی در ابتدا شما تنها بودید.
البته این تنهايی بسیار نسبی بود، زیرا از طرف توده وسیع مردم پشتیبانی میشدیم (او میخندد). یعنی آن طور که فیدل کاسترو میگوید: پشتیبان ما «دریايی از مردم بود.» من در ونزوئلا نمیتوانستم به راحتی از یک خیابان عبور کنم چون مردم فوراً دور مرا میگرفتند. محبت آنها قابل لمس بود. منظور این بود که اعتماد بین ما تقویت گردد و MBR200 از درون تثبیت شود. من لزوم داشتن یک سازمان سیاسی با خصلت سیاسی ویژه خود را مطلقاً احساس میکردم، زیرا در غیر آنصورت جنبش ما هزار تکه میشد و ما زیر پا له میشدیم. حملات حزب کمونیست ونزوئلا و Causa R (بخش رادیکال منشعب از حزب کمونیست)، ولی همینطور راست و چپ به همین دلیل بود. چپهای افراطی که دیگر جای خود داشتند. …
چه کسانی به این چپ افراطی تعلق داشتند؟
یک گروهک بسیار کوچک: هماهنگی ملی انقلابی، راه سوم، پرچم سرخ، قیام خلق، تمرد مدنی، خونتای میهنی، که وقتی دور هم جمع میشدند، همگی در یک مینیبوس جا میگرفتند. به هر حال من بعد از آزادی از زندان با این مسايل دست به گریبان بودم: مقابله با تلههايی که همپیمانان دروغین سر راه ما قرار میدادند و همینطور تلاش برای تثبیت جلوه سیاسی جنبش بولیواری.
جنبش بولیواری ظاهراً در کشوهای سنتی سیاسی نمیگنجید؟
اصلاً. به همین علت حتا در مرکز فرماندهی ما برخی از همکاران دنبال انتخاب کلمات دیگری بودند. برای آنها نام بولیوار و یا «پروژه ملی سیمون بولیوار» دیگر مأخذ مرکزی نبود. آنها میگفتند: «صورت مسأله دیگر تغییر کرده است.» این گرایش از طرف نمایندگان نفوذی نظامیان دست راستی تبلیغ میشد، که تلاش میکردند در جنبش ما بین نظامیان چپ گوه بگذارند. آیا میدانید که در این لحظه چه کسی به عنوان پشتیبان و کمک دهنده مالی این خط وارد گود شد؟ «لیندون لاروش» (نامزد مکرر ریاست جمهوری در ایالات متحده آمریکا). بلی درست همین آقای لیندون لاروش که در ونزوئلا برای خود حزب درست کرده. (…) و از طرف دیگر دوستان گابریل پوئرتا آپونته و پرچم سرخ (اعضای سابق گروه پارتیزانی و مؤسسین پرچم سرخ) که دل به بیتجربگی سیاسی برخی از نظامیان بسته بودند، به جنبش ما نفوذ کردند. آنها همانطور که گفته شد تلاش کردند که در جنبش ۴ فوریه (١٩٩٢) ما نفوذ کنند و مرا به قتل برسانند.
هدف کلیه این تلاشها نابودی جنبش سیاسی در حال رشد ما و تضعیف رهبری من بود. این اقدامات نفوذی طبیعتاً برخیها، حتا کنشگران عمده را به تردید وا میداشت و سردرگمی به وجود میآورد. آنها میخواستند جنبش را از بولیواریسم جدا کنند و برای بدنام کردن آن، آن را خشونتگرا و غیرقابل اعتماد قلمداد مینمودند.
برای مقابله با این نوع رویکرد چه تصمیماتی را اتخاذ کردید؟
همانطور که گفته شد من از درون زندان به ایجاد کمیتههای بولیواری در سطح کشور پرداختم و روی مواضع سیاسی کاملاً روشن بر پایه آموزشهای سیمون بولیوار، ازکیل سامورا و سیمون رودریگز اصرار داشتم.
میدانستم که ما دارای یک آلترناتیو صد در صد عملی برای اجرای تحولات عمیقی که خلق خواهان آن است هستیم. به همین دلیل تأسیس مجمع بولیواری را پیشنهاد کردم که هدفش یک کنگره مشترک ملی بود. با این که در زندان با لحظات سختی روبهرو بودم، این مبارزه را ادامه دادم و مثل همیشه دستورالعملهای سیاسی را مشخص کردم.
همه اینها بحث فراوانی را به دنبال داشت. مثلاً ما در مورد نیروی جدیدی که میخواستیم در کنار قوای سهگانه کلاسیک دولتی به وجود آوریم، بحث کردیم: قدرت انتخاباتی و قدرت اخلاقی. ما سیستم دولتی مورد نظر خود را یک دمکراسی اعلام کردیم است که «شراکت را تضمین میکند» و «رهبری جامعه را به عهده میگیرد.»
آیا پس از آزادی از زندان، شما خود این مبحث را دامن زدید؟
بلی. خیلی مهم بود. من همواره سه گزینه ممکن را روشن و صریح اعلام کردم:
– نخست. به کمک ارتش به قدرت برسیم.
– دوم. از طریق سیاسی و قانونی قدرت را کسب کنیم و
– سوم. دست از مبارزه برداریم.
زیرا وقتی که ما از زندان آزاد شدیم بسیاری از رفقای ما کنج عزلت گزیدند. برخی به مقامات دولتی رسیدند، برخی دیگر به کار شخصی پرداختند و برخی نیز به آغوش زندگی خصوصی و زن و فرزند خویش بازگشتند… برخی در آن زمان به من خرده میگرفتند که چرا من در دورانی که در زندان بودم، با رسانهها تماس داشتم و اطلاعیه صادر میکردم-که مجاز نبود- و مدیریت زندان همه ما را مجازات میکرد و فشار بر خانوادههای ما را تشدید مینمود و مثلاً از ساعات ملاقات میکاست. برخی از رفقای من مرا متهم میکردند که زندگی را در زندان بر آنها تباه نموده ام. این یک سیاست راهبردی جاسوسان رژیم بود تا مرا تهدید کنند و مجبور سازند دست از سیاست بردارم. و همزمان با آن برخی از احزاب چپ نیز علناً به من حمله میکردند. میگفتند: «چاوز، تو چه میخواهی؟ جنگ داخلی و خونریزی؟»
اینطور فهمیدم که شما در آن زمان برای رسیدن به قدرت، استفاده از قدرت نظامی را ممکن میشمردید؟
درست است. من در سالهای اول یعنی ١٩٩۴، ١٩٩۵ و ١٩٩۶ به امکان اقدام مسلحانه اعتقاد داشتم. حتا مقداری اسلحه پنهان کردیم و با افرادی که حاضر بودند در یک قیام شرکت کنند، تماس برقرار کردیم. در این زمان فکر میکردم و در ضمن در نوشتاری هم ثبت کردم که قوانین انتخابات و احزاب چیز دیگری جز از ابزار سلطه نیست و در تضاد با حاکمیت خلق و روح دمکراسی قرار دارد.
پس شما در مورد خصلت دمکراتیک جمهوری ونزوئلا تردید داشتید؟
کاملاً. قیام ما روز ۴ فوریه پرده از روی این اسطوره برداشت که ونزوئلا «باثباتترین دمکراسی در آمریکای لاتین» است. این ابهام بر پایه یک ساختار تئوریک غلط بنا گردیده بود، که گویا این رژیم معرف یک سیستم جاافتاده و ماندگار است. ولی ما معترض بودیم که با در نظر گرفتن تناسب نیرو و زیر چتر یک دولت فاسد، ثروتهای عظیمی انباشته شده و در نتیجه بخش عظیمی از مردم دچار فقر فوقالعاده گردیده است. ما همینطور در مورد لزوم مطلق وجود یک «عملکرد دمکراتیک نوین» سخن میگفتیم. منظور ما یک روند تکاملی بود که میبایست توسط نیروهای مختلفی که پدید میآمد، از جمله و به ویژه جنبش ما MBR 200، به جلو رانده شود.
در ضمن ما میخواستیم با یک قیاس غلط مبارزه کنیم: دولتهای زیادی در آمریکای لاتین از این تز پیروی میکردند، که شرکت «خلق» یکی از عناصر تعیین کننده سیاست دمکراتیک است. ما با اتکا به برنامه پروژه ملی سیمون بولیوار انتقاد میکردیم که این شرکت را باید تنها خیرات و مبرات ناچیزی دانست که به خلق ارزانی میشود، تا او را تنها در تصمیمگیری در مورد مسايل بیاهمیت سهیم نماید، در حالیکه در عین حال امکان تصمیمگیریهای اساسی در مورد تکامل و رفاه را از تودههای عظیم خلق سلب میکند.
ما پیشنهاد کردیم که خلق از طریق شوراهای محلی و به کمک ابزار قدرت خلق و شهرداریها مستقیماً در حاکمیت شریک باشد. ما در تلاش برای ایجاد این سه مرجع بودیم، که پس از سال ١٩٩٩ نیز واقعاً آن را بر پا کردیم و از این طریق مفهوم اولیه دمکراسی را تغییر دادیم. این دمکراسی دیگر تنها دمکراسی پارلمانی نیست، بلکه رسماً و قانوناً سهیم بودن مردم در تصمیمگیری را تعیین و تضمین میکند.
رابطه با نیروهای چپ
صرفنظر از جزوه «راههای خروج از هزارتویه» و پروژه ملی سیمون بولیوار، چه ایدههای دیگری را مطرح کردید؟
ما به طور منظم هر هفته دور هم جمع میشدیم تا پروژههای نوینی را تعریف کنیم. مثلاً «نقشه سیاست راهبردی» که نوعی کارتوگرافی سیاسی و نتیجه تلاشهای آکادمیک و فکری بسیار از رفقا بود. خیلی ساده و فیالبداهه میتوان آنها را باز شمرد. هسته مرکزی MBR 200 بود. در اطراف آن همپیمانان بالقوه قرار گرفته بودند. در وهله نخست نیروهای چپ. در کنار آنها ما گروه «متزلزلین»، یعنی آن گروه از کنشگران را در نظر گرفته بودیم، که نمیشد به آنها زیاد اعتماد کرد و در کنار این همپیمانان داخلی، همپیمانان بینالمللی قرار داشتند و از این طریق کلیه بازیگران سیاسی به طور روشن تعریف شده بودند و ما قادر بودیم به کمک این کارتوگرافی، جهتیابی کنیم.
بعد از آن ما «پروژههای بسیجگر» را فعال کردیم. مثلاً: پروسه تشکیل مجمع قانون اساسی، پروسه دفاع از سطح زندگی خوب، دفاع از حاکمیت ملی، همگرايی آمریکای لاتین … برای هر یک از این نکات ما یک سلسله دستورالعملهای محتوایی و «موتورهايی» در نظر گرفته بودیم. مثلاً: برای دفاع از سطح زندگی خوب. موتور: واحد مسکونی و اشتغال. حاکمیت ملی. موتور: سیاستهای مرزی و نیروهای نظامی. دقت میکنید؟ برای روند تشکیل مجمع قانون اساسی ما دست به ایجاد کمیتههای هوادار قانون اساسی زدیم که این ایده را در سطح کشور تبلیغ کردند. ما موتورها را در سطوح پایه جامعه به راه انداختیم، تا تمام این تحولات از بطن جامعه پدید آیند، از درون خلق. برای توضیح این مسايل در سطح کشور من به نوعی استادیار مبدل شدم. من هم در جلسات کوچک کارگران کشاورزی و هم در بین دانشجویان و استادان دانشگاهی سخن گفتم. برخی اوقات نیز در میان افسران فعال ارتش، مخفیانه و قبل از طلوع آفتاب، در باغی و یا در منزل شخصی فردی و گاه در بین افسران بازنشسته (…).
آیا در «نقشه سیاست راهبردی» شما جنبشهای اجتماعی نیز منظور شده بود؟
نه. این مسأله منظور نشده بود. ما فقط احزاب سیاسی را در نظر گرفته بودیم. البته باید گفت که جنبشهای اجتماعی در وضعیت بسیار بدی بودند. مثلاً بین سندیکاها نفاق حاکم بود … ما با برخی از آنها تماس برقرار کردیم. یادم هست که گروهی از آنها که میخواست روابط نزدیکی با ما برقرار کند، گروه La Chispa(اخگر)، یک هفتهنامه تروتسکیستی بود. بعدها دیگر خبری از آنها نداشتم. علاوه بر آن، جنبش دانشجویی وجود داشت ولی همانطور که گفته شد، از چپهای پراکنده تشکیل شده بود. در موقعیتی جنبشهای اجتماعی به هم پیوستند، بعد از آن من در ملاقاتهای متعددی با گروههای چپ و حوزههای پايینی و غیره شرکت کردم تا اینکه بالاخره روزی منفجر شدم و گفتم: «من دیگر حوصله شماها را ندارم و از این به بعد در کف خیابان کار میکنم.» آنها درگیر بحث و گفتوگوهای بیانتها بودند که هیچنوع اقدام مشخصی را به دنبال نداشت. تقریباً بیفایده. ولی از مدتها پیش وضعیت همینطور بود.
اوايل سال ١٩٩۴ در چیاپاس، مکزیک، ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی وارد صحنه شد. آیا شما با این جنبش در تماس بودید؟
خیر. هرگز. این جنبش، جنبش عجیب و غریبی بود. با اینکه مقالات نوظهور و مبتکرانه فرمانده مارکوس را خوانده ام، به ویژه در مصاحبهای که شما با او انجام دادید، ولی هرگز نتوانستم واقعاً این جنبش را درک کنم (…).
مبارزه انتخاباتی
آیا در این موقعیت فکر میکردید خود را برای مقام ریاست جمهوری نامزد کنید؟
(…) در این سالها همانطور که گفته شد من در صدد برقرار کردن ارتباط با فرماندهان نیروهای نظامی بودم. آنها تحت کنترل شدید قرار داشتند و بسیار پراکنده و تا نواحی مرزی کشور در مأموریت بودند. پس از گفتوگو و تجزیه و تحلیل با آنها به این نتیجه رسیدم که یک جنبش نوین نظامیان در آن زمان مقدور نیست. ما به اندازه کافی قدرت نظامی در اختیار نداشتیم و لحظه غافلگیرکننده را از دست داده بودیم. سازمان جاسوسی ارتش DIM به شدت در درون ما رخنه کرده بود. آنها حتا در خانه خالههای من نفوذ کرده بودند تا عکسبرداری کنند. راننده من، فرانسیسکو خبرچین سازمان جاسوسی ارتش بود.
در این لحظه به طور کل وضعیت پشتیبانی از شما چگونه بود؟
در نظرسنجیهای رسمی که امکان انتخاب من به عنوان ريیسجمهور سؤال میشد، هیچگاه به ده درصد آراء نمیرسیدم ولی وقتی از درون شهرها و دهات عبور میکردم، در خیابانهای آن احساس میکردم که هنوز اثرات ۴ فوریه از بین نرفته و من کماکان از پشتیبانی محکم مردم برخوردارم.
ولی نمیتوانستید این پشتیبانی را با عدد مشخص کنید.
خیر. وقتی که انتخابات ریاست جمهوری سال ١٩٩٨ رفتهرفته نزدیک شد، ما برای کمک به تصمیمگیری یک سازوکار نظرسنجی سازماندهی کردیم که فراتر از کسب اطلاعات معمولی میرفت. ما در سطح کشور نظر مردم را جویا شدیم و این نظرخواهی هر چند با نحوه نظرخواهیهای سنتی کاملاً تفاوت داشت، ولی دارای ارزش علمی بود.
برای اینکار ما از استادان دانشگاه به ويژه جامعهشناسان کمک گرفتیم. ما معیاری مشخص کردیم که تا حد امکان ابژکتیو بود. همه جا گروههای کار تشکیل شد. دانشجویان جوانی که این نظرخواهیها را انجام میدادند، نمیدانستند که از طرف جنبش بولیواری سازمان داده شده است. آنها از هدف اینکار نیز مطلع نبودند. آنها نه داوطلبانه شرکت کردند و نه اجباراً میبایست هوادار ما باشند. ما چون در این زمان دارای امکانات بیشتری بودیم، آنها را استخدام کردیم.
از این طریق توانستیم نظر بیش از ١٠٠ هزار نفر را در سطح کشور جمع کنیم. من شخصاً جزيیات تکنیکی نظرخواهی را کنترل کردم که توپ سهواً وارد دروازه خودی نشود. ما میبایست واقعاً به نتایج عینی دست مییافتیم. در بین سؤالاتی که مطرح شده بود، دو سؤال برای ما بیش از اندازه مهم بود: «اول. آیا شما موافقید که فرمانده چاوز خود را نامزد مقام ریاست جمهوری بکند؟ دوم. آیا به او رأی خواهید داد؟»
نتیجه چه بود؟
٧٠ درصد سؤال اول را تأيید کردند. تعداد موافقین سؤال دوم ۵۵ درصد بود. تعجبآور است، زیرا در دسامبر ١٩٩٨ ما واقعاً با ۵۶٫٢ درصد در انتخابات پیروز شدیم. این رقم به رقمی که در سال ١٩٩٧ محاسبه شده بود، بسیار نزدیک بود. برای من این نتیجه تعیین کننده بود که در انتخابات شرکت کنم. …
چرچیل میگفت پیروزی پدران زیادی دارد ولی شکست بیپدر است. این احزاب (درون پیمان جبهه میهنی) به شما نزدیک شدند، زیرا رایحه پیروزی را استشمام کرده بودند. آیا اینطور فکر نمیکنید؟
بدون شک. در اصل آنها از یک دولت بیرون رفتند تا وارد دولت بعدی شوند. ولی تنها آنها نبودند. در پایان مبارزات انتخاباتی، که رفتهرفته پیروزی ما محرز میشد، الیگارشهايی که در اینکار تجربه زیادی دارند، رفتهرفته نظر خود را تغییر دادند. برخی از بارزترین نمایندگان الیگارشی ونزوئلا و رژیم گذشته حتا در روزنامهای نوشتند که زورشان به این «آدم عوضی» نرسید («آدم عوضی» من بودم) و به همین علت باید او را رام و اهلی کنند. پس از آن مرا به شدت زیر فشار گذاشتند. هنوز به خاطر دارم که روز بعد از پیروزی به یک فرستنده تلویزیونی دعوت شدم، که صاحبش جزو بدترین و پرقدرتترین اعضای این الیگارشی بود. نمیتوانید تصور کنید که چاپلوسی و بادمجان دور قاب چینی آنها تا چه اندازه بود. این رفتار برای من بسیار زننده بود.
هنگامی که روز ٢ فوریه ١٩٩٩ پست ریاست جمهوری را عهدهدار شدم، شب اول آلبرتو فوجیموری (ريیسجمهور پرو)، کارلوس مهنم (ريیسجمهور آرژانتین)، شاهزاده آستوریا (ولیعهد پادشاهی اسپانیا) در اینجا حضور داشتند. حتا خوزه لوئیس رودریگس (خواننده جاز) برایم آواز خواند! و مهمتر از همه، الیگارشها آمده بودند تا مرا جلب کنند و مرا مانند خفاش بمکند. همه اینجا بودند: خانواده سیسنرو، خانواده آزپورواس، خاندانهای پرقدرت بورژوازی. من دیگر سر در نمیآوردم. من در طی مبارزات انتخاباتی همیشه به فکر بینوایان بودم، به فکر فقرا که روح ونزوئلا را تشکیل میدهند. و خلق که همیشه فراموش میشد و اکنون نیز در این مراسم حضور نداشت (جز شوفرها، بادیگاردها و گارسونها). فیدل کاسترو از این سالونها عبور کرد و با طعنه پرسید: «و این جمهوری پنجم است؟» و رفت.

