نویسنده: ربکا کامِي مترجم: مراد فرهادپور
منتشر شده در تز یازدهم
تز يازدهم: مقالهي زير مقدمهي کتاب «جشن ماتم: هگل و انقلاب فرانسه» (Mourning Sickness: Hegel and the French Revolution) نوشته متفکر نامي کانادايي ربکا کامِي است. کامِي در اين کتاب انقلاب فرانسه را در پرتو ايدئاليسم آلماني و آنهم در متن سنتهاي نظري و فلسفي معاصر، بالاخص روانکاوي فرويدي، قرائت ميکند. او نشان ميدهد که هگل در کتاب «پديدارشناسي روح» علاوه بر بازخواني وقايع انقلاب، وارد درگيري درونماندگاري با آرا فيشته و شلينگ و بهويژه کانت دربارهي انقلاب ميشود. براي فلاسفهي آلماني بجز نفس انقلاب تأثير آن بر آلمان نيز بسيار حائز اهميت بوده و دقيقاً از همين زاويه است که هگل انقلاب آلماني را امري ميداند که پيشاپيش در نهضت اصلاح ديني رخ داده است. از اينرو، دغدغهي فلاسفهي ايدئاليست آلمان، تصفيه و پالايش انرژي انقلاب است آنهم با تکيه بر اصلاح ديني و خود سنت ايدئاليسم بهمثابهي انقلابي در عالم تفکر . اين کتاب توسط مراد فرهادپور به فارسي ترجمه شده و اميد است به زودي چاپ و منتشر شود.
تنها دورترينِ بازماندگان ما خواهند توانست تصميم بگيرند که آيا ما بايد بدين خاطر که پيش از حل و فصلِ انقلابمان نخست فلسفهمان را حل و فصل کردهايم ستايش شويم يا سرزنش گرديم.
هاينه، در باب تاريخ دين و فلسفه در آلمان
روايتِ بهخوبي مرورشدهي حکايتِ روشنفکران آلماني در حولوحوشِ 1800 چيزي نظير اين است. فلسفهي آلمان، که از وراي رود راين به آشوب و کشتار مينگرد، به خود تبريک ميگويد که توانسته است از وقوع چنين تلاطمي در خاک خويش جلوگيري کند. آلمان به اين نوع انقلاب نيازي ندارد: اين سرزمين پيشتر انقلابِ بس کوبندهترِ خاصِ خود را تجربه کرده است. آلمان از مدتها پيش راديکاليسمِ خاصِ خود را در شکل اصلاح ديني پروتستان به انجام رسانده است و هماينک، در سطحي روحاني و معنوي، از هر آنچه فرانسه ميتواند در عمل بهدست آورد، پيشي جُسته است.
آلمان که با موفقيت جوشوخروشِ خود را پشت سر نهاده است تصوير خود را در پيکارِ انقلابيِ فرانسه بازميشناسد و آماده است تا از دل انقلاب نيرويي را بيرون کشد که دسترسي بدان براي کسانيکه در گردابِ انقلاب گرفتار شدهاند ممکن نيست. اين قرابت و نزديکي به آلمان اجازه ميدهد تا همبستگيِ خود با انقلاب را تأييد کند و حتي از هيجانِ دهشتهاي آن بهشکلي نيابتي لذت برد، و در همان حال از ضربهي نهاييِ انقلاب بکاهد. آلمان درست در حاليکه هر گونه پيوندِ بيواسطه با اين رخداد را انکار ميکند مدعيِ برخورداري از ميراث انقلابي است؛ و با پافشاري بر اصل و نسبِ راديکالِ خاصِ خود توانايي آن را مييابد تا خود را سلف، خلف، و وفادارترين معاصرِ انقلاب فرانسه معرفي کند. آلمان ميتواند آنچه را که هرگز بهصورت دست اول تجربه نکرده است، از دور، جشن بگيرد، پشت سر گذارد، و سوگوارش شود. پروژهي ايدئاليسم آلماني- يعني خودآييني به هر شکل، اندازه، و رنگ- عملاً به پيشدرآمد و ادامه اين رخداد سياسي بدل ميشود.
ناقدان آلماني از مارکس و انگلس به بعد، با مشاهدهي اين معجونِ هراس، حسادت، و خباثت که به خوبي مخفي نگشته است، اعلام خواهند کرد که چنين نگرشي نمونهي اعلاي «فلاکت آلماني» (Die deutsche Misère ) است : اين درآميختنِ زبانها در کلام مارکس، همچون هميشه، گوياي نوعي ناهماهنگيِ گوشخراش است- ستيزي مهارنشدني ميان فرهنگهاي ملي، ميان نظريه و عمل، ذهن و جسم، تعمق و کنش، روح و نص، و نهايتاً ميان اعصاري تاريخي که، هم بهلطف اوضاع و احوال و هم به سبب جذابيتي مغناطيسي، به سوي همجواري و قرابتي آلرژيک رانده شدهاند. Misère (واژهاي که، با آن حرف اول بزرگاش دقيقاً نه فرانسويست و نه آلماني) در اينجا بيش از هر چيز مبينِ نوعي ناسازگاريِ تاريخي است. انقلاب صرفاً تضاد چشمگير ميان مدرنيتِ نفسگيرِ فرانسه و پوسيدگيِ عموميِ آلماني هنوز غوطهور در باتلاقِ مطلقگراييِ فئودالي را برجسته نميسازد (سرزميني درگير با انواع گوناگونِ تأخيرهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و تکنولوژيکي که آن را به حواشي تاريخ تبعيد ميکنند- «واقعيتي خاک گرفته در انباريِ تاريخيِ ملل مدرن») بلکه ناهمراستاييِ موجود ميان شاخههاي گوناگون تجربهي آلماني و همچنين تضادهاي درونِ خود اين شاخهها را نيز برملا ميکند- تجربهاي برساخته از ترکيبِ پيشافتادگيِ فکري و عقبافتادگيِ سياسي که سرعتِ شکلِ آلمانيِ گذر به مدرنيته را تعيين ميکند. همانطور که مارکس ميگفت «ما معاصران فلسفيِ عصر جديديم بيآنکه معاصران تاريخي آن باشيم.» اين ناسازگاري ميان جسارتِ نظري و اطاعت عملي- قرابتِ فلسفيِ حاد با رخدادي که يا بهلحاظ سياسي منفور تلقي ميشود يا بهلحاظ تحققِ عملي تصورناپذير- افشاگر چيزيست بس بيش از ابهام و ناهمگوني و رياکاريِ فرهنگ آلماني، يا حتي پسرويِ اين فرهنگ از قلههاي سربهفلک کشيدهي نظرورزي به «ابتذال و عاميگريِ آبجوخورها» (اين توهينِ واپسين در متون راديکالِ دههي 1840به کرّات يافت ميشد، يعني همان دورهاي که نيروهاي سرکوب و سانسور اوج ميگرفتند، اميدهاي انقلابي بر باد ميرفتند، و جاهطلبيهاي جهان وطنگراييِ ايدئاليسم آلماني جاي خود را به صُورِ زهرآگينِ ناسيوناليسم و منفعتطلبيِ شهرستاني ميبخشيد. به قول هاينه «وطنپرستيِ فرد آلماني بدان معني است که قلب وي درست مانند چرم در هواي سرد منقبض و فشرده ميشود».) اين ناسازگاري به نوعي لغزشِ زمانيِ ظاهراً محتوم اشاره دارد. تاريخ آلمان در کسوت نوعي کُنترپوانِ[1] ناموزونِ ضربهاي واگرا تقطيع ميشود، ريتمهايي که در راستاي مسيرهاي مجزا، هر يک با سرعت و ضربي متفاوت، پيش ميروند. آلمان در حولوحوش سال 1800دوندهايست که تا ابدالدهر پيشاپيشِ رخدادي ميدود که هرگز نميتواند بدان برسد، آشيلي که تا ابدالدهر لاکپشت را تعقيب ميکند، و در اين مقام نمونهي تمامقديست براي ناهمزمانيِ تاريخي.
کلمهي Misère در اين معنا ناميست براي تلاطميکه نه فقط زماني بلکه همچنين وجهي (modal)است. اين کلمه مبينِ همان کجخلقيِ مزمن يا حس و حالِ mood) ) بديست که- در تمام معاني اين کلمه- مشخصهي مدرنيتهي آلماني در مقامِ شکستي مکرر در فعل و فعليتيافتن است. تاريخ ديگر خود را بهمثابه فعليتيافتنِ پيشروندهي قابليتها در متنِ پيوستارِ علّي زمان، عيان نميسازد؛ بلکه ترسيمگر ميدانِ مينايست آکنده از امکانهايي خلافواقع که فقط بهصورتِ عطفبهماسبق در پرتو عدم تحققِ مکررشان قرائتپذير ميشوند. امکان فقط ميتواند بهمثابه امکاني از دسترفته، امکاني به تأخير افتاده، امکاني تباهشده، يا حتي عدمامکان، ظاهر گردد، و آينده بهمثابه آنچه هماينک گذشته است- اين وضعيت° بسيار قريب بدان چيزيست که والتر بنيامين، در کلامي مشهور، از آن بهعنوان «اميد به گذشته» ياد ميکند. آلمان در وضعيت ماخولياييِ سوگواري بر خسران آن چيزيست که خود هرگز تجربه نکرده بود (فقط بهواسطهي از دست دادن و فقدان ابژه است که آلمان ميتواند در وهلهي نخست رابطهاي با آن برقرار سازد)- يا به مفهومِ دريداييِ کلمه نوعي «سوگواري ناممکن». مارکس فضاي قبرستانيِ سياست آلمان در دههي 1840 را چنين وصف ميکند: آلمان خود را در اين وضعيت غريب باز مييابد که بايد بدون پشتسرنهادن انقلاب خويش متحملِ بازگشت ]به رژيم سابق[ شود؛ آلمان فقط در روزِ تشيع جنازهي خودِ آزادي با آزادي رودررو ميشود. «تاريخ آلمان مفتخر به رشد و تحوليست که هيچ ملت ديگري قبلاً بدان دستنيافته است…ما تنها يکبار با آزادي ديدار کردهايم و آنهم در روز دفناش بود.»
و بدينسان، انقلاب فرانسه ضربآهنگي را تعيين ميکند که از اين پس تاريخ آلمان بر اساس آن بهمثابه روايتي کسالتبار از فرصتهاي از دسترفته، مهلتهاي منقضيشده، وعدههاي عملنشده، و اميدهاي بر باد رفته قرائت خواهد شد. غيبتِ يک «انقلاب فرانسه» در آلمان براي تاريخنگاريِ مارکسيستي (و نه فقط مارکسيستيِ) پس از 1840الگويي براي مجموعهاي از حذفهاي تاريخي خواهد شد، مجموعهاي که سابقهي آن به اتصاليِ اصلاح ديني ميرسد (خيانت لوتر به راديکاليسم خودش در مواجهه با قيامهاي دهقاني) و افقِ روبرويش نيز تداومِ حذفها و تأخيرهاي سرنوشتساز براي دو قرن ديگر است. اين خلاء نوعي گرداب يا ميدان نيروي منفي ايجاد ميکند که شمار بسياري از ديگر سويهها و لحظاتِ منسوخ، چه در گذشته و چه در آينده، به دروناش کشيده خواهند شد. تاريخ آلمان، از خلال منشور(prism)انقلاب، همچون تلِ زبالهاي از فرصتهاي از دسترفته، قابليتهاي سدشده، و پسرويهاي سبُعانه ظاهر خواهد شد، پسروي به اقتدارگرايانهترين ساختارهاي گذشته (1525،1815،1830،1848،1870،1918،1945…).اين ساختار بهمعناي دقيق کلمه آسيبزا (traumatic) است: تجربهي آلمان از مدرنيته بهمثابه تجربهاي از دسترفته ثبت ميشود. مواجهه با انقلاب فرانسه موجد زمانپريشي و نابهنگامي- يا همان خود آسيب- خواهد شد آنهم بهمثابه يک ويژگيِ تجربهي تاريخي و سياسي که از اين پس پاکنشدنيست. فلسفهي آلمان در حوالي سال1800عرصهايست هم براي نظريهپردازي در باب اين تأخير آسيبزا و هم براي تجلي ايدئولوژيکيِ آن: دردنشان، مشروعيت، تسلي.
من مورخ نيستم. قصد من بررسيِ خصايصِ تجربيِ تأخيرِ تاريخي آلمان نيست- يعني همان انقطاع به تأخير افتادهاش از مطلقگراييِ فئودال، رشد به تأخير افتادهي طبقهي بورژوايش، صنعتيشدنِ بهتعويق افتادهاش، وحدتِ به تأخيرافتادهاش در کسوتِ يک دولت-ملت، هجوم به تأخير افتادهي برنامهي امپراطورسازياش، تماس بهتعويق افتادهاش با دموکراسي ليبرال، و از اين قبيل- يا حتي مشخص ساختنِ جا پاهاي معيّناش در طول «مسير خاصاش» به سوي مدرنيته: همان رسواييِ معروفِ Sonderweg آلماني.[2] اين گونه پرسشها در مباحث پس از جنگ در باب تداوم و شيوع دگربار زمانپريشي با صراحتي خاص ظهور خواهند کرد- همان «نامعاصر بودن امر معاصر» (ارنست بلوخ). اين زمانپريشي جوّي است حاصلخيز براي رشد نازيسم، براي «مدرنيسم ارتجاعيِ»
عجيباش، و براي درک منحرفانهاش از انقلاب. من به اين مسائل نخواهم پرداخت. به سراغ مضمونِ مرتبط با اين امر، يعني مضمونِ «خاطرات منقسم» هم نخواهم رفت- همان کشمکشِ تبارشناسيهاي رقيب، گذشتههاي بلاتکليف، و ميراثهاي بيصاحب که مضمونِ غالب در مباحث تاريخيِ اخير در باب خصايصِ غريبِ فرهنگ آلمانِ پس از جنگ و نهايتاً «پس از ديوار» است. و منظور من از «آسيب» هيچ چيز روانشناختي نيست.
انگيزهي من فلسفي است: کندوکاو در زخم يا آسيب بهمثابه يک الگو، يک مقولهي زماني و بيش از هر چيز تاريخي، همراه با «فلاکت آلماني» در مقام مثالِ اعلاي آن، و، از قضا، هگل در مقام فصيحترين نظريهپرداز آن. با قبول ريسکِ انتزاعيشدن، خطر ميکنم و ميگويم که Misère مد نظر مارکس نه خاص است و نه آلماني، با بهتر بگويم ما همگي خاصايم: هر خانوادهاي ناشاد است، ليکن به شيوهي خاص خود. ما همگي فلکزدهايم- آدمهاي ناجور با زمانهي خود، جدا و پرتافتاده از اکنونمان، خمشده زير بار ميراثي که متعلق به ما نيست، سوگوار خسرانِ آن چيزي که هيچگاه قرار نبود واگذارش کنيم، راندهشده توسط فشار اميال دستدوم، آرزوها و خيالاتِ دستماليشده، و اميدهاي قرضي. مواجههي آلمان با انقلاب فرانسه موردي حاد از آن روانپريشيِ ساختاريست که همهي تجارب تاريخي بدان مبتلايند. ساعتها هيچگاه با هم کوک نيستند، برنامههاي کاري هيچگاه با هم هماهنگ نيستند، هر عصري ملغمهاي ناساز از ضربآهنگهاي واگرا، دورههاي نابرابر، و سرعتهاي متغير است.
همين ناهمآواييِ آسيبزا است که جامعهپذيريِ اساسي ما را تعيين ميکند: از آنجا که زمان حال هرگز به پاي خود نميرسد، ما نيز با تاريخ بهصورتي مجازي، نيابتي، و نظربازانه رودررو ميشويم. هماره نسبت به تجاربمان زودرس و ديررسايم، و نسبت به صميميترين ماجراهايمان بيگانه. بار پروژههاي ناتمام ديگران بر دوش ماست، که با عدم شفافيتِ سبُعانهي «دالهاي معمايي» بر سرمان آوار ميشود- بازماندههاي نابهنگامِ عصري فراموش گشته و تذکارهاي ناخواندهي آيندهاي سلبشده. و ما نيز به نوبهي خود پسماندههاي کسبوکارِ ناتمامِ خويش را بر گُردهي ديگران آوار ميکنيم. ما که در يک زمان کمتر از آنچه بايد بهدست ميآوريم و بيش از آنچه بايد دست درازي ميکنيم (در آنِ واحد بيشتر و کمتر از آنچه بايد از خود طلب ميکنيم)، هماره جلوتر از آنچه ميدانيم ميدويم و در عينحال هميشه از بصيرتهاي خودمان عقب ميمانيم، خود را با آنچه از کف دادهايم تسلي ميبخشيم، از آنچه بهدست آوردهايم پا پس ميکشيم، و در تقلاييم تا رشتههاي پراکندهي آگاهي تاريخيمان را با هم هماهنگ سازيم، آنهم بهلطفِ شجرهنامههاي خيالي، رمانسهاي خانوادگي، همبستگيهاي دروغيني که خودمان تهيه کردهايم. تجربهي تاريخي چيزي نيست مگر همين ناهمزمانيِ خُردکننده، همراه با تقلايي بيثمر براي پرهيز کردن، محو ساختن، و تصحيح آن: ما خود را با معيارهايي ميسنجيم که نميتوانيم بدانها پايبند باشيم و خودشان هم با يکديگر ناسازگارند. ما خود را تابع جداولي زماني ميسازيم که نميتوانيم خود را با آنها تطبيق دهيم و به عبث ميکوشيم تا چنين کنيم. تجربهي «انقلاب در يک کشور» اين جابجايي و کوتاه کردنِ ضربآهنگها را بهصورتي دردناک صراحت ميبخشد.
از همينروست که انقلاب فرانسه مرکز سوزان فلسفهي هگل باقي خواهد ماند: رخدادي که بيزمانيِ تجربهي تاريخي را تبلور ميبخشد. رسالت فلسفه تشريح اين نابهنگامي است. البته اين خوانشِ معيار ]ازفلسفهي هگل[ نيست. معرفت مطلق معمولاً يا بهعنوان خس و خاشاکِ متافيزيکي به دور انداخته ميشود (همان رهيافتِ «ضد تورمي» و معمولاً ليبرال) يا بهمثابه شکلي از مشروعيتبخشي طرد ميشود- نوعي تنظيمِ مجددِ نهاييِ همهي ساعتها بر اساس قسمي زمان حالِ واحد که در آن بار گذشته تخليه ميشود و ضربآهنگهاي ناموزونِ آن با ضربانِ تاريخِ جهانشمولِ مترقي تطبيق مييابد. به همين سبب تفسير «پروتستان» هگل از انقلاب فرانسه، غالباً يا حماقتآميز قلمداد شده است يا نشانهي بارزي از ايدئولوژيِ آلماني- تلاشي براي تصعيد اين رخداد بهمثابه يک «سپيدهدمِ فکريِ باشکوه» که نورِ آن در فضاي گرگوميشِ بازانديشيِ فلسفي با شکوه تمام ميدرخشد. (اين همان کاريکاتوريست که هگليهاي چپ در دههي 1840 ابداعش کردند و در دوران اخير يورگن هابرماس رواجش داد : هگل تا آن حد به انقلاب فرانسه عشق ميورزد که ميبايد آن را از انقلابيون پاک سازد.) ولي هگل ما را واميدارد تا منطقِ نهفته در اين ايدئولوژي را جدي بگيريم. او در ديباچهاش بر پديدارشناسي روح(1807)، اين ساختار آسيبزا را ايضاح ميسازد و پيامدهاي آن را تا به آخر دنبال ميکند. ايدئولوژي از بطن همين ساختارِ تجربه برميخيزد: ايدئولوژي مؤيد آن عدم شفافيتيست که ما را درمقام انسان به يکديگر متصل ميسازد. آگاهي چيزي نيست مگر عدمانطباقِ آگاهي با خودش- پيکاري مکرر براي تعريف و يافتنِ جايگاه خويش در جهاني که آگاهي با آن کنار نخواهد آمد. زمانپريشي مهر و امضاي آن است: تجربه مستمراً به خود رودست ميزند، بيوقفه مطالباتي را طرح ميکند که جهان نه آمادهي تشخيص آنهاست و نه مجهز براي تحققشان، و فهم جامع نيز به ناگزير ديرتر از آن ميرسد که تفاوتي ايجاد کند، حتي اگر شده فقط بدين دليل که معناي بُرد و باخت پيشاپيش عوض شده است. معرفت مطلق شرح و بيان همين تأخير است. دستور کار آن? صراحت بخشيدن به ناهمآواييِ ساختار تجربه است. اگر فلسفه ادعايي به کليت داشته باشد دليلاش آن نيست که تقويمها را با هم همزمان ميسازد يا براي کُنديِ خويش جبراني فکري فراهم ميآورد. برعکس کار فلسفه صوريکردنِ ضرورتِ اين تأخير است، همراه با آن استراتژيهاي مبتکرانهاي که بهواسطهي آنها چنين تأخيري خود ضرورتاً تغيير چهره ميدهد، ناديده گرفته ميشود، جلا مييابد يا عقلاني ميگردد.
به همين دليل است که براي هگل انقلاب فرانسه يگ «گره» باقي خواهد ماند (فلسفهي تاريخ)- اين انقلاب براي نسلهاي آتي پسماندهاي برجا مينهد. اگرچه خوانش من متفاوت با قرائتهاي متعارفيست که فراخيِ معرفت مطلق را تقبيح ميکنند- يعني همان توانايياش در جذب کردن و سود بردن از سرکشترين مواد و مطالب (شّر، بلاهت، مدفوع و قسعليهذا)- ليکن قصد من انگشت نهادن بر نوعي پسمانده نيست که نميتواند جذب نظام شود، نوعي سويهي بيروني و مازاد بر عقل. هدف من بيشتر بررسي راههاييست که از طريق آنها آنچه استثنايي مينمايد قاعده را بر ميسازد: سلبيّتِ انقلابي در يکآن هم مرزي براي تجربه است و هم منطقِ پارادايميِ آن. به همين دليل است که انقلاب فرانسه درآنِواحد هم کاملاً دور از دسترس به نظر ميرسد و هم به طرزي غريب آشنا.
فلسفه ]همچون يک طبيب[ بيماريِ «فلاکت آلماني» را تشخيص ميدهد، هرچند در همانحال آن را ناچاراً دائمي ميکند. هگل در خيالبافيهاي رايجِ عصر خويش سهيم است، ليکن قدرِ معيني از وضوح و سنجشِ انتقادي را به اين معجون ميافزايد. و همين امرست که او را در ميان معاصرانش به شکلي منحصربهفرد جذاب ميکند. او نشان ميدهد که يک خيال چگونه ميتواند لذتبخش باشد و در عينحال واسازي شود. در مرحلهي نهاييِ فصل مربوط به «روح» در پديدارشناسي که خواننده مدتها منتظرش بوده است (هر چند به طرزي غريب مأيوسکننده از آب در ميآيد)- و اين مضمونِ فصل آخرِ من خواهد بود- تفکر وادار خواهد شد تا با هزينهي تأخيرِ خود مواجه شود.
بدينسان فلسفهي هگل چالشي آني و بيواسطه را پيش روي ما مينهد. چگونه ميتوان اين تأخير را مفهومپردازي کرد آنهم بدون مفروض گرفتنِ يک چارچوبِ زمانيِ پيوسته و يکدست در مقامِ نقطهي مرجعي که به ياري آن ميتوان اين تأخير را اندازه گرفت؟ اين مسألهاي هنجاري است: آيا ميتوان بدون معرفيِ يک الگويِ خطي، گامبهگام، و پيشرونده از زمان و تاريخ- يعني الگويي به تمام معنا منسوخ– به مفهومِ تأخير انديشيد؟ اگر انقلاب فرانسه همان نشانهي دورانسازِ مدرنيته است- رخدادي که «جهاني» است زيرا ضربآهنگ و ترتيبي را مشخص ميسازد که از اين پس تاريخِ گذشته و آينده با آن سنجيده ميشود- بدان سبب نيست که اين انقلاب معياري ثابت يا عيني (به عبارت دقيقتر غيرتاريخي) براي مقايسه فراهم ميآورد، بلکه بيشتر بدين جهت است که نفسِ نابهنگام بودن را بهمثابه شرطي گريزناپذير براي تجربهي تاريخي عرضه ميکند. انقلاب «فرانسه» که مقياسِ نابهنگامي يا بيزمانيِ آلمان را ايجاد ميکند خود نابهنگام است. (مارکس خود پس از آنکه به پاريس هجرت کرد و توانست به انقلاب از نزديکتر بنگرد متوجه اين امر شد.) انقلاب هيچ زمانِ درست يا زمانِ «مساعدي» ندارد (يا بدان نيازي ندارد). انقلاب هماره خيلي زود سر ميرسد (شرايط هيچگاه آماده نيست) و نيز خيلي دير (زيرا هميشه عقبتر از ابتکار و پيش قدميِ خويش است). درست بهسانِ رسمِ زودگذرِ استفاده از ساعتهاي اعشاري، هفتهي ده روزه، يا تقويمِ جديد جمهوري که از قضا با تأخير، يعني در سال دومِ شروع تاريخ، به فرمان کنوانسيون* رسيمت يافت (آنهم پس از هفتهها و ماهها کشوقوس در باب تعيين نقطهي آغاز عصر جديد، تعيين مبدأ تقويم و معيارهاي اندازهگيريِ زمان، و اين که دقيقاً چه چيزي بايد هر ساله بزرگ داشته شود)، انقلاب نيز بلافاصله ]پس از تحقق[ منسوخ شد. در متنِ اين لغزش است که هم خصلتِ متناهيِ اين رخداد و هم باروري و زايندگيِ آن کاملاً برجسته ميشود. اين زمانپريشيست که هم تکينگيِ انقلاب و هم عدمکفايتِ خوفناکاش را توليد ميکند- هم نوبودگيِ سرکوبناشدنياش و هم نياز تحملناپذير و مهلکاش به تکرار.
پانويسها:
[1]. counterpoint اصطلاحي در موسيقي که به معناي فن ترکيب همزمان چند خط ملوديک است. م.
[2]. اصطلاحي در تاريخنگاري آلماني که به راه و مسير خاص اين کشور در گذار به دمکراسي و تجدد اشاره دارد. م
[3]. بعد از عزل پادشاه، مجمع کنوانسيون در تاريخ 21 سپتامبر 1792 تأسيس شد و نخستين حکمش الغاي سلطنت و اعلام جمهوري بود و در ادامه نيز دستور محاکمه و اعدام پادشاه را صادر کرد. در نهايت کنوانسيون بعد از سقوط ژاکوبنها در سال 1795 منحل گرديد. م.


