چپ ایالات متحده، با نفوذ کاهش یابندۀ آن بر رویدادهای داخل و خارج، درگیر مناظره بیهوده پیرامون کارزار برنی ساندرز برای نامزدی حزب دمکرات برای رياست جمهوری شده است. بسیاری در چپ به هیجانآمده از موفقیت اخیر جرمی کوربین در به دست آوردن رهبری حزب کارگر، کارزار ساندرز را شبیه آن میبینند. گمراه کنندهتر از این چیزی وجود ندارد. کوربین به چپ تعلق دارد، رهبری که از جنبشهای چپ آمد، جنبشهای چپ را رهبری کرد، و بر جنبش های چپ اتکاء نمود. او با نوشتن مقالهای در «مورنینگ استار» بریتانیا، که مرتب در آن مینویسد- روزنامهای که از طبقه کارگر حمایت میکند و دوست مارکسیستها است، از هواداران خود تشکر کرد. همکاران نزدیک او ریشههای ژرفی در چپ، در جنبش کارگری، و در جنبشهای ضدامپریالیستی دارند.

نویسنده: گِرِگ گودلس و ژوزف جامیسن
تارنگاشت عدالت
۲۸ سپتامبر ۲۰۱۵
برخی از چپهای ایران به توهم شبیهسازی بین برنی ساندرز، یکی از نامزدهای حزب دمکرات ایالات متحده، و جرمی کوربین، رهبر جدید حزب کارگر بریتانیا دام میزنند.
مطلب زیر گمراه کننده بودن این ارزیابیها را نشان میدهد.
*****
برنی و فراتر
چپ ایالات متحده، با نفوذ کاهش یابندۀ آن بر رویدادهای داخل و خارج، درگیر مناظره بیهوده پیرامون کارزار برنی ساندرز برای نامزدی حزب دمکرات برای رياست جمهوری شده است.
صفکشیده در چپِ چپ بدبینان قرار دارند، که برخی از آنها مانند بروس دیکسون در «گزارش برنامه سیاه» معتقدند ساندرز «سگ گله» برای حزب دمکرات، یک نامزد دروغین، یک دمکرات وفادار است که برای راندن پایگاه متمایل به چپ حزب به اصطبل هیلری-بایدن فعالیت میکند.
«کانترپانچ» به همان اندازه به مثابه پایگاهی برای کالبدشکافی چپگرایی ادعایی ساندرز خدمت کرده، کارنامه نخنمای او پیرامون تقریباً همه موضوعات سیاست خارجی و اکونومیسم یکدنده او را، که حدوداً همه موضوعات عدالت اجتماعی را به مسأله نابرابری اقتصادی تنزل میدهد-او به یک نوع نامزد پیکتی مبدل شده- افشاء میکند.
صفکشیده در جاهای دیگر کسانی هستند که به کارزار ساندرز به مثابه برخی از ارزشهای چپ، دارای اهمیت برای امر استقلال سیاسی، یا به طور کلی، بارقهای از امید در یک چشمانداز سیاسی تاریک نگاه میکنند.
هواداران ساندرز به تجمعات و نظرسنجیها به مثابه بیانگر عطش پنهان مردم برای سیاستهای مترقی اشاره میکنند. در واقع، مردم تشنه سیاستهای مترقی هستند. اما پرسش این است: آیا ساندرز قصد دارد یا قادر خواهد بود تشنگی آنها را فرو نشاند؟
بسیاری در چپ به هیجانآمده از موفقیت اخیر جرمی کوربین در به دست آوردن رهبری حزب کارگر، کارزار ساندرز را شبیه آن میبینند. گمراه کنندهتر از این چیزی وجود ندارد.
کوربین به چپ تعلق دارد، رهبری که از جنبشهای چپ آمد، جنبشهای چپ را رهبری کرد، و بر جنبش های چپ اتکاء نمود. او با نوشتن مقالهای در «مورنینگ استار» بریتانیا، که مرتب در آن مینویسد- روزنامهای که از طبقه کارگر حمایت میکند و دوست مارکسیستها است، از هواداران خود تشکر کرد. همکاران نزدیک او ریشههای ژرفی در چپ، در جنبش کارگری، و در جنبشهای ضدامپریالیستی دارند.
برنی ساندرز طی ۴۰ سال یک سیاستمدار حرفهای بوده است. او از نفوذ قابل توجه خود برای تشویق اقدامات مستقل غیرانتخاباتی استفاده نکره است.
کوربین در یک مبارزه شدید برای آینده حزب خود درگیر است. جناح راست حزب کارگر اکنون در وضعیت تهاجمی است. کوربین مشتاقانه در یک نبرد برای ایجاد یک برنامه کارگری، ضدامپریالیستی در حزبی که سابقاً در پذیرش نئولیبرالیسم، تجاوزگری امپریالیستی، و نوازش سرمایه بزرگ، رقیب حزب محافظهکار بود درگیر است. گرچه او در انتخابات سراسری پیروز نشده است، اما در موقعت ایجاد تغییر رادیکال در سمتگیری حزب کارگر به پيش، قرار دارد. اگر علیه او کودتای حزبی نشود، برای رسیدن به پیروزی فرصت زیادی دارد.
ساندرز هیچ امکانی برای تغییر مسير حزب دمکرات ندارد. هیلری کلینتون حمایت یک لیست طولانی از مقامات انتخاباتی حزب را جمع کرده است؛ ساندرز فقط از حمایت تعداد انگشتشماری از مقامات رتبه پایین برخوردار است. آشکار است که در حزب دمکرات تحت سلطه سرمایه بزرگ هیچ شورشی در حال شکلگیری نیست. به علاوه، ساندرز قول داده است پس از انتخابات اولیه نامزد حزب را مورد تأیید و حمایت قرار دهد. او در درون یا بیرون حزب یک شورش را رهبری نخواهد کرد. موفقیتهای ساندرز در مراحل اولیه هرچه باشد، پس از آن ناپدید خواهد شد. صبح پس از «سوپر سهشنبه» ۲۰۱۶، یا کمی پس از آن، هواداران ساندرز مطمئناً سر خود را میخارانند و از خود میپرسند برای همه زحمات خود واقعاً چه به دست آوردند.
برای کسانی که در مناظره به راهنما نیاز دارند، تئوری مارکسیستی روال حکمرانی بورژوازی و مؤسساتی را که تاریخاً برای حفظ قدرت سیاسی طبقه حاکم به وجود آمده اند، نشان میدهد. ویکتور پرلو مارکسیست تئوری را به طور ساده، اما دقیق خلاصه میکند:
«در ایالات متحده، مناصب انتخابی بین نمایندگان دو حزب سرمایهدار- جمهوریخواه و دمکرات- تقسیم میشوند. در هویت گروههای اصلی که معمولاً از جمهوریخواهان حمایت میکنند تفاوتهایی با گروههایی که عمدتاً از دمکراتها حمایت میکنند، وجود دارد، اما این تفاوتها اساساً پیرامون مسايل اصلی نیست. اکثریت قدرتمندترین محافل ترجیح میدهند از جمهوریخواهان که در سیاست داخلی مرجعترینها هستند حمایت کنند، اما تعداد کافی از آنها اگر برایشان مطلوب باشد به سمت دمکراتها چرخش خواهند کرد. چرخشهای مستمر بین دو حزب ضروری است، زیرا سیاستها و اقدامات دولتها-از هر حزب که باشند-موجب سرخوردگی رأی دهندگان-که فریب وعدههای عوامفریبانه فعالیت انتخاباتی را خورده اند- میشوند.» («منافع بسیار و بحران: سرمایهداری مدرن ایالات متحده»، ۱۹۸۸، ص. ۲۵۹-۲۵۸)
در اینجا، ما باید از خود بپرسیم آیا برنی ساندرز در این توصیف از نظام دو حزبی میگنجد؟ آیا کارزار او با کارزارهای پیشین، «شورشهای» دمکراتی که به مثابه سوپاپ اطمینان برای نارضایتی تودهها خدمت کردند، متفاوت است؟ آیا شرح پرلو چرخش طبقه حاکم به سمت اوباما را (که جریان کمکهای مالی سرمایهداران بزرگ آنرا نشان داد)، توصیف میکند؟ آیا نارضایتی گسترده از بوش با شیدايی برای اوباما خنثا نشد؟ همانطور که نقلقول از پرلو نشان میدهد، چسبی که این عمارت تابناک را برای حکمرانی بورژوازی سر پا نگه میدارد نظام دو حزبی (و نبود حزب طبقه کارگر است). آیا ساندرز این عمارت را چالش میکند؟
او ممکن بود این را چالش کند اگر پیشاپیش اعلام نکرده بود که به مثابه یک مستقل کارزار نخواهد کرد، و بنابراین آنرا چالش نخواهد کرد.
در همان سال (۱۹۸۸) گروهی از دانشمندان علوم اجتماعی شوروی مشرکاً ارزیابی زیر را از نظام دوحربی ایالات متحده ارایه نمودند:
«نخست، تحلیلگران شوروی این ایده را که نظام دوحزبی بیهمتا است، رد میکنند. آنها این نظام را به مثابه یکی از الگوهای ساختار سیاسی جامعه سرمایهداری ارزیابی میکنند…
مهمترین [تفاوت] این است که هیچ حزب دیگری، به استثنای یک حزب بورژوازی، نمیتواند در در درون نظام قرار گیرد… طوری که ما آنرا میبینیم، مأموریت اساسی آن مؤسسه در حفاظت از روابط اجتماعی بورژوازی، و نه منافع ملی انتزاعی، خلاصه میشود…
تغییر مدام در عناصر اجماع-گزینه در مواضع حزب به مثابه مهمترین ابزار برای مؤسسه دو حزبی در مخالفت برای عمل سیاسی مستقل خدمت میکند.
لذا، نطام دوحزبی کاملاً سرسخت تلاشهای مردمی برای آزاد شدن از کنترل سیاسی طبقه حاکم را خنثا میکند. تعجببرانگیز نیست که لنین آنرا «یکی از نیرومندترین ابزار جلوگیری از ظهور یک طبقه کارگر مستقل، یعنی یک حزب واقعاً سوسیالیست» نامید… سهم عمده نبرد علیه جنبشها برای عمل مستقل از آن حزب دمکرات است که از قرن نوزدهم، با ادغام نیروهایی که خواهان آزاد شدن از کنترل گردونه دو حزبی هست در درون خود، خدمات یزرگی به دستگاه ایالات متحده کرده است…
لذا، گفته شده است که اصل اجماع-گزینه [«بدون اجماع، نظام دو حزبی قادر نخواهد بود به طور مؤثر از منافع مشترک طبقه حاکم دفاع کند. بدون ارایه یک گزینه، حزبها ماهیت جداگانه خود را کاملاً از دست خواهند داد» آ.آ. میشین] امکان مانور توسط اجزاء نطام دو حزبی را در راستای کنترل تضادهای طبقاتی و کمک به آنها در حفظ موقعیت مسلط خود در روند سیاسی، فراهم میکند.» (از پیشگفتار و مقدمه «نظام دو حزبی ایالات متحده: گذشته و حال»)
به نظر ما، از زمانیکه دانشمندان شوروی این ارزیابی را به دست دادند تغییر کمی در نظام دو حزبی صورت گرفته است. تاریخ اخیر جنبش «دینیاک» هوارد دین، و جنبش «امید و تغییر» اوباما مظمئناً کاملاً با تحلیل شوروی انطباق دارد: هر دو «در ادغام نیروهای اجتماعی که خواهان آزاد شدن از کنترل گردونه [نظام] دو حزیی بودند، در ساختار [حزب دمکرات]» موفق شدند.
هر دو در خنثا کردن سرخوردگی رأی دهندگان موفق شدند. ساندرز در همان قالب میگنجد.
برخیها موضع مارکسیستی را سرنوشتباور میبینند، که همه راهها را برای تغییر از طریق سیاستهای انتخاباتی میبندد.
آن نظر گمراه کننده است.
موضع مارکسیستی به دو وظیفه اساسی برای فرار از تله دو حزبی اشاره میکند: به وجود آوردن یک جنبش مستقل-مستقل از دو حزب- و بنای یک حزب متکی بر طبقه کارگر. هیچیک از این دو خودبهخود به وجود نخواهد آمد. کار بر روی یک یا هر دو پروژه، کاری است دشوار- بسیار دشوارتر از پریدن، یکی دو ماه در هر چهار سال، به گاری حزب دمکرات- کاری که کسی بابت آن از شما تشکر نمیکند.
حس کردن بحران چیزی است که در اکثر مباحث پیرامون استقلال سیاسی غایب است. چپ، پیش از همه، باید تاریخاً استدلال نماید و شناحت داشته باشد که، با توجه به ضربات اخیر به دمکراسی ایالات متحده، زمان در سمت ما نیست. پذیرش دوره انتخابات بورژوازی- و همراهی دوباره با سرمایه بزرگ دمکرات-هزینه غیرقابل پیشبینی دربر خواهد داشت. این به تعویق انداختن کار بر روی وظیفه تاریخی درهم شکستن نظام دو حزبی سرمایه بزرگ است. کنترل سرمایه بزرگ بر سیاستهای انتخاباتی در ۲۰۱۸ و ۲۰۲۰ و فراتر از آن شدیدتر خواهد شد. پیآمدهای کامل، و زننده تصميم «شهروندان متحد» و «کمیتههای سوپر عمل سیاسی» هنوز در راهند. میلیاردها دلار «پول سیاه» سرمایه بزرگ به کارزارهای سال ۲۰۱۶ سرازیر خواهد شد. وزن سندیکاها کم و کمتر میشود. ما باید با فوریت برای بنای استقلال سیاسی عمل کنیم.
فعالین برای تغییر ترقیخواهانه در مقابل ساندرز گزینه دارند. آنها میتوانند با مشارکت در جنبشهای موجود حزب-سوم، سبزها، حزب صلح و آزادی و غیره- برای آینده بذر بیافشانند و در هر کجا که هست از نامزدهای طبقه کارگر حمایت کنند. دمکراتهای مستقلالفکری ممکن است وجود داشته باشند که سزاوار تشویق باشند، و احتمال دارد بتوانند از باتلاق دو حزبی فرار کنند.
گرچه ساندرز تهدیدی برای منطق «گزینه-اجماع» نیست، نامزدی او به سندیکالیستها فرصت داده است با انعطاف ناپذیری سیاسی غیرسازنده رهبری جنبش کارگری ایالات متحده که از سرمایهداران دمکرات حمایت کرده است، نبرد کنند. با حمایت از نامزدی ساندرز، سندیکالیستها میتوانند خرابکاری رهبری حزب دمکرات را چالش نمایند.
نادیده گرفتن محدودیتهای ساندرز فرصتطلبانه و ناصادقانه خواهد بود، اما خطای مقابل آن، نادیده گرفتن اینکه او بخشهایی از رأیدهندگان ترقیخواه ایالات متحده-لیبرالها، دانشجویان، سوسیال دمکراتها و تعدادی سندیکا-را به هیجان آورده است، سکتاریستی خواهد بود. آن پایگاه برای سندیکاها و چپ اهمیت دارد. در جنبش طبقه کارگر، سکتاریسم سیاست یا عملی است که در نتیجه انعطاف ناپذیری یا جزمگرایی، چپ را از تودههای مردم در مبارزه منزوی میکند. بهترین عناصر کارزار ساندرز اکنون تلاش خواهند کرد او را به سمت مواضع بهتر سوق دهند، و بعد از کارزار برای متحد کردن نیروها در پایگاه او برای نامزدهای پیشروتر فعالیت خواهند کرد. اگر آنها به وظیفه خود عمل کنند، ممکن است از ارتکاب خطای بزرگ سال ۲۰۰۹، منتظر ماندن بر دور اوباما برای سازماندهی نیروهای مستقلی که او با پیروزی خود در نوامبر ۲۰۰۸ به حرکت درآورده بود، احتراز نمایند.
آن نبردی است ارزشمند و گام کوچکی است برای استقلال سیاسی.

