
چالش تعیین حداقل دستمزد و دروغ های نولیبرالی
سعید منصوری
در تمام سال های پس از انقلاب 57 روند افزایش دست مزد ها و پرداختی های خانوار ها روندی نا همکون و نابرابر داشته است. این روند که با روی کار آمدن دولت پنجم بیشتر شد همه ساله و همه روز سطح رفاه زندگی کارگران و مزدبران را کاهش داده است. و اختلاف روند افزایش دستمزد ها و پرداختی های خانوار چنان زیاد شده است که تقریبا زندگی بیش از 50 میلیون نفر از کارگران و خانواده کارگران را تحت تاثیر جدی قرار داده است. این اختلاف را میتوان با میزان افزایش حقوق ها و پرداختی های خانوارها سنجید. یعنی با توجه به آن که در 37 سال گذشته هزینه های پرداختی خانوار ها 450برابر شده است پرداختی های مزدی به صورت اسمی و حداقل فقط و فقط 270 برابر شده است. این یعنی اختلاف 180 در صدی ایجاد شده بین پرداختی های خانوار ها و حداقل دست مزد ها.
بررسی چگونگی چنین افزایش سرسام آوری بین پرداختی ها و حداقل دست مزد ها را میتوان در سه بحث مطرح کرد.
الف)افزایش پرداختی های خانوار
یک) شانه خالی کردن دولت های پس از جنگ از زیر وظایف خویش تحت عنوان خصوصی سازی. انتقال امکانات دولتی به بخش خصوصی و یا کم رنگ شدن وظایفی مانند آموزش , بهداشت و درمان… رایگان که حتی در قانون اساسی نیز به آن اشاره شده است.
دو) ناکار آمدی بخش تولید که میتوان آن را تحت سه مورد دسته بندی کرد
1)غلبه سرمایه نامولد برمولد. 2)خارج کردن سهم بازار از دست تولید کنند داخلی توسط سرمایه تجاری. 3)عدم انباشت سرمایه حاصل از هر سه بخش سرمایه داری (سرمایه مالی ,تجاری, صنعتی) در درون مرز های ملی.
سه) رشد سطح توقع و زندگی خانوار ها.
ب) پائین آمدن توان چانه زنی فردی کارگران
یک) موقتی شدن قرار داد ها. طبق اعلام رسمی وزارت کار بیش از نود درصد قرار داد های فی مابین کارگر و کارفرما بصورت موقت امضاء میشود که این خود به دلیل پائین آوردن امنیت شغلی توان چانه زنی و بحث بر سر دست مزد را از فرد میگیرد.
دو) ظهور شرکت های تامین نیروی انسانی که به مثابه دلالان انسان عمل میکنند. این شرکت ها با برداشتن میزانی از دستمزد کارگر و سنگین کردن کفه ترازو به نفع صاحب کار برای حفظ قرارداد خویش ضربه سنگینی را به جامعه کارگری ایران وارد کرده اند.
سه) خروج کارگاه های زیر ده نفر از شمول 36 ماده قانون کار که در عمل آنان را از پوشش کل قانون کار خارج میکند.
چهار)استراتژی توسعه که در آن دولت و افکار عمومی تا حدود زیادی قانع شده اند که دولت کارفرمای خوبی نیست پس راه کار خصوصی سازی گسترده و تعدیل نیروی انسانی یا همان اخراج کارکنان است. که این امر باعث طولانی شدن صف بیکاران میشود که این خود, چون به بالا رفتن میزان بیکاری کمک شایانی میکند خود عاملی میشود برای پایین آمدن توان چانه زنی.
ج) چانه زنی جمعی کارگران
بحث توان چانه زنی جمعی کارگران بحثی کاملا حقوقی است و بر دو عامل تقسیم میشود
یک) بحثی که در فصل ششم قانون کار تحت عنوان تشکلات کارگری به آن پرداخته شده است. که در آن کارگران بر طبق قانون مجازند تحت سه عنوان حرف خود را به کارفرما برسانند 1) شوراهای اسلامی کار 2) انجمن های صنفی کارگران 3) نمایندگان منفرد کارگران. که هر سه این موارد و تشکل ها خود به صورت های متفاوت وابستگی های زیادی به کارفرما و دولت داراند و به دلیل همین وابستگی ها اساسا نمیتوانند نمایندگان قانونی و مستقل کارگران برای احیای حقوق آنان باشند.
دو) تغییر ترکیب شورای عالی کار که در دولت های پس از جنگ اتفاق افتاد به این صورت که ابتدا سه نماینده کارگران دو نماینده کارفرمایان و یک نماینده دولت به (عنوان بزرگ ترین کارفرمای حال حاضر ایران) حضور داشتند که رای ها بین کارفرمایان و کارگران برابر بود اما با تغییر ترکیب شورای عالی کار در دولت آقای هاشمی کارگران , کارفرمایان و دولت هر کدام سه نماینده درشورای عالی کار داشتند که این خودش حرکت تغییر مثبت به منفع کارفرمایان بود زیرا دولت خود به عنوان بزرگ ترین کارفرما است و همگامی رای آنان با نمایدگان کارفرمایان باعث افزایش نامتقارن دست مزد و پرداختی های خانوار ها داشت و این روند و ترکیب بار دیگر در سال 87 در دولت مهرورز تغییر کرد اما این بار دولت سهم خود را به چهار نماینده در مقابل سه نماینده کارگران و سه نماینده کارفرمایان افزایش داد تا بیش از پیش بتواند دست به پایئن نگهداشتن دست مزد ها بزند.
راه حل چیست؟
برای حل بحران اختلاف 180 در صدی که در پس از انقلاب 57 بین دست مزد ها و هزینه های خانوار ها رخ داده است بیشتر از یک راه کار ریشهی یعنی تغیر شیوه تولید موجود نیست اما پیش از آن راه حل کوتاه مدت آن افزایش حداقل دست مزد تا برابر شدن پرداختی های خانوار با آن می باشد.
دلایل مخالفت با افزایش سطح رفاه کارگران
اصلی ترین دلیلی که مخالفان افزایش دست مزد های کارگران بیان میکنند این است افزایش دست مزد از این رو که نقدینگی را در سطح جامعه بالا میبرد باعث ایجاد تورم میشود یعنی استدلال میکنند باید سطح رفاه 50 میلیون کارگر و خانوادهایشان پایین و در حالت بحرانی بماند تا مبدا میزان تورم بالا برود. این بحث خارج از آن که ایراد دارد غیر انسانی هم هست. زیرا گرو گرفتن زندگی دو,سوم هم وطن هایمان برای پایین نگهداشتن میزان تورم غیر انسانی است.
اما سوالی که پیش می آید این است که آیا واقعا افزایش دست مزد ها باعث افزایش میزان تورم میشود؟ پاسخ میتواند آری باشد زیرا تورم ایجاد شده در اثر افزایش دستمزد ها نه از آن رو است که نقدینگی در سطح اجتماع بالا میرود بلکه برای این است که هزینه تولید افزایش میابد و کارفرمایان برای کم نشدن سود حاصل از تولید قیمت نهایی کالا را افزایش میدهند پس میتوان با کنترل قیمت ها هم دست مزد ها را افزایش داد و هم از تورم جلوگیری کرد.
دروغ نولیبرال ها و تاثیر افزایش دست مزد بر شرایط رکود
دولت چین برای خروج از رکود جهانی سال 2009 دست به ابتکاری متفاوت از دولت های غربی زد. در زمانی که دولت های غربی برای خروج از شرایط رکود تصمیم به دادن وام های بی بهره و غیر قابل استرداد به بنگاهای تولیدی بزرگ زدند دولت چین با تقویت طرف تقاضا و با دادن کالابرگ برای خرید جنس داخلی به یک باره شرایط رکود را به شکوفایی اقتصادی تبدیل کرد. که ما همین تجربه را در مورد خودروسازی داخلی داشتم آن هم در روزهای سیاهی که بیش از صد هزار خودروی تولید شده درهر کدام از انبار های ایران خودرو و سایپا انباشت شده بود. و دولت بنفش با ارائه وام با بهره کمتر از حد معمول شروع به تقویت طرف تقاضا کرد , وانگهی دیدیم که در کمتر از چند روز تمام خودرو های تولید شده به فروش رفتند خودرو سازی داخلی از شرایط رکود به صورت کامل خارج شد. حال که چنین تجربه های اثبات شده ای در دست موجود است که راه خروج از رکود را نشان میدهد که چیزی جزء تقویت طرف تقاضا نمیباشد باید سوالی پرسید که چرا نباید از بالا رفتن دست مزد ها دفاع کرد؟ بالا رفتنی که هم سطح رفاه زندگی میلیون های ایرانی افزایش میابد و هم چرخ تولید کشور بیشتر و بهتر به حرکت در می آید.


3 پاسخ به “چالش تعیین حداقل دستمزد و دروغ های نولیبرالی”
و اما راهی که رفیق عزیز حمید محوی پیشنهاد میکنند:
باور بفرمایید که سرمایداری در دانشگاه ها و بخش مهندسی و مدیریت آن در سرتاسر جهان، به کارکنان بهینه سازی تولید آموزش داده و میدهد و از آنها میخواهد که یک بیکاری دایمی، مزمن بدون استثناء در اجتماعات بوجود آورند تا افراد بدنبال کار بگردند و نه سرمایدار بدنبال نیروی کار (در درجه اول کار بدنی)!!
تا سرمایدار بتواند شرایط خود را به عرضه کننده نیروی کار دیکته نماید. بعنوان مثال در درجه اول خودکارسازی تولید، و حتی برعکس برداشتن خودکارسازی و شغلهای عاطل و باطل در ذباله دانی ها جستجو کردن…(بیگاری اجباری که حتی دکترها در آمریکا و اروپا از آن بی نصیب نیستند) و سپس کم کردن طول عمر نیروی کار از طرق انواع امراض ناشی از مُب زدنها و اخلالات روانی مانند شیتس و فرینی و ترس از همه، الکهل و انواع مخدرات… و حتی امراض اپیدمیک (فراگیر)… بمدارس نگاهی بیندازید.
دوستی دارم که در کنسرن پزشگی بزرگی کارچاق کن و کارگزار ارشد اقتصادی است و هر چند گاهی در روزنامه ها اعلام جستجوی متخصصین دکتر و مهندس و مترجم بچاپ میرساند و میگذارد بیش از هشتصد نفر در سف های طویل مدتها بایستند تا کارمندان شرکت آنان را ببینند. و اسمش را هم «رو کم کنی قرن بیستمی» گذاشته است. و همیشه بعد از چنین عمل کردی – بارِ ِ کارمندان را بیشتر میکند.
رفیق محوی باور بفرمایید «نیش عقرب نه از ره کین است»؛
انباشت سرمایه نشادری است که در ماتحت سرمایداران بشکل وظیفه تاریخی وی در تولید تپانده شده است، وسرمایدار دایما دست به خیزش برای استحال ارزش اضافه بیشتری میزند و هیچ گونه اخلاق و مذهب و ظابطی هم نمیشناسد، حتی اگر بهترین افراد خودی و خویشاوندان خودش باشند و رحمی نمیشناسد! (زنان مردان سرمایدار و مردان زنان سرمایدار که از همه کم ارزش ترند و فرزندان هم تا درجه معینی در رابطه با کوشش در راه استحصال ارزش اضافه)، تابتوانند سرمایداران دیگر را ازهم بدرند و جای آنانرا بگیرند.
نه فکر کنید برای مصرف و یا جلال و جبروت شخص خود، بلکه برای گریز از دریده نشدن خود این کار را بحکم اجبار مینمایند.
کارکردن اصولا فقط برای تامین قوت لایموت و مصرف فرهنگی بازاری نیست (در سرمایداری فرهنگ دیگری موجود نیست)، بلکه -کار- انسان ساز است.
انسان بیکار مانند گیاهی که نه آب و نه نور بدان برسد پژمرده شده و دست به مخدرات و خود کشی میزند.
کار تنها نیروی پیش برنده بشریت زنده بوده و وجودیت و زندگی اورا تایید میکند که بزرگترین نیروی محرکه بشری بوده و خواهد ماند.
در این دوران مبارزات خود جوش و «وحشی» را در کنار طبقات مختلف همیشه شاهد بوده اید بخصوص در شهرک های خارجی نشین پاریس، لندن و ام.آمریکا… که بیشتر و حتی همگی برای اعتراض بهمین بی ارزشی بعنوان یک عضو اجتماعی است، تا مانند مرگ کودکان کارگران ایرانی از گرسنگی که در آفریقا با شدت بیشتری قابل لمس است.
بیخود نیست که مارکس در آثار «آخرین خود مزد بها سود»، مینگارد:
طبقه کارگر برای چند سنت (پنی) مبارزه نمیکند، وی برای آن مبارزه میکند که در زنجیر اجتماعی به حلقه آخرین تبدیل نگردد که بایستی بحال بردگان قبطه خورد! نقل از ذهن
فقط یک راه موجود است.
نابودی نظام سرمایداری!! آری نابودی نظام سرمایداری!!
در غیر، نظام سرمایداری هم خود و هم جهان در دسترس خود را تا آخرین توانش تحت لوای «همه یا هیچ» بمباران و مسموم خواهد کرد.
خود و نسل خود را ازریشه در میآورد ولی اینبار انسانهایی که در میان کوهها و جنگل ها باقی بمانند فقط زمانی قادر به ادامه زندگی خواهند بود که از فرزندان کار و زحمت باشند تا بتوانند از نو جهانی بدون استثمار انسان از انسان بسازند.
یک سرمایدار و خوانواده اش هرگز قادر بکار شاق نبوده و نمیباشند و انگشتانش قادر به ارتزاق وی نیست. فقط کارکنان جامعه بخصوص زحمتکشان و در درجه اول کارگرانند که دوام می آورند.
لایکلایک
آقای منصوری با مشاهدات دادههای درست از آنها، نتیجه اشتباهی میگیرد که بجای درست کردن آبرو، چشم را هم کور میکند. ایشان پیشنهادی سؤالی در پایان طرح میکنند:
«باید سوالی پرسید که چرا نباید از بالا رفتن دست مزد ها دفاع کرد؟ بالا رفتنی که هم سطح رفاه زندگی میلیون های ایرانی افزایش میابد و هم چرخ تولید کشور بیشتر و بهتر به حرکت در می آید.»
نه! و چرا:
زیرا در شیوه تولیدی برای «سود آوری» که خود مفهومی تقریبی میباشد و در حقیقت استحصال ارزش اضافه جهت انباشت سرمایه؛
همیشه عامل سرریز تولید که چه در زمانهای اوان سرمایداری بحرانهای اقتصادی عمیقی را بوجود میآورد و چه اکنون یعنی دوران انحصارهای مالی که مالکیت تولید در دست بانکها از طریق انحصارهای امپریالیستی کنسرنهای تولیدی و انحصارهای خرید و فروش و همچنین توزیع، باز هم بدست همین بانکها متمرکز گریده است، فاصله های بین شکوفایی و بحران و بیکاری حتی در کشور چین بسمت صفر میل کرده و از آن بیرون نمیآید و هر بار خسارات سومانی قبلی ترمیم نگردیده سومانی جدیدی عظیم تر، تولید را بلرزه در آورده و بنابودی میکشاند.
تنها و تنها جنگ است که با خرابی های زیرساختی و محل های کار، مرحمی برای بحران و تورم نظام است، که با بکارگیری بیشتر و بیشتر خودکارسازی ادوات و تلاش برای تقلیل بهای کار جهت انباشت سرمایه؛ این تنها مرحم تأثیر گذاریعنی جنگ اثرکردش کوتاه مدت تر شده و میرود که بسمت صفر میل نماید.
لایکلایک
من فکر می کنم موضوع «حداقل دستمزد» باید تحول پیدا کند و ما باید از «حداقل حقوق» برای همه یعنی چیزی شبیه حقوق بیکاری برای همه حرف بزنیم (حقوق پایه برای شهروندان یا هر اسم دیگری که بتوانیم برای آن انتخاب کنیم). زیرا در این نظام اقتصادی، هیچ کشوری نمی تواند مدعی شود که برای همه می تواند کار تولید کند، چنین امری ناممکن است. با رباتیک این بیکاری نیز افزایش بیشتری خواهد داشت. مسئله این نیست که اگر… اگر %40 از جمعیت بیکار حقوق مناسب برای تأمین حداقل زندگی، خوراک، لباس، مسکن، بهداشت، آموزش، فرهنگ و هنر …دانشمندان و متخصصین بی کار هم داریم که در گاراژ خانۀ شان به شکل آزاد پژوهش می کنند و احتمالاً باید بودجه های ویژه به آنها اختصاص یابد… جمعیت بی کار نمی تواند از تمدن به دور باشد و از انباشت فرهنگی سهم نبرد و غیره… مسئله این نیست که پس اگر این 40 درسد حقوق بی کاری یا شهروندی بگیرند %60 بقیه انگیزۀ کمتری برای قبول کار خواهند داشت… مسئله اینجا نیست، مسئله این است که با این %40 جمعیت بیکار حتمی و ضروری چه باید کرد؟ البته این مسئله موضوعی نیست که منحصر به رپرتوآر کمونیست ها باشد، جوامع پیشرفتۀ سرمایه داری با چنین پرسشی مواجه شده اند.
حمید محوی
لایکلایک