
احزاب سیاسی ماهیت طبقاتی دارند. احزاب سیاسی یکی از مهمترین ابزاری هستند که طبقات با آن برای منافع خود و برای قدرت سیاسی مبارزه میکنند. در ایالات متحده امروز، طبقه حاکم دو حزب دارد، جمهوریخواه و دمکرات. بدون تردید، پایگاه اجتماعی آنها متفاوت است، اما نکته مهم این است که تأمینکنندگان مالی آنها و پرسنلی که آنها را کنترل میکنند یک جهانبینی مشترک دارند و با تاکتیکهای متفاوت به نیازهای همان طبقه حاکم خدمت میکنند. از اواخر دهه ۱۹۷۰ یک تکامل دوگانه در نظام حزبی ایالات متحده رخ داده است. هر دو حزب مسلط ایالات متحده-حداقل پیرامون مسايل اساسی- هم به راست و هم نزدیکتر به هم حرکت کرده اند. در واقع، تفاوتها بر سر موضوعات «اجتماعی» است. آنها از پایان «نیو دیل» از فرمول ثابت حکومت خود راضی بوده اند: گردش دولت بین یک حزب محافظهکار مرکز-راست، حزب جمهوریخواه، و یک حزب به طور خفیف رفرمیست مرکز-چپ، حزب دمکرات.
منبع: مارکسیسم-لنینیسم امروز (تحریریه)
تارنگاشت عدالت
هواداران برنی ساندرز اکنون چه باید کنند؟
انتخابات سال ۲۰۱۶ به طور اعم بحران ژرف شونده نظام اقتصادی سرمایهداری و به طور اخص بحران نظام حزبی سیاسی ایالات متحده را منعکس میکند.
رقابتهای مقدماتی حزب دمکرات پایان یافته است. ساندرز کلینتون را تأیید کرده است. هواداران برنی ساندرز به پذیرش هیلری کلینتون مطیع سرمایه بزرگ به مثابه شر کمتر تشویق میشوند.
برخی میگویند این از طریق یک معجزه، یک روز «پیروزی جانانه ترقیخواهان» را موجب خواهد شد.
به عنوان مثال، مجله «نیشن»، دژ لیبرالی که از ساندرز حمایت میکرد پرچم تسلیم را (در شماره ۲۷-۲۲ ژوئن) بلند کرد:
«یک حزب دمکرات که بتواند ایدهآلهای کارزار ساندرز و مردمی را که از او حمایت میکردند، بپذیرد و الحاق نماید برای شکست دادن ترامپ در نوامبر-و برای حکومت بر کشور با یک حکم ترقیخواهانه در سالهای آینده- در وضعیت بهتری قرار خواهد داشت.»
این تفکر جادوگرانه است. تاکنون در تدوین پیشنویس پلاتفرم حزب دمکرات در گردهمآیی اورلاندو در فلوریدا، مواضع ساندرز پیرامون موضوعاتی مانند «مشارکت فرا-پاسیفیک» حقوق فلسطینیها، و بیمه همگانی توسط کلینتونیستها رد شده است.
با این وصف، در این لحظه یک فرصت وجود دارد. وخامت نارضایتی اجتماعی به شورش در دو حزب اصلی دامن زده است. با کاهش تفاوتهای بین دو حزب انحصارات، عقیده مرسوم «به شرک کمتر رأی بدهید» برای رأی دهندگان عادی- چه برسد به هواداران ساندرز- هر چه بیشتر بیمعنی میشود.
بازی شورش
در فصل انتخابات مقدماتی سال ۲۰۱۶ چیز جدیدی اتفاق افتاد. پاسخ رأیدهندگان به ترامپ و ساندرز سطح جدیدی از نارضایتی گسترده از این نظام و از سیاستهای همیشگی را نشان داد.
همه میدانستند که خشم رأیدهندگان باید دیر یا زود از راه برسد. چهل سال دستمزدهای کاهشیابنده یا ثابت، صدور مشاغل و صنعتزدایی، نابرابری فزاینده، خشونت پلیس علیه جوانان سیاهپوست، زندانی کردن گسترده، حمله به سندیکاها و حقوق کارگران، عقب راندن تور تأمین اجتماعی، جنگهای بیپایان، رکود بزرگ سال ۲۰۰۸ و رونق نیامده، شاخ به شاخی در کنگره، فقر و ناامنی فزاینده- همه اینها آگاهی دهها میلیون را تغییر داده است.
خشم رأیدهندگان سرانجام در پای صندوقهای رأی بیان سیاسی یافت. شیوه بیان خشم سیستماتیک نبوده است. در مورد دمکراتها، برنی ساندرز- برخلاف نامزد مسحشده سرمایه بزرگ-نسخهای از سوسیال دمکراسی اسکاندیناوی را ارايه کرد. استقلال سیاسی بخشی از برنامه او نبود. او از ابتدا بیعت خود را با نامزد نهایی حزب دمکرات اعلام کرد. از حق نباید گذشت، او در شماری از موضوعات مهم به سمت چپ حرکت کرد. کارزار او بخشهایی از پایگاه حزب دمکرات، به ویژه جوانان را به حرکت درآورد. ساندرز در انتخابات مقدماتی ۱۲ میلیون رأی و کلینتون ۱۶ میلیون رأی به دست آورد.
شورشهای مترقی/لیبرال در حزب دمکرات جدید نیست: تد کندی علیه جیمی کارتر در سال ۱۹۸۰؛ جسی جکسون در ۱۹۸۴ و ۱۹۸۸؛ هوارد دین در سال ۲۰۰۴؛ دنیس کوسینیچ در ۲۰۰۴ و ۲۰۰۸. در همه این موارد شورش فرو نشست. در پایان اکثر دمکراتها به نامزد حزب دمکرات، که در مقابل یک نامزد کاملاً ارتجاعی جمهوریخواهان یک «شر کمتر» به نظر میرسید، رأی دادند.
نخبگان حزب دمکرات خوب میدانند چگونه گوسفند از گله جداشده را به طویله بازگردانند. کنفرانسهایی تشکیل میشود که در آن به کنشگران ساندرز فرصت داده میشود، حرف دل خود را بزنند، اما اگر دقت شود برنامه کنفرانس صرفاً فهرستی از آرزوها برای سیاستهای عمومی مترقی را منعکس میکند. برنامه هیچ اقدام مشخصی را درباره سازماندهی برای استقلال سیاسی از دو حزب سرمایه بزرگ دربر نمیگیرد-چنین کنفرانسی است که برای آنها ارزش تشکیل دارد. در یک کنفرانس بزرگ در شیکاگو، به ژیل استاین نامزد «حزب سبز» اجازه سخنرانی داده نشد.
اردوی کلینتون و نواب آن سعی میکنند هواداران ساندرز را، به عنوان مثال با صحبت درباره «فاشیسم» ترامپ، یا «مککارتیسم» او یا ترس ناگفتنی «از دست دادن» دیوانعالی ایالات متحده، به خط کنند.
شرهای برابر
بحث شر کمتر هرگز ضعیفتر از امروز نبوده است. این فاکت بسیار مهمی است. اگر در سطح انتخابات ریاست جمهوری دو حزب بزرگ به یک اندازه شر هستند، در این صورت وظبفه ترقیخواهان است که کار سیاسی سیستماتیک برای استقلال از نظام دو حزبی را آغاز کنند.
ترامپ و کلینتون به یک اندازه، اما به شیوههای متفاوت شر هستند. در موضوعات داخلی (به استثنای تجارت) ترامپ آشکارا از کلینتون بدتر است، اما در سیاست خارجی کلینتون همانطور که نشان داده از ترامپ خطرناکتر است.
ترامپ یک سنت دیرپای پوپولیسم راستگرای ایالات متحده را نمایندگی میکند، سنتی که با نژادپرستی، بیگانههراسی، ناسیونالیسم، و انزواطلبی و دلتنگی برای گذشته طلایی درهم آمیخته است. پوپولیسم راست حملات به گروههای ستمدیده را با اشکال مخدوش نخبهسیتزی بر اساس سپر بلا ساختن از گروههای ستمدیده، درهم میآمیزد. نمونههای مؤخر عبارتند از جورج والاس در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، و پاتریک بیوکنن در دهه ۱۹۹۰. در دهه ۱۹۳۰ جنبش تحت رهبری پدر [چارلز] کالین یک کشیش رادیویی یهودیستیز نمونه پوپولیسم راستگرا بود.
نظام حزبی سیاسی متزلزل
احزاب سیاسی ماهیت طبقاتی دارند. احزاب طبقات اجتماعی را نمایندگی میکنند. احزاب سیاسی یکی از مهمترین ابزاری هستند که طبقات با آن برای منافع خود و برای قدرت سیاسی مبارزه میکنند. در ایالات متحده امروز، طبقه حاکم دو حزب دارد، جمهوریخواه و دمکرات. بدون تردید، پایگاه اجتماعی آنها متفاوت است، اما نکته مهم این است که تأمین کنندگان مالی آنها و پرسنلی که آنها را کنترل میکنند یک جهانبینی مشترک دارند و با تاکتیکهای متفاوت به نیازهای همان طبقه حاکم خدمت میکنند.
اگر دو حزب احزاب سرمایهداری هستند، درگیریها در درون آنها را چگونه میتوان توضیح داد؟ هم شورش ترامپ و هم شورش ساندرز خشم عمومی از رهبران دو حزبی را که علناً با قربانی کردن منافع زحمتکشان به منافع سرمایهداری خدمت میکنند، منعکس مینمایند. گرچه هر دوی آنها از این خشم بهرهبرداری میکنند، اما نه نژادپرستی و انزواگرایی ترامپ و نه سوسیال دمکراسی ساندرز برای سرمایهداری خطری نیستند، اما هر دو منافع سرمایهداری و حزبی مشخصی را تهدید میکنند. این دلیل هراس و گریز از ترامپ در میان بخشهای مشخصی از جمهوریخواهان و هراس و منتکشی از ساندرز و هواداران او در بخشهای مشخصی از دمکراتها است.
ماهیت طبقاتی دو حزب سرمایه انحصاری، که آنها همیشه آنرا انکار کرده اند، در بحران و بر سر مسايل سیاسی اساسی آشکار شد. در یک وضعیت «عادی» یک حزب ممکن است به یک مانور سیاسی و دادن امتیاز به مردم متوسل شود. حزب دمکرات در بخش بزرگی از قرن بیستم برای حمایت کارگران و اقلیتها رقابت کرد، و برای حفظ آن ائتلاف به رفرمهای کوچکی تن داد.
حزب دیگر، حزب جمهوریخواه، با شیوههای شدیداً ارتجاعی حکومت میکند و برای اهداف شدیداً ارتجاعی کار میکند.
دو حزب از اساس و در نهایت به صاحبان قدرت و ثروت، به شرکتهای و بانکهای برزگ تعلق دارند. آنها به حفظ روابط اقتصادی و اجتماعی موجود متعهدند.
گردش به راست و کاهش اختلافات
از اواخر دهه ۱۹۷۰ یک تکامل دوگانه در نظام حزبی ایالات متحده رخ داده است. هر دو حزب مسلط ایالات متحده-حداقل پیرامون مسايل اساسی- هم به راست و هم نزدیکتر به هم حرکت کرده اند. در واقع، تفاوتها بر سر موضوعات «اجتماعی» است.
پس از تصمیم «شهروندان متحد» دیوانعالی ایالات متحده در سال ۲۰۱۰، سلطه انحصارات علنیتر شده است. حکم دیوانعالی همه محدودیتهای کمک مالی مخفیانه میلیاردرها را به انتخابات از میان برداشت. در سال ۲۰۱۶، هیلری کلینتون تاکنون دریافت کنندۀ اصلی کمکهای مالی والاستریت بوده است.
گردش به راست دو حزب اصلی سرمایه انحصاری برای نخستین بار با حاد شدن بحران سرمایهداری و سقوط کینزگرایی در اواسط دهه ۱۹۷۰، و ظهور ریگانیسم و تاچریسم در اوايل دهه ۱۹۸۰ خود را نشان داد.
با شروع ریاست جمهوری جیمی کارتر در اواخر دهه ۱۹۷۰، تفاوتهای بین دو حزب بزرگ سرمایه کمرنگ شد. حزب دمکرات هر گونه تظاهر به اینکه میخواهد حزب تکمیلکننده برنامه ناتمام «نیو دیل»(New Deal) باشد-کاری که تا حدی در سالهای کندی-جانسون سعی به انجام آن شده بود- را کنار گذاشت. در سال ۱۹۸۱ ریگان بخش عمده برنامه اقتصادی کارتر را دنبال کرد.
در دهه ۱۹۹۰ شیوه «دمکرات جدید» ابداعی بیل کلینتون و «شورای رهبری دمکراتیک» او در قلب تغییر ماهیت حزب دمکرات قرار داشت. به مرور زمان، حزب دمکرات به «حزب جمهوریخواه کم کالری» («GOP lite»)، به حزبی که اکنون هست، مبدل شد.
عوامل تاریخی جهانی زمینه این گرایشات در نظام حزبی ایالات متحده بودند. سقوط بسیاری از حکومتهای سوسیالیستی در ۹۱-۱۹۸۹، و پایان یک نظام بدیل که برای وفاداری زحمتکشان رقابت میکرد، عمده جذابیت نظام دو حزبی را برای محافل حاکمه ایالات متحده از بین برد. آنها از پایان «نیو دیل» از فرمول ثابت حکومت خود راضی بوده اند: گردش دولت بین یک حزب محافظه کار مرکز-راست، حزب جمهوریخواه، و یک حزب به طور خفیف رفرمیست مرکز-چپ، حزب دمکرات.
افول نفوذ سیاست حمایت از شر کمتر
یک رأیدهنده از طبقه کارگر ایالات متحده، حداقل تا این اواخر محتملاً استدلال میکرد که با بودن یک دمکرات به جای یک جمهوریخواه در کاخ سفید ممکن است شدت درد اجتماعی کمتر باشد. این رأیدهنده ممکن بود به «شر کمتر» رأی بدهد.
اما مارکسیسم یک دیدگاه طبقاتی درازمدت استراتژیک را قطبنمای خود قرار میدهد. اولاً، مارکسیسم به سیاستهای انتخاباتی به مثابه کل سیاست نگاه نمیکند. ثانیاً، سهم بیهمتای مارکسیسم این است که یک دیدگاه طبقاتی را به همه سیاستها تزریق مینماید. در سیاستهای انتخاباتی این به معنی پایان دادن به وابستگی طبقه کارگر ایالات متحده به نظام دو حزبی است.
سوسیالیسم یعنی حکومت طبقه کارگر و ساماندهی انقلابی اجتماع. طبقه کارگری که همیشه به «شر کمتر» رضایت میدهد نمیتواند سوسیالیسم را به دست آورد. برای مارکسیستها، پذیرش استدلال «معقولانه» پیرامون اینکه کدام نامزد یا حزب شر کمتر است، کاملاً غیرقابل دفاع است.
زحمتکشان مادام که به ارابه سیاسی سرمایه بزرگ بسته شده اند قادر نخواهند بود پیروزیهای اساسی به دست آورند. استقلال سیاسی، قبل از هر چیز بر اساس عمل جنبش کارگری، یک پیششرط است. انحصارات مدت طولانی است که به پتانسیل کارگران به مثابه یک ائتلاف انتخاباتی ضدانحصار پی برده اند. سرمایه بزرگ از هر شیوه ممکن برای ممانعت از اینکه کارگران سازمانهای سیاسی و انتخاباتی خود را تشکیل دهند، استفاده میکند.
آیا ترامپ آنقدر خطرناک است که باید از کلینتون حمایت کرد؟
ترامپ بد است، اما یک فاشیست نیست. مارکسیسم یک تعریف تاریخاً آزموده شده علمی از فاشیسم دارد: «فاشیسم دیکتاتوری آشکار، تروریستی ارتجاعیترین، شووینیستترین، امپریالیستترین عناصر سرمایه مالی است.» محک تعیینکننده نه اظهارات (اغلب متناقض) ترامپ است، و نه اوباشگری برخی از هواداران او.
محک کلیدی نیروهای طبقاتی است که در پشت ترامپ قرار دارند. تا زمان نگارش این سطور (اوايل ژوئیه ۲۰۱۶) پوپولیسم و قابل پیشبینی نبودن او بخش عمده والاستریت و دیگر پولدهندگان بزرگ، و همچنین نخبگان سیاسی حزب جمهوریخواه را ترسانده است.
محک دیگر شرایط تاریخی است. برخلاف آلمان در اوايل دهه ۱۹۳۰، که در آن انقلاب محتمل بود، سرمایهداری ایالات متحده در یک بحران مرگ و زندگی قرار ندارد. قدرت حکومتی در حال بیرون رفتن از دست نمایندگان والاستریت نیست. باید دید که آیا شورش پایگاه اجتماعی حزب جمهوریخواه در رقابتهای مقدماتی سال ۲۰۱۶ تأثیر ماندگار خواهد داشت یا نه.
آیا ترکیب دیوانعالی ایالات متحده دلیل کافی برای حمایت از هیلری کلینتون است؟ فقط در صورتی که شخص معتقد باشد جان آمریکاییها مهمتر از جان خارجیهای بیگناهی است که تحت سیاست خارجی هیلری کلینتون همچنان جان خواهند باخت.
همانطور که مردم لیبی، سوریه، عراق، هندوراس و جاهای دیگر خوب میدانند کلینتون به مثابه یک جنایتکار جنگی و یک مداخلهگر پرونده قطوری دارد. او بیش از آنکه تصور شود برای قربانی کردن منافع کارگران و اقلیتها در کشور ما در راه منافع والاستریت و شرکتهای فراملیتی آماده است.
بنابراین، در این دو گزینه ریاست جمهوری یک شر کمتر وجود ندارد.
حمایت از هیلری کلینتون راه به جلو نیست. کنترل سرمایه بزرگ بر اقدامات هیلری کلینتون هر تغییر کوچکی را که هواداران ساندرز توانستند در پلاتفرم حزب دمکرات بگنجانند، خنثا خواهد کرد. هواداران ساندرز میتوانند با افرایش فشار از چپ، با تقویت شکلهای موجود استقلال سیاسی خارج از دو حزب اصلی تغییر ترقیخواهانه را پیش ببرند. روشن است که منظور از «استقلال»، استقلال طبقاتی است- استقلال از پول و کنترل سرمایه بزرگ.
تاریخ ایالات متحده به ما میآموزد که احزاب سیاسی اصلی جدید زمانی متولد میشوند که یک بحران موجب گسست وسیع از وفاداریهای حزبی کهنه بشود و نیروهای پیشگام صبورانه راه را هموار کنند.
بهترین نمونه تولد [جنبش] «مخالفان بردگی» و متحدین آن است که پس از تحریم خردمندانه سیاستهای انتخاباتی، پس از آنکه احزاب گوناگون -«حزب آزادی»، «حزب خاک آزاد»، و نهایتاً «حزب جمهوریخواه»- را یکی بعد از دیگر تجربه کردند، تشکیل شد.
تا اواخر دهه ۱۸۵۰ بحران پیرامون بردهداری به نقطه انفجار رسید. احزاب سیاسی کهنه، مانند «ویگها»، «دمکراتها»، «هیچ ندانها» بر سر مسأله بردهداری یا متلاشی یا دچار انشعاب شدند. اما ائتلاف ضدبردهداری آماده بود: نامزد خود را داشت- لینکلن- و یک خواست مرکزی داشت-عدم گسترش بردگی به قلمروها- و یک حزب داشت- حزب جمهوریخواه.
مبارزه علیه سرمایه انحصاری در قرن بیستویکم شبیه مبارزه علیه قدرت مالکان برده در قرن نوزدهم است. اکنون وظیفه اصلی تشکیل یک حزب گسترده مردمی است که بتواند قدرت سرمایه بزرگ را درهم شکند. این بدون یک پیشاهنک انقلابی سازمانیافته شدنی نیست. مخالفان بردهداری در آن عصر پیشاهنگ خود را داشتند. یک حزب مارکسیست-لنینیست در این دوره پیشاهنگ خواهد بود.
زمان نشان خواهد داد که آیا گسست وسیع از وفاداریهای حزبی کهنه در جریان است یا نه.
معهذا، هواداران ساندرز اکنون میتوانند و باید برای استقلال متشکل شوند. این یک وطیفه درازمدت دشوار خواهد بود. جواب ساده برای بسیاری از پرسش ها وجود ندارد: چگونه میتوان طبقه کارگر و دیگر نیروهای اجتماعی طبقه اصلی را-که برخی از آنها در باتلاق «شر کمتر» گیر کرده اند، برای تغییر رادیکال به سطح بالاتری آورد.
کنشگران و هواداران کارزار ساندرز با رد هیلری کلینتون به مثابه «شر کمتر»، و مهمتر از آن با عزم به ایجاد استقلال سیاسی میتوانند ۲۰۱۶ را به یک سال «انقلاب سیاسی» واقعی مبدل نمایند.
http://mltoday.com/article/2488-what-should-bernie-sanders-supporters-do-now/90-frontpage-stories

