naghd_908_bw

اواخر 1978 هنگامیکه انقلاب ایران با شتابی خیره کننده به پیش می تاخت. بسیاری از تحلیلگران رادیکال بر این عقیده بودند که دنیا بزودی شاهد ویتنام دیگری خواهد شد. از این قرار بود که یکی از سازمانهای ضد جنگ آمریکائی مردم را دعودت به تماشای فیلم مستندی از جنایات آمریکا در ویتنام میکرد و پس از نمایش فیلم به افشاگری و محکوم کردن سیاستهای سلطه جویانه آمریکا در ایران می پرداخت. ابتکار جالبی که توانست افراد زیادی را نسبت به خواستهای برحق مردم ایران آگاه کرده و آنها را پشتیبان جنبش مردم ایران کند.   

فیلم مستند مذکور پر از صحنه های دلخراش و تکان دهنده ای بود که بیننده را منقلب میکرد. ابر قدرت آمریکا با بی اعتنائی به ابتدائی ترین اصول انسانی پس از 20 سال تجاوز بی شرمانه نظامی به خاک ویتنام و کشتار میلیونها نفر مردم بیگناه و علیرغم  برخورداری از انبوه سلاحهای مدرن و امکانات وسیع جنگی بالاخره شکست مفتضحانه ای را برای اولین بار تجربه کرد.

از قبل قرار گذاشته بودیم که پس از پایان برنامه برای شام به محله ای در واشنگتن که رستورانهای زیادی با غذاهای کشورهای مختلف دارد برویم. وقتی که به آنجا رسیدیم متوجه شدم آنقدر تحت تاثیر فیلم قرار گرفته بودم که در تمام طول راه حتی یک کلمه با دوستم صحبت نکرده بودم. 

نوشیدنی های خود را که سفارش دادیم به او گفتم: «عجب زندگی وحشتناکی داشتند. ویتنامی ها!»

او که بنظر نمیآمد باندازه من تحت تاثیر قرار گرفته باشد

به آرامی گفت: «آره درست میگوئی. اما زندگی فلسطینی های اسیر نظام جابرانه و ضد بشری اسرائیل خیلی وحشتناک تر است.»

مدتی خاموش به این فکر میکردم که مگر میشود چنین ادعائی درست باشد. مقدار بمب هائی را که جنایتکاران آمریکائی بر سر مردم بیگناه ویتنام ریختند بیشتر از مجموع بمب هائی بود که در جنگ جهانی دوم مصرف شد. ولی از طرف دیگر دوستم اصلا آدم مبالغه گری نبود. 

بالاخره از او پرسیدم: «مگر همه فیلم را ندیدی؟»

جواب داد: « چرا این دومین بار بود که فیلم را میدیدم.» 

قصد داشتم با تشریح و یادآوری صحنه های دل دلخراش به او بگویم که شاید بعضی از قسمتهای آنرا کاملا متوجه نشده است. اما وقتیکه گفت فیلم را برای بار دوم دیده است دیگر طرح چنین مطلبی درست نبود. زیرا میدانستم آدم بسیار دقیقی است. چون هر دوی ما اهمیت خاصی برای دقیق بودن و مسئولانه سخن گفتن قائل بودیم. بنابراین از او خواستم که در این باره توضیح دهد. 

او گفت: «بعضی چیزها را نمی توان تعریف کرد باید آنها را تجربه کنی تا بفهمی. مثلا نوع دیگری از خشونت بر ما اعمال میشود که بمراتب بی رحمانه و دهشتناک تر از چیزی است که ویتنامی ها تجربه کردند.» 

گفتم: «خشونت از این بالا تر که همه اهالی روستا را بکشند؟   

گفت: «آره, اگر کمتر از نصف اهل ده را می کشتند کار خشن تری بود. زیرا زخمی بسیار عمیق و از بین نرفتنی را بر روح و روان بقیه ایجاد میکردند که تا آخر عمر آزارشان میداد. میدانم که تو آدم  سمجی هستی و قبولاندن این واقعیت به تو ممکن نیست. ولی باور کن که فقط از طریق تجربه میتوانی بفهمی که من چه میگویم.»

گفتم: « چرا پیشداوری میکنی. شاید توضیحات راوی کافی بود و این یکبار احتیاجی به تجربه عینی نباشد.  تو شاعر و نویسنده خوبی هستی, سعی کن یه جوری منظورت را بمن بفهمونی.»

تا ساعت سه صبح که کنار رودخانه نشسته بودیم من بلاوقفه او را سئوال پیچ کرده بودم. توضیحات او برعکس همیشه پراکنده غیر متمرکز و ضعیف بود. در صورتیکه من سئوالاتم را همراه با بیان حقایقی که میدانستم مورد تائید اوست به ترتیبی عنوان کرده بودم که پاسخ دادن به آنها را برای او ساده میکرد. در نتیجه پاسخهای او پرسشهای بیشتری را سبب میشدند.

خیلی جدی گفتم: « اجازه بده از مطالبی که تا کنون گفته شده است جمعبندی مختصری انجام دهیم. تا آنجائیکه تو میدانی رد این نوع خشونت پیشرفته و پیچیده در هیچیک از جنگهای جهانی, کره و ویتنام دیده نمیشود. در حمله ناپلئون به روسیه هم اگر وجود داشت حتما تولستوی به آن اشاره کرده بود. من که چیزی در این خصوص در کتاب جنگ و صلح ندیدم. ولی عقیده داری که در دوران برده داری آمریکا نمونه هائی ابتدائی و پراکنده از این نوع خشونت درجه بندی شده وجود داشته است. که با برچیده شدن برده داری از بین رفته است. اما احتمال دارد که چنین دانش و علمی را طبقه حاکمه آمریکا حفظ کرده باشد. و به مهاجران یهودی انتقال داده است؟»

جواب داد: « نه فکر نمی کنم. بنظر من صهیونیستها در این زمینه استاد آمریکا هستند.»

گفتم: « خود یهودیان از قدیم و با شدت و ضعفهای متفاوت در دورانهای مختلف مورد خشونت و ستم بوده اند. مثلا در یک دوره مورد محبت پادشاه بودند و در دوره بعد گرفتار خصومت و غضب او. دلائل روشنی هم در توضیح تغییرات فاحش در رفتار و منش پادشاهان موجود نیست. تا قبل از موجودیت یافتن اسرائیل تبحر برجسته اشکنازی ها محدود میشد به خرید و فروش سنگهای قیمتی مثل الماس و طلا بعلاوه نزول خوری و حسابرسی و این قبیل از حرفه ها. چون دین یهود توجه خاص به مادیات دارد و پیروانش را به مال اندوزی تشویق میکند. اما در مورد خشونت آنها نه تنها تبحر خاصی نداشتند بلکه همواره مورد خشونت واقع میشدند. … 

تا آنجائی که مدارک موجود نشان میدهند نسلهای اولیه مهاجران یهودی که از نقاط مختلف اروپا به فلسطین میآمدند پراکنده و غیر منسجم بودند و از دانش, تبحر و توانمندی کافی برای ایجاد گروه های تروریستی رنگارنگی که آنزمان پدیدار شدند برخوردار نبودند. این گروههای تروریستی میبایستی خالق یا خالقینی داشته باشند. با امکانات و تجاربی ورای آنچه که در میان گروه های صهیونیستی و مهاجران موجود بود.

باید پرسید مراکز آموزشی آنها کجا میتوانست بوده باشد؟ مربیان و اساتید آنها چه کسانی بودند؟ طبیعیست که مراکز آموزشی و اساتید آنها در کشورهای امپریالیستی بخصوص آمریکا و انگلیس که از تجربه و امکانات کافی برخوردار بودند باشند. ولی بنظر تو امپریالیستها فاقد دانش فنی در زمینه این نوع خشونت پیشرفته بوده اند.

کاش میتوانستم منظورت را از خشونت پیشرفته بهتر بفهمم. … 

پس از جنگ جهانی دوم و انتشار روایات وحشتناک جنایتهای بی حد و حصری که بر اسرا در کمپ ها روا شد مثل کوره های آدم سوزی, باعث بوجود آمدن امواج وسیع مهاجرت یهودیان پراکنده در اروپا به فلسطین شد. چند سال طول کشید ولی بالاخره یهودیان هل داده شده به فلسطین دریافتند چه بر سرشان آمده است. اسرائیل یک دروغ بزرگ است. بهشت یهودیان نیست! آنها را صهیونیستها فریب دادند و با وعده رسیدن به امنیت و رفاه به آنجا کشاندند.

از اوائل دهه 1950 اکثریت مهاجران در همان سال اول متوجه تصمیم غلط خود میشدند. زیرا امنیت و رفاهی که در موطن اصلی خود داشتند در اسرائیل وجود ندارد. یهودیان برعکس مسلمانان به ایثار و از خودگذشتگی باور ندارند و هدف اصلی آنان در زندگی مال اندوزیست. بنابراین بخش قابل ملاحظه ای از آنها پس از چند سال از آنجا میروند. حفظ جریان مهاجرت یهودیان اروپائی به فلسطین برای اسرائیل اهمیت حیاتی دارد. یکی از مهمترین وظایف دولت برقراری تعادل بین مهاجرینی که از آنجا میروند و مهاجرینی که به آنجا میآیند است. انتشار دروغ و اخبار نادرست ابزاری است که دائما بکار گرفته میشود. و به نسبت تراکم صفوف ورودی و خروجی مهاجران شدت و ضعف پیدا میکند.  شایعات بی پایه در ردیف اینکه روسای جمهور آمریکا را اسرائیل تعیین میکند کاربرد «پستانکی و خود فریبی» برای مهاجران  دارد. و هدفش حفظ و نگهداری این جمعیت سرهم بندی شده بی انسجام و کاذب که فلسطین را اشغال کرده است میباشد. …

در یک بررسی کلی بسادگی میتوان مبالغه آمیز بودن نقش اسرائیل در جهان و سیاستهای آمریکا را مشاهده کرد.»

جمله ام که تمام شد متوجه تاثیر ناگوار آن بر دوست صمیمی و پر تحملم شدم. پس از چند لحظه سکوت سنگین و نفس گیر او از جایش بلند شد و آمد روبروی من که بروی نیمکت نشسته بودم ایستاد. انگار گفتگوی ما وارد مرحله جدی شد.

و گفت: « تو عجب آدمی هستی. اصلا خسته نمیشی. تازه بنظر میاد که گرم شده ای. با این سماجتت داری من را هم به شک میاندازی. این فیلم را دوبار با دقت تماشا کردم و در نگاهای مردم ویتنام آن رنج و تلخی ای که در ما فلسطینی هاست را ندیدم. اینرا من با تمام وجودم تجربه کرده و حس میکنم. هویت من و امثال من را مجموعه ای از تجارب تلخ و تحقیرآمیزی که حتی یادآوری آنها آدم را شرمگین میکنند تشکیل میدهند. عموی تو درک عمیق و شفافی از این موضوع دارد. میگوید «ما مردم ستمدیده و محروم باید از تجربیات تلخ خود یاد بگیریم. نباید از آنها فرار کنیم و سعی در فراموش کردنشان داشته باشیم. باید بتوانیم با آنها روبرو شویم و درکشان کنیم. حتی اگر میبایستی از خودمان فاصله بگیریم  و بخود بعنوان شخص دیگری نگاه کنیم. بررسی دقیق گذشته و شناسائی آسیبهائی که دیده ایم اهمیت فراوانی دارد.» لطفا به او بگو که حرفهایش در من بی تاثیر نبوده است. بگذار قصه ای را که در شکل گرفتن شخصیت من نقش زیادی داشته است را برایت تعریف کنم. 

یازده ساله بودم که با بچه های محل فوتبال بازی میکردیم. یادم است که 13 نفر بودیم. دو تیم 6 نفره و داور. من تنها دختر در بازی بودم. در نظر بچه من بهترین گلر بودم نه یک دختر. چون برادر بزرگم (البته فقط 25 دقیقه بزرگتر. دو قلو بودیم) با علاقه و جدیت تقریبا هر روز بمن گلری یاد میداد. پدر و مادرم همواره تلاش میکردند که من با اعتماد بنفس و قوی بار آیم و احساس نکنم چیزی از برادرم کم دارم.

با شور و شوق لذت بخشی مشغول بازی بودیم. حال خوشی داشتیم. از آن نوعی که نمی توانی باور کنی در زندگی لحظات تلخی هم میتواند وجود داشته باشد. هاف تایم اول داشت تمام میشد و نتیجه بازی 2-2 مساوی بودیم. ناگهان داور سوت کشید و توپ را برداشت.

مدتی صبر کرد و پرسید: «میشنوید؟»

چند نفر جواب دادند: «ما که چیزی نمی شنویم.»

ادامه داد: «منظورم همین است. آیا صدای سکوت خیابان را میشنوید؟»

تازه متوجه شدیم که همهمه و سر و صدای معمول آنجا دیگر به گوش نمیرسد. اما در عوض صدائی عجیب از دور دست شنیده میشد.

یکی از بچه ها گفت: «شبیه صدای حرکت تانک است.»

با شنیدن این جمله برادرم خودش را رساند کنار من و دستم را گرفت.

هر چه می گذشت صدا قوی تر میشد و ترس و وحشتی بشدت آزار دهنده بر سراپای وجود ما غلبه پیدا میکرد. اما ناگهان صدا قطع شد. با وجودیکه برادرم دستم را محکم گرفته بود از شدت ترس به لرزه افتاده بودم. فضا سنگین شده بود و ما در زیر بارش له میشدم. فشار آنچنان بود که حتی گذر زمان را بقدری کشدار کرده بود که معلوم نبود ثانیه ها کی بهم برسند.

در این مقطع تمام نشدنی زمان نگاههای مضطرب و ترسان ما به هر چیزی که در دیدرس قرار میگرفت التماس میکردند تا فرجی پیدا کنند که بتواند قبل از اینکه هیولا دوباره به حرکت افتد ما را از این ورطه هولناک خلاص کند.

وقتیکه تانک دوباره براه افتاد چنان ترس و ضعفی بر ما مستولی شد که همه را سر جای خود خشکاند.

دیگر حتی قادر به فرار و پناه گرفتن نیز نبودیم.

با نفس های حبس شده در سینه خدا خدا میکردیم. برای چه؟ نمی دانم.

هیچ احساسی آزار دهنده تر از ترس وجود ندارد!

اول لوله تانک و بعد خود تانک که به آرامی در حرکت بود در سرکوچه نمایان شد و یکمرتبه متوقف شد.

نمیدانم این توقف چقدر طول کشید 10 یا 20 ثانیه؟ و بدون آنکه کاری کند به حرکتش ادامه داد.

حتی لوله توپش را بطرف ما تغییر جهت نداد.

دقت کن چه میگویم. تانک فقط چند ثانیه ای سر کوچه ما توقف کرد. همین!

بعد از اینکه به حال خود برگشتیم متوجه خیس بودن شلوارهایمان شدیم.

حتی یکنفر هم نتوانسته بود حرمت خود را حفظ کند!

چگونه میتوان حس ترسناک گنهکاری و شرمندگی ای که تمام وجود تک تک ما را فرا گرفته بود را توضیح داد؟

احساس کردم در آن لحظات تلخ وسیاه قسمتی از من زیر بار شوم جسد بی روحم دفن شد.

مادرم که شیرزنی است انگار قدرتی افسانه ای پیدا کرده بود. از خانه بیرون پرید و در یک چشم بهم زدن خود را به برادرِ شرمنده و تکیده و مبهوتم رساند و بلافاصله او را از زمین کند و همینطور که شلوار خیسش را بر بدنش فشار میداد که مبادا کسی متوجه خیس بودن آن شود بسرعت به خانه برد. و در آنی دیگر من را هم به خانه برد.

این آخرین باری بود که ما فوتبال بازی کردیم.

دو سه ماه طول کشید تا لکنت زبانم درست شود.

ولی تا یکسال بعد هر شب … 

اما برادرم سرنوشت دیگری در انتظارش بود. هر بار که بهتر میشد حادثه بد دیگری برایش پیش میآمد. یکروز صبح مادرم هر کاری کرد از رختخوابش بیرون نیامد. عصر پدرم او را به اطاق نشیمن آورد. مثل چراغی بود که خاموش شده باشد. پدرم بشدت ترسیده بود. یکی از همسایه ها را فرستاد دنبال دوستش که روانپزشک بود. بعد از معاینات طولانی قرار شد اگر تا فردا صبح هیچ تغییری دیده نشد در بیمارستان بستری شود. …

دو ماهی بدون بهبودی گذشت. تلخی زندگیش در حدی بود که ادامه آن غیر قابل تحمل بود. این مطلب را کسی به اندازه من نمی توانست درک کند.

بالاخره او خود را کشت. 

او نزدیکترین و بهترین کسم بود. بمعنی واقعی نیمه دیگرم. با او احساس میکردم که کامل هستم و خود را یک سر و گردن از بقیه بلندتر حس میکردم و دلم برای دوستان همکلاسی ام که برادر همزادی نداشتند می سوخت.

بقدری به یکدیگر وابسته بودیم که هر بار او تب میکرد منهم مریض میشدم. بطوریکه پدرم قبل از اینکه من را ببیند و معاینه کند دو نسخه مینوشت. یگانگی ما حقیقتی بود که زبانزد خاص و عام بود.

مدتها بعد از مرگ برادرم هر کسی مرا میدید بی اختیار میزد زیر گریه. جمعیت عظیمی که به مجلس عزاداری برادرم آمدند بیشتر میخواستند دردناکی فقدان او در من را ببینند.

با اینکه از همه خواسته شده بود در حضور من آرام باشند و ابراز احساسات خود را کنترل کنند, وقتی که با پدرم وارد محل عزاداری شدیم بمحض اینکه چشم مردم به من افتاد چنان شیون توفنده ای به پا شد که ارتعاشات انفجاراتش هر لحظه وسیع تر میشد. اما من مات و مبهوت به مردم نگاه میکردم و از اینکه نمی توانم گریه و زاری کنم احساس خجالت و شرمساری میکردم. خوشبختانه خاله ام خودش را بمن رساند و من توانستم صورت خود را در آغوش او پنهان کنم. احساس شعف ملایم و دلپذیری که از اعماق وجودم سرچشمه میگرفت مرا در بر گرفته بود. انگار که این مجلس بزرگداشت و قدر دانی از مرگ است که برادرم را نجات داد! هر چه صدای گریه و فغان مردم بیشتر میشد من آرامش بیشتری میگرفتم. یک آن بنظرم آمد که طوفان گریه های مردم بیشتر باید بحال خودشان باشد و برادر من تنها بهانه ایست که با خیال راحت  بغضهای بیشماری را که در خود انباشته اند را تخلیه کنند. ناگهان بفکر فقدان او و محرومیت خودم افتادم و یکپارچه با تمام نیروئی که در اختیار داشتم و نداشتم مبدل شدم به گریه و فغانی رها شده و غیر قابل کنترل و مرتب به سر و صورت خود می کوبیدم. حالا مگر کسی میتوانست جلوی من را بگیرد؟ آنقدر تقلا کردم تا از حال رفتم. …      

از آن پس زندگی ما در چنان غم و ظلمات سنگینی فرو رفت که بدون کمک فامیل توانائی ادامه آنرا نداشتیم. چندی بعد به توصیه دوستان پدرم و موسفیدهای فامیل برای فرار از این سیاهی به آمریکا مهاجرت کردیم.»

تمام مدتی که داستانش را تعریف میکرد نگاهم به زمین بود و به دقت به او گوش میدادم. سرم را که بلند کردم چشمهای پر از اشکش را ثانیه ای بر چشمان اندوهگین و بهت آلودم دوخت و من حیرت زده که بر جای خود میخکوب شده بودم را در آنجا تنها گذاشت و سوار ماشین شد و رفت. سپیده که زد متوجه شدم بیش از سه ساعت است که از جایم تکان نخورده ام.

مدت زیادی به نحوه بیانش میاندیشیدم که چگونه با مکثها و بالا و پائین شدن و آمیختن با اصوات دیگری چنان در من نفوذ کرده بود که کندی حرکت زمان و له شدن زیر آن فضای سنگینی که میگفت را کاملا درک کردم و کوفتگی تمام بدنم را فرا گرفته بود. شکی ندارم که اگر ده دوازده ساله بودم خود را خیس هم کرده بودم. 

به مردم فلسطین فکر میکردم و دوستم که چه آسیب عمیقی دیده اند. دیگر میتوانستم منظور او از خشونت پیشرفته را تا حدود زیادی درک کنم. اما هنوز قادر نبودم آنرا دقیقا تعریف کنم.

آنزمان عضو حزبی چپگرا به اسم « ورکرز ورلد پارتی» بودم و اتفاقا چند سالی بود که چند نفر از اعضای حزب که دوران خدمت سربازی خود را در ویتنام گذرانده بودند از مشکل روانی ای رنج میبردند که به «پست ترامتیک استرس دیس اوردر» معروف شد. بنظرم آمد که مشکل دوستم بی شباهت به بیماری جوانانی که جنگ ویتنام را تجربه کرده بودند نیست. 

سپیده زده بود و صبح شده بود. آنروزها جوان بودم و فکر میکردم حقایق را میتوان در لابلای صفحات روزنامه و مجله پیدا کرد. چه خوش خیالی و توهم ساده انگارانه ای! امروز بیش از 28 سال است که روزنامه و رادیو و تلویزیون در زندگی ام جائی ندارند. نه اینکه خودم را ایزوله کرده باشم. نه اصلا اینطور نیست. خودم را از «اسارت»  رسانه ها که در همه جا و هر لحظه حضور دارند و با سماجت و قلدری معنی و مفهوم زندگی را برای ما تعیین میکنند, رها کرده ام. تسلط آنها بر ما در حدیست که مبارزه برای رهائی از چنگالش از هر نبرد دیگری سخت تر است. زیرا شهامت, همت و عزمی اسطوره ای را لازم دارد که به ندرت در مخیله تنگ ما می گنجد.

از جایم بلند شدم و مستقیم به دکه روزنامه فروشی رفتم. عکس آیت الله خمینی در صفحه اول اکثر روزنامه ها جلب توجه میکرد. ایشان قاطعانه عقب نشینی شاه را رد کرده بود. توصیه ایشان به مردم در یک جمله کوتاه خلاصه میشد:

شاه باید برود!

جمله کوتاهی که هیچکس بجز خود آیت الله خمینی به جدی بودنش باور نداشت. زیرا حاصل کندوکاوهای طولانی و محاسبات و سنجشهائی با دقت ریاضی بود. برخلاف نظر خیلی ها که فکر میکردند بلا ارادی و در لحظه ای هیجانی از طرف ایشان به وسط میدان پرانده شده است. طراح و معمار این خواسته بدون شک استراتژیست کم نظیری بود که میدانست «شاه باید برود» هم  استراتژیست و هم تاکتیک. و بزودی محور اصلی حرکت انقلابی مردم میشود و آنرا به مراحل پیشرفته تری هدایت خواهد کرد.

واشنگتن پست, نیویورک تایمز, کریستین ساینس مانیتور, فرانکفورتر روندشا, تاگس اشپیگل را که بخشی از خوراک روزانه ام بود را خریدم. فیگارو و لوموند هم عکس آیت الله را در صفحه اول درج کرده بودند. فقط روزنامه های رفقای شوروی, پراودا و ایزوستیا عکس و مطلبی مربوط به ایران در صفحه اول نداشتند! 

رفتم به کافی شاپی که با 45 سنت تا میتوانستی قهوه میگرفتی. بارگیری مطالب مندرج در روزنامه ها تا ساعت 10 طول کشید. به خانه که رسیدم دوستم هنوز خواب بود. سوار ماشین شدم رفتم به موسسه ملی تندرستی «ان آی آچ» میخواستم ببینم چیزی که بدرد دوستم بخوره پیدا میکنم. چند بروشور که بنظرم مربوط به این موضوع بود را برداشتم و سر راه همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده گرفتم و به خانه برگشتم.

آنروز ساعت 9 شب با هواپیمای لوفت هانزا عازم فرانکفرت بودم و با همان بلیط یکطرفه چند روز بعدش به تهران میرفتم.

بیدار که شدم او داشت روزنامه ها را میخواند. کنارش نشستم و راجع به «پی تی اس دی» بی مقدمه ولی خیلی شمرده شروع به صحبت کردم. هنوز جمله اول تمام نشده بود که پرید وسط حرفم.

و گفت: «پس امروز برای من نامه نوشتی.»

هر دو زدیم زیر خنده. آدم به این تیز هوشی کم توی عمرم دیده ام. راست میگفت من از پدرم یاد گرفته بودم مسائل جدی را در نامه مطرح کنم. از صبح در ذهن برایش نامه مینوشتم چون نتوانستم تمامش کنم حالا داشتم «نامه» را شفاها تحویلش میدادم. در آخر هم از او خواستم به تحصیل در رشته پزشکی فکر کند.

دیگه وقت رفتن به فرودگاه نزدیک شده بود. دوشی گرفتم و راه افتادیم.

توی راه گفت: «هر وقت ایران ویتنام شد منهم میام اونجا.»

گفتم: «از ایستگاه ویتنام گذشته ایم و هیچ نشانی از بازگشت به گذشته هم در کار نیست.»

پرسید: «پس نشان از چه میبینی؟ خیلی خلاصه بمن بگو در ایران چه اتفاقی دارد میافتد؟»

جواب دادم: « باور کن من راز فصلها را نمیدانم و حرف لحظه ها را نمی فهمم.»

این جوابی بود که هر وقت سئوال سختی میکرد از من شنیده بود. او آنرا ساده ترین راه برای گریزم میدانست. اما اینطور نبود.

ادامه دادم: « با وجودیکه به دقت همه رویدادها و موضوعات اصلی را دنبال میکنم, اصلا نمی دانم ایران در انتظار چه آینده ایست؟ بی انصافی نیست که از من انتظار داری پاسخ به پرسشی به این سختی را داشته باشم؟ فکر نمی کنم, میدانم حتی یکی از این تحلیلگران و سیاستمداران مطرح جهانی هم در این رابطه تصور روشنی ندارند.

شاید آیت الله خمینی تنها شخصی باشد که از دیگران یک قدم جلوتر است. زیرا تا کنون نبض جنبش مردم را در اختیار داشته است. ولی تا کی؟ اصلا معلوم نیست که ایشان با دست خالی و بدون سازمان انقلابی تا کجای این راه پر پیچ وخم گام بردارد. حزب و جبهه یا تشکل خاصی در میان نیست که بتوان از طریق شناسائی مقدار نفوذش در گروه ها و اقشار مختلف مردم جامعه قدرت بنیادی آنرا را تخمین زد. ایشان هم قصدی در ایجاد سازمان و تشکلی ندارد. یا حداقل فعلا ندارد. در تاریخ مکتوب جهان تا کنون جنبشی به این اندازه متراکم و توده ای وجود نداشته است. شرکت فعال و وسیع مردم در حدی ایست که حتی برخی از نمایندگان مجلس و دولتمردان هم در راهپیمائی ها دیده میشوند.

میدانی چند شب پیش به این فکر میکردم که آیا اصلا تشکیلاتی با استحکام, انسجام و انعطاف پذیری کافی که بتواند استرس ناشی از تردد این حجم عظیم جمعیتهای و گروه های متنوع  را تحمل کند و زیر بار آن نشکند میتواند تحقق یابد؟ بالاخره بعد از دو روز بیدار خوابی به این نتیجه رسیدم که هیچ تشکیلاتی نمی تواند فشارها و اینرسی بر آمده از شرکت میلیونها نفر آنهم از اقشار و گروه های متنوع در شرایط ملتهب انقلابی را تاب آورد.

می خواهم قبل از رفتنم هر آنچه که میدانم را برایت بگویم. خوشبختانه چون مقدار دانش من ناچیز است میتوانم تا قبل از اینکه به فرودگاه برسیم همه اش را تحویلت بدهم. حدود 10 روز پیش لازم دیدم که آیت الله خمینی را مورد مطالعات جدی قرار دهم.  تمام مصاحبه ها و مطالب راجع به ایشان را جدا کردم و مشغول بررسی آنها هستم. دارم روی نظریه جدیدی فکر میکنم. باید بگویم که مدارکی در تائید یافته هایم نیز ندارم. البته هنوز در سطح نظریه نیست. بهتر است در این مرحله آنرا کندوکاو بدانیم. فکر میکنم ایشان تحت متد آموزشی ابوعلی سینا تحصیل کرده باشد. شیخ الرئیس گام اولیه برای شناخت پدیده ها را شناسائی جوهر وجودی و در کلیت آنها میداند. متدی که امروز رایج است از طریق تجزیه پدیده ها به «فرم و محتوا» یا « ساختار و کاربرد» به کشف آنها می پردازد. از این طریق اطلاعات زیادی را در زمان کوتاهی میتوان کسب کرد. اما این متد درک عمیق از پدیده ها و دنیا را مسدود میکند. هر چند که طرفداران این سبک اعتراف میکنند که فرم و محتوا را نمی توان از هم مجزا کرد. ولی مگر با قبول نقص در متدی اشکال و ایراد برای ترویجش از میان برداشته میشود؟ در این مورد و نقش « انجمن عمومی آموزش و پرورش – 1902 » بعدا توضیح میدهم.

نگاه ایشان به تشکیلات, وحدت کلمه و عزم ثابت به جوهر آنها مربوط میشود. مثلا گاهی بنظرم میرسد که شبح تشکیلاتی [ که وجود ندارد ] را در راهپیمائی های میلیونی میتوانم ببینم. هر چند که نمیتوانم واقعیت آنرا ثابت کنم.

موضوعی که دریافته ام بسیار غریب و حیرت آور است. از نظر جوهر وجودی « وحدت کلمه و عزم ثابت» با سازمان و تشکیلات همجنس میباشد و میتوانند تبدیل به یکدیگر شوند. و قادرند که خلا سازمان در جنبش مردم ایران را برطرف کنند. یک سازمان در درجه اول منظم کننده اعضا و نشاندنشان در کنار یکدیگر است. وحدت کلمه و عزم ثابت از نظر کاربردی همین وظیفه را هم انجام میدهند. البته بغیر از تاثیرات دیگری که دارند.  اگر این موضوع صحت داشته باشد برنامه های آیت الله خمینی حداقل شامل سرنگونی رژیم شاه و پیروزی انقلاب می باشد. و ایشان برای محقق کردن آنها احتیاجی به ایجاد سازمان در مفهوم ماتریالیستی آن ندارد. تازه نبود مادی تشکیلات به معنی نبود اصطکاک و اینرسی است که لاجرم ایجاد میکند. در نتیجه مقاومتی که تحرک را کاهش دهد وجود ندارد و شاید به همین دلیل است که جنبش ما خسته نمیشود و همواره سبکبال, شاداب و چابک است. و پیش بینی نظریه پردازانی که منتظر کندی و تضعیف آن هستند درست نمی باشد.

رسانه های جهانی ایشان را یک روحانی سالمند روستائی اگزاتیک و بیگانه با دنیا مدرن متصور میکنند که علت خواستهای غیر معمول مانند «شاه باید برود» را در عدم شناخت و بی اطلاعی ایشان از پیچیدگی های سیاست در جهان مدرن امروز میدانند.اما حقیقت چیز دیگر است. آیت الله خمینی شخصیتی ژرف اندیش, انقلابی و بعد روحانی و چون از نظر ایشان شناخت میبایستی از جوهر شناسی آغاز شود نگاهش از دقت و شفافیت کم نظیری برخوردار است. مطلبی که حتی بسیاری از اطرافیان ایشان هم از آن بی خبرند! بنظر میآید ایشان قبل از شروع  در جنگ پیروز شده است.

چند روزی را که در اروپا توقف میکنم به این دلیل است که شاید بتوانم ایشان را از نزدیک ملاقات کنم.

نمی خواهم جواب سئوالم را الآن بشنوم. دو روز دیگر به تو زنگ میزنم و میخواهم بدانم که مایلی در این زمینه مشترکا کار کنیم؟»

به فرودگاه که رسیدیم از او خواستم که مرا همان دم در پیاده کند و برگردد چون میخواهم ساعت آخر در اینجا را تنها باشم. شب گذشته قبل از شروع برنامه فیلم دوستان جلسه ای برای خداحافظی من ترتیب داده بودند.

دیشب در شروع سخنان کوتاه خود گفتم: «قبل از اینکه به اینجا بیایم تمام روز در این فکر بودم که به چه صورتی از رفقا و دوستانم خداحافظی کنم. هر چه تلاش میکردم عقلم بجائی نمیرسید. ناگهان متوجه شدم که اساسا نمی توانم با شما خداحافظی کنم. زیرا دیگر مدتی است که شما قسمتی از هویتم هستید و همیشه با من خواهید بود. پس خداحافظی منتفی است. باید بجای «گود بای» واژه دیگری را پیدا کنیم. مثلا تجدید عهد برای تلاش در راه تحقق اهداف مردمی …»

وقتی پیاده شدیم و چمدان سبکم را از ماشین بیرون آوردم همدیگر را محکم در آغوش کشیدیم. انگار این آخرین باریست که چنین فرصتی داریم. من واقعا نمی دانستم در چه راهی قدم برمیدارم. مدتی که گذشت در گوشم به آلمانی گفت «آفیدرزن یا اینجا یا آنجا» مکثی کردم و گفتم: «قبول خیلی خوب فکریه».

بعد از سال 1988 که راهم از بقیه جدا شد او تنها کسی از میان رفقای دوران جوانی بود که چند باری به دیدنش رفتم. ایام سختی که با بیماری سرطان در جدالی بی امان بود.

در مدت زمانی که مشغول تهیه یادداشت «حقایق ناگفته خاندان مرموز بن سعود» بودم بارها بفکرش افتادم بخصوص شبی که دریافتم ویژگی و سرّ وهابیت دانش, تبحر و توانمندی منحصر بفرد در تولید خشونت در سطوح پیشرفته است.

این نوشته قصد دارد در ادامه یادداشت قبلی که توانست بن سعود را از سوراخی که بیش از 70 سال در آن مخفی شده بود کاملا  بیرون کشد و به معرض نمایش مردم جهان قرار دهد, گامی فرا تر رفته و ثابت کند که بن سعود نه تنها آفریننده و معمار اصلی کشور صهیونیستی اسرائیل است بلکه نحوه پیشرفته بکارگیری خشونت را نیز به تروریستهای اسرائیل آموزش داد.

اما قبل از شروع  موضوع مورد نظر باید صراحتا اذعان کرد که به علت نبود دسترسی به شواهد عینی و محکم، این کندوکاو با بکارگیری  برهان و استفاده از شیوه تحقیقات پلیسی قصد دارد نقاب از چهره عربستان سعودی مقر اصلی وهابیت بردارد.

عربستان سعودی که در سال 1932 موجودیت پیدا کرد به غیر از موارد نادری همواره فعالیتهایش «نیابتی» بوده است و از این طریق توانسته است چهره کریه خود را در پس نیروهای دیگری پنهان کند. باید اعتراف کرد که آل سعود مرموزترین و مکارترین نیرو تاریخ بشریت است. این جلوه فریبنده نظام سلطه جهانی تا قبل از انتشار یادداشت «حقایق ناگفته خاندان مرموز بن سعود» توانسته بود ماهیت خود را کاملا مخفی نگه دارد. ولی مدارکی هر چند نادر و جانبی موجود است که با استناد به آنها میتوان به هدف خود دست پیدا کرد. مدارکی که اصلا قرار نبوده است وجود داشته باشند و نتیجه خارج شدن روزولت از چارچوب روند از پیش تعیین شده میباشند. در این خصوص باید از فراکلین دلانو روزولت که خود را مقید به رعایت همه دستورالعملها نمی دانست قدردانی کرد!

شکل و شمایل بن سعود هنگام سوار شدن بر ناو جنگی «یو اس اس مورفی» در ظاهری ابتدائی با 47 نفر همراه و 10 گوسفند زنده بعلاوه مقدار زیادی خواربار و کاسه بشقاب و قابلمه و فرش و رختخواب و چادر و چندین گونی ذغال بحدی اگزوتیک و جذاب طراحی شده بود که کسی دیگر به موضوعات مطرح شده در ملاقات او با روزولت توجهی نکرد. از طرف دیگر حضور تمام مشاوران ارشد روزولت در این ملاقات حساسیتی ایجاد نکرد زیرا آنها در راه برگشت از کنفرانس یالتا بودند. در مورد این دیدار دولت آمریکا اصلا چیزی نگفت. او و همراهانش به کابین هائی که برایشان مرتب کرده بودند نرفتند و ترجیح دادند که بر عرشه بمانند که بخش بزرگی از آنرا مفروش کرده بودند. شبها چادر میزدند و همآنجا می خوابیدند. چند نفر محافظ که پابرهنه بودند دست بر شمشیر تمام مدت مواظب بن سعود  بودند. آیا کسی میتوانست باور کند شخصی به این «عقب ماندگی» حرفی برای گفتن به رئیس جمهور آمریکا داشته باشد؟

روزولت و مشاوران ارشدش از قبل میدانستند در حضور بن سعود چه آداب و رسومی را باید رعایت کنند. مثلا در حضور او نوشیدن مشروبات الکلی و کشیدن سیگار ممنوع بود. بغیر از روزولت کسی اجازه نشستن در حضور پادشاه سعودی را نداشت. در حالیکه تعدادی از ارشدترین مقامهای سیاسی و نظامی آمریکا نیز در کشتی بودند. بطوری که در عکس معروف بالا نشان داده شده است «آدمیرال ویلیام دانیل لی هی»  در یک قدمی آنها پشت سر «سرهنگ ادی – آمریکائی» تنها مترجم حاضر که در مقابل بن سعود بر روی زمین زانو زده ایستاده و آماده پاسخ به پرسشهای احتمالی مذاکره کنندگان بود. آدمیرال لی هی بالاترین مقام نظامی تاریخ آمریکا تا آنزمان بود که تمام تصمیمات عمده در دوران جنگ جهانی دوم زیر نظر او گرفته میشد. او اولین و تنها افسر پنج ستاره نیروهای نظامی آمریکا بود و فقط به رئیس جمهور یعنی فرمانده کل قوا پاسخگو بود. در حالیکه فرمانده های نیروهای زمینی, هوائی, دریائی که شامل تفنگداران دریائی و گارد ساحلی نیز میشدند به او جوابگو بودند.     

وهابیت با بکارگیری آخرین یافته ها در رشته های مختلف علوم حملات خود را مجهز به بیرحمی و قساوتی حساب شده میکند که حاصلش خشونتی بسیار پیشرفته و دیرپا با هدف یا اهداف مشخصی میباشد.

اگر حملات وهابیت را با کمی دقت مورد مطالعه قرار دهیم متمایز بودن آنها را با سایر حملات جنایتکارانه میتوان مشاهده کرد. حملات وهابیت بدون استثنا در زمان و موقعیتی عملی میشوند که کاملا غیرمترقبه و ناگهانیست. در این حملات نحوه کشت و کشتار بطور روشن و واضح به نمایش گذاشته میشوند. صحنه های جنایت انگار که بدقت نقاشی شده باشند اصرار به نشان دادن مواردی دارد که بیننده را به حیرت وامیدارند و تاثیرات دیرپائی در او را سبب میشوند.   

مثلا حمله وهابیت در سال 1802 به کربلا را در نظر بگیرید. دلیل غیر مترقبه بودن حمله و اصرار در کشتار کودکان, زنان و سالمندان و غارت اموال مردم و تیکه تیکه کردن گنبد طلای مقبره امام حسین بصورتی انجام پذیرفته است که ترس و وحشتی غیر قابل انتظار و توان مردم بوجود آورد که حیرانی و پریشانی سراپای وجود قربانیان را تسخیر کند. مردمی که این موقعیت خاص روانی را تجربه کرده اند میدانند که در این وضعیت ذهنی نه قادر به گریز از مخمصه هستند و نه توانائی مقاومت در مقابل آنرا دارند. در این وضعیت ذهنی است که وهابیت میتواند باورهائی را به قربانیان القا کند که مد نظر دارد. مثلا قبول تسلیم و فرمانبرداری.

لازم است اشاره شود که این نوع التهاب از نظر فیزیکی به مغز نیز آسیب میرساند. امروز که میلیونها نفر مورد حملات سبعانه داعش قرار گرفته اند دقت به این نکته بسیار مهم است. زیرا تمام اهالی مناطقی که در تصرف داعش بوده و هستند میبایستی تحت معالجات روانی و فیزیکی قرار گیرند. (1)

در 10 آوریل 1948 قبل از سپیده سحر هنگامیکه دهکده کوچک « دیریاسین » که حدود 700 نفر جمعیت داشت در خواب بود مورد یورش سه گروه تروریستی اسرائیلی قرار گرفت. پس از انجام عملیات افرادی که زنده مانده بودند با اتوبوس هائی که از قبل تدارک دیده شده بودند به شهر فرستاده شدند. راه دیگر برای خبرنگاران کاملا هموار بود که گزارش مستند کشتار بیش از 250 نفر زن و کودک و سالمند را به تفصیل در جهان بخصوص کشورهای عربی انتشار دهند. فکر میکنید چرا عکاسان حرفه ای بکار گرفته شده بودند تا از صحنه های فجیعی مانند جسد مثله شده یک کودک یا شکم پاره شده زنی باردار عکسهای دقیق تهیه کنند. و چرا باید آنها را به دید همه اعراب و جهانیان برسانند. زیرا همین عکسها شخصیت و آینده صدها هزار بلکه میلیونها نفر را بصورتیکه خواست بن سعود بود و به روزولت گفته بود رقم زدند. این نوع خشنونت هدفش تسخیر ذهن نسلهاست. خشونتی پیچیده و درجه بندی شده. که هر کسی در این زمینه سر رشته ندارد. تنها وهابیت دانش, تبحر و توانمندی لازم را در این مورد دارا بود.

بن سعود گروه های مختلف تروریستی ای را از میان یهودیان اروپائی که تجربه چندانی در اعمال خشونت نداشتند تربیت کرد. محل آموزش تروریستهای صهیونیست می بایستی در بیابانهای خالی از سکنه حوالی ظهران بوده باشد و استادان وهابی آخرین شیوه های خشونت را به یهودیان مهاجر کم تجربه آموزش میدادند. علت فرودگاهی را که آمریکا در وسط بیابان ساخته بود بغیر از آوردن و بردن نسلهای اولیه تروریستها یهودی دلیل دیگری میتوانست داشته باشد؟ در آن بیابان برهوت حتی تروریستها نمی دانستند در کدام کشور هستند و مربیان آنها کیستند! 

بالاخره پس از گذشت 38 سال منظور دوست فلسطینی ام را وقتی اشاره به «خشونت درجه بندی شده» میکرد را دریافتم.

داعش محصول بسیار پیشرفته وهابیت است که طی سالیان دراز و به کمک آخرین یافته های علم در رشته های زیادی محقق شده است. نه آنچه که هفته نامه اشپیگل شیادانه حاصل تلاش یک افسر مرده عراقی بنام «حاجی بکر» معرفی میکند! صدها دانشمند ده ها سال است که در ساختن و پرداختن پیچیده ترین ماشین آدم کشی یعنی داعش شرکت دارند. همین حالا تعدادی از این دانشمندان در همکاری تنگاتنگ با کارشناسان وهابی میبایستی در شهر موصل مشغول پژوهشهای خاصی باشند. فکر میکنید دلیل به تاخیر افتادن حمله به موصل چیست!

خاندان بن سعود جمعیتی قریب به پانزده هزار نفر دارد که از نژادی غیر عرب میباشند. آل سعود مسئول بسیاری از وقایع خاورمیانه بزرگ در 70 سال اخیر میباشد. بعنوان مثال کشتار وحشیانه مردم بی گناه در صبرا و شتیلا یقینا کار وهابیون عربستان میباشد چون دقیقا نسخه ای غیرقابل انکار از «شاهکارهای» آنهاست و منظور آن کشاندن شیعیان به کارزار اعراب و اسرائیل بود.

حداقل تاریخ خاورمیانه بزرگ پس از جنگ جهانی دوم, میبایستی دوباره نوشته شود!

سعید روشندل   شهریور 1395

پاورقی ها:

(1)

در باره مغز:       بسیاری مغز را توده ای یکپارچه می انگارند. در صورتیکه طبق نظریه دکتر پال مکلین این ارگان اسرار آمیز از سه مغز مجزا تشکیل شده است. (1952)

1 –  «رپتلین» که در قسمت پائین و متصل به نخاع و ستون مهره هاست. این مغز  مسئول تمام موارد مربوط به حیات مثل تنفس, گردش خون, تولید مثل و تغذیه می باشد. این مغز قسمتی از ضمیر ناخداگاه ماست. در هنگام شرایط وخیم بصورت عکس العملی فرمان رفتارهای خاصی را  می دهد. تمامی حرکات عکس العملی و بلا ارادی به فرمان این مغز می باشد. توان یادگیری ندارد. زبان نوشتاری را نمی فهمد برعکس در دریافت تصویر بسیار سریع و قابل است. 

از جمله ویژگی های شخصیتی مربوط به آن شامل: تهاجم, تفوق و تسلط, انعطاف ناپذیری, وسواس, بی اختیاری در وسواس, وحشت و طمع بی انتها است. با وحشت و خشونت آشنائی خاصی دارد و در موقعیت های اضطراری آدم را وادار به حرکات غیر ارادی می کند. البته در چنین مواقعی رفتار فوق العاده خشونت آمیز بر وحشت استوار می باشد.

2 –  «لیمبیک سیستم» در بالای مغز رپتلین قرار دارد. لیمبیک سیستم مربوط به احساسات ماست. این مغز با حافظه مرتبط است و زمانی که تحریک می شود با یاد آوردن خاطره مربوطه حس خاصی را در ما پدیدار می کند. احساس اگر با حادثه ترکیب شود به یاد ماندنی تر خواهد بود. لیمبیک سیستم با ثبت احساس خوب مثلا از خوردن و احساس بد در هنگام تنبیه شدن شما را ترغیب و یا مانع انجام کاری کند. بدون لیمبیک سیستم شما از کردار خود یاد نمی گیرید و همواره یک چیز را تکرار می کنید. این مغز بسیار اهمیت دارد و  در خیلی از رفتارهای آدمی دخیل است. مثلا بسیاری بر مبنای احساس نه تعقل تصمیم می گیرند.

3 –  «نئوکرتکس» یا مغز فکور در بالای لیمبیک سیستم قرار دارد و بزرگترین قسمت مجموع سه مغز می باشد. این مغز شوندهای بالاتر مثل منطق, استدلال, خلاقیت, زبان و ترکیب کردن اطلاعات حسی را کنترل می کند.  در واقع اگر شما این نوشته را می خوانید دلیل کار کردن نئوکرتکس است. بدون آن انسان زندگی نباتی دارد. 

مشکلی که نئو کرتکس دارد این است که به آسانی تحت تاثیر دو مغز پائینی قرار می گیرد. بخصوص لیمبیک سیستم. مثلا تجربه احساس ترس میتواند باعث شود که «امیگدالا» سیگنالی را به همه بخشهای مغز انتشار دهد که شما را بیش از اندازه هوشیار نگه دارد و در صورت مقابله با خطر سریعا عکس العمل نشان دهید.  و عکس العملی را که مغز از پیش تعیین شده را به این منظور دارد را به اجرا بگذارد. به خودی خود این اشکالی ندارد بلکه مفید نیز می باشد. فقط مغز عقلانی (نئوکرتکس) در  این رابطه کنار گذاشته می شود.  و در صورتیکه خطر  کم اهمیت تری باشد آدم مرتکب به کارهای غیر  منطقی می شود.