امروز نویسندهای بی نام! مقالهای از لنین تحت نام « شکست دولت خودی در جنگ امپریالیستی اواسط ۱۹۱۵» را برگردان و دراختیار خوانندگان مجله هفته قرار داده است.
مساله ای بسیار بجا و بروزی را این رفیق «گمنام»*) مطرح کرده است!
اتفاقا روشن کردن مسایل فوق که در زمان لنین در حین نوشتن کتاب «امپریالیسم بمثابه آخرین مرحله سرمایداری»(زمان چاپ۱۹۱۶)، در جریان بوده است از اهمیت زیادی برخوردار است.
ابتدا باید تمام مقاله « شکست دولت خودی در جنگ امپریالیستی اواسط ۱۹۱۵» را بدقت مطاله کرد، تا منظور و پیام این بخش از نوشتههای لنین بخوبی قابل فهم گردد. که برایم زود تراز سه روز میسر نیست و در ادامه این مقاله بدان خواهم پرداخت.
ولی تا همین جا باید گفت نیت «شوم*)» انتخاب کننده که در رابطه با جنگ ایرانیها در کنار سوری ها، لبنانی ها، فلسطینی ها… و کشور روسیه سرمایداری و امپریالیستی، برعلیه امپریالیسم غرب بسرکردگی ابرقدرت ام.آمریکا که با همکاری خواسته و ناخواسته کلیه کشورهای جهان، در لحظه کنونی در جریان است، حد اقل برای ایرانیان و افغانها(پارسی زبانان) مطرح کرده است شامل اشتباه بزرگی است:
لنین در تمام مقالاتی که ماقبل از این تاریخ در گفتگو با اینترناسیونال دوم و حتی در جهت انتقاد و تکمیل نظریات خانم «روزا لوکزامبورگ» برشته تحریر در آورده است، در کتاب بعدی خود «امپریالیسم بمثابه آخرین مرحله سرمایداری»، که در سالی بعد جمعبندی کرده است، نمیتواند با قوانین روشن کتاب نامبرده در تضاد باشد.
با در نظر گرفتن قوانین پنجگانه برشمرده در باره امپریالیسم، بخصوص «تشکیل انحصارات و انحصار تراستهای بانکی»، بخصوص در بخش مقام تاریخی امپریالیسم در این کتاب، میتوان برداشت کرد، اکنون نه کشور ایران، فلسطین، لبنان، عراق، ترکیه، عربستان و دیگر کشورهای عربی**)، افغانستان ولیبی … دارای چنین انحصاراتی بوده که طرف اصلی این جنگ لعنتی که امپریالیست های غربی بر گردن این کشور ها انداخته است، صادق است.
البته این رفیق (شاید نوع ایران تریبونالی) ادعا داشته باشد که روسیه ولی کشوری امپریالیستی است که در کنار امپریالیسم چین با نقاب «دوستی خلقها در جهان» در کنار ایران، عراق، افغانستان…لیبی… قرار گرفته اند. که باید در حین آنکه بوی حق داد، در ضمن باید دید که آیا آنها هماکنون طبق قوانین لنینی که در این جنگ شرکت دارند(چین در این کشمکش)، بصورت نابودی زیربناها و محو فیزیکی انسانهای آن دیار و تصرف سرزمینهای آنان همچون فلسطین، عراق و لیبی…***)، شرکت دارند و یا در حین بستن قراردادهای نظامی و سیاسی و اقتصادی و ورود به صدور سرمایه با برداشت چندین برابری و بجای گذاشتن خاک سوخته مانند آمریکا عمل میکنند و یا اعمال آنان باعث نجات خود و نجات سرزمین های کشوری عقب نگه داشته شده که لنین آنها را چنین نامیده است میگردد.
نگاهی به همکاری کشورهای بریکس «چین، روسیه، برزیل، هندوستان و آفریقای جنوبی» و تاسیس بانک و صندوق ذخیره مشترک در ژوئن ۲۰۱۴ در FORTALEZA واقع در برزیل و «بانک جدید توسعه» در شانکهای سخن از دفاعی اقتصادی در مقابل دیکتاتوری کنگره آمریکا که خود را مافوق سازمان ملل متحد قرار داده و قطعنامه های آنرا محترم نشناخته و خودسرانه به تخریب و جنگ و تجاوز در جهان پرداخته است، عمل میکند؛
یا بطوریکه این خط سومی ها و مجاهدین خلقی ها و منصورحکمتی ها و سلطنت طلبان و همراهان مانند اسانلوی خریداری شده رضاپهلوی میگویند برخلاف آن عمل میکند؟
این چنین ادعاهای ضدکمونیستی، ضد مردمی، ضد کارگری، ضد ملی و خلاصه ضد خلقی و حتی ضدخرده بورژوازی کودن و کور… و هرنوع یکطرفه قضاوت کردن برخلاف «امپریالیسم بمثابه آخرین مرحله سرمایداری» و رد این قوانین نامبرده لنینی با انتخاب و بهم چسباندن؟ مقالات و آوردن نابجای آن؛
طرفداری و جانبداری و پارکابی بودن امپریالیسم آمریکا را داراست.
ادامه دارد…
سپیده
++++++++++++++++++++++++++
*) گمنامی اکثرا، ترس از بیان عقیده را در میان افراد مورد نظر و روسوایی ببار آوردن در میانشان در خواننده بوجود می آورد. امید وارم که سهواً بوده باشد. و کلمه شوم داخل گیومه، زیرا قصاص پیش از حکم نباشد!
**)- کشورهای عربی و تمام کشورهایی که عضو سه ابر اهرم «بانک جهانی-صندوق بین المللی پول و سازمان تجارت جهانی» هستند، بصورت بالقوه و بالفعل نمیتوانند از قدرت انحصار ها استفاده برند؛
حتی دیگر دولتهای امپریالیستی غرب مانند آلمان فرانسه و استعمار فرتوت و ایتالیا، اسپانیا… قادر بهاِعمال نظریات انحصارات خود «فولکس واگن در آلمان» بدون اجازه ابر قدرت آمریکا نیستند(تا درگیری جنگ بعدی) و باید همچون کفتار به باقی گذاشتنه های آمریکایی، قناعت ورزند!! متأسفانه چنین آقایان و خانمهایی (پارکابان) مانند جن از بسم الله از بیان آن ترسیده و فرار میکنند!
***)- که البته باید گفت زکی و غرب مانند خر در گِل درجا میزند و دیروز تلویزیون کانال یک اخبار ایران، اشکریزی «اوباماستِ روحانی رفسنجانی» را نشان میداد.


13 پاسخ به “آیا میتوان از گفته لنینی بر علیه لنین استفاده بُرد؟ ”
یکی خود بزرگ و یکی خود کوچک شد
سومی (جواد) بغذب خدا گرفتار شد! و دیگر خبری از وی نشد.
رفقا شما مسولیت نسلی، در مقابل نسل جوان کنونی و نسلهای آینده دارید. من خاضعانه از شماها تقاضا دارم که به جوهر مطلب پرداخته و کوچک و بزرگ دانسته شدن خود را کنار بگذارید.
اصولا تمام ندانستنیها و کسری آوری هارا بمن نسبت دهید باز هم من راضی هستم.
سپیده
لایکلایک
جفتپا در کامنت اش مرا «آقای/ خانم مجید» خوانده است. با پوزش از خواننده، یکی دو پاراگراف از کامنت ام را صرف این لیچارگوئی بی مزه می کنم، چرا که در فرهنگ سیاسی او، که مرده ریگ یک گذشته ی پر ادبار است، گویا لیچارگوئی یک امتیاز سیاسی است.
به راستی چرا او مرا «آقای/ خانم مجید» خوانده است؟ آیا آقا یا خانم بودن مجید تغییری در محتوای بحث ایجاد می کند؟ آیا پاسخی متفاوت را الزام آور می کند؟ اگر چنین نیست، که علی القاعده نباید باشد، پس اصرار او در تاکید به این تمایز به چه منظوری است؟ پاسخ این سوال را در سومین بند از کامنت جفتپا می توان یافت. در سومین بند، که او عنان خویشتن داری را به کلی از دست داده است، از من به عنوان «دوستان امپریالیسم» یاد می کند، که این آشکارا یک تحقیر و اهانت است؛ تحقیر و اهانت به مثابه ی یک حربه برای حذف مخالف سیاسی. بله، تحقیر و اهانت دقیقا منظور جفتپا از تاکید او بر تمایز بین «آقا بودن» یا «خانم بودن» مجید است.
او اما نمی داند که با ایجاد چنین تمایزی، در واقع، پرده از نگاه مردسالار خود نسبت به زن، نیمی از بشریت، بر می دارد. برای این که در این تمایز، معنای تحقیر و اهانت تصدیق شود، چه او بداند و چه نداند، چه اهمیت بدهد و چه اهمیت ندهد، باید پیش فرض تحقیر زن را پیشاپیش یک امر مسلم، فرض کرده باشد.
در بند دوم از کامنت اش، جفتپا می نویسد: «شما منکر صرفنظر لنین از بخشی از شوروی جهت رسیدن بصلح هستید، واقعیتی که هر بچه محصل غیر سیاسی به آن آگاه است.» بر راستی علت یک چنین تحریف آشکاری را در کجا باید جستجو کرد؟ آیا باید آن را فقط به ناتوانی در خوانش صحیح یک متن ساده ی فارسی نسبت داد؟ بیائید آن چه را من در کامنت ام نوشته ام و جفتپا در کامنت اش به شکل من درآوردی بالا آن را منعکس کرده است، یک بار دیگر با هم بخوانیم. من در کامنت ام گفته ام: «جفت پا با استناد به موضع لنین مبنی بر مخالفت اش با جنگ که در کنگره ی احزاب سوسیال دموکرات، پیش از جنگ، در سال 1913، انعکاس یافت و با خیانت اکثر رهبران سوسیال دموکرات … زیر پا گذاشته شد، نتیجه می گیرد که لنین سیاست ضدّ جنگ را، که از پیش از جنگ داشت تا پس از انقلاب ادامه داد، تا آن جائی که «برای دسترسی به صلح حتا از بخشی از خاک شوروی صرف نظر کرد.» آیا از هیچ کجای این گفته می توان این نتیجه را بیرون کشید که من گفته باشم لنین برای صلح از بخشی از شوروی صرف نظر نکرده است؟ آن چه از این نوشته می توان فهمید این است که به لنین آن چنان نسبت صلح طلبی داده شده است (توسط جفتپا) که گوئی لنین از شوق صلح سر از پا نمی شناخت آن قدر که به خاطرش حاضر شد حتا از بخشی از شوروی هم بگذرد. درست به همان گونه که حافظ به خاطر علاقه به «ترک شیرازی» حاضر شد برای خال هندوی او سمرقند و بخار را ببخشد. این چه ربطی دارد به این که من یک واقعیت تاریخی را منکر شوم؛ تازه از این انکار چه سودی می توانست به من برسد؟
بالاخره در بند یک از کامنت اش، جفتپا به راز مشکل من پی می برد. او «دردسر» مرا در «سطح نازل فرهنگ سیاسی» من می یابد و برای تقویت «فرهنگ سیاسی» من می نویسد: « پاسیفیست» به کسی گفته میشود که حتا اگر شخصاً مورد تهاجم واقع شود، به هیچ عنوان و هیچ شکل از خود دفاع نمیکند. گویا جفتپا «پاسیو» را با «پاسیفیست» اشتباه گرفته است. معنائی که جفتپا از پاسیفیست بدست می دهد، دقیقا، با نخستین تعریفی که دیکشنری وبستر از «پاسیو» بدست می دهد هم خوان است. «پاسیفیست» اما به غیر شباهت ظاهری گولزنک، کلا از ریشه با واژه ی «پاسیو» متفاوت است. فرهنگ هزاره «پاسیفیست» را این گونه تعریف کرده است: صلح طلب، صلح دوست، پیرو مشرب صلح طلبی، صلح گرا، طرفدار صلح. پس ملاحظه می فرمائید که از نگاه جفتپا لنین یک پاسیفیست بوده است که از سال 1913 تا سال 1918، که لنین موفق می شود با واگذاری بخشی از سر زمین روسیه به آلمان بالاخره این اشتیاق سوزان را ارضا کند، پیوسته به خاطر صلح تلاش می کرده است.
بحث از نظر من مختومه است.
لایکلایک
جفتپا در کامنت اش مرا «آقای/ خانم مجید» خوانده است. با پوزش از خواننده، یکی دو پاراگراف از کامنت ام را صرف این لیچارگوئی بی مزه می کنم، چرا که در فرهنگ سیاسی او، که مرده ریگ یک گذشته ی پر ادبار است، گویا لیچارگوئی یک امتیاز سیاسی است.
به راستی چرا او مرا «آقای/ خانم مجید» خوانده است؟ آیا آقا یا خانم بودن مجید تغییری در محتوای بحث ایجاد می کند؟ آیا پاسخی متفاوت را الزام آور می کند؟ اگر چنین نیست، که علی القاعده نباید باشد، پس اصرار او در تاکید به این تمایز به چه منظوری است؟ پاسخ این سوال را در سومین بند از کامنت جفتپا می توان یافت. در سومین بند، که او عنان خویشتن داری را به کلی از دست داده است، از من به عنوان «دوستان امپریالیسم» یاد می کند، که این آشکارا یک تحقیر و اهانت است؛ تحقیر و اهانت به مثابه ی یک حربه برای حذف مخالف سیاسی. بله، تحقیر و اهانت دقیقا منظور جفتپا از تاکید او بر تمایز بین «آقا بودن» یا «خانم بودن» مجید است.
او اما نمی داند که با ایجاد چنین تمایزی، در واقع، پرده از نگاه مردسالار خود نسبت به زن، نیمی از بشریت، بر می دارد. برای این که در این تمایز، معنای تحقیر و اهانت تصدیق شود، چه او بداند و چه نداند، چه اهمیت بدهد و چه اهمیت ندهد، باید پیش فرض تحقیر زن را پیشاپیش یک امر مسلم، فرض کرده باشد.
در بند دوم از کامنت اش، جفتپا می نویسد: «شما منکر صرفنظر لنین از بخشی از شوروی جهت رسیدن بصلح هستید، واقعیتی که هر بچه محصل غیر سیاسی به آن آگاه است.» بر راستی علت یک چنین تحریف آشکاری را در کجا باید جستجو کرد؟ آیا باید آن را فقط به ناتوانی در خوانش صحیح یک متن ساده ی فارسی نسبت داد؟ بیائید آن چه را من در کامنت ام نوشته ام و جفتپا در کامنت اش به شکل بالا آن را منعکس کرده است، یک بار دیگر با هم بخوانیم. من در کامنت ام گفته ام: «جفت پا با استناد به موضع لنین مبنی بر مخالفت اش با جنگ که در کنگره ی احزاب سوسیال دموکرات، پیش از جنگ، در سال 1913، انعکاس یافت و با خیانت اکثر رهبران سوسیال دموکرات … زیر پا گذاشته شد، نتیجه می گیرد که لنین سیاست ضدّ جنگ را، که از پیش از جنگ داشت تا پس از انقلاب ادامه داد، تا آن جائی که «برای دسترسی به صلح حتا از بخشی از خاک شوروی صرف نظر کرد.» آیا از هیچ کجای این گفته می توان این نتیجه را بیرون کشید که من گفته باشم لنین برای صلح از بخشی از شوروی صرف نظر نکرده است؟ آن چه از این نوشته می توان فهمید این است که به لنین آن چنان نسبت صلح طلبی داده شده است (توسط جفتپا) که گوئی لنین از شوق صلح سر از پا نمی شناخت آن قدر که به خاطرش حاضر شد حتا از بخشی از شوروی هم بگذرد. درست به همان گونه که حافظ به خاطر علاقه به «ترک شیرازی» حاضر شد برای خال هندوی او سمرقند و بخار را ببخشد. این چه ربطی دارد به این که من یک واقعیت تاریخی را منکر شوم؛ تازه از این انکار چه سودی می توانست به من برسد؟
بالاخره در بند یک از کامنت اش، جفتپا به راز مشکل من پی می برد. او «دردسر» مرا در «سطح نازل فرهنگ سیاسی» من می یابد و برای تقویت «فرهنگ سیاسی» من می نویسد: « پاسیفیست» به کسی گفته میشود که حتا اگر شخصاً مورد تهاجم واقع شود، به هیچ عنوان و هیچ شکل از خود دفاع نمیکند. گویا جفتپا «پاسیو» را با «پاسیفیست» اشتباه گرفته است. معنائی که جفتپا از پاسیفیست بدست می دهد، دقیقا، با نخستین تعریفی که دیکشنری وبستر از «پاسیو» بدست می دهد هم خوان است. «پاسیفیست» به غیر شباهت ظاهری گولزنک، کلا از ریشه با واژه ی «پاسیو» متفاوت است. فرهنگ هزاره «پاسیفیست» را این گونه تعریف کرده است: صلح طلب، صلح دوست، پیرو مشرب صلح طلبی، صلح گرا، طرفدار صلح
بحث از نظر من مختومه است.
لایکلایک
چه خوب است که برخورد نظریات مختلف، توان دسترسی به تشنگان حقیقت پژو را- نتنها سامان میدهد بلکه آنرا برای تکمیل و رسیدن به حقیقتی که بیشتر با واقعیات نزدیکتر باشد پخته و آماده مینماید.
از گفتمان مجید و جفپا روشن است که هر دو دانشمند حد اقل میدانند که چه میخواهند بگویند و آرزوی پیشرفت حوادث کنونی در جهتی که حقانیت تکاملی آنرا در میدان جنگ و اثرات سریع و پویای آنرا در اجتماعِ خود دریافتهاند بگوش دیگران (جوانانی که باید بهای جنگ را بپردازند) برسانند!
رفقای پرمقدار اگر تاریخ جنبش سوسیالدمکراسی(پایه گذار مارکس-انگلس) همان کمونیسم کنونی را دنبال کنید، نقاط گرهی آن همان نقاط پیشا و پسا جنگی میباشد. از کارل لیبکنشت تا استالین که همانا پایان تقسیم مستعرات جهان و سپس در زمان لنین و استالین تقسیم مجدد مستعمرات و بازار های فروش که در گذشته بیشتر برای تهیه مواد خام جهت عطش نفت (چراغ گرسوز و چراغ زنبوری) بوده است که این خود فقط از طریق نیروی کار و بنابراین تولید ارزش اضافه بوجود می آمد، تا به امروز که مساله بازار فروش و دقیقاً همانطور که لنین فرموله کرده است «تجدید تقسیم جهان» مابین مشتی کشورهای امپریالیستی که جهان را غارت میکنند برای غارت کشور های «عقب نگه داشته شده» – که واژهِ بکار برده لنینی برای چنین کشورهایی بوده و میباشد.(بعلاوه مساله سرریز تولید که تعیین کننده همه جنگهای دوران امپریالیستی میباشد باید در نظر گرفته شود که به بعد محول مینمایم)
اتفاقاً لنین این مقاله را در بحبوحه جنگی نوشته است و صبح رسانههای آنزمان را که امروزه رادیو، تلویزیون و مطبوعات تشکیل میدهند و در صف اتوبوس و خرید نان… گفتگو از جنگ بخصوص با دست درجیب کردن و پرداختن بهای آن داغ میشدند؛ چیزی که اکنون زحمتکشان ۹۵ درصدی در ایران چنین نقره داغ میشوند، بوده است.
بنابراین رفقا مساله مقاله لنین کاملاً روشن است وی از جنگی سخن میگوید که باید بجنگ داخلی تبدیل گردد و این جنگ با ابعادی که تا آنزمان برای بشریت قابل فهم نبوده است با شدت خود در جریان بوده است(۱۹۱۵) و لنین اختصاصا هم در مباحثه «درباره اولترا امپریالیسم و هم در «شکست دولت خودی…» و در کتاب امپریالیسم آخرین مرحله سرمایداری این جنگ را منظور داشته است.
لنین برای تحقیق تکامل انحصارات و نقش بانکها… و پرورش پیش زمینه چگونه انقلابی کارگری، در جنگی که در پیش است ابتدا کتاب ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم را نوشت و در تمام مقالات بعدی خود با در نظر گرفتن این جنگ در رابطه با «چگونه کارگران میتوانند از آن استفاده نمایند»، تلاش میکرده است حتی در مورد مسایل ملی و تصحیح نظریه رفیق رزا لوکزمبورگ «رزای عزیز» با چنین شناختی نوشته است.
لطفاً رفقا بحث را در باره این مقاله حد اقل باین دوره محدود نمایند و سپس میتوانیم در بحثهای فردا و پس فردایی با وضعیت کنونی مقایسه کرده و آنچه برای هر فرد ایرانی و افعانی و خلاصه تمام پارسی زبانانی که آنرا میخوانند و با اهمیت است تبادل نظر بنماییم.(شاید هم در کشورهای متروپل در میان نیروهای کمونیستی در سطحی بین المللی بی اثر نباشد)
سپاس بر خوانندگان که اصل قضیه هستند و رفقای درگیر در بحث
سپیده
لایکلایک
«لنین از پایه **ضدّ جنگ** به مثابه ابزار تبلیغی چپولهای جنگ طلب؟!» عنوان کامنتی است که جفت پا برای کامنت خود برگزیده است که من نه معنای آن و نه مناسب اش را با بحث می فهم، نتیجتا پاسخی هم برای آن ندارم. پس از آن می گذرم و به بقیه ی کامنت می پردازم
نخستین پاراگراف با واقعیتی آغاز می شود که من هم با آن موافقم، اگر چه با نتیجه گیری آن نمی توانم موافق باشم. جفت پا با استناد به موضع لنین مبنی بر مخالفت اش با جنگ که در کنگره ی احزاب سوسیال دموکرات، پیش از جنگ، در سال 1913، انعکاس یافت و با خیانت اکثر رهبران سوسیال دموکرات ـ در لبیک به جنگ و دفاع از بورژوازی خودی و عملا تقسیم کردن پرولتاریا در جبهه های جنگ در سراسر اروپا، به جای کمک به متحدن شدن پرولتاریای اروپا، دامن زدن به کشتار پرولتاریا به دست پرولتاریا ـ زیر پا گذاشته شد، نتیجه می گیرد که لنین سیاست ضدّ جنگ را، که از پیش از جنگ داشت تا پس از انقلاب ادامه داد، تا آن جائی که «برای دسترسی به صلح حتا از بخشی از خاک شوروی صرف نظر کرد.» و این آن نتیجه گیری است که من با واقعیت های تاریخی منطبق نمی دانم. اما پیش از آن که به چرائی آن بپردازم، خواهم گفت که اصلا چرا جفت پا در تلاش است که این قبای گشاد پاسیفیستی را به تن لنین بدوزد؟
در واقع ما در این جا با تهیه ی مصالح لازم برای یک تاویل رفرمیستی ـ لیبرالی از جنگ رو به رو هستیم، تا در سایه ی آن جفت پا بتواند، بر خلاف صراحت لنین که مبنای بحث اش را بر جنگ به مثابه ی یک امر کلی و نه مورد خاص «جنگ تدافعی» یا «جنگ تهاجمی» قرار داده است، جنگ مورد نظر لنین را یک «جنگ تهاجمی» و جنگ ایران و عراق را یک «جنگ تدافعی» بنامد. بنا بر این، ابتدا لنین را با سیمایی صلح طلب ـ پاسیفیست، از نوع مرغوب و غیر رادیکال آن، وارد صحنه می کند، تا زمینه برای تعابیر اخلاقی از جنگ، مثل «جنگ تدافعی » و «جنگ تهاجمی»، یا تعابیر لیبرال بورژوائی از جنگ، مثل «جنگ عادلانه» و «جنگ ناعادلانه» که در حقوق بین الملل آورده شده است فراهم گردد.
برای لنین، اما، تقسیم جنگ به «جنگ عادلانه » و «جنگ ناعادلانه» فقط یک فریب کاری محض است تا در پناه «عادلانه» یا «ناعادلانه» بودن آن، خودِ جنگ به عنوان یک وسیله حل مناقشه حفظ شود. و همین طور «جنگ تدافعی» و «جنگ تهاجمی» در معنای هستی شناسانه نمی تواند برای لنین وجود داشته باشد؛ «جنگ تدافعی» یا «جنگ تهاجمی» در نهایت برحسب ترمینالوژی نظامی ـ تعیین تقدم و تاخر حمله ـ می تواند قابل توجیه باشد.
جنگ از نظر لنین یک واقعیت عینی ست، که در ادامه و ملهم از انسداد سیاست های طبقه و دولت حاکم، که تا زمانی که جوامع به انواع و اقسام تقسیماتی تقسیم شده اند که برای طبقات و دسته جات حکم منافع و امتیازاتی در بر دارند، به صورت یک امر اجتناب ناپذیر بین دولت های حافظ این منافع و امتیازات، این جا و آن جا، سر باز می کند. این جنگ ها اگر چه عمدتا برای پرولتاریا خانه خرابی، فقر و نکبت به بار می آورند، اما در شکل فرصت هائی برای پرولتاریا برای بهره برداری از مشکلاتی که، به هر حال، جنگ به طبقه و دولت حکم تحمیل می کند نیز می باشد.
جفت پا برای برساختن سیمایی پاسیفیست از لنین مجبور می شود از یک دوره ی پرالتهاب چهار ساله ـ از 1913 تا آستانه ی انقلاب ـ با چیدن چند نقطه بر صفحه ی کاغذ ـ… ـ پرش کند و با وصل کردن سر و ته ی این دوره به نتیجه ی دل خواه خود برسد.
لنین، پس از سربرکشیدن شعله های جنگ، با تحلیل مشخص از شرایط مشخص، در مقاله ی «علیه بورژوازی خود»، در تاریخ 26 ژانویه ی 1915، موضع جدید خود نسبت به جنگ را اعلام کرد ـ موضعی که در آن فضای «میهن پرستانه ی جنگ، جنگ تا پیروزی» دل شیر می طلبید که خلاف جریان، شعار مبارزه با بورژوازی خودی و کمک به شکست جنگ سر داده شود. این فقط لنین بود که بر خلاف کسانی چون تروتسکی که در هر تندپیچ مبارزه ی طبقاتی نسبت به درستی تئوری های مارکسیستی دچار تززل می شد، با یقین علمی به تئوری های مارکسیستی ـ از نوع یقین گالیله به حرکت زمین به دور خورشید ـ در سنگر مبارزه ی طبقاتی از سیاست های پرولتری دفاع می کرد. یقینا بدون این ایستادگی و تززل ناپذیری امکان رهبری بزرگ ترین انقلابی که جهان به خود دیده است وجود نمی داشت.
با انقلاب ژوئیه ی 1917 فصل نوینی در سیاست های انقلابی فرا رسیده بود. اکنون تحلیل مشخص از شرایط مشخص وظایف متفاوتی را دیکته می کرد. مبارزه علیه بورژوازی خودی و کمک به شکست جنگ باید از مرحله شعار و آگاه گری به عمل فرا می رفت. بورژوازی که اکنون قدرت سیاسی را در دست داشت ناتوانی خود را در حل وظایف دموکراتیک، به ویژه در حل مساله ی زمین و تامین آزادی های دموکراتیک، کاملا نشان داده بود. از این روی، به زیر کشیدن بورژوازی از قدرت سیاسی و انقلاب سوسیالیستی در دستور روز قرار گرفته بود. با طرح شعار صلح، زمین، نان و قدرت به دست شورها طی فراخوانی از سربازان ـ که عمدتا دهقان یا از خانواده ی دهقانی بود ـ خواسته شد که جبهه های جنگ را ترک کنند. بدین طریق به طور هم زمان هم ماشین مرگ جنگ از کار افتاد و هم امکان حل زمین با خلع ید کردن از زمین داران و اشرف توسط دهقانان فراهم شد، هم نیرو برای سرنگونی بورژوازی تامین شد، و هم قرار گرفتن دهقان در کنار کارگران برای متحق کردن انقلاب سوسیالیستی عملی شد.
به راستی این لنین کجا و لنین پاسیفیست جفت پا کجا!
لایکلایک
نه اقای/ خانم مجید، لنین «پاسیفیست» نبود!
منهم چنین ادعای نکرد م.
دردسر سطح نازل فرهنگ سیاسی شماست:
۱ «پاسیفیست» به کسی گفته میشود که حتا اگر شخصاً مورد تهاجم واقع شود، به هیچ عنوان و هیچ شکل از خود دفاع نمیکند.
۲ شما منکر صرفنظر لنین از بخشی از شوروی جهت رسیدن بصلح هستید، واقعیتی که هر بچه محصل غیر سیاسی به آن آگاه است- رجوع کنید به سه جمهوری «بالتیکوم» در قرارداد صلح «برست – لیتووسک» بین شوروی و آلمان ۱۹۱۸
۳ واژگان «جنگ عادلانه» گرته برداری شما از دوستان امپریالیستتان (آمریکا، ناتو) جهت سرپوش گذاری جنگهای تهاجمی امپریالیستی است.
باقی نوشته سفسطه آمیز و بی جهت طولانی شما، ادامه همین فرهنگ مذکور است ، که از پرداختن به آن معذورم.
لایکلایک
جفتپا با موضع گیری لنین مبنی بر مبارزه علیه بورژوازی خودی در شرایط جنگ موافق است، اما نه بدیلی که لنین ارائه می کند. او با موضع گیری لنین موافق است به این دلیل که جنگ جهانی اول بر خلاف جنگ ایران و عراق یک «جنگ تدافعی» نبود. یعنی شرط تدافعی بودن جنگ را شرط دفاع از بوزژوازی خود می داند. اما ما در نوشته ی لنین مطلقا شاهد چنین شرطی از طرف او نیستیم.او معتقد است که یک انقلاب در زمان جنگ به معنی یک جنگ داخلی ست و از این روی جنگ بین دولت ها را باید به یک جنگ داخلی تبدیل کرد. در این ستدلالی لنین از جنگ به طور عام صحبت می کند و برای تدافعی بودن یا نبودن آن کم ترین محلی از اِعراب قائل نیست.
معیار تدافعی یا تهاجمی بودرن یک جنگ یک معیار اخلاقی است که هر دو طرف درگیر در جنگ برای مشروعیت بخشیدن به جنگ خود به آن متوسل می شوند و یقینا هر دو طرف دلایل خاص خود را برای درگیری شان در جنگ دارند. و دقیقا به همین خاطر لنین بر خلاف سمکوفسکی، تروتسکی و دیگران به «عبارت پردازی های پرطمطراق» نمی آویزد و در بحث اش را بی تعارف و مستقیم بربنیاد منافع انقلاب و سیاست پرولتاری حرکت می کند.
لایکلایک
تا اینجا با تلفن همراه:
رفیق ما جواد زحمت کشیده و جای سالمی برای نویسنده باقی نگذاشته است، امری که مورد آرزو بوده است. من اکنون در مسافرت چند روزه ای هستم و بمحض برگشت از وی سپاس بیکرانی را ابراز خواهم کرد.
امید وارم که رفقا باز هم نکات دیگری را یاد آور شوند تا بیشتر به بروشن شدن مساله کمک نماید. از برخورد نظریاتی چون نظر رفقا جواد، جفپا و مجید… میباشد که حقایق برخاسته از واقعیتهای موجود در زمانهای معین صحت ویا عدم صحت زمانی خود را نشان خواهند داد. که نویسنده خواستار آنست.
با درود های رفیقانه
سپیده
بیست و هفتم اردیبهشت ماه نود و پنج
لایکلایک
لنین از پایه **ضدّ جنگ** به مثابه ابزار تبلیغی چپولهای جنگ طلب؟!
ستون فقرات سیاست و موفقیت لنین، مخالفت و مبارزه اصولی وی علیه جنگ امپریالیستی بود آنهم قبل از جنگ. این سیاست که در کنگره احزاب سوسیال دموکرات در سال ۱۹۱۳ به اهتمام لنین تصویب شد، با خیانت سوسیال دمکراتی آلمان با شکست روبرو شد. با این وجود لنین سیاست ضدّ جنگ را ادامه داد ….همین سیاست بود که بلشویکها را (۱۶۰۰۰۰ عضو) به رهبر میلیونها کارگر، دهقان ….مبدل کرد که بدون آنها انقلاب کوچکترین شانسی نمیداشت. لنین برای دسترسی به صلح حتا از بخشی از خاک شوروی صرف نظر کرد. این سیاست موفق بود چون «بوژوازی خودی» بر گرده توده مردم ** جنگی تهاجمی** به راه انداخته بود.
در یک * جنگ تدافعی» توده مردم مجبور به دفاع از هستی خود بوده، آنهم سوای اینکه حاکمیت خودی از آن چه استفادهای خواهد کرد. جلوگیری از سؤ استفاده حاکمیت در درجه اول وظیفه حزب کارگری میباشد، که این امر فقط و فقط با شرکت فعال این حزب در دفاع میسر خواهد بود. بزبان ساده: حزبی که در این شرایط طرفدار «شکست خودی» عمل کند، از طرف تودهها که هستیشان در خطر است مطرود شده و دست حاکمیت برای نابودی آنها باز خواهد بود. نگاهی به تاریخ کشورهای مورد تهاجم در چند دهه اخیر، شاهد عینی این مدعا ست
لایکلایک
بحث بر سر تعریف امپریالیسم البته که بسیار ضروری است، اما موضوع نوشته لنین موضع او ست در قبال پورژوازی خودی در شرایط جنگ جهانی اول. او در برابر سمکوفسکی، تروتسکی، بوکوید و کائوتسکی که آشکار یا پنهان تحت عنوان «دفاع از میهن» از بورژوازی خودی دفاع می کردند استدلال می کند که در شرایط جنگ، یک انقلاب به معنی جنگ داخلی ست. در چنین شرایطی وظیفه ی یک انقلابی تبدیل کردن جنگ بین دولت ها به یک جنگ داخلی است.
بحث مشخص ما فقط می تواند این باشد که آیا موضعگیری لنین در برابر بورژوازی خودی درست است یا نه؟
لایکلایک
جنگ مورد نظر لنین جنگی بود بین بلاک قدرهای امپریالیستی («جنگ ارتجاعی») که به نظر من لنین در عمل محق بود (انقلاب اکتبر!) در این جنگ هر دو بلاک قصد سلطه گرائی داشتند.
جنگهای چند دهه اخیر کاراکتر دیگری دارند که در اینجا نمیتوان به جزئیات تئوریک و عملی آنها پرداخت.
از «بورژوازی خودی» میتوان و باید از نظر من دفاع کرد (جنگهای تدافعی):
حمله صدام با حمایت امپریالیسم به ایران یا مورد لیبی و سوریه نمونهای جنگهای تدافعی هستند که میتوان و باید از هستی این کشورها دفاع کرد هر چند «بوژوازی خودی» مثل همیشه سرکوبگر خواهد ماند. تصمیم سختی که آلترناتیو آن فقط و فقط سقوط به بربریت است: افغانستان، عراق، لیبی، مالی …. معلم این واقعیت برای اپوزیسیون مستقل مثلا جمهوری اسلامی.
لایکلایک
سفسطه چپولهای امپریالیسم پناه
با مثله کردن تزهای لنین؛ مارکس میتوان مثلا ادعا کرد بنگلادش یا تاهیتی که کشورهای بسیار فقیر هستند امپریالیستی هستند چون سرمایه صادر میکنند. بحث اصلی لنین اصولا تبیین **خواص جدید** امپریالیسم در عصر وی بود: خاصیّت اصلی امپریالیسم که کمافی سابق هم آن موقع و هم اکنون **تعیین کنند است** بنظر نه فقط لنین؛ از نظر لنین به شرحه زیر است.:
» امپریالیسم قدرت بزرگیست که راجع به استقلال خود اصرار میورزد اما کوچکترین اهمیتی برای استقلال دیگر کشورها قائل نیست …» علت جنگهای بین مدعیان امپریالیسم آن زمان با هم در همین نکته خابیده راجع به جنگهای امپریالیسم ضدّ کشورهای «ضعیف» و اشغال آنها (کلنیالیسم و نئوکلنیالیسم) از آن موقع تا کنون ، فکر نمیکنم احتیاجی به توضیح باشد.
در زمان قبل از حدود قرن بیست با اینکه امپریالیسم به معنی لینینی اهمیت یابی صدور خود سرمایه بجای کالا و غیره وجود نداشت، انگلستان قدرتی امپریالیستی بود که در ادبیات سیاسی نتنها مارکسیستی به آن «امپریالیسم تاریخی» خطاب میشود.
با آنچه به اختصار رفت، میتوان براحتی فهمید که چرا ایران یا چین …. کشورهای امپریالیستی نیستند. بدیهیست که سرکوبگری …. فقط در انحصار امپریالیسم نیست.
آنچه جوجه چپولهای وطنی امپریالیسم پناه در سالهای اخیر در دفاع از جنگهای امپریالیسم بچگانه و طوطیوار تکرار میکنند قرقره استفراغ بنیاد های تبلیغاتی امپریالیسم از جمله «سوروس»…. میباشد.
لایکلایک
گویا نویسنده معتقد است اگر «تشکیل انحصارات و انحصار تراستهای بانکی» انجام نشده باشد، دیگر جایی برای بحث درباره امپریالیسم خودی باقی نمی ماند و جنگ دولت خودی علیه کشورهایی که آن نهادها در آنجا موجودند موجه است!
اما مگر سپاه پاسداران ایران یک مؤسسه سرمایه داری انحصاری نیست؟ مگر دولتهایی نظیر ایران، عراق، سوریه و کره شمالی خود صاحب بزرگترین مؤسسات انحصاری و بانکها نیستند؟ مگر همین کشورها در منازعات بین المللی به عنوان خادمان امپریالیستهای بزرگتر عمل نمی کنند؟ آنها تلاش دارند از طریق خدمت به امپریالیستهای بزرگ تر به مرور زمان نفوذ خود را گسترش دهند و آرزویشان آنست که روزی همان موقعیت امپریالیستها بزرگ را به دست آورند. به علاوه، غیرامپریالیست بودن به هیچ وجه نشانه مترقی بودن نیست. خیلی از نیروهای واپسگرا و عقب مانده نیز در تعریف امپریالیسم نمی گنجند اما این دلیل نمی شود که مورد حمایت کمونیستها قرار گیرند. چنین نیروهای «غیرامپریالیستی» خواسته یا ناخواسته در خدمت یک گروهبندی امپریالیستی کار می کنند.
البته فکر نکنید نویسنده این فحش نامه واقعا مخالف امپریالیسم است و از آن رو که هیچ چیز امپریالیستی را برنمی تابد چنین داغ کرده است، زیرا او مدافع امپریالیسم خودی (گروه «بریکس») و بانکهایش است! او مدعی است «اعمال آنان باعث نجات خود و نجات سرزمین های کشوری عقب نگه داشته شده» می شود. اینها دقیقا استدلالات یک توجیه گر امپریالیسم آلمان در اوایل قرن بیستم بودند یا مدافعین امپریالیسم ژاپن که مدعی بودند امپریالیسم خودشان آسیا را از استعمار غرب نجات خواهد داد (و البته فقط بدین منظور که آنرا مستعمره خود سازد).
چنین کسی باید هم از انتشار آثار لنین برآشفته شود و اگر می توانست و قدرتی در اختیار داشت، چه بسا رو به حذف فیزیکی مخالفان و ممنوع کردن کتب بنیان گذاران سوسیالیسم علمی می آورد!
آنچه لنین در اثرش «شکست دولت خودی در جنگ امپریالیستی» گفته بود امروز هم صادق است. انقلابیون ایران خواهان شکست دولت خودی هستند و به این شکست کمک می کنند. انقلابیون سوریه، عراق و سایر کشورها نیز همین سیاست را دارند. کسی که چنین نکند یا باید بگوید که اصلا مخالف حکومت ایران نیست و یا اینکه مخالفتش چیزی شخصی و از این جهت است که می خواهد قدرت در دست خودش باشد و اگر روزی بجای خامنه ای بنشیند همان سیاست او را دنبال خواهد کرد!
لایکلایک