
نوید قیداری
نیریز در سالِهای نه چندان دور یکی از مساعدترین زیستگاههای فلات ایران بود. فلامنگوهای روسی چندین هزار کیلومتر پرواز میکردند تا بتوانند فصل سرما را در دریاچه نیریز (بختگان) بگذرانند. منابع زیستمحیطی به بومیان منطقه این امکان را میداد تا روزیشان از زمین دربیاورند و محتاج هر کسوناکسی نشوند. اما با پیشرفت سرمایهداری در ایران، اوضاع این منطقه همچون سایر مناطق پیرامونی رو به وخامت نهاد. گسترش صنایع فولاد اصفهان، توسعه کشاورزی تجاری در مناطق بالادست و ایجاد سدها و نیروگاههای برقآبی، نیریز را به خشکسالی دچار کرد؛ البته این قبیل فعالیتها موجب انباشت ثروتی بیپایان در کلانشهرهای مرکز شد، ولی سهم مردم بومی خشکیدن دریاچه نیریز و باغات روستاهای دور و اطراف بود. بسیاری از بومیان منطقه که تا دیروز زیر درختان سرو نان دسترنج خود را میخوردند، ناگهان خویش را در محاصره شورهزار یافتند. طبیعتی که تا دیروز سخاوتمندانه رزقشان را تأمین میکرد، نیست و نابود شده بود و آنان بهناچار به دوردستها کوچیدند: در حاشیه پست و کثیف کلانشهرهای مرکز، همان سرمایهای که به قیمت نابودی زندگیشان انباشت شده بود، انتظارشان را میکشید تا به ورطه بردگی مزدی سوقشان دهد. توسعه سرمایهداری آنان را وادار به مهاجرت کرد، بدون آنکه حتی جاده مناسبی برای سفر دور و درازشان بسازد. گویا قرار بود هیچ یک از این کارگران دنیای جدید، حتّی به پشت سرش هم نگاه نکند. دولت سرمایهداری ایران فقط همین اواخر راضی شد تا دست به احداث راهآهن در منطقه بزند، البته نه برای رفتوآمد انسانها؛ بلکه صرفا برای جابجایی مواد اولیه و سایر ماشینالات موردنیاز در ذوبآهن بافت.
اما ناگهان در این جهان دورافتاده حادثهای رقم خورد که نام نیریز را روی زبانها انداخت: در سحرگاه روز چهارشنبه گذشته، در همان جادههای عقبافتاده و ناایمن، دو دستگاه اتوبوس زهواردررفته واژگون شدند و جان 19 تن از «سربازان وطن» را گرفتند. به دنبال این حادثه حس همدردی سایر «هموطنان عزیز» گل کرد. شبکههای اجتماعی از انبوه پیغامهای تسلیت و ابراز ناراحتی پر شد. اما غصه و ناراحتی «هموطنان» عزیزمان آنقدر شدید بود که نتوانست در فضای مجازی باقی بماند. انبوهی از مردم در میدان ونک تهران جمع شدند تا با برافروختن شمع و همچنین با سوت و کف، همدردی خود را با جانباختگان نیریز به اطلاع بیبیسی و سایر رسانههای غربی برسانند.
بهتر است که «ونکنشین»های دلنازک دست از این ابراز همدردیها بردارند. ما نه به اشکهای آنان نیاز داریم، نه به شمعهایشان، نه به سوتوکفشان، نه به تسلیتشان و نه به بیبیسیشان. هیچ کس یادش نرفته که همین ونکیها تا دیروز، از اینکه سربازان ایرانی در سوریه نقش گوشت دم توپ را ایفا میکنند، چقدر خوشحال بودند. هیچ کس یادش نرفته که همین ونکیها تا دیروز با افتخار از حضور کلاهسبزهای «ایرونی» در سوریه و در عراق دم میزدند؛ و چه خوب بود که در عین حال، علاوه بر نیروی نظامی، «ظریف» هم داشتید. البته این را هم یادمان هست که همین اراذل و اوباش ونکی، تا قبل از آن که گندش در بیاید، با پررویی تمام از ظهور داعش به عنوان یک جنبش دمکراتیک و ضداستبدادی استقبال میکردند، زیرا به هر حال شخص شخیص اوباما را در پس آن میدیدند.
همه اینها به کنار، باید از جماعت ونکیها پرسید مگر همین شما نبودید که از صرف میلیونها دلار برای خرید هواپیماهای بوئینگ و ایرباس به وجد آمدید؛ و هیچ ککتان هم نگزید که ناوگان حمل و نقل عمومی چقدر درب و داغان است و سالانه چه تعداد از طبقات فرودست، به این واسطه میمیرند؟ شما ونکیها برای چه شمع برمیافروزید؟ یکی از برادران ما در تصادف اتوبوس میمیرد و آن یکی در تصادف موتورسیکلت. اما مگر همین شما ونکنشینها نبودید که از سخنان علی مطهری علیه کارگران پیکموتوری به وجد آمدید و او را نماینده خود دانستید؟ نگران چیستید؟ شما باید خیالتان راحت باشد. زیرا میتوانید در امنیت کامل و با مطمئنترین پروازها به سمت لوسانجلس بپرید، آن هم بدون آن که با توقف در نیمه راه، در ابوظبی یا دوبی، حس برتری «ایرونی»تان خدشهدار شود. دیگر ناراحت چیستید؟ لازم نیست برای برادران ما اشک تمساح بریزید و همدردی خود را با باقیماندگان ابراز کنید. ما در این سالها آنقدر تکهتکهشدن عزیزانمان را به چشم دیدهایم که دیگر این چیزها برایمان عادی شده است. به اشک تمساح شما جنایتکاران و پولپرستان نیازی نداریم.
بد نیست کمی صداقت داشته باشید. نکند از این ناراحتید که «سربازان وطن» به جای آن که نقش گوشت دم توپ را ایفا کنند، بیهوده در یک تصادف بیمعنی «تلف» شدهاند؟
بساط شمعهایتان را جمع کنید. از چلومرغ عزا خبری نیست!

