دنیای جوان
یورگن لوید
تارنگاشت عدالت
از این نوع احکام که مثلاً مارکسیستها رابطه دوگانهای با دمکراسی دارند به کرات از زرادخانه آنتیکمونیستها شنیدهایم، هرچند که در این مورد ویژه حق با آنهاست.
در تزهای لنین که در سال ١٩١۶ در مورد «انقلاب سوسیالیستی و حق ملل درتعیین سرنوشت خویش» انتشار یافت، جمله بسیار جالب توجهی در مورد دمکراسی وجود دارد. او میگوید، « سوسیالیسم پیروزمند باید دمکراسی کامل را تحقق بخشد». منظور از این «باید» یک خواست جبری نیست، که مثلاً اگر عملی شود، سوسیالیسم دمکراتیزه خواهدشد. «باید» لنین یک پیش شرط منطقی را مطرح میکند: یک سوسیالیسم پیروزمند که «دمکراسی کامل راتحقق نبخشد» ممکن نیست. این یک شهادت کاملاً روشن است.
ولی در عین حال لنین مینویسد: «سلطه سرمایهمالی و یا سرمایه به طور کل را نمیتوان با هیچ نوع تغییر و تحولی در بخش دمکراسی سیاسی، از بین برد.» این امر روی دل همه کسانی که میخواهند سرمایهداری را به «دمکراسی اقتصادی» متحول کنند، سنگینی می کند. این مسئله ناشی از یک برداشت اصولی در مارکسیسم است: سلطه طبقاتی بورژوازی ناشی از مناسبات اجتماعی است که یک طرف مالکین ابزار تولید و در طرف دیگر کسانی که مجبورند نیروی کار خود مانند کالا به فروش رسانند قرار گرفتهاند. تاوقتی که این مناسبات اجتماعی و تصاحب خصوصی محصولات کار وجود داشته باشد، سلطه بیرقیب سرمایه دستنخورده باقیخواهد ماند. آنوقت تلاش برای دمکراسی بیشتر در سرمایهداری چه ارزشی خواهد داشت، آنگاه که لغو سرمایهداری به جای «تحول آن در بخش دمکراسی سیاسی» تنها و تنها با غلبه بر مناسبات اجتماعی که زاده مناسبات اقتصادی است، ممکن میباشد؟ آیا تنها چیزی که میماند فقط مناقشه برای شرایط بهتر مبارزه به عنوان نکته مثبت دمکراسی خواهد بود؟ خیر! مارکسیسم فقط یک رابطهابزاری با دمکراسی ، به عنوان مناسبترین شیوه اعمال قدرت خود ندارد. این درک مطابق رویکردی است که سرمایه برای حفظ حاکمیت خود به کار می بندد. بورژوازی همواره شکل اعمال حاکمیت خود را متناسب با فرصتهای موجود انتخاب میکند. نهایتاً برای بورژوازی بیتفاوت است که چه کسی و چگونه زیر سلطه وی امور سیاسی برای تامین و تضمین منافع سرمایه را انجام میدهد، حال از طریق دمکراتیک و یا دیکتاتوری.
لنین دیالکتیکی فکرمیکرد: او می توانست تضاد درونی دمکراسی را که از بدو ایجاد جامعه بورژوازی وجود داشت، درک کند. یک طرف قلمرو دمکراسی بورژوائی است که در آن افراد خصوصی مثل هربازار دیگری طبق اصل هرکس به فکر گلیم خویش رفتار میکنند. در این حالت روشن است که لغو حاکمیت طبقاتی سرمایهداری هرگز ممکن نیست و برای اینکار انقلاب سوسیالیستی لازم است. ازطرف دیگر هم(چون سرمایه بدون وجود طبقه کارگر قادر به حیات نیست) طبقه کارگر از همان ابتدا دارای این توقع واقعی است که «رفاه ملل» را هم به طریق دمکراتیک، یعنی برای و توسط تمامی خلق تصاحب کند. و این به مفهوم انقلاب سوسیالیستی است که به قول لنین بدون تحقق بخشیدن به دمکراسی کامل ممکن نیست.
درنتیجه جای تعجب نیست که در جوامع بورژوائی مارکسیستها رابطه دوگانهای بادمکراسی داشته باشند. و البته جای تعجب هم ندارد که آنها کسانیهستند که درک میکنند، چگونه میتوان براین افتراق فائق آمد.


