واقعه تروریستی دلخراشی که این روزها در فرانسه رخداد ومنجر به مرگ چندین انسان گردید قلب همه ما را بدرد آورده است.طبیعتا هر گونه دلیلی جهت توجیه چنین این اعمالی بدور از اخلاق و انسانیت است. اما از طرف دیگر مدیای سرمایه داری از لحظه ای که این حادثه واقع شد بسرعت انرا حمله ای به آزادی بیان قلمداد کرده و انتحار کنندگان را مخالف این اصل اساسی در مناسبات لیبرال دموکراسی وانمود می کردند.در نتیجه کشته شدگان مجله فکاهی شارلی ابدو که چندی پیش کاریکاتورهای پیامبر اسلام را منتشر کرده بود را شهدای ازادی بیان معرفی کرده ودر تظاهراتی که دو روز پیش در فرانسه صورت گرفت شعار»من شارلی هستم»مهمترین شعار بود.مشکل من با اینجای داستان است.
مناسبات سرمایه داری در ذات خود منشا شکاف طبقاتی و اختلاف منافع بین لایه های بالایی و زیرین جامعه است.این لایه های بالایی هستند که بدلیل بهره مندی از مواهب چنین مناسباتی تلاش میکنند تا با وجود رسانه ها و قدرت حاکمه ؛ هزمونی خود را بر سایر طبقات اعمال کنند. معمولا بیشترین وفاداری و تعصب آرمانی نسبت به این مناسبات از سوی سرمایه داران که بهرمندان واقعی سرمایه داری هستند صورت میگیرد. من بجد باور دارم که در پشت هر گونه شعارهای لیبرال دموکراسی ٰنظیر ازادی بیان؛حقوق بشر و غیره منافع سرمایه نهفته است. هیچ بودگان و بیچارگان در مناسباتی که همه امور به گرد سرمایه می چرخد ؛ کی ازادی بیان داشته اند؟ چرا که این قبیل امور نظیر ازادی بیان ؛ حقوق شهروندی ؛حقوق عمومی و غیره که در تقابل با سایر افراد معنا میدهند نقش سرمایه در چرخش قانون به یک سوی این مجادله ؛اصل اساسیست. آزادی از نظر عمال سرمایه ؛تنها در درون این سیستم معنا میدهد. ولاغیر. از طرف دیگر؛ برای ملتهای فقیر و بیچاره (کشورهای اسلامی نظیر پاکستان وا فغانستان و سایر ملل فقیر ودرمانده که بیشتر افراط گرایی در آن بچشم می اید) که انسان از هرگونه لوازم مادی جهت تحقق یک زندگی انسانی درمانده میگردد؛نتیجتا بسمت تنها عنصر باقیمانده در زندگی خود که اتفاقا ماهیت مادی ندارد(اما بشارت یک زندگی عالی وانسانی بعد از فردای مرگ در آن وجود دارد)یعنی مذهب؛منقبض میشوند. تنها چاره کار را جهت رسیدن به رفاه وارامش جاودانه و فرار از مصائب و دشواریهای این جهان حاضر را در اعمال تندروانه شعائر دینی میبینند.تقریبا همه تروریستها از کشورهای فقیر و جنگزده می ایند و عقبه آنرا با خود دارند. و حتا در خود پاریس که نام یک شهر است اما با پایگاه طبقاتی بسیار؛ضاربان از حومه جنوبی وفقیر نشین بوده اند.بنا بگفته همسایگان ؛آنها افرادی معمولی و ارام که با همه مهربان بودند. پس ضد انسان غربی نبودند. با محیط خود ستیز نداشته اند.آنها بسراغ شارلی ابدو رفتند که با کاریکاتورهای موهن خود ،بواقع آخرین ضربه را بر پیکر تحقیر شدگان وارد کردند. چون که تنها چیزی که برایشان مانده بود را در معرض خطر می دیدند.همه انسانها برای آخرین چیزشان تا پای جان می جنگند. قصد من دفاع از این اعمال تروریستی نیست بلکه از حیث اسیب شناسی اجتماعی ؛این مناسبات سرمایه داری بود که اکثریتی را از مالکیت خلع ید کرد. این مناسبات ظالمانه بود که حسرت یک زندگی انسانی را بر دل خیل عظیمی از انسانها نشاند.نهایتا ازین دنیای مادی دست شستند و در رویای بهشت خود بودند که شارلی ابدو این یگانه دارایشان را هدف قرار داد. بنظر من این حرکتی بیرحمانه وتحقیر کننده است.نه با توجیه ازادی بیان ونه هیچ چیز دیگر .
رضا رخشان
23/دیماه/1393



5 پاسخ به “من شارلی ابدو نیستم – رضا رخشان”
تفکرِ طبقاتیِ کارگری، سوسیالیستی، علمی و انقلابی چنین پیشنهاده دارد که امروز را با معیارها و راهکارهای امروز مورد بررسی و عمل قرار بدهیم. بنابراین، بهتر استکه بحث در مورد اصل و نسب تاریخی (اعم از تودهای و غیرتودهای) را کنار بگذاریم و روی مهمترین مسئلهی امروز (یعنی: روی پراکندگی تودههای طبقهی کارگر) متمرکز شویم. بحث در این مورد، حتی اگر صددرصد نظرورزانه باشد، بازهم بهتر از شکافتن گذشتهای استکه حتی در نفیاش نمیتواند در حالِ حاضر حضور داشته باشد.
من هرگز (حتی برای یک ثانیه هم) بهاین توهم نرسیدهام که حزب توده ربط مثبتی با طبقهی کارگر ایران داشته است؛ اما بهواسطهی وارد کردن مدرنیسم بورژوایی بهایرانِ پیشاسرمایهداری (اعم از ترجمه و غیره) توسط پارهای از افرادی که خودرا تودهای مینامیدند، ضمن احترام برای این افراد، کارنامهی این حزب را در عرصهی فرهنگی تماماً منفی نمیبینم. گذشته از این، بهواسطهی افرادی مثل هدایتاله معلم و گاگیک آوانسیان که از نزدیک آنها یدهام بودم، و نیز بهواسطهی دیگر افرادیکه در مورد صلابت و صداقت آنها بسیار شنیدهام، حزب توده را عاری از بعضی جذابیتها در میان ردهی معینی از کارگران ایران [رده با قشر اشنباه نشود) نمیدانستم. اما همهی اینها با فروپاشی شوروی بهگذشتهای تعلق دارد که بررسی آنها بیشتر آکادمیک و تاریخشناسانه است تا یک کنش بالفعل طبقاتی. چرا؟ برای اینکه آمدن و رفتن حزب توده نه ناشی از فعل و انفعالات طبقاتی یا سیاسی در درون جامعهی ایران، که اساساً برپایه کنشهای شوروی نسبت بهایران شکل گرفت و با فروپاشی شوروی هم بهتاریخ سپرده شد.
اما با همهی این احوال، من هم در مشاهدات عینی و هم در مطالعهی اسناد تاریخی و هم بهواسطهی تجربیات نقل شدهی دیگران یاد گرفتهام که با کسی که دارای یک نام واقعی نیست و درعینحال خودش را تودهای معرفی میکند، وارد هیچگونه بحث و گفتگویی نشوم. چرا؟ برای اینکه چنین افرادی درست مثل ملاهای دهات دورافتاده بههیچ مسئلهی نوین و تازهای حتی گوش هم نمیکنند تا چه رسد بهاینکه متقاعد شوند.
رضا رخشان یک آدم واقعی با نام و نشان و محل سکونت مشخص استکه هماینک نیز هم از طرف خانم یا آقای [حقیقتاً نمیدانم کدامیک!؟] سپیده و هم اعوان و انصار دارودستهای که خودرا «حزب کمونیست کارگری» معرفی میکند، مورد هجوم قرار گرفته است. این تهاجم (منهای نحوهی بیان و بهانههای موضوعیاش) اساساً بهعنادی برمیگردد که بورژوازی ایران بهبخشهایی از خردهبورژوازی منتقل میکند تا کنار گود بنشیند و فریاد بزند: لنگش کن. حقیقتاً که دنیای وارونه است!!
بههرروی، این کامنت را علیرغم بعضی انتقادات بهنوشتهی رضا رخشان، صرفاً در دفاع از رضا رخشان او و مسیر حقیقتجویانهاش نوشتم. بنابراین، پاسخ افراد ناشناخته را هم نخواهم داد. هم کار بسیار دارم و هم پرنسیپهایم اجازهی چنین جدل مجعولی را نمیدهد.
با آرزوی سلامت و شادمانی ـ عباس فرد
ادامه ندارد
لایکلایک
با درود
بهر صورت من چنین سعیی نداشته ام(پروفسوری) و همیشه خواسته ام که دم در نشین باشم و در عین حال مراقب بالا نشینان.
مبارزات طبقات پرواضح است که سبعانه است. و خرما هم خیر نمیکنند. در این مبارزات است که ما بجلو رفته تا بتوانیم دوست را از دشمن و سره را از ناسره تشخیص داده، باشد که روزی در حزبی همچون حزب توده، آنهم همانی که سالهای ۲۰ و ۳۰ بوده، دو باره(در مورد خودم دوباره) حزبیت یابیم، هوشمند و توانا بتوانیم سرمایه داری را در ایران بزیر بکشیم.(البته من اکنون هم حزبی هستم، منتها هر کسی باید همانجایی که نانش را در می آورد در مبازات طبقاتی طبقه کارگر آن کشور از طریق حزبی مبارزه نماید! نامه انگلس به مارکس)
انتقاد شما را تا آنجا که مربوط به بالای گود نشینی(چنانچه شخصی در مبارزات سیاسی خود در عمل نبوده باشد!) و فریاد این کار را باید بکنید… ولی بدون من(علی افراشته) را بلند کرده باشد، چیزیست صحیح و عملی است زشت.
ولی شما به کلیه نکاتی که من به آقای رضا رخشان انتقاد کرده ام، برخوردی نکرده اید و باز هم مانند آقای جواد یک نکته را گرفته اید، آنهم بدون اینکه بفهمید! و با تخیلات خود بازی کرده اید.
اتفاقا از آنجا که نمیبایستی در این مورد مشخص بوی گنده گویی و مشکل نویسی بدهد من این شکل نوشتن را انتخاب کرده بوده ام. در غیر اینصورت در تمام نوشته هایم مساله سرمایه و کار مطرح بوده و و با فراگیری از گفتگوهایی با واتسن کارگر، رعایت کارگر بودن و خارج و داخل بودن را نمیکنم چرا؟:
زیرا کارگرانی که به بیراهه روانند و حتی توانسه بودند در کنگره سوم در سوئد شرکت کنند و لنین بشدت بوی انتقاد کرده بوده است زیادند، از کارگر های یقه سپید میگذرم!
من اسانلوهای مقاله نویس و نظر ده زیادی را کهنه کرده ام که به خاکه روخاکه بازی کردن با پسر شاه خائن در همان ایران اعتراف میکند.
اتفاقا روزی نیست که در سایت ها، افرادی با عکس شش در چهار و یا حتی ۱۰ در ۱۶ ظهور نکنند و فتواهای ماورای زمانی نداشته باشند و خود را هم کارگران مبارز ندانند.
هنوز مرکب فتوا خشک نشده است که از دوستان نامبرده خودشان، خبر تکذیب آن میرسد و از چنین فتوایی اظهار انزجار مینمایند. (که نه نادرستی اولی معلوم است و نه دومی)
حال شما طالبید که همه دهانشان را ببندند زیرا شخصی که شاید شمشیر دموکلاس بالای سردارد و یا بعنوان زندان سیاسی نامه های عریض و طویل مینویسد، از پرنسیب های طبقاتی عزول کرد. خیر آقای پایور سخت در اشتباهید. من اینکاره نیستم.
کمونیست ها یا سکوت میکنند ویا حقیقت را می گویند هر چند بزبان اُزُپ باشد. لنین کتاب امپریالیسم آخرین مرحله سرمایه داری را با همین زبان لعنتی نوشت و توانست از سانسور فرار کند.
آیا حتی اکنون میتوانید یکی از قوانین پنجگانه وی را نا وارد بدانید؟
آیا امپریالیستها تا کنون با کمک کانزیسم، گلوبوبالیزاتسیون و نولیبرالیسم توانسته اند ذره ای از تیغ انفجاری سرریز تولید و جستجوی بازارفروش، مواد خام، نیروی کار ارزان و جنگ برای تقسیم مجدد جهان، فرار کنند؟
اما در نقطه سوم، شما تازه به اصل مساله پرداخته اید که چه چیزی شمارا بدرد آورده است.
این گفته شما از اساس اشتباه و از نظر تشکیلاتی خلع سلاح طبقه کارگر میباشد. طبقه کارگر در روی کره خاکی، دارای زبان، آداب ورسوم خود بوده و بخصوص دارای تجربه مبارزاتی سیاسی خود در کشور خود با بورژوازی که دارای خصلت های خاص آن کشور است دارد. از این سخن شما بوی «کسموپلیتیسم» بمشام میرسد. که همه مردودیت آنرا قبول دارند.
… ادامه دارد
سپیده
لایکلایک
با تشکر از بابک پایور عزیز که زحمت من را کم کرد و با این کامنت ماهیت تفکر توده ای سپیده را افشا کرد. مدتها بود که میخواستم به قول شما قمپزهای «ضدّ امپریالیسمی» و مواضع ضدّ انقلابی او را نقد کنم. تفکرات سپیده ریشه در تفکرات حزب توده دارد علیرغم اینکه او از هواداران حزب … ایران (..) است. البته او یک «خرده بورژوا – ناسیونالیست» عصبی مزاج است که به چپ و راست زیاد میزند. او در حالی که در ساحل امن (او ساکن … است) لمیده است به رضا رخشان که ساکن ایران است و به قول شما با جرات تحسین برانگیزی این موضع گیری را کرده است ایراد میگیرد، تازه با دیدگاه توده ای.!! او اساسا فاقد دیدگاه طبقاتی از وقایع و جریانات سیاسی است. بقیه نکات را شما بیان کردهاید. همگی شاد باشید حتا سپیده!
لایکلایک
این برخورد خانم سپیده با نوشته رضا رخشان حتی از برخورد تملق آمیزشان زیر نمایشنامه «آلاهو…چی فرمودین» هم زشت تر است. زشتی آن از آنجاست که خانم سپیده به خود اجازه داده اند که با روشی پرفسورمآبانه باور کنند که رضا رخشان خودش نمی توانسته مسئله را «طبقاتی تر» مطرح کند و یا اینکه رضا رخشان آنقدر از مرحله پرت است که نمی فهمد این افراد تروریست استعداد قرارگرفتن در کاتاگوری مبهم «لمپن پرولتاریا» را دارند.
بنابراین خود را ملزم می دانم که فهمم از این گفتگو را بنویسم، تو خواه پند گیر و خواه ملال:
1- عبارت خانم سپیده مبنی بر اینکه «در صورتی که راه رهایی آنان فقط و فقط رهایی از یوغ کشورهای امپریالیستی میباشد، تا هم کشوری ثروتمند و هم با چاره شوند. تازه اینجا هنوز تمام نمیشود و باید با انقلابی دیگر توضیع نعم مادی را ابتدا بنفع اکثریت شکننده مردم عوض نموده، تا در انتها بنفع تمام ساکنین این کشورها باشد.» به تمام معنا تفکری توده ای و آنهم از نوع بدخیم آنست، چرا که:
اولاً – با نواختن در شیپور «رهائی از امپریالیسم» در واقع دارد با سرمایه داران محلی کشورهای منطقه لاس می زند.
دوماً – با پزی ناسیونالیستی دارد با نیروهای «ضد امپریالیست» ملی – مذهبی نرد عشق می بازد.
سوماً – رهائی این کشورها از «یوغ امپریالیسم» به تنهائی و با سیاست «نه شرقی نه غربی» (نه امپریالیسم آمریکا، نه امپریالیسم چین) نه تنها در جهان واقع غیرممکن است و یک خیالبافی پوچ و شاعرانه بیش نیست؛ و با خداحافظی با انترناسیونالیسم که تنها راه ممکن رهائی طبقه کارگر در کشورهای «عقب نگاه داشته شده» است در واقع شعاری پاسیفیستی هم هست که صرفا طبقه کارگر ایران را در برابر سرمایه داخلی خلع سلاح می کند.
چهارماً – یا تقلیل سوسیالیسم به انقلابی در جهت توضیع ! (احتمالاً به زبان فارسی یعنی توزیع) نعم مادی با تصویری کاملاً توده ای و فراطبقاتی «به نفع اکثریت شکننده مردم!» سوسیالیسم را از جان و جوهره آرمانی خویش (یعنی تغییر یک فرماسیون تاریخی و براندازی یک شیوه تولید) تهی می کند و آنرا به صرف شیوه ای برای «توزیع نعمات» تقلیل می دهد.
درخشان ترین عبارت نوشته رخشان اتفاقا همانی است که خانم سپیده با آن «مشکل» پیدا کرده اند، یعنی: «انسانی که از هرگونه لوازم مادی جهت تحقق یک زندگی انسانی درمانده میگردد؛ نتیجتا بسمت تنها عنصر باقیمانده در زندگی خود که اتفاقا ماهیت مادی ندارد(اما بشارت یک زندگی عالی وانسانی بعد از فردای مرگ در آن وجود دارد)یعنی مذهب؛منقبض میشوند.»
این نه تنها درکی عمیق و انسانی از وضعیت همان «تروریست»هائی است که شارلی ابدو را خلق کردند، بلکه یک درک کاملاً دیالکتیک نیز هست: انسانی درمانده از هرگونه «لوازم مادی» برای تحقق یک زندگی انسانی، انسانی خودبیگانه که حاصل کارش مانند نیروئی خارجی در برابر او قد علم میکند، این خودبیگانگی را در قالبی ماورائی فرافکنی میکند و بدان باور می ورزد.
از حق نگذریم که حتی تصور نوشتن چنین جملاتی برای کسی که در ایران به زندگی و معیشت مشغول است و سابقه تلاش های او در راه حقیقت سازمانیابی پرولتری وی را زیر ذره بین قرار داده، حاصل جسارت و جرأتی است بس احترام انگیز.
حال خانم سپیده با مقایسه این روش دیالکتیک رضا رخشان با وقایع نگاری صرفا سیاسی و توطئه نمایانه خود (مانند مقایسه این وقایع با کودتای 28 مرداد و سبیل شعبان بی مخ!) ضمن گرفتن پزی روشنفکرنمایانه و «طبقاتی» در برابر این نوشته، با تکرار خبر «ویژه نقاب اسلامی هم به چهره زده اند…» در واقع با فراموش کردن پز ضدامپریالیستی چند سطر بالاتر خود، دارد اخبار کانال دو فرانسه را به فارسی ترجمه میکنند!
همه اینها تا اینجای کار عمل زشتی نیست. این تفکری توده ای است که هیچکس با آن غریبه نیست و خانم سپیده هم مختارند تا جائیکه میل دارند این «گفتمان»هایشان را در اینترنت تایپ کنند.
زشتی کامنت خانم سپیده از آنجا آغاز می شود که با نادیده گرفتن جسارت رضا رخشان در نوشتن سطور بالا، آنقدر خودشان را در آیینه «باسوادتر» می بینند که به خود اجازه می دهند با چنین کامنت سطحی و در ذات خود ضد کارگری، نوشته رضا رخشان را به برخوردی «فرا طبقاتی» متهم کنند!
پس نوشته رضا رخشان را یکبار دیگر بخوانیم تا هرگز باور نکنیم که این قمپزهای «ضد امپریالیستی» خانم سپیده و امثالهم، سر سوزنی از فهم طبقاتی رخشان از وقایع شارلی ابدو «طبقاتی» تر است:
«همه انسانها برای آخرین چیزشان تا پای جان می جنگند. قصد من دفاع از این اعمال تروریستی نیست بلکه از حیث اسیب شناسی اجتماعی ؛این مناسبات سرمایه داری بود که اکثریتی را از مالکیت خلع ید کرد. این مناسبات ظالمانه بود که حسرت یک زندگی انسانی را بر دل خیل عظیمی از انسانها نشاند.نهایتا ازین دنیای مادی دست شستند و در رویای بهشت خود بودند که شارلی ابدو این یگانه دارایشان را هدف قرار داد.»
در این جهان وارونه که در آن روشنفکرنمایان «توده ای» و «خلقی» و «مردمی» هیچ چیز در کشکول خود به جز تحقیر کارگران ندارند، به خانم سپیده پیشنهاد میکنم که اگر واقعا به یادگیری «برخورد طبقاتی» علاقمندند، عبارت بالا را که توسط یک فروشندۀ نیروی کار نوشته شده، ابتدا 100 دفعه رونویسی کنند و سپس با خط نستعلیق خوشنویسی کرده و در بالای کتابخانه اعیانی خود نصب نمایند تا شاید (به فرض محال) ما نیز باور کنیم که ایشان قدمی از نحوست تحقیر کارگران فراتر برداشته اند.
وگرنه ما نیز حق داریم که این پزهای «طبقاتی» و «ضدامپریالیستی» را باور نکنیم.
لایکلایک
درود بر آقای رضا رخشان،
شما مینگارید:
«…تقابل با سایر افراد معنا میدهند نقش سرمایه…»
از ابتدای مقاله تا اینجا حق با آقای رضا رخشان است؛ آنهم اگر منظور از: «تقابل افراد» که گفته ای آخوندی، عُرفانی و سردرگم کننده… میباشد؛
بگویند تقابل طبقات و یا تقابل افراد طبقات مختلف آنوقت کاملاً حق با ایشان است و آیا در مورد نامیدن این کشورها، بنام «ملتهای فقیر و بیچاره»، که زمانی ثروتمند و با چاره بودهاند چرا- «کشورهای عقب نگاهداشته شده» نگفت؟
آیا این امر در ایران ما هنوز هم قابل درک نیست که امپریالیسم غرب بسرکردگی آمریکا و امپریالیسم شرق بسرکردگی چین، از هر اهرمی جهت عدم رشد صنعتی- اقتصادی ایران آنهم با جنائی ترین شکل آن استفاده میکنند؟ وانگهی طبق گفته شما «ملتهای فقیر و بیچاره» اگر بخواهند درد خود را چاره کنند، باید بفکر ثروتمند شدن و چاره اندیشیدن علیه فقر بوده و بردگان کشورهای امپریالیستی باقی خواهند ماند؛
در صورتی که راه رهایی آنان فقط و فقط رهایی از یوغ کشورهای امپریالیستی میباشد، تا هم کشوری ثروتمند و هم با چاره شوند. تازه اینجا هنوز تمام نمیشود و باید با انقلابی دیگر توضیع نعم مادی را ابتدا بنفع اکثریت شکننده مردم عوض نموده، تا در انتها بنفع تمام ساکنین این کشورها باشد.
شما مینگارید:
«…برای ملتهای فقیر و بیچاره …؛ نتیجتا بسمت تنها عنصر باقیمانده در زندگی خود که اتفاقا ماهیت مادی ندارد…یعنی مذهب؛منقبض میشوند.»
نه آقای رضا رخشان اتفاقاً امپریالیست ها از اثرکرد ایده آلیستی مسلمانان فقیر حرکت نکرده و با پرداخت های مالی این افراد را میخرند. هرکدامشان در ماه مزد دریافت میکنند و هرکدامشان با آرزو و آرمان رسیدن به ثروت و زنان باکره و نارپستان(با عذر گذاری از زنان، این شاهد را از قرآن آوردم) که مفتی وهابی به زنان کشورهای عربی فتواداد که بخدمات جنسی مردان خدا در سوریه ی اشغال کرده، بشتابند.!!
انسانها چقدر فراموشکارند؟؟ هنوز جوهر مرکب این خبر خشک نشده است!
شما بازهم مینگارید:
«…تقریبا همه تروریستها از کشورهای فقیر و جنگزده می ایند و عقبه آنرا… ،بواقع آخرین ضربه را بر پیکر تحقیر شدگان وارد کردند. چون که تنها … برای آخرین چیزشان تا پای جان می جنگند…»
اینجا شما مشخص، از دو برادری سخن میگویید که ظاهراً خود بتنهایی این کاررا کرده اند.
زهی اشتباه.
ا- این دو برادر از افراد لومپن پرلتاریا که مارکس آنان را جمعیت دهم دسامبر مینامد و در ایران هم بنام های لشگر شعبان بی مخی و طیبی(امثال رضایی ها، غلام یخی ها، جاکش های شهرنویی…) که اکنون بدانان لباس شخصی هم گفته میشود، بوده اند.
۲- این دو برادر توسط دولت فرانسه تعلیم گروه «کماندوهای ترور» را دیده بودند.
۳- این دو برادر، شاهد از… :
«… بویژه نقاب اسلامی هم به چهره زده اند. دولت آلمان اعلام کرد که نام این عده در فهرست تروریستهائی که مطابق قرارداد «شنگن» تهیه شده قرار داشته است. گفته شده است که حتی دولت عراق، دولت فرانسه را از بازگشت این عده و قصد خرابکاری آنها واقف نموده است و معذالک دولت فرانسه نیازی ندیده است که این عناصر خطرناک را دستگیر کند و مانع شود که تجارب خود در سوریه را در پاریس به عمل در آورند. آقای اولاند مدعی است که 7 ژانویه 2015 فرانسه همان 11 سپتامبر آمریکاست. وی با این اشاره نگران کننده و یاد آور توجیهات تجاوز کارانه آمریکا، دست خود را برای تجاوز به سایر کشورها نظیر جرج بوش باز می گذارد.» پایان شاهد
من در یک مورد بشما کاملاً حق میدهم و آنهم، یکی از محرکهای نا خرسندی در کشورهای متروپل، آنهم فقط در آنجا و در میان خرده بورژوازی(چه دستشان بدهنشان میرسد و یا واقعاً راه بجایی ندارند و در کمپ ها، ۸ نفره در یک اتاق میخوابند) بخصوص جوانان، همانا بی احترامی به هویت آنان است که دست به شورش های وحشی زدهاند و میزنند! واکثراً از طریق رسانهها، هویت این افراد با ملیت، قومیت، مذهب، زبان و رنگ پوست و موی سر … همانطوری که شما هم در نظر داشته اید، تعریف میگردد. در ایران خودمان به بالای شهرها بروید(در تهران از خیابان انقلاب به بالا)، تا ببینید که این از ما بهتران یعنی « سرمایه داران تجاری و سَرخوردگان سلطنت طلب، سبزهای طیف رفسنجانی و خاتمی» بجز سرمایه داران صنعتی که نانشان را با این هویت بدست میآورند و ملیت برایشان بسیار پربها میباشد) چگونه از ماتحت فرنگیها میخورند و چگونه از هویت خود، ایرانی بودن خود، زبان خود، رنگ پوست و موی خود، فرار کرده و مایه ننگشان است. و تازگیها هم، آقازادگان و نزدیکان، مانند سگ چرانان شانزه لیزه از یوسف آباد به بالا بسگ چرانی مشغولند.
بهر صورت چنین قتل هایی برای فرار از مشکلات داخلی که نظام سرمایه داری با آن روبروست میباشد و ما باید شاهد تشدید آن برای خودی های معترض در این کشورها باشیم. زیرا بحران آباکوس در سال ۲۰۰۸ هنوز نه تنها برطرف نشده است، بلکه روز بروز عمیقتر شده است و بزودی شاهد ضربات امواج شکننده بحران نوینی خواهیم بود که چنانچه کارگران و زحمتکشان بخودنیایند و سکان سیاست را خود بدست نگیرند
که لنین بخوبی آنرا در چه باید کرد بما فرا داده است،
که لنین بخوبی آنرا در چه باید کرد بما فرا داده است،
خسارات بسیارناگواری برای زحمتکشان خواهد داشت.
سپیده
لایکلایک