نوشته: دن گلیزبروک ، بتاریخ ۳ آپریل ۲۰۱۶
ترجمه: ثریا ش.
دِن گِیزبروک یک نویسنده ی مستقل سیاسی است که برای آر–تی، کانترپانچ، زِد

Free Syrian Army fighters © Abdalrhman Ismail / Reuters
مگزین، مورنینگ استار، نیو استیتزمن، ایندیپندنت و میدل ایست آی و بسیاری دیگر می نویسد. اولین کتابش «تفرقه بینداز و نابود کن – استراتژی امپریالیسیتی غرب در عصر بحرانها» در اکتیر سال 2013 توسط «لیبریسیون مدیا» منتشر شد. در این کتاب او مقالاتی منتشر شده از سال 2009 را در ارتباط با ارتباط بین فروپاشی اقتصادی، طلوع بریکس به انگلیسی BRICS ، جنگ علیه لیبی و سوریه و ریاضت اقتصادی ارائه کرد. در حال حاضر او در حال نوشتن کتابی در باره ی استفاده ی ایالات متحده–انگلیس از اسکوادهای مرگ علیه دولتهای مستقل و جنبشها از ایرلند شمالی و امریکای مرکزی در دهه ی 70 و 80 میلادی تا خاور میانه و افریقا در زمان حال است.
در اولین بخشِ این مجموعه چهار قسمته، دن گلیزبروک۱ و سوکانت چاندان۲ نگاهی میاندازند به موجی از افشاگری های اخیر در زمینه نقش و دخالت سازمانهای امنیتی بریتانیا که در تسهیل نقل و انتقال جنگندهها به سوریه دخیل بوده اند.
بیش از ۱۳ سال پیش در ماه مارس ۲۰۰۳، دولت بریتانیا و ایالات متحده آمریکا یک جنگ تهاجمی بیدلیل و غیر قانونی را علیه عراق، یک کشور دیگر عضو سازمان ملل متحد، را آغاز کردند. بر اساس حکم دادگاه نورنبرگ که پس از جنگ جهانی دوم صادر شده بود، چنین جنگی «نه تنها یک جرم بینالمللی» بلکه «یک جرم و جنایت ارشد بینالمللی محسوب میشود که تفاوتش با جنایات جنگی دیگر در این است که به تنهایی شامل کلیه ی زیانهای ناشی از جنگهای دیگر میباشد«.
روایت رایجِ پیرامون این جنگ و فجایع بی پایانی که از خود در عراق بجای گذاشت، این است که این جنگ نتیجه یک سری «شکستهای اطلاعاتی» اجتناب ناپذیر بوده: دولت بریتانیا بر این باور سوق داده شده بود که عراق طبق آنچه تونی بلر۳ «خطری بارز و حاضر» برای امنیت بینالملل مینامید آنهم طبق اطلاعاتی که بعدها ثابت شد نادرست بوده اند.
بلر به ما گفت که دولت عراق یک برنامه تسلیحات هستهای فعال داشت، که از نیجریه اورانیوم خریداری میکرد، کارخانجات سیّار تولید سلاح شیمیایی داشت که از بازرسان تسلیحاتی سازمان ملل متحد مخفی نگاه داشته میشد، و انبارهای سلاحهای شیمیایی داشت که قادر بودند نیروهای بریتانیا در قبرس را ظرف ۴۵ دقیقه مورد حمله قرار دهند.
همه این ادعاها دروغ بود، و همه آنها به «ضعفهای اطلاعاتی» نسبت داده شد، که تصویری از یک سازمان اطلاعاتی کاملا ناتوان بدست میداد که قادر به تشخیص اطلاعات معتبر از جار و جنجالهای بی اساس دیوانگان و خیال پردازانی مثل کوروبال۴ بدنام نبود، کسی که منبع بسیاری از ادعاهای ساختگی بود که بعدا در صدای مقامات مهم و محترمی چون تونی بلر و کولین پاول۵ تکرار میشد.
در واقع ما امروز میدانیم که منابعی چون کوروبال قبلا هم از طرف سازمانهای اطلاعاتی متعددی به عنوان دروغ گوی بالفطره و متوهم شناخته و طرد شده بودند خیلی قبل از اینکه دست بلر و شرکأ به تراوشات آنها برسد – و دولت بریتانیا هم از این مساله کاملا آگاه بود.
حقیقت اینجاست که هیچ کمبود اطلاعاتی در مورد جنگ عراق وجود نداشت. در واقع، سازمانهای اطلاعاتی وظیفه خود را به نحو احسن انجام داده بودند: از یکسو، ارزیابی درستِ اطلاعات غیر قابل اعتماد، و از سوی دیگر تامین تمامی تسهیلاتی که دولت برای جنگ تجاوزگرانه خود نیاز داشت. برای همین، جنگ عراق یک نمونه عالی نه از ضعف اطلاعاتی، بلکه موفقیت اطلاعاتی بود.
برمیگردیم به امروز، و ما باز هم صحبت از «ضعفهای اطلاعاتی» و ناتوانی فرضی سازمانهای امنیتی را در توضیح جنگ حمایت شده غرب برای تضعیف خاور میانه را میشنویم: اینبار در سوریه.
اوایل سال جاری، فیلیپ هاموند۶، وزیر امور خارجه بریتانیا اعتراف کرد که ۸۰۰ شهروند بریتانیایی به سوریه رفته بودند تا به جنبش تروریستی ضّد دولتی بپیوندند، و از این تعداد حداقل ۵۰ نفر تأیید شده اند که برای القاعده یا داعش۷ میجنگیده و کشته شده اند. و ما نیز محکوم به این باور که دستگاه امنیت و اطلاعات بریتانیا قادر به متوقف کردن آنها نبوده است.
در حالیکه حریفان فرصت طلب سیاسی بی کفایتی را مسئول چنین آمار و ارقام تکان دهندهای میدانند، دولت و حامیانش بطور فزایندهای از آنها بعنوان دلیلی برای کسب قدرت و منابع بیشتری برای سازمانهای امنیتی استفاده میکنند. هردوی اینها اشتباهند؛ نگاهی عمیقتر به چند نمونه از این به اصطلاح «نارسائیهای اطلاعاتی» قضیه را کاملا روشن میکند.
در دسامبر سال ۲۰۱۳، معلوم شد که ام.آی.۵ ( MI۵ ) قصد داشته مایکل ادبولاجو۸، یکی از قاتلین لی ریگبی۹ سرباز انگلیسی، را چند هفته قبل از قتل ریگبی استخدام کند. برای بیش از ۱۰ سال ادبولاجو روی رادار ام.آی.۵ و ام.آی.۶ بوده. حداقل پنج مورد تحقیقاتی ام.آی.۵ او را تحت نظر داشته اند، از جمله موردی که اختصاصأ برای نظارت بر خود او ترتیب داده شده بود. تحقیقات نشان میداد که او با اعضای ارشد رهبری القاعده در شبه جزیره عربی مستقر در یمن در تماس بوده، و زمانی که در کنیا سوار بر یک قایق موتوری عازم سومالی بوده به اتفاق پنج جوان دیگر دستگیر شده، مشکوک به این که قصد داشته به گروه الشباب بپیوندد.
کنیاییها از این بابت بسیار خشمگین بودند که پس از تحویل او به انگلیسیها آنها، احتمالا بخاطر انجام کارهای استخدامی اش، او را آزاد کردند.

The headquarters of Britain’s Secret Intelligence Service (MI6) © Reuters
یکماه بعد، اصیل مثنی۱۰ جوان ۱۷ ساله از خانوادهاش در کاردیف۱۱ جدا شد تا به شورشیان سوریه بپیوندد. برادرش ناصر سه ماه قبل رفته بود، و خانوادهاش نگران این بودند که اصیل هم به او بپیوندد. برای همین هم پاسپورت او را ضبط کرده، و نگرانی خود را با پلیس در میان گذاشتند. پلیس هم خانواده را از نزدیک زیر نظر و بررسی دقیق قرار داد. حتی روزی که او عازم سوریه شد پلیس ساعت ۵ بعد از ظهر وارد خانه آنها شد تا با این جواب مواجه شود که خانواده اش از شب قبل از او بیخبرند. اصیل همانشب ساعت ۸:۳۵ با مدارک سفر دیگری که بوسیله وزارت امور خارجه صادر شده بود سوار بر هواپیما شد. خانواده اش از این موضوع در وحشت بودند که او چطور بدون گذرنامه و با وجود همه هشدارهای آنها به پلیس اجازه سفر داشته است.
مورد مشابهی هم در ماه ژوئن ۲۰۱۵ اتفاق افتاد، هنگامی که سه خواهر از برادفورد به سوریه سفر کردند – که تصور میرود برای پیوستن به داعش بوده باشد – و ۹ کودک خردسال خود را نیز با خود برده بودند. خانواده آنها هم از زمانی که برادرشان اوایل همان سال برای ملحق شدن به داعش خانه را ترک کرده بود شدیدا تحت نظر پلیس بود. و کاملا برخلاف آنچه بی اطلاعی پلیس از خطر استخدام آنها باشد، بنظر میرسد که پلیس ضّد تروریستی در استخدام آنها همکاری و نقش اساسی داشته است.
نامهای از وکیل خانواده میگوید که آنها از پلیس ترسیده و مضطرب بودند که مدام آنها را وادار و تشویق به تماس با برادرشان که باور میرفت در سوریه در حال جنگ باشد میکردند: «بنظر میرسد که آنها نسبت به عواقب چنین تماسهایی با خانوادههایی که ما آنها را نمایندگی میکنیم کاملا بی اعتنا بودند،» وکیل خانواده میگوید و ادامه میدهد: «خیلی ساده، اجازه چنین تماسهایی از طرف NECTU (واحد ضد تروریستی شمال شرق) آنها را در آماده سازی و افراطی کردن این زنان شریک میکند.»
اکتبر ۲۰۱۴ شاهد محاکمه معظم بگ۱۲ بخاطر جرائم مختلف تروریستی بود. بگ اعتراف کرده بود که افراد استخدامی بریتانیا در سوریه را تعلیم داده است – با اینحال در دفاع از خود این ادعای آتش افروزانه را هم کرد که ام.آی.۵ در جلسهای که آنها خودشان برای او ترتیب داده بودند صراحتاً به او چراغ سبز برای بازدیدهای مکرر را داده بودند. ام.آی.۵ اقرار کرد که این مطلب صحت داشته، و محاکمه بهم میخورد.
شش ماه بعد، رادیو ۴ بیبیسی مصاحبه ای با ایمن دین۱۳، یکی از اعضای مؤسس القاعده که متعاقباً بوسیله ام.آی.۶ بعنوان جاسوس استخدام شده بود را پخش کرد. او گفت که بخشی از کار او برای ام.آی.۶ شامل ترغیب جوانانِ مسلمانِ احساساتی و تأثیر پذیر برای رفتن و پیوستن به صفوف القاعده بوده است.
سپس در ماه ژوئن ۲۰۱۵، ابو منتصر۱۴ معروف به پدر بزرگ جهادیون بریتانیا، که تصور میرود «هزاران» مسلمان بریتانیایی را برای جنگ در افغانستان، کشمیر، برمه، بوسنی و چچن استخدام کرده باشد، در مصاحبهای با روزنامه گاردین از اعمال خود توبه میکند. او توضیح داد که او از جنگ در افغانستان بازگشت تا «راههای ارتباطی بسازم و جادهها را صاف کنم. من از جنگ بازگشتم و در را باز کنم تا قطرهای تبدیل به دریایی شود. من الهامی برای استخدام دیگران کردم، من پول جمع آوری کردم و سلاح خریدم، نه برای یکبار و تمام، برای ۱۵ تا ۲۰ سال اسلحه خریدم. چرا من هرگز دستگیر نشدم خودم هم نمیدانم.»
در همان ماه، دادگاه دوم هم به همان دلایلِ بگ بهم خورد. بهرلین گیلدو۱۵ در اکتبر سال ۲۰۱۴ در راه خود از کپنهاگ به مانیل دستگیر شده بود. او متهم بود که در اردوگاه آموزش تروریستی شرکت کرده و آموزش اسلحه دیده و همچنین اطلاعاتی را با خود حمل میکرده که برای یک تروریست حائز اهمیت بوده اند. روزنامه گاردین گزارش داد که «پس از اینکه معلوم شد که ادامه جلسه دادگاه به شرمندگی عمیق سازمانهای امنیتی و اطلاعاتی بریتانیا ختم خواهد شد محاکمه در محل اولد بیلی۱۶ از هم پاشید.»
در ژانویه سال ۲۰۱۶، معلوم شد که سیدهارتها ژهار۱۷ در حالیکه زیر قید وثیقه پلیس برای جرائم تروریستی بود در سپتامبر ۲۰۱۴ به سوریه سفر کرده است، ششمین باری که او بخاطر جرائم تروریستی دستگیر شده بود، و فقط کمی بعد از اینکه طبق گزارشهای رسیده ام.آی.۵ تلاش برای استخدام او کرده. پلیس از او خواسته بود که گذرنامه اش را تحویل آنها بدهد، ولی دیگر دنبال قضیه را نگرفته بود؛ این با وجود این واقعیت بود که او در برنامه زنده صبحگاهی تلویزیون بیبیسی آشکارا گفته بود که «آرزو دارد که در خلافت اسلامی زندگی کند.» کمی بعد هم تصاویری از خود با اسلحه در رقعه را پست کرده بود، و مشکوک به این است که تحت نام «جهادی جانِ جدید» در ویدئویی از داعش بمنظور اجرای اعدامِ افرادِ مشکوک به جاسوسی ظاهر میشود. «جهادی جان» اصلی – یا همان محمد اموازی۱۸ شهروند بریتانیاییکویتی – نیز برای سازمانهای امنیتی بریتانیا کاملا شناخته شده بود، و ظاهراً درست مثل آدبولاجو و ژهار– دعوت به همکاری با ام.آی.۵ شده بودند.
آیا این همه فقط یک «فهرست خطاهای سهوی» است، یا هم که «ضعفهای اطلاعاتی» در مقیاس بسیار گسترده؟
این موارد نشاندهنده دو نکته غیر قابل انکار هستند. اول اینکه، این ادعا که سازمانهای امنیتی به قدرت و منابع بیشتری نیاز دارند تا جلوی فرار و گریزهای مشکوک را بگیرند ادعای بوضوح نادرستی است.
از سال ۱۹۹۵، وزارت کشور لیستی بنام «شاخص هشدار«۱۹ را به اجرا گذاشته است: لیستی از افراد «قابل توجه» بخشهای مختلف دولت، که در صورت اقدام برای خروج از کشور به آنها «علامت خطر» زده خواهد شد. با توجه به اینکه هر فردِ این موارد ذکر شده برای مسئولین کاملا شناخته شده بوده است، و با وجودیکه آنها باید طبق این قانون علامت دار میشدند، ولی به هر رو وزارت کشور تصمیم گرفته بوده که یا آنها را وارد لیست هشدار خود نکند، و یا اقدام آنها برای خروج از کشور را ندیده بگیرد. این یعنی، دولت تصمیم داشته تا از قدرتی که در اختیار او بوده تا جلوی افرادی که بالاترین ریسک پیوستن به شورشیان سوری شامل آنها میشده را بگیرد استفاده نکند.
دوما، این موارد نشان میدهند که سازمان اطلاعات و امنیت بریتانیا بطور آشکار استخدام اسلام گرایان خطرناک را بر اساس درجه تخریب عملیات اخلال گرایانه آنها اولویت بندی میکند. سوال اینجاست که آنها را دقیقا به چه منظوری استخدام میکنند؟
در محاکمه بهرلین گیلدو، وکیلش شواهد مفصلی را ارائه کرد که بر اساس آنها دولت بریتانیا خودش همان گروههایی را مسلح کرده و آموزش داده است که گیلدو برای حمایت آنها محاکمه شده. در واقع، بریتانیا از آغاز یکی از فعالترین و مطرحترین حامیان شورشهای ضّد دولت سوریه بوده است، حمایتی که حتی پس از اینکه سازمانهای اطلاعاتی غرب به ماهیت فرقه گرای رهبری و مدیریت شورش در سال ۲۰۱۲ بطور خصوصی اقرار کرده بودند بدون هیچ وقفهای ادامه یافته است. حتی امروز، با توجه به اینکه داعش آشکارا ذینفع اصلی بی ثباتیهای کشور است، و القاعده بطور فزاینده قدرت و برتری هژمونیک بیشتری نسبت به دیگر نیروهای ضّد دولتی سوریه میگیرد، دیوید کامرون همچنان خود را بطور آشکار متحد و در کنار شورشیان قرار میدهد.
آیا حقیقتاً چنین ایدهای دور از ذهن است که دولت بریتانیا، که آشکارا از یک جنگ فرقهای علیه دولت بعثی در سوریه حمایت میکند، تسهیلات جابجایی جنگندههای بریتانیایی برای پیوستن به این جنگ را آگاهانه فراهم کرده باشد؟ تاریخ تبانی بریتانیا با شبه نظامیان فرقهای بعنوان ابزاری برای سیاست خارجی اش بطور قطع ثابت میکند که چنین چیزی ممکن است. این تاریخ، در ایرلند، افغانستان، و شبه جزیره عرب، و نقش آن در پیدایش سیاستهای امروز بریتانیا، موضوع چند مقاله آینده خواهد بود.
منبع: https://www.rt.com/op-edge/338247-uk-extremists-syria-isis-violence/
**********
توضیح: تمامی اظهارات، نظرات و دیدگاه های مندرج در این مطلب و لینک های موجود در آن صرفاً و منحصراً متعلق به نویسنده آن هستند و لزوماً هیچ اشتراک و سنخیتی با افکار و عقاید شخص مترجم ندارند.
The statements, views and opinions expressed in this column are solely those of the author and do not necessarily represent those of the translator.
فهرست:
۱. Dan Glazebrook
۲. Sukant Chandan
۳. Tony Blair
۴. Curveball
۵. Colin Powell
۶. Philip Hammond
۷. Islamic State, IS, formerly ISIS/ISIL
۸. Michael Adebolajo
۹. Lee Rigby
۱۰. Aseel Muthana
۱۱. Cardiff
۱۲. Moazzam Begg
۱۳. Aimen Dean
۱۴. Abu Muntasir
۱۵. Bherlin Gildo
۱۶. Old Bailey
۱۷. Siddhartha Dhar
۱۸. Mohammed Emwazi
۱۹. Warnings Index
پایان قسمت اول
همدستی بریتانیا با خشونتهای فرقه ای
قسمت دوم
قسمت دوم:
این بخش دوم از مجموعه چهار قسمته «همدستی بریتانیا با خشونت فرقه ای» از دن گلیزبروک۱ و سوکانت چندان۲ است.
پادشاهیهای منطقهٔ خلیج فارس مهمترین تسهیل کنندگان حمایت بریتانیا از جوخههای مرگ فرقهای در خاورمیانه هستند. این هیچ جای تعجبی ندارد، چرا که درست به همین دلیل فرقه گرایی آنها، بریتانیا آنها را به قدرت رسانید.
«آنچه که ما میخواهیم یک عربستان متحد نیست، بلکه عربستانی است ضعیف و متفرق که تا سرحد امکان به انشعابات کوچکی تحت سلطه مطلق ما تقسیم شده باشد، ولی قادر به هیچگونه اقدام هماهنگی علیه ما نباشد«.– این مطلبی است که در اعلامیه غیر رسمی وزارت خارجه دولت بریتانیایی هند۳ در سال ۱۹۱۵ نوشته شده است.
تعریفی از این بهتر و خلاصه تر در مورد سیاست بریتانیا در قبال جهان عرب ـ– گذشته و حال ـ– مشکل بشود پیدا کرد.
همانطور که در بخش اول این سری نوشتیم، سلاح انتخابی بریتانیا در تلاشش برای نابودی قدرتهای منطقهٔای مستقل غرب آسیا و شمال آفریقا در سالهای اخیر، پشتیبانی آنها از فرقه گرایی خشونت آمیز بوده است. حمایت آنها از جوخههای مرگ نژادپرست در لیبی نه فقط به انهدام کشور لیبی انجامید، بلکه تروریسم را به همه کشورهای منطقهٔ از مصر، تونس و الجزایر تا چاد، نیجریه و کامرون آورد. در حالیکه آموزش و تجهیز جوخههای مرگ در سوریه بطور مستقیم مسوول ظهور داعش بوده است.
این نیروها، با مقابل هم قرار دادن سنّی علیه شیعه، مسلمان علیه مسیحی، و عرب علیه سیاه پوست، دقیقا به تشکیل همان «عربستان ضعیف و متفرقی» خدمت میکنند که یکصد سال پیش مقامات بریتانیایی در هند فقط خواب آنرا میدیدند.
در کنار حمایت مستقیم و خدمات استخدامی سازمانهای اطلاعاتی بریتانیا و دولت انگلیس، یکی از مجاری اصلی سلاح و نیروهای جنگجو، حکومتهای خلیج، و خصوصاً قطر و عربستان سعودی بوده اند. اینکه کشورهای خلیج باید این نقش را ایفأ میکردند، البته، جای تعجبی ندارد ـ– چرا که آنها تا حد زیادی محصول همان مقامات بریتانیایی در هند بودند که همان نامه غیر رسمی را در وهله اول نوشته بودند.
در سال ۱۸۵۷ حکومت استعماری بریتانیا در هندوستان دچار چالش بی سابقهای شد، و آن شورشی بود که به سرعت به قیامی تودهای در سراسر کشور، اولین جنگ استقلال هندوستان، تبدیل شد. یکی از دلایلی که این جنبش تا این اندازه قوی بود این بود که هندوها و مسلمانها با هم متحد شدند ـ– و این به آنجا ختم شد که به بزرگترین قیام ضّد استعماری قرن نوزدهم تبدیل شد. بریتانیا درسهایی از آن آموخت ـ– و شروع کرد بذر اختلافات فرقهای را با پشتکار هرچه بیشتری بپاشد.
همانطور که مارک کورتیس۴ در «امور محرمانه«۵ اشاره میکند: » پس از ۱۸۵۷ بریتانیا با ایجاد حوزههای انتخاباتی جداگانه و قیود خاص شغلی و تحصیلی برای مسلمان، کمونها را ترویج داد. [تفرقه بینداز و حکومت کن]۶ شعار روم باستان بود که همانطور که ویلیام الفینستون۷ فرماندار بمبی در اوایل قرن نونزدهم اعلام کرد، باید آن را از آنِ خود میکردند. این نگرش بزودی غالب و به ستون بنای حکومت بریتانیا در هندوستان تبدیل شد.»
سندی پس از سند دیگر، کورتیس نشان میدهد که این دیدگاه چقدر فراگیر شده: یک وزیر امور خارجه به فرماندار کلّ توصیه میکند که «ما قدرت خود در هند را با تقابل یک گروه علیه گروهی دیگر حفظ کرده ایم و باید همین را ادامه دهیم. برای همین، هرکاری که میتوانید بکنید تا جلوی احساسات مشترک را بگیرید«؛ یکی دیگر به نایب السلطنه اطلاع میدهد که «این جدائی احساسات مذهبی کاملا به نفع ماست«؛ یک کارمند ارشد مینویسد که: «حقیقت خیلی واضح است که حضور همجوار این اعتقادات خصمانه یکی از نقاط قدرت مواضع سیاسی ما در هندوستان است. زدوخورد هرچه بیشتر مسلمانان محمدی منبع قدرت ماست و نه نشانه ضعف ما«، و بهمین منوال، و تکرار مکررات. با وجود این، کورتیس اشاره میکند، که این نه در هند بلکه در خاورمیانه بود که استراتژی «تفرقه بینداز و حکومت کن» به اوج خود رسید.
دولت بریتانیایی هند از حدود اواخر قرن هجدهم میلادی تشکیل ائتلاف با خاندانهای قبیلهای شبه جزیره عربی را آغاز کرد، و از طریق بستن معاهدات رسمی در طول ۱۵۰ سال آینده به این روابط رسمیت بخشید. حتی قبل از کشف نفت، منطقهٔ بعنوان بخشی از مسیر زمینی به هند، و نیز بخاطر مسیرهای دریایی اطراف آن، از اهمیت استراتژیکی بالایی برخوردار بوده، و دولت هند برای حصول اطمینان از اینکه آنها تحت کنترل شدید بریتانیا قرار دارند گامهایی در این زمینه برداشت.
در قرن نوزدهم، بریتانیا مدتها بود که قدرت بسیار برجسته نیروی دریایی محسوب میشد، و به اندازه کافی قدرتمند شده بود که باعث اقبال یا شکست آنهایی بشود که مورد حمایت یا سلب حمایت بریتانیا قرار میگرفتند. برای همین هم جالب است که بدانیم که خانوادههایی که بریتانیا انتخاب میکرد تا آنها را به طبقات حاکم کشورهای جدیدالتأسیس تبدیل کند ـ– مثل آل سعود، آل ثانی، آل خلیفه و دیگران ـ– همگی بنظر میرسید که در دو چیز مشترکند: سابقه تخاصم دائم با همسایگان خود؛ و دیگری، در بهترین حالت، ضعف در کنترل بی ثباتی مناطقی که ادعای حاکمیت آنها را داشتند. این عوامل تصادفی نبودند ـ– چرا که اینها یک نوع وابستگی به بریتانیا ایجاد میکردند که عملا آنها را به چیزی در حدود رعایای امپراطوری تبدیل میکرد.
بطور مثال، طایفه آل خلیفه که امروز حاکمان بحرین هستند، در اصل از امّ القصر۸ در عراق میآمدند، جایی که به خاطر حملات منظمی که آنها به کاروانهای تجاری میکردند بهوسیله عثمانیها به بیرون رانده شده بودند. آنها اولین بار در سال ۱۷۸۳ پس از اینکه حکومت فارسها در حال فروپاشی بود کنترل بحرین را به دست گرفتند، ولی دو قرن بعد در مشاجره با وهابیها که برای مدت کوتاهی با آنها متحد بودند مجددا کنترل آنجا را از دست دادند. تنها پس از امضا ی معاهدهای با بریتانیا در سال ۱۸۲۰ بود که حکومتشان تثبیت شد. این پیمان، و پیمانهای دیگر بعد از آن، در ازای اینکه بریتانیا حکومت آل خلیفه را بر کشور سر پا نگاه میداشت سیاست خارجه را عملا در دست بریتانیا قرار میداد ـ– مناسباتی که با تمام مقاصد و اهدافش، تا به امروز همچنان ادامه داشته است.
بعنوان یک نیروی عملا بیگانه در کشور، آل خلیفه همیشه در معرض خطر مردمی بودند که به آنها حکومت میکردند، خصوصاً با توجه به آزار و اذیّتی که آنها به اکثریت شیعه آنجا اعمال میکردند. و همین موضوع اهمیت حمایت بریتانیا از آنها را خیلی بیشتر میکرد، و نتیجتاً قدرت نفوذ بریتانیا را بالاتر میبرد؛ تا آنجا که اگر امیر حاکمی خیلی مستقل از آنها عمل میکرد، بریتانیا به راحتی آنها را جایگزین میکرد.
سرهنگ تریور۹، معاون عامل سیاسی در بحرین پس از جنگ جهانی اول، با اشاره به دریافت یک سری مطالبات از طرف ولیعهد جدید به صراحت اظهار داشت که: «شیخ فراموش میکند که خود و پدرش بهوسیله حکومت بریتانیا شیخ شده اند.» کمی بعد از آن، بریتانیا کشتیهای جنگیاش را به خلیج فارس فرستاد تا شیخ را به زور وادار به امضا ی توافقنامهای برای واگذار کردن تمامی اختیاراتش به پسر دیگرش ـ– یک تحت الحمایه بریتانیا ـ– بکند.
استقلال رسمی در سال ۱۹۷۱ اعطا شد، ولی با توجه به اینکه قدرت به همان خانوادهای داده میشد که در طول یک و نیم قرن گذشته از طرف بریتانیا بر بحرین حکومت میکرد، تغییر چندانی از آن حاصل نمیشد. تنها فرق قابل توجه شاید پرچمهایی بود که بر فراز کشتیهای جنگی خارجی در پایگاه نیروی دریایی کشور به اهتزاز در میآمدند ـ– که از پرچم بریتانیا به پرچم آمریکا تغییر داده شد.
برگردیم به امروز و زمان حال، و این روشن است که جوهر معاهده ۱۸۲۰ –ـ یعنی اتکای حکومت آل خلیفه بر ارتش و تجهیزات غرب و سیاست خارجیاش در دست غرب ـ– هنوز کاملا برقرار است. دیوید کامرون۱۰ در همان زمانی که دموکراسی (یعنی براندازی دولت) را برای لیبی و سوریه جار میزد، در بحرین مشغول فروش اسلحه به خلفا بود تا «بهار عربی«۱۱ خود را سرکوب کنند؛ در حالیکه سه سال بعد ناوگان پنجم آمریکا از پایگاه خود در بحرین موشکهایی با آتش جهنمی را به سوی سوریه شلیک میکرد.
ویدئو: فرار جهادی جان جدید بواسطه اشتباه بزرگ پلیس و دولت
اما حمایت انگلیس از خاندان آلخلیفه هرگز مطلق نبوده است؛ بلکه به منظور تضمین ادامه وابستگی آلخلیفه به بریتانیا آنها خاندان آلثانی را برای موازنه قدرت بوجود آوردند. تا قبل از سال ۱۸۶۷، قطر اساسا یک استان خودمختار در بحرین بود، که حکومتش به صورت زیرقراردادی به آلثانی محول میشد. در این سال، اما بین خاندان آلثانی و آلخلیفه جنگی در گرفت؛ بریتانیا از طرف خاندان آلثانی مداخله کرد و قطر را بعنوان یک نهاد سیاسی مستقل از بحرین جدا و خانواده آلثانی را بعنوان حکام آن به رسمیت شناخت. با اینحال مرز بین دو کشور بطرز خبیثی تاریک و مبهم رها شد، و تا سال ۲۰۰۱ در روابط بین قطر و بحرین بصورت زخمی باز باقی ماند؛ در عمل یک «عربستان ضعیف و متفرق«.
توافقهای بیشتری با آلثانی در سال ۱۹۳۵ به امضا رسید، که محافظت در مقابل تهدیدات داخلی و خارجی را در ازای امتیازات نفتی به آنها عرضه میکرد. قطر نیز در سال ۱۹۷۱ استقلال صوری خود را بدست آورد، ولی پیوندهای عمیق مربوط به دوره قیمومت بر جای خود باقی ماند؛ در واقع هردوی این امیران حکومت خود را از زمانی آغاز کرده بودند که در آکادمی نظامی سندهورست۱۲ تحصیل میکردند، ضمن اینکه شیخ فعلی قبل از آن هم در مدرسه خصوصی نخبگان انگلیسی در شربورن۱۳ مشغول تحصیل بوده است.
روابط بین بریتانیا و خانواده حکام بحرین و قطر هنوز هم طبق همان اصول اساسی که قرنها پیش ساخته شد ادامه دارد، و حالا به ایالت متحده نیز گسترش داده شده است: مادامیکه خانواده این حکام به مثابه عمال منطقهٔای سیاستهای امپریالیستی غرب عمل میکنند، حکومت آنها بهوسیله تسلیحات نظامی غربی حفظ میشود. هیچ چیزی بهتر و واضح تر از وقایع به اصطلاح «بهار عربی» این مساله را توضیح نمیدهد. تظاهراتی که اوایل سال ۲۰۱۱ در سرتاسر جهان عرب آغاز شد بزودی به بحرین رسید، جایی که جمعیت خشمگین خواستار پایان دادن به سیاستهای تبعیض و استثنای خانواده سلطنتی علیه اکثریت شیعه بودند. پاسخ فوری دیوید کامرون این بود که خود را با سر به منطقهٔ برساند و سلاح مورد نیاز رژیمِ آماده جنگ را برای سرکوب جنبش به آنها بفروشد. سال بعد، طبق بیانیه دولت بریتانیا، رشید بن عبدالله آلخلیفه وزیر کشور رژیم دیداری از وزارت امور خارجه داشت تا «درسی از تجارب ما در ایرلند شمالی» بیاموزد. این تجربه کاملا بجا و مناسبی بود؛ هرچه باشد مشکلی که بریتانیا در شمال ایرلند با آن مواجه شده بود، در مقیاس وسیعی همان مشکلی بود که خانواده سلطنتی بحرین با آن روبرو بود: چگونه یک حکومت فرقهای ظالمانه را حفظ و جنبشهای برابریطلب را سرکوب کرد. تصویر نفربرهای انگلیسی در خیابانها در حال تیر اندازی به تظاهر کنندگان، اینک امری کاملا عادی در پایتخت بحرین، برای ملی گرایان بلفاست منظرهای کاملا اشنا خواهد بود؛ و همینطور هم توصیفهای آخرین گزارشهای حقوق بشر از بحرین در مورد «ضرب و شتم بازداشت شدگان، جلوگیری از خواب آنان، سوزاندن با آتش سیگار، تجاوزات جنسی، شوک الکتریکی و سوزاندن با اطو«، که همه شیوههایی رایج در پادگانهای نظامی بریتانیا در ایرلند در سالهای ۱۹۷۰ بودند. شاگردان بحرینی بریتانیا خیلی سریع میاموزند، و ناوگان پنجم ایالات متحده، مستقر در بحرین و آماده برای شلیک موشکها به سوریه و لیبی در دستهای امن است.
قطر نه تنها یک رکن اصلی نظامی کردن «بهار عربی» و ضبط آن توسط نیروهای فرقهای خشونتزا بود، بلکه همزمان وظیفه عیبپوشی ایدئولوژیک آن را نیز به عهده داشت. کانال تلویزیونی الجزیره در سال ۱۹۹۶ توسط دولت قطر تأسیس شد، که عملا یک کپی قهوهای از کانال عربی بیبیسی بود، و درست همان سال قبل از اینکه بخش بزرگی از کارکنان خود را به مقر جدید خود انتقال دهد بسته شد. الجزیره با پوشش انتقادیِ خود از حملات غرب و اسرائیل به عراق و غزه در سراسر منطقهٔ ـ– و در واقع جهان–ـ برای خود اعتباری کسب کرد. ولی در سال ۲۰۱۱، از همین اعتبار خود استفاده کرد تا به عنوان دستگاه تبلیغاتی ناتو برای تقویت و اشاعه هر دروغی که به دستش میرسید خدمت کند ـ– از مزدوران آفریقایی، به تجاوز دسته جمعی، بمباران مردم خود، قتلعام قریب الوقوع ـ–، همه و همه برای اهریمن جلوه دادن قذافی و اینکه آن را به عنوان زمینهای برای جنگ بفروشد. و این قرار بود جنگی باشد که قطر در آن نقش عمدهای را بازی میکرد.
در روزهای نخست حمله غرب به لیبی، نیروهای شورشی ضد قذافی، که به وسیله گروه مبارزین اسلامی لیبی یا شعبه لیبی القاعده رهبری میشدند، حتی با کمک نیروی هوایی ناتو، بطور چشمگیری ثابت کردند که در تصرف و نگهداری قلمرو حکومت لیبی ناتوان و بی اثر هستند. در همان چند ماه اول، بیشتر شهرهایی را که به لطف سوزاندن و خاکستر کردن سربازان دولتی بدست ناتو «میگرفتند«، به راحتی بهوسیله ارتش لیبی ظرف چند روز بازپس گرفته میشد. اما بدلیل خطر عکسالعمل سیاسی داخلی، کشورهای عضو ناتو آشکارا احتیاط زیادی در جلوگیری از تلفات زیاد سرباز و منابع خودی برای ایجاد توازن میکردند. راه حلی که آنها پیدا کردند این بود که قطر و کشورهای حوزه خلیج فارس بخشهای کثیف کار را انجام دهند. آنها نقش اصلی آموزش نظامی و تجهیز شورشیان جنگنده را به عهده گرفتند، که این اجازه را به ناتو میداد تا به رعایت تحریمهای تسلیحاتی که قطعنامههای سازمان ملل آنها را ملزم به رعایت آن کرده بود تظاهر کنند. همانطور که مؤسسه خدمات متحده سلطنتی اشاره میکند، «امارات متحده عربی نیروهای ویژهی مستقر در منطقهٔ زاویه۱۴ را تأسیس، و کار تامین تسلیحات، تجهیزات و تدارکات را از طریق هوا به نیروهای شورشی جنگنده در منطقهٔ آغاز کرد. قطر نیز نقش بسیار عمدهای را به عهده گرفت؛ آنها تشکیلات آموزشی بنغازی، و بخصوص کوههای نفوسه در نهم ماه مه را تأسیس، و را تأسیس به عنوان مسیر تدارکات و کانال توزیع سلاح و مهمات فرانسه به شورشیان (به ویژه در ماه ژوئن)، که شامل ایجاد فرودگاهی در زینتان۱۵ بود عمل کردند.» آنها اضافه کردند که، «نیروهای ویژه غربی به وظایف آموزشی انجام شده توسط قطر و امارات متحده عربی اعتماد کامل داشتند، چرا که نیروهای ویژه آن کشورها به نوبه خود بیش از چندین سال توسط انگلیس و فرانسه آموزش دیده اند.»
علاوه بر این نقش عمده آموزشی و تسلیحاتی، جتهای قطر نیز به ناتو پیوسته و در بمباران لیبی شرکت داشته اند، و در ضمن ۱۰۰ میلیون دلار نیز به گروه های شورشی وام داده است. ولی مهمترین تهاجم زمینی قطر به طرابلس پایتخت لیبی بوده است.
همانطور که هوراس کمپبل۱۶ در کتاب خود [ناتوی جهانی و شکست فاجعه بار در لیبی]۱۷ در تابستان ۲۰۱۱ مستند کرده، ناتو به یک نقطه بحرانی نزدیک میشد: دوره ۶۰–روزهای که رئیس جمهور آمریکا بدون حمایت کنگره میتوانست در عملیات جنگی شرکت کند به پایان رسیده بود، و قیمومت سازمان ملل برای مداخله نظامی به پایان خود در ماه سپتامبر نزدیک میشد. تماسهای بین اتحاد عرب و سازمان ملل برای مذاکره و حل و فصل در حال افزایش بود، و رقابت بین گروههای شبه نظامی برای تعقیب پیشروی شورشیان ادامه داشت. و اگر عملیات تغییر رژیم ناتو قرار نبود در مسیر خود متوقف شود آنها باید هرچه سریع تر طرابلس را میگرفتند.
پس در اواسط ماه اوت، ناتو حجم بمباران طرابلس را به شدت افزایش داد. نقاط بازرسی که بهوسیله شهروندان متعهد برای دفاع از پایتخت نگهبانی میشدند را مکرراً هدف حمله قرار دادند، و اوباما آخرین جفت پهبادهای تعلیماتی باقیمانده در آمریکا را به خط مقدم لیبی فرستاد. اینها جاده را برای آنچیزی صاف میکرد که کمپبل آنرا «تجاوز سه گانه ناتو ـ– از هوا، زمین و دریا» میخواند، و نه یک «قیام مردمی» بلکه یک تعرض زمینی برای سرکوب مردمی که برای دفاع از شهر خود بپا خواسته بودند. نیروهای نظامی با قیافه مبدل و به عنوان «شورشیان مبارز» به آنجا فرستاده میشدند، که به قول نشریه فیگارو، تعداد پنج هزار سرباز ارشد قطری خود را در میان آنها جا زده بودند. اینها همانهایی بودند که بالاخره طرابلس را برای ناتو فتح کردند، و عبدالحکیم بلحاج۱۸ را که امروز مظنون به رهبری داعش در لیبی است، به عنوان فرمانده نظامی جدید شهر فتح شده انتصاب کردند.
بحرین و قطر تنها دو نمونه از متحدین پایداری هستند که دولت بریتانیا طی قرنها برای خود بوجود آورده است، به این ترتیب که آنها خانوادههای قدرتمندی را دستچین و برای سمتهای روغن زدهای بعنوان عوامل خود برای پیشبرد سیاستهای امپریالیستیشان پرورش داده اند. در ازای تضمین بریتانیا برای قدرت مطلقه آنها در داخل کشور، آنها پایگاههای نظامی در اختیارشان قرار داده و آماده میشوند تا به عنوان عوامل آنها آن دسته از وظایفی را که حامیان آنها خود مایل و یا قادر به انجام آنها نیستند برایشان انجام دهند. امروز، این به معنای عمل کردن بعنوان اهرم توزیع کنندهای هم برای تبلیغات شبکه بیبیسی و هم خشونت بریتانیا است، و بسیاری راههای دیگر که امکان آوردن همه آنها در اینجا نیست (نقش قطر در مدیریت شاخههای مختلف اخوان المسلمین در بی ثباتی سوریه، مصر و جاهای دیگر، مثالی است که در جای خود نیاز به مقالهای کامل و در خور خود دارد). اما حتی مهم تر از اتحاد انگلیس با آلخلیفه و آلثانی، اتحاد و دوستی آنها با خانواده آلسعود است، که موضوع بخش آینده ماست. چرا که این همان رابطه ایست که در دوران افول تدریجی امپراطوری عثمانی ساخته و پرداخته شده، که نهایتاً یک نیروی جنگی جدید مرکب از جنگندههای چند ملیتی را در دهه ۸۰ میلادی بوجود آورده ـ «بانک اطلاعاتی» ـ– که مناقصههای بریتانیا در بوسنی، کوسوو، افغانستان، لیبی و سوریه را برایش انجام داده است.
منبع: https://www.rt.com/op-edge/341964-gulf-monarchies-britain-middle-east/
توضیح: تمامی اظهارات، نظرات و دیدگاه های مندرج در این مطلب و لینک های موجود در آن صرفاً و منحصراً متعلق به نویسنده آن هستند و لزوماً هیچ اشتراک و سنخیتی با افکار و عقاید شخص مترجم ندارند.
The statements, views and opinions expressed in this column are solely those of the author and do not necessarily represent those of the translator.
فهرست:
۱. Dan Glazebrook
۲. Sukant Chandan
۳. Foreign Department of the British Government of India
۴. Mark Curtis
۵. Secret Affairs
۶. Divide et imperia [divide and rule]
۷. William Elphinstone
۸. Umm Qasr
۹. Lieutenant Colonel Trevor, the Deputy Political Agent in Bahrain
۱۰. David Cameron
۱۱. Arab Spring
۱۲. Sandhurst Military Academy
۱۳. English private school Sherborne
۱۴. Zawiyah
۱۵. Zintan
۱۶. Horace Campbell
۱۷. Global NATO and the Catastrophic Failure in Libya
۱۸. Abdul Hakim Bel Haj


مگزین، مورنینگ استار، نیو استیتزمن، ایندیپندنت و میدل ایست آی و بسیاری دیگر می نویسد. اولین کتابش «تفرقه بینداز و نابود کن – استراتژی امپریالیسیتی غرب در عصر بحرانها» در اکتیر سال 2013 توسط «لیبریسیون مدیا» منتشر شد. در این کتاب او مقالاتی منتشر شده از سال 2009 را در ارتباط با ارتباط بین فروپاشی اقتصادی، طلوع بریکس به انگلیسی BRICS ، جنگ علیه لیبی و سوریه و ریاضت اقتصادی ارائه کرد. در حال حاضر او در حال نوشتن کتابی در باره ی استفاده ی ایالات متحده–انگلیس از اسکوادهای مرگ علیه دولتهای مستقل و جنبشها از ایرلند شمالی و امریکای مرکزی در دهه ی 70 و 80 میلادی تا خاور میانه و افریقا در زمان حال است.