حسام محمدی
علیه و بیش از حد علیهِ سرمایه داری؛
نظام سرمایه داری همان نظام مبتنی بر اقتصاد آزاد است، که همواره تولید و مصرف انبوه را سرلوحه کار خود قرار داده، و مدام این میل درونی را بر زندگی مردم، حتی در خصوصی ترین وجه آن نیز دیکته نموده است. در این نظام همه چیز شکل کالایی بر خود می گیرد و حتی انتزاعی ترین امور را به شکلی کاملا ماتریال می توان به بهایی، خرید و فروش کرد.
نظام سرمایه داری، نظام پلاستیکی کردن روح انسان هاست، نظامی که در آن ارزش های همسو با این نظام مدام از طریق رسانه های جمعی بر ذهنیت سوژه ها دیکته می شود و انسان ها را به پیچ و مهره هایی از یک دستگاه غول پیکر بدل می کند، که اجزای آن به خودی خود ارزش چندانی ندارند و تنها زمانی که در بطن این دستگاه قرار می گیرند ارزش پیدا می کنند و این دقیقا به معنای پایان یافتنِ فردیت های انسانی می باشد. مصرف گرایی، ماشینی و ایزوله شدن و در نهایت رانده شدن انسان ها از نمودها به وانموده های خیالی همه و همه دست به یکدیگر داده تا انسان در نظام سرمایه، مرگ را زنده زنده تجربه کند.
سرمایه داری امروز به یک کالبد زیبا بدل شده است، کالبدی که ظاهری جذاب و فریبنده دارد اما از درون تهی شده، که این تهی شده گی، این نظام را مدام با بحران های اقتصادی و اجتماعی که در ذات آن هستند و به درون مایۀ اصلی آن بدل شده اند، مواجه می کند. سرمایه داری متاخر در روند تولید و مصرف، کار را تا جایی پیش برده که حتی انسان هم در این میان به کالایی قابل معاوضه و تولید بدل شده است. بواقع سرمایه داری متاخر انسان را تولید نمی کند، بلکه او را بالا می آورد. در این نظام انسان مصرف پسمانده ی یک مصرف پسمانده است، او دیگر تنها یک محصول ازخودبیگانه ی یک شیوه تولید که از حیث آگاهی از خود دچار بیگانگی شده باشد، نیست.
امروز بوی استثمار و سرکوبی دیگری از شاکله های نظام سرمایه داری به مشام می رسد، نفوذ و استثماری تازه و بنیادین در بطن طبیعت و ناخودآگاه انسان که تمایزِ اصولاً مدرن میان دنیای آگاهی و ناخودآگاهی، دنیای واقعی و وهمی، دیگر در آن مطرح نیست. عدم تمایزی که پیشروی کالاها و وسایل ارتباطی میان این دو عرصه قائل اند، رنگ خود را بر تولیدات زیبایی شناختی پست مدرن نیز زده است.
کالاها ناخودآگاه را نیز به تصرف خود درآورده اند و این ناخودآگاه خود تولیدی واقعی شده است. ناخودآگاه دیگر عرصه ای نیست که به به همان شکلی که فروید از آن دم می زد، امور سرکوب شده در واقعیت، در آنجا پایگاهی هرچند ناپایدار می یابند. ناخودآگاه مرکز انباشت کالاها و مصرف هاست، ناخودآگاه تلویزیون است، آگهی های بازرگانی، سوپر اگو هستند. یعنی آن بخشی از ناخودآگاه که در مورد رابطۀ من نفسانی و واقعیت خارجی به قضاوت می نشیند، در مورد آن سخن می گوید، و کنترل اش می کند. تبلیغات در این نظام تا جایی پیش رفته که تسخیر خودآگاه انسانی را کافی نمی داند و ساحت ناخوداگاه را پایگاه مناسب تری برای اجرایی کردنِ اهداف خود می داند.
امروز همه چیز در چنگ سرمایه دار است او در میان قلمرو خودآگاهی و ناخودآگاهی انسان ها قدم می زند و تمایلاتش را بر آن حک می کند. امروز من و رسانه دو چیز جدا از هم نیستیم، ما عین هم هستیم، هر آنچه رسانه می گوید برای من عین واقعیت است و به همان شکلی که بودریار می گفت، امروز وانموده ها و واقعیت ها را رسانه ها در طی یک اغواگریِ ماهرانه برمی سازند.
سرمایه داری امروز تمام آزادی های فردی را وا پس زده، و انسان را در همان توهم فرویدی تنها گذاشته است، بواقع این شکل از سرمایه داری مسبب اصلی جا به جایی پیشرفت واقعی با جادوی دروغین پیشرفت تکنولوژیک بوده و انسان مدرن را در رویای تهوع آوری از پیچ و مهره های یک نظام کلان تر رها کرده است. او بر تمام واقعیت ها نقابی از زیبایی و پیشرفت پوشانیده و انسانِ کالایی شده را در خلسه ای عمیق در همان معنایی که والتر بنیامین از آن دم می زد، فرو برده است.
اما فاجعه بارتر از همه، همین خلسه در ذهنیت برخی از انسان هاست که در پی توجیه چنین نظامی حرکت می کنند و آن را بهترین نظامِ ممکن و جامعۀ باز اتوپیایی تلقی می نمایند. این در حالیست که فجایعِ به بار آمده از این نظام و استثمار انسان در بطن این نظام بر کسی پوشیده نیست. انسان ها کار می کنند و زنده می مانند تا سرمایه دار سود بیشتری را بدست آورد، چنین نظامی اصولا بر سرمایه سالاری استوار بوده و سود بر انسان ارجحیت دارد و هر چیزی اعم از امور مادی و انتزاعی تا جایی دارای ارزش هستند که حاوی سود باشند، در غیر این صورت کنار گذاشته خواهند شد.
ایدئولوگ های نظام سرمایه داری بیشتر در پی بزک کردن این نظام هستند و خشونت های آن را با چیزی تحت عنوان دموکراسی غربی و یا اقتصاد لیبرالی یا بازار آزاد توجیه می کنند، از نظر اینان همه چیز تنها در درون این نظام زیباست و خارج از آن هیچ چیزِ خوبی وجود ندارد. عدالت و آزادی تنها درون این نظام یافت می شود و بیرون از نظام سرمایه داری هرچه هست عقب افتاده و وحشیانه است. گویی باور نمی کنند که این نظام نیز صورت دیگری از وحشی گری در شکل مدرن و بزک شده قلمداد می شود. در نظام سرمایه داری اساسا توزیع عادلانه ای از ثروت صورت نمی گیرد و خشونت به شکل نهادینه شده ای با بنیان های آن عجین شده است، بحران ها یکی از پس دیگری سر بر می آورند و انسانیت بزرگترین قربانی برای گذارهای موقتی از این بحران ها می باشد.
در این معنا نظام سرمایه داری پا به مرحله ای گذاشته که می توان از آن تحت عنوان سرمایه داری انحصاری یاد کرد، جایی که دولت کمترین نقش را در بازار ایفا می کند و شرکت ها به شکلی کاملا انحصاری مناسبات اقتصادی و اجتماعی را دست گرفته و تحت لوای مالکیت خصوصی نظام بهره کشی را مدام بازآفرینی می کنند. فرآیند شی شدگی و عقلانی کردنِ مداوم آن هم در شکل ابزاری، باعث از میان رفتنِ آزادی و استقلال فردی انسان ها شده است. این در حالیست که تئوریسین های این نظام، آزادی و استقلال را از پیامدهای و محصولاتِ به بار آمده از نظام سرمایه حتی برای سایر کشورها قملداد می کنند.
اتفاقا یکی از ناخوشایندی های سرمایه داری همین است که انسان ها در مسیری قرار می گیرند که راهی جز آنچه در آن قرار گرفته اند در مقابل خود دارند، نمی بینند، به عبارتی همواره این گونه وانمود می شود که هرگز گزینۀ دیگری وجود ندارد. به همین دلیل است که این نظام دوام خود را به زور هم که شده حفظ می کند، یکی از آن جهت که مناسبات اینگونه به پیش برده می شود تا انسان ها متوهمانه در نظام سرمایه خود را بیرون از این نظام، فردی تسلیم شده و بی ارزش می یابند که تنها جزئی از یک سیستم کلان تر می باشند و بدون سیستم، ارزشی برای خود قایل نیستند و از همین جهت است که همواره به اجبار در پی حفظ و دوام نظام می کوشند و از میان رفتنِ سیستم را به مثابه از میان رفتنِ خودشان قلمداد می کند و این تا جایی ادامه می یابد که انسان از محوریتِ اساسی این نظام به طور کامل خارج شده و سود بر همه چیز ارجحیت می یابد. دیگر این که استفاده از ابزارهای قدرتمندِ رسانه ای و تبلیغاتی حتی در دور افتاده ترین قبایل کشورهای جهان سوم هم فرد را با پرسشگری در مقابل این نظام مواجه نمی کند. چرا که غالبا زیبایی های ظاهری مسحور کننده ای از نظام سلطه و سرکوب بر افراد ارائه می گردد که سعی در پنهان کردن چیزی هستند که در بطن، اتفاق می افتد و خشونت وجهه زیباتری بر خود می گیرد و نبرد برای نیل به سود بیشتر مدام ادامه می یابد. این رویه وقتی شکل خشن تری به خود می گیرد که ما را با ایدۀ «آلترناتیوی وجود ندارد» مواجه می کنند.


یک پاسخ به “علیه و بیش از حد علیهِ سرمایه داری”
تاکنون هرگز نوشته ای و یا تحمیقی در اجتماعات انسانی ندیده بودم که اینگونه مافوق طبقات در پرواز باشد و اینگونه نقص، کم کاری خود و دیگر روشنفکران آوانگارد ودگرگونی واقعیات را بگردن دیگران بیاندازد.
در اینکه از چندین هزار سال تاکنون طبقه حاکمه از طرفی چماق وسوسه که آنرا بشیطان (آنهم کسی که در مقابل او حاضر به سجده کردن نشد) نسبت داد و چماقدار بزرگ وی را دشمن و وسوسه کن انسان دانست، با خوردن یک سیب اورا بدوزخ دنیای کار و استثمارمحکوم نمود، تاکنون چرخ برهمین منوال با تکاملی بس جالب گردیده است.
این روش حیله گرانه طبقات حاکمه اعم در حبشه و یا در ناف کشور امپریالیستی آمریکا هم هنوز که هنوز است بر همین پایه استوار است.
گناهان از قبل تعریف شده که طبق اخلاقیاتی که حکام و متخصصین آنان در جامعه تعریف کرده ولی در کنار آن شما را آزاد گذارده اند که خطا کنید؛
نظامهای خود را که اکنون به نظام سرمایداری کنونی رسیده است، تعریف کرده اند.
ولی پس از خربزه خوردن (زدو خورد در پهنه بقای خود و تنازع بقاء) باید پای لرزش هم بنشینند.
برهمین پایه تحمیقی ساده شارلاتانی نجومی که از مصر شروع شده و به مسیح و محمد ختم گردیده است، جامعه مدرن را سامان داده اند. و اگر روزی یک آلمانی و یا فرانسوی در سالهای هفتاد قرن گذشته ناراضی بود همه متخصصین نظام وی را دلداری داده و راه حلی را تحت عنوان دموکراسی غربی بر علیه شرق بوی اهداء میکردند.
تازمانیکه کشور ددار را سقوط دادند و قبلا هم نعش گندیده «سوسیالیسم» روسی را دفن کرده بودند. از آنزمان آقای هلموت کهل و خانم مارگارت سچر رسما با ماشین آب پاش یا چشم در می آوردند(اشتوتگارت ۲۱) و یا از روی تظاهرکنندگان رد میشدند. دیگر حنای دموکراسی آنها رنگی نداشت و در ام.آمریکا راک فلر کارگران معدن خود را از طریق تیرباران بدست کابوی ها و گروه های غداره بند هفت تیرکش خود را بکار مجبور کرد و ریگان اعتصابات خدمات هوایی را شکست و مارگارت سچر مبارزات سندیکاهای راه آهن انگلستان صغیر را با ارتش از بین برد، ابرها کنار رفت و حقیقت همچون روز روشن و برملا گردید.
شما فراموش میکنید که چند تنُ – بلی چند هزار کیلوگرم مواد منفجره بالای سر هر فردی در جهان در نوسان است.
شما با نوشته خود فقط روند گذشته را که حاصل دست توده های کارگر کشور اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بصورت عقب نشینی سرمایاران غدار در کشورهای ««آزاد، سکولار، دموکراسی، مدرن، «پیشرفته و مترقی»» ماتحت خرده بورژوازی را چرب نگه داشته بودند، بدون اینکه فهمیده باشید که چگونه از مدارس شروع شده تا در خانواده و کارخانه، با اجحاف زور و قدرت نظامی این نظام را سرپا نگاه داشته اند، به نشخواری گذشته پرداخته اید.
شما فقط مفتون کارگران یقه سپید و خرده بورژوازی همیشه خیانت کار که متاسفانه جذب و کشش آن بانقلاب از وظایف انقلابیون است، گردیده اید و از ذهن و خواسته های آنان سخن گفته اید. آنهم ضمیر نا آگاه و یا خود ناآگاه که اصولا تا آنجا که من دستگیرم شده است، خلاف آنرا فروید باید ثابت کرده باشد؟، سخن گفته اید ولی همیشه در مورد ضرب و شتم و کُشت و کشتار و گرسنگی مزمن و آلوده کردن اجتماعات به ایدز و ابولا …. و دیگر امراض لابوری که قدرت مطلقه سرمایدار را تشکیل میدهد سخنی بمیان نیاورده اید.
شما چشمان خود را در مقابل اینهمه جنگ و زور گویی که روزنامه ها از آنها پر هستند بسته اید.
پسبیدار شوید و همدردان خود را بیابید، از نالیدن دردی دوا نمیشود و قلم خود را برای زحمتکشان و کارگران، همانهایی که آفریدگار ارزش اضافه و دادن خدمات در جامعه هستند بکار اندازید، تا همه از آن بهره مند گردیم!
در مورد ارزش اضافه، بخصوص «تضاد خصمانه میان کار دست و کار مغز- مارکس» بزودی در مقاله ای بهمین نام در مجله محترم هفته.
خوشبختانه وضع بسیار بنفع کارگران، خالقین ارزش اضافه و زحمتکشان در بخش خدمات بوده و حنای ارتجاع حاکم و در نتیجه حنای افراد مگس-مانند که سعی در اشاعه این حنا را (بخصوص توسط رسانه ها و تکنیکی که نام برده اید) دارند دیگر رنگی ندارد و متخصصین سرمایه خود فغان بر آورده اند که سرریز تولید بجایی رسیده است که بزودی چاره ای جز انفجار وجود ندارد(بسخنان رییس بانک جهانی گوش فرا داده اید؟)
سپیده ۲۰ اسفند ۹۴
لایکلایک