نویسنده: مصاحبه با جورجو آگامبن
مترجم: نيما عيسي‌پور
منتشر شده در تز يازدهم
فلسفهي جورجو آگامبن به‌منظور طرح و بسط پرسشهاي انتقادي در باب فلسفه و سياست سر از حوزهها، سنتها و مقولاتي مختلف در ميآورد. انديشهي او با حرکت از مذهب، حقوق و زبان به سرمايهداري، کار، حاکميت و ورشکستگي اقتصادي به وضعيت معاصر ما نوري جديد ميتاباند. اين آخرين مصاحبهي او نيز از اين قاعده مستثني نيست. او اخيراً در رُم با ژوليت سِرف به گفتگو نشسته است تا بسياري از مواضع خود را به بحث گذاشته و آنها را وضوح بخشد.
وقتي ناقوسهاي کليسا در تراستوير، همان جايي که با هم قرار گذاشتهايم، به صدا در ميآيد، يک آن چهرهي جورجو آگامبن در نقش فيليپ رسول در فيلم انجيل به روايت متي (1964) ساختهي پير پائولو پازوليني در خاطرم نقش ميبندد. درآن زمان، دانشجوي جوان حقوق، که در 1942 در رم متولد شده بود، با حلقهي هنرمندان و روشنفکراني ميگشت که حول رماننويس مشهور ايتاليايي اِلزا مورانته[1] شکل گرفته بود. دوراني خوش؟ به هر تقدير اگر نگوييم خوش، دست کم دوران دوستيهايي پرشور که بود. به تدريج آگامبنِ حقوق‌دان، در پي شرکت در سمينار هايدگر در تورن پراونس به فلسفه کشيده شد. سپس او خود را غرق تصحيح آثار والتر بنيامين کرد، متفکري که به همراه گي دبور و ميشل فوکو همواره در تفکر وي نقشي پررنگ داشته است. بدين‌ترتيب بود که باب آشنايي آگامبن با مقولات زير گشوده شد: تعبيري مسيحايي از تاريخ، نقد جامعه-ي نمايش و مقاومت در برابر زيستـقدرت، يعني همان نظارتي که صاحبان قدرت بر حيات (بر بدنهاي شهروندان) اعمال ميکنند. تفکر او در عين شاعرانگي سياسي است، و براي يافتن گواهي باستانشناختي در زمينِ تاريخ نقب ميزند تا از طريق گردباد زمان به خاستگاههاي کلمات برسد. آگامبن با تأليف سلسله آثاري تحت‌عنوان لاتينيِ هومو ساکِر، به سرزمين‌هاي حقوق، دين و ادبيات سفر ميکند، اما از رفتن به ايالات متحده امتناع ميورزد تا به انقياد نظارتهاي بيومتريک[2] در نيايد. او در مخالفت با هر گونه تقليل‌دادن انسان به دادههاي بيلوژيکي، قسمي کاوش در عرصهي امکانها را پيش مينهد.
***
ژوليت سِرف: برلوسکوني نيز مثل بعضي ديگر از رهبران اروپايي سقوط کرده است. همانطور که پيشتر در رابطه با حاکميت نوشتهايد، اين وضعيت بيسابقه چه افکاري را در شما احضار ميکند؟
جورجو آگامبن: قدرت دولتي دارد مشروعيتش را از دست ميدهد. گونهاي بدگماني دوطرفه ميان صاحبان قدرت و شهروندان شکل گرفته است. اين عدم‌‌اعتماد فزاينده برخي رژيمها را هم سرنگون ساخته است. دموکراسيها اکنون بسيار نگرانند: ما ديگر چطور بايد اين مسأله را توضيح دهيم که سياستِ امنيتي اين دموکراسيها دوچندان بدتر از فاشيسم ايتاليايي است؟ در نگاه قدرت، هر شهروند بالقوه يک تروريست است. هرگز از ياد نبريد که آپاراتوسِ بيومتريک، که به زودي به اوراق هويت هر شهروند ضميمه خواهد شد، نخست به منظور نظارت بر مجرمان سابقهدار ابداع شده بود.
آيا بحران موجود به اين واقعيت پيوند خورده که اَمر اقتصادي روي دست اَمرسياسي بلند شده است؟
با استفاده از واژگان پزشکي باستان، بحران نشانهي بارزي است از لحظهي ظهور بيماري. امروزه اما، بحران ديگر اَمري موقتي نيست: بلکه در واقع، همان رانهي سرمايهداري است، موتور دروني آن. بحران مدام در جريان است، زيرا (هم‌چون ديگر مکانيسمهاي استثنايي) به صاحبان قدرت اجازه ميدهد تا طرحها و برنامههايي را تحميل کنند که در حالت عادي هرگز نميتوانستند از آن قِسر در بروند. اين بحران دقيقاً همان چيزي است که (گرچه شايد مضحک بهنظر رسد) مردم در اتحاد جماهير شوروي سابقاً «انقلاب مدام» ميناميدند.
الاهيّات در تأملات امروزي شما نقش بسزايي ايفا ميکند. چرا؟
پروژههاي تحقيقاتياي که اَخيراً به انجامشان مشغولم به من نشان دادهاند جوامع مدرن ما، که داعيهي سکولار بودن دارند، باالعکس با مفاهيم الاهيّاتيِ سکولارشده اداره ميشوند؛ اين مفاهيم چه‌بسا با قدرت بيشتري عمل ميکنند، چراکه ما از حضورشان آگاه نيستيم. هرگز از کم‌و‌کيف آنچه ميگذرد ملتفت نخواهيم شد مگر اين که دريابيم سرمايهداري، در واقعيت اَمر، يک مذهب است. و به قول والتر بنيامين، سرمايهداري بيرحمترين مذهبهاست زيرا مجالي براي جبران [گناهان] باقي نميگذارد…کلمهي «ايمان» (faith) را در نظر آوريد، که معمولاً مختصّ به قلمرو مذهب است. اصطلاح يونانياي که در اناجيل با اين کلمه مطابقت دارد pistis است. روزي يک مورخ ديني که ميکوشيد معناي اين کلمه را دريابد به قدم زدن در آتن پرداخت، که ناگهان تابلويي با اين کلمات توجهش را به خود جلب کرد «Trapeza tes pisteos». رفت بالا و متوجه شد که اين تابلو مربوط به يک بانک است: trapeze tes pisteos به معناي «کارت اعتباري» است. اين خود به اندازهي کافي گوياي همه چيز است.
اين داستان به ما چه مي
گويد؟
Pistis، ايمان، اعتباري‌ست که ما نزد خدا داريم و هم‌چنين اعتباري‌ست که کلام خدا نزد ما دارد. در جوامع ما نيز قلمرو بزرگتري وجود دارد که يکسر حول اعتبار ميچرخد. اين قلمرو پول است، و بانک معبد آن. همانطور که ميدانيد، پول چيزي جز يک اعتبار نيست: در نوشتههاي روي دلار و پوند (البته نه بر يورو: که بسي مايهي تعجب ماست) هنوز مي-توانيد اين جمله را ببينيد که بانک مرکزي به حامل اين اسکناس معادل اين اعتبار را پرداخت خواهد کرد. برخي عملکردها در رابطه با اعتبارات موجب آغاز اين بحران شدند؛ اعتباراتي که پيش از نقد شدن بارها و بارها فروخته شده بودند. در مديريتِ اعتبار، بانک (که اکنون ديگر جاي کليسا و کشيشانش را گرفته) از ايمان و اعتماد انسان سوءاستفاده ميکند. امروزه اگر سياست در وضعيتِ عقبنشيني به‌سر ميبرد، به اين خاطر است که قدرت مالي، که خود را جايگزين مذهب کرده، همهي ايمان و اميد را ربوده است. به همين دليل است که مشغول تحقيق دربارهي مذهب و حقوق هستم: براي من ديرينهشناسي (archeology) بهترين شيوهي دسترسي به اکنون است. اروپاييان بدون مواجهه با گذشتهشان نميتوانند به اکنونشان دست يابند.
اين روش ديرينهشناختي چيست؟
تلاشيست براي يافتن آرخه (arche) که در يوناني به معناي «سرآغاز» و «فرمان الهي» است. در سنت ما، سرآغاز هم زايندهي چيزي است و هم بر تاريخ آن حکم ميراند. اما زمان اين خاستگاه را نميتوان تعيين کرد يا از حيث زماني آن‌را به يک وضعيت خاص نسبت داد: خاستگاه نيرويي‌ست که در اکنون نيز هم‌چنان عمل ميکند، درست همانطور که کودکي، بر اساس روانکاوي، فعاليت ذهني يک بزرگسال را تعيين ميکند، يا آنگونه که بيگ بنگ، طبق نظر اَخترشناسان، موجب تولد جهان گشت و حتي امروزه نيز در حال گسترش است. مظهر اين روش مثالِ استحالهي حيوان به انسان (خلقت انسان) است ، يعني رخدادي‌که تصور ميکنيم ضرورتاً بايد رُخ داده باشد، اما يک‌بار و براي هميشه پايان نيافته است: انسان همواره در حال انسان‌شدن است، و بدين‌ترتيب غيرانساني و حيوان ميماند. فلسفه يک رشتهي دانشگاهي نيست، بلکه راهي‌ست براي مواجههي شخص با اينگونه رخدادي که هرگز سر بازايستادن ندارد؛ رخدادي‌که انسانيّت و غيرانسانيّت نوع بشر را تعيّن ميبخشد: به نظر من، اين مسائل بسيار حياتياند.
آيا اين نظر شما در خصوص انسان شدن، که در آثارتان نيز ديده ميشود، کمي بدبينانه نيست؟
خوشحالم که اين سؤال را مطرح کرديد، چون اغلب به افرادي بر ميخورم که به نظرشان من بدبين هستم. اولاً، در يک سطح شخصي، موضوع اصلاً اين نيست. ثانياً، مفاهيمي هم‌چون بدبيني و خوشبيني هيچ ربطي به تفکر ندارند. گيدِبور هميشه به نامهاي از مارکس اشاره ميکرد که در آن گفته شده بود ‌«شرايط نوميدوار جامعهاي که در آن زندگي ميکنم مرا آکنده از اميد ميسازند‌». هر تفکر راديکال هميشه شديدترين موضعِ يأس را اختيار ميکند. سيمون وِي (Simone Weil) ميگفت ‌«افرادي را که دلگرم اميدهايي توخالياند دوست ندارم‌». تفکر، براي من، دقيقاً همين است: شجاعت برخاسته از نوميدي. و آيا اين اوج خوشبيني نيست؟
طبق نظر خودتان، معاصربودن يعني اِدراک تاريکي زمانهاي که در آن هستيم و نه نور آن. چگونه ميبايست اين ايده را فهم کرد؟
معاصربودن آريگويي به تمنايي است که تاريکي زمانه در ما برميانگيزد.[3] در جهاني‌که رو به گسترش است، فضايي‌که ما را از دورترينِ کهکشانها جدا ميکند با چنان سرعتي رشد ميکند که نور ستارگانشان هرگز به ما نميرسد. اِدراک اين نور که، از دل اين تاريکي، ميکوشد تا به ما برسد اما نميتواند همان معاصربودن است. اکنون (the present) نزد ما دشوارترين چيز براي زندگي کردن است. زيرا که يک خاستگاه، دوباره ميگويم، محدود به گذشته نيست: بر اساس تصويري که بنيامين از آن ميدهد، خاستگاه يک گردباد است، مغاکي در لحظهي حال. و ما به اين ورطه کشيده ميشويم. از همين‌روست که اکنون، به گونهاي تمام‌عيار، همان چيزي‌ست که زندگينشده باقي ميماند.
برترين معاصر چه کسي است، شاعر؟ يا فيلسوف؟
من به دنبال اين نيستم که شعر را در برابر فلسفه قرار دهم، بدين معنا که هر دو تجربه درون زبان رُخ ميدهند. خانهي حقيقت زبان است، و من به فيلسوفي که زبان را به ديگران (شاعر يا فيلولوژيست) واميگذارد تا از خانهي خود مراقبت به عمل آورد بياعتمادم. ما بايد مراقب زبان باشيم، و به باور من يکي از اساسيترين مشکلات رسانهها اين است که آنان هيچ توجهي به اين مسأله ندارند. يک ژورناليست نيز در قبال زبان مسؤول است، و توسط همين زبان است که قضاوت ميشود.
واپسين اثر شما در باب آيين نيايش چه کليدي براي فهم اکنون به ما ميدهد؟
با تحليل دقيق آيين نيايش شما بر تغيير سترگي انگشت ميگذاريد که در نحوهي بازنمايي ما از هستي (existence)رخ داده است. در جهان باستان، هستي درست همانجا بود (حيّ و حاضر). در آيين نيايش مسيحي، انسان هماني‌ست که بايد باشد و بايد هماني باشد که هست. امروزه، ما ديگر هيچ گونهي ديگري از بازنمايي واقعيت نداريم جز گونهاي بازنمايي عملياتي و مؤثر. ما ديگر به هستي فکر نميکنيم مگر اين که حاصلي داشته باشد. آنچه حاصلي در پي ندارد (يعني نه تأثيرگذار است نه تأثيرپذير) واقعي نيست. کار ديگر فلسفه فکر کردن به سياست و اخلاقي است که از بند مفاهيمي هم‌چون تکليف و مؤثر بودن رها گشته.
مثل فکر کردن به غيرعملياتيبودن (inoperativeness)؟
پافشاري بر کار و توليد زيانبار است. جريان چپ زماني‌که مقولاتي اينچنين را اختيار کرد راه را اشتباهي رفت؛ مقولاتي که محور سرمايهداري هستند. البته، آنطور که به فکر من ميرسد، ما ميبايست اين قضيه را مشخص کنيم که غيرعملياتي-بودن نه تنبلي است نه بطالت. ما بايد، به معناي فعال کلمه، خود را از کار برهانيم (من اين واژهي فرانسويdesoeuvrer را بسيار دوست دارم). اين فعاليتي است که جملگي تکاليف اجتماعي مربوط به اقتصاد، حقوق و مذهب را غيرفعال ميسازد، پس آنها را از بند رها ميکند تا براي ديگر استفادههاي احتمالي مهيا گردند. زيرا اين دقيقاً همان چيزي است که براي انسان مناسب است: نوشتن قطعهاي شعر که از کارکرد ارتباطي زبان ميگريزد؛ يا سخن گفتن يا بوسهاي که بدين قرار کارکرد دهاني را تغيير ميدهد که پيش از هر چيز وظيفهاش خوردن است. ارسطو در کتاب اخلاق نيکوماخوساز خود ميپرسد که آيا بشر تکليفي دارد. کار نوازندهي فلوت نواختن فلوت است، پينهدوز کفش ميدوزد، ليکن کار انسان به معناي واقعي کلمه چيست؟ او سپس اين فرض را ادامه ميدهد که بر اساس آن شايد انسان بي‌هيچ تکليفي زاده شده است؛ اما زود از آن صرف نظر ميکند. با اين وجود، اين فرض ما را تا قلب اين پرسش که انسان بودن به چه معناست ميکشاند. انسان حيواني‌ست که کاري ندارد: انسان موجودي‌ست که نه هيچ‌گون
ه تکليف بيولوژيکياي به او داده شده، نه هيچ قسم کارکردي مشخصاً براي وي مقرّر گشته است. تنها يک موجود قدرت‌مند قابليت اين را دارد که قدرت‌مند نباشد. انسان ميتواند دست به هر کاري بزند، با اينحال مجبور نيست هر کاري بکند.
شما حقوق خواندهايد، اما تمام فلسفهي شما به دنبال اين است تا، به يک اعتبار، خود را از بند حقوق برهاند.
بعد از پايان دوران دبيرستان تنها يک خواسته داشتم، اين که بنويسم. اما اين به چه معناست؟ چه چيزي را بنويسم؟ فکر مي-کنم، امکان را در زندگيام تمنا ميکردم. آنچه من در پياش بودم ‌«نوشتن‌» نبود، بلکه ‌«توانايي‌» نوشتن بود. اين يک ژست فلسفي ناخودآگاه است: جستجو براي امکان در زندگي، که تعريف خوبي براي فلسفه است. حقوق، آشکارا، درست برعکس است: مسألهي آن ضرورت است، نه امکان. اما وقتي حقوق ميخواندم، به اين خاطر بود که نميتوانستم، البته، نتوانستهام به اَمر ممکن دست يابم بدون اين که آزمون اَمر ضروري را پشت‌سر بگذرانم. در هر صورت، تحصيل حقوق برايم بسيار سودمند بود. قدرت مفاهيم سياسي را به‌نفع مفاهيم قضايي حذف کرده است. سپهر قضايي هرگز از گسترش يافتن بازنمي-ايستد: آنها براي همه چيز قانون ميتراشند، آن‌هم در عرصههايي که زماني قانونگزاري در آنها غيرقابل‌تصور تلقي مي-شد. اين انتشار قانون خطرناک است: در جوامع دموکراتيک ما، چيزي وجود ندارد که منظم و قاعدهمند نشده باشد. حقوق‌دانان عربي چيزي به من آموختند که بسيار دوستش ميدارم. آنها قانون را هم‌چون گونهاي درخت ميدانند که از يک سو آنچه ممنوع است را در بر دارد و، از ديگر سو، آنچه الزاميست را. براي آنان، حقوق‌دان جايي ميان اين دو نهايت نقش ايفا ميکند: يعني، پرداختن به هر آن چيزي که شخص ميتواند بدون مجوز قضايي انجام دهد. اين حيطهي آزادي همواره در حال کوچک شدن است، در صورتيکه ميبايست آن را بسط داد.
در 1997، در اولين جلد از مجموعه کتابهاي هومو ساکر، گفتيد که اردوگاه قاعدهي فضاي سياسي ماست. از آتن تا آشويتس
مرا بابت اين ايده، که اردوگاه جايگزين شهري شده که نوموسِ (قاعده، قانون) مدرنيته است، بسيار مورد انتقاد قرار دادند. من به اردوگاه نه هم‌چون يک واقعيت تاريخي بلکه بهمثابهي گونهاي چارچوب پنهان جامعه مينگريستم. اردوگاه چيست؟ بخشي از قلمرويي‌که بيرون از نظم سياسيـ قضايي وجود دارد، تحقق وضعيت استثنايي. امروزه، وضعيت استثنايي و سياستزدايي به همه چيز رخنه کردهاند. آيا فضاي تحت نظارت دوربينهاي مداربسته در شهرهاي کنوني عمومي است يا خصوصي، داخليست يا خارجي؟ فضاهاي جديدي در حال تولد هستند: مدل اسراييل در سرزمين اشغالي، که همهي موانع لازم براي حذف فلسطينيان را در خود دارد، به دوبي نقل مکان کرده تا جزيرههاي توريستي فوقالعاده امن را به وجود آورد
هومو ساکر در چه مرحلهاي قرار دارد؟
زماني‌که اين مجموعه را شروع کردم، آنچه توجه مرا به خود جلب کرد نسبت ميان حقوق و حيات بود. در فرهنگ ما، اِنگارهي حيات هرگز تعريف نميشود، بلکه بيوقفه تقسيم ميشود: حياتي که خصلتي سياسي دارد (bios)، حيات طبيعي‌اي که نزد همه‌ي حيوانات مشترک است (zoe)، حيات نباتي، حيات اجتماعي و غيره. شايد بتوانيم به شکل حياتي دست يابيم که در مقابل چنين تقسيمبنديهايي مقاومت ميورزد؟ اخيراً مشغول نوشتن جلد آخر هومو ساکر هستم. جياکومتي چيزي گفت که بسيار ميپسندم: هرگز يک نقاشي را تمام نميکنيد، بلکه آن را به حال خود رها ميکنيد. نقاشيهاي او ناتماماند؛ بالقوهگي آن-ها هرگز به پايان نميرسد. من دوست دارم چنين چيزي در مورد هومو ساکر هم صدق کند، يعني به حال خود رها شود اما هرگز به پايان نرسد. افزون بر اين، به نظر من فلسفه نبايستي قائم به گزارههايي بيش از حد نظري باشد (نظريه نيز گاه بايد ناکافي بودن خويش را به نمايش بگذارد).
به همين دليل است که شما به‌علاوهي مقالههاي نظريتان همواره متوني کوتاهتر و شاعرانهتر نوشتهايد؟
بله، دقيقاً همينطور است. اين دو گونه نوشتار منافاتي با هم ندارند که هيچ، اميدوارم حتي اغلب موارد با يکديگر تلاقي داشته باشند. اين پروژه از دل کتاب مفصل قدرت و فرّهي (The Power and Glory) آغاز شد، که گونهاي تبارشناسي دولت و اقتصاد بود؛ همانجا بود که به شدت تحت‌تأثير اين اِنگارهي غيرعملياتيبودن قرار گرفتم، اِنگارهاي که کوشيدم آن را در متوني ديگر به شکلي انضماميتر بسط دهم. اين مسيرهاي متلاقي کل لذت نوشتن و فکر کردن هستند.
منبع:
پانويس‌ها:
[1] . از اين نويسنده‌ي ايتاليايي رمان تاريخ با ترجمه‌ي منوچهر افسري توسط انتشارات نيلوفر چاپ شده است. م.
[2] . بيومتري (biometrics) تکنونولوژياي است که با ثبت ويژگيهاي فيزيولوژيکي و رفتاري در انسان به‌منظور نظارت و تعيين هويت افراد مورد استفاده قرار ميگيرد. شيوههاي سنتيتر تعيين هويت هم‌چون گواهينامهي رانندگي و پاسپورت سيستمهاي دانشـمحور تعيين هويت محسوب ميشوند که ويژگيهاي فردي افراد را شامل نميشوند. بدين‌ترتيب با استفاده از بيومتري نه‌تنها ويژگيهاي فيزيولوژيکي نظير اثر انگشت، شکل رگهاي کف دست، شناسايي چهره، DNA، شکل هندسي دست، عنبيه، شبکيه و بوي بدن بلکه خصلتهاي رفتاري هم‌چون سرعت تايپ کردن، طرز راه رفتن و صدا نيز براي شناسايي و تعيين هويت فرد مد نظر قرار ميگيرند. م.
.[3] در مورد مفهوم معاصر در فلسفه‌ي آگامبن بنگريد به کتاب معاصر چيست؟ ترجمه‌ي امير کيانپور، انتشارات گام نو، 1389. م.