نویسنده: یاسر ریکی (yaser riki)
کارشناس ارشد جامعه شناسی
برای پیبردن به منشأ اندیشهها بدون توسل به پیشفرضهای انتزاعی، باید به خاستگاه اجتماعی اندیشه پی ببریم. این روش ما را در برابر اندیشههای به ظاهر منطقی و بخردانه به سلاحی مجهز میگرداند که حتی بنیان الهیتی یک اندیشهی به ظاهر مادی و انسانگرا را نیز نشان میدهد. روشی که مارکس با آن هگل، سوسیالیسم اتوپیایی و اومانیسم را به نقد کشید. این سلاحی است که منتقد را به ابزاری مادی برای نقدی غیر الهیتی مجهز میگرداند.
آن جنبهای که سعی دارم با این ابزار به نقد آن بپردازم سعی در روشن نمودنِ منشأ افکاری دارد که برگرفته از ذهن از خودبیگانه و الهیاتیِ انسان ایرانی است. ذهنی که رابطهی خدا و بنده را هر روز در زندگیاش در اشکال مختلف بازتولید میکند. روی سخن با کسانی که آشکارا این رابطه را نه تنها بازتولید میکنند بلکه از بیان آن نیز ابایی ندارند نیست. روی سخنم با آن کسانی است که به عنوان روشنفکر (اگر روشنفکر را برگرفته از روشنگری و کسی که عقلانی میاندیشد بدانیم) و گاه با بیانی مادیگرا و انسانگرا لب به سخن میگشایند و اتفاقاً بر ضد لاهوت که انسان را از دنیای مادی و ملموسش بیگانه کرده لب به سخن میگشاید. ظاهر سخن زیباست و در چارچوب منطقِ صرفِ زبانی باید در برابر آن سپر انداخت. ولی با رجوع به این ریشهها است که بوی تعفن فضا را پر میکند و دملهای چرکینی که در کمین نشستهاند برای آلوده کردن افکار، را نشان میدهد. او با ادعای بازگرداندن انسان به حسیات مادیاش از ذات انسان (که خود تفکری الهیتی است) سخن میگوید و سعی دارد رابطهی خدا و بنده را که با ژستی روشنفکرانه به کنار نهاده است از لاهوت به ناسوت منتقل کند. او که نمیتواند ریشههای این تفکر را کنار بنهد در زمین به دنبال آن میگردد و آنچه که انسان را از وجود مادیاش بیگانه کرده بود را بر روی زمین استقرار بخشد. به همین دلیل سعی در ایجاد خدایگانش در زمین دارد و هر روز در جست و جویشان است. و با همین فرمولِ خدا و بنده همهی انسان ها را به راحتی دستهبندی میکند.
قسمت جالب قضیه این است که این اندیشهها در نهایت به موضعی منفعل منجر میگردد که به تأیید وضعیت موجود میرسد. چگونه تفکری که ریشه در وضعیت موجود دارد میتواند برعلیه خودش دست به شورش بزند؟ این تفکر در نهایت به ایدئولوژیای تبدیل میگردد که به آهستهگی و با زیرکی به حمایت از آن چیزی میپردازد که نتیجهاش تأیید خدایگانش از هر نوعی میباشد. خدایگانی که وظیفهای جز بندگی برایش باقی نمیگذارند. و قطعن زمانی که شرایط برای تغییر ایجاد شود این تفکرات ذاتِ خود را در بازتولید وضعیت موجود بیشتر نشان خواهند داد.
در پراتیک مادی و موضعگیریهای سیاسی این افراد میتوان نمود این نگاه الهیتی را به روشنی دید که با مزین شدن به واژههایی نظیر واقعگرایی سعی در پوشش خاستگاه فکریاش دارد. تفکراتی که در عمل نیز به تأیید اپوزوسیونی میانجامد که همین حالا نیز این رابطهی خدایی و بندهگی را به عریانترین شیوه نمایان نشان میدهد. بنابراین واضح است که یک نقد سیاسی نیز نیاز به پرداختن به خاستگاه یک اندیشه و سخن دارد. مهم نیست که این اندیشه با بیان مادیگرایانهی مارکس بیان شود و یا با بیان شهودی نیچه! در هر صورت نتیجه یک چیز است چون خاستگاه یکسان است. لزوماً تکرار کردن سخنان ماتریالیستی مارکس با بیانی دیالکتیکی، بیانگر تبدیل شدن به متفکری رادیکال نیست. بلکه آنچه اهمیت دارد ریشهی یک تفکر و آنچه در نهایت در پراتیک نمود مییابد است.
آن تفکری میتواند به تغییر ریشهای برسد که ریشهها را مورد حمله قرار دهد. پرداختن به ریشهها نیازمندِ تبدیل شدن به متفکری انقلابی است که نوک پیکانش را به سویی نشانه رفته است که سعی در از بین بردن همهی آن چیزی دارد که میخواهد مناسبات خدایگان و بنده را استقرار بخشد. او ابتدا در پی آن است که خدایگان و بنده و کلیهی مناسباتش را از روی زمین و از زندهگی مادی انسان بروبد و در نهایت به کل این مفهوم را از ذهنها پاک گرداند. به قول آلتوسر برای تبدیل شدن به متفکری رادیکال «نیاز به انقلابی بنیادین در ایده ها است: یک باز–آموزی طولانی، جانکاه و سخت. پیکاری بی پایان در درون و برون».

