
وی گفت قانون اساسی ۱۹۳۶ اتحاد شوروی «بیش از هر دولتی در تاریخ برای شهروندان خود حقوق بشر را تضمین کرده بود»، به ویژه در چیزی که بعداً به حقوق اجتماعی و اقتصادی معروف شد، اما نتوانست در برابر اخلاقگرایی رُمانتیسم غرب بایستد. این بماند که ایالات متحده برخلاف اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی حقوق بشر کلیدی میثاقها را تصویب نکرده بود: یک طرف قویتر بود و در جنگ کلمات پیروز شد.
غرب، مسلح به زبانی که غیرسیاسی به نظر میرسید-قرار دادن «بشر» به جای «شهروند»- در حالیکه بحثهای سیاسی درست مقابل را انکار میکرد، توانست با سوسیالیسم رقابت کند، گرچه گفتمان حقوق بشر صرفاً برای سرنگون کردن شوروی تبلیغ نمیشد.
حقوق بشر ابتدا توسط نخبگان سازمان ملل که قصد اصلی آنها حفظ امپریالیسم در زمانی بود که نبردهای سیاسی علیه استعمار، برای حقوق مدنی، برای صلح و نقد ملت-دولت در جریان بود، نوشته شد…
با ادامه جنگ سرد، گفتمان حقوق بشر که به نظر میرسید گفتمان ملت-دولت را رد میکند و یک صدای بیطرف را توضیح میدهد، به مثابه یگ گزینه راحتطلبانه مورد استقبال قرار گرفت. «سال طلایی» آنها ۱۹۷۷ بود، زمانیکه عفو بینالمللل جایزه صلح نوبل را دریافت کرد، اما اقبال سیاسی آنها بعداً درخشید.
تلاش برای بازگشت به وضعیت عادی
موین گفت سوسیالستها سرخورده از ادامه و سرانجام جنگ سرد، سعی کردند با ترسیم سیمای جدیدی از سوسیالیسم، «سوسیالیسم را از اتحاد شوروی جدا کنند.»
پیش از ۱۹۸۹، برخی کاملاً از بحث حقوق بشر کناره گرفتند، و توجه را از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به سمت رژیمهای محلی، مانند خونتا در آرژانتین یا دیکتاتوری در شیلی معطوف کردند. پس از کودتایهای متوالی در آمریکای لاتین و پایین آمدن دیوار برلین در اروپای شرقی، آنها پی بردند که حقوق بشر در حالیکه «ماسکی است بر بسیاری از نتایج نولیبرالی»، بخش زیادی از چپ ترقیخواه را مصادره کرده و در انحصار خود گرفته است-سوسیالستها مجبور شدند یک طرف را انتخاب کنند.
یک طرف، عمدتاً از سوسیال دمکراتهايی تشکیل میشد که از اوايل دهه ۱۹۷۰ و طی دهه ۱۹۸۰ زبان حقوق بشر را برگزیدند، زیرا معتقد بودند حقوق بشر «میتواند نه فقط سرمایهداری، بلکه برابری بشر را پیش ببرد.» بسیاری حتا به سقوط اتحاد جماهیر شوروی سوسیالستی کمک کردند، زیرا معتقد بودند معیارهای حقوق بشر را رعایت نکرده و از مباحث حقوقی و قانون اساسی دور شده است. موین گفت: «اگر حقوق بشر تنها بازی در شهر باشد، آنوقت شما مجبورید وارد بازی شوید.» بسیاری برای دسترسی به پول، حمایت دولتی و دیگر منابع، گزینه را محرز یافتند.
دیگران از همان آغاز لفاظیها را در باره حقوق بشر خوب شناختند و «واقعاً احساس کردند که هرگز فریب نخورده اند، آنها-درست مانند کارل مارکس- همیشه نسبت به حقوق بشر به مثابه یک پروژۀ بورژوایی که نهایتاً به سرمایهداری و گسترش و موفقیت آن مربوط میشود، مظنون بودند.»
آنها مبارزه ادعایی مخالفان سیاسی را برای حقوق بشر پیگیری کردند، از مداخلهگران در ویتنام و افغانستان تا عروج موشکی عفو بینالملل به مثابه یک محفل نخبه بینالمللی-همه اینها به نام حقوق بشر فعالیت میکردند. موین میگوید انشعاب در چپ دايمی بود.
به دست آوردن هژمونی
جنبش حقوق بشر برای رسیدن به نقطهای که فراگیر شود، به بیش از انشعاب در چپ نیاز داشت. جنبش حقوق بشر، که به مثابه یک آرمان بشری تبلیغ میشد برای صاحبان هر نوع گرایش سیاسی جذابیت داشت.
موین گفت بازیگران نامتجانسی مانند کلیسای کاتولیک، محافظهکاران اجتماعی، انقلابیون «بهار عربی»، فعالین ضدآپارتاید هم در آفریقای جنوبی و هم در فلسطین و «فعالین نخبه» تحت رهبری جیمی کارتر «سعی کردند حقوق بشر را به سمتی ببرند که تعداد کمی در دهه ۱۹۴۰ آنرا پیشبینی کرده بودند.» پس از جنگ جهانی دوم، راست و چپ افراطی دیگر مانند گذشته علیه لیبرالیسم متحد نبودند، هر دو به دام وسوسه راحتی و آرامش افتادند.
گفتمان حقوق بشر پس از آنکه در خطوط مقدم جنگ علیه اتحاد شوروی مستقر شد، نشان داد که تهدیدی برای قدرتمندترین کشور جهان نیست، کشوری که در پی کارزارهای استعمارزدایی و جنگ سرد «آموخته بود که میتواند جنگهای نسبتاً پاکیزهتری را پیش ببرد و میتواند بدون مرتکب شدن به قساوت زیاد قدرت جهانی زیادی به دست آورد، و نتیجتاً مایل بود از حقو ق بشر و طرحهای حقوق بشری استقبال کند، زیرا تأثیری در برنامههای آن نداشت.»
حقوق بشر رژیمها را چالش میکرد، اما نه رژیمهایی را که از آن استفاده ابزاری میکردند. موین گفت در عصر دکترینهای تسامحی مانند «تکیه کن»، حقوق بشر «با ساختارهای موجود همخوان بود»، آرمانی برای ذهنهای اجتماعی که نمیخواستند جهان را تغییر دهند.
گرچه جنبشهای حقوق بشری عمدتاً بروننگر بودند، اما سواد حقوق بشری عموماً به شمال جهانی محدود میشد. حتا در آنجا، حتا در حال حاضر، تعداد اندکی ورای عبارات کلیشهای معنی حقوق بشر را میفهمند، زیرا زمین آنها به ندرت فراتر از ساختارهای حقوقی و غیرانتفاعی میرود.
ظهور شکاف
پس از انتشار کتاب موین در سال ۲۰۱۰، نقد مارکسیستی از دکترین حقوق بشر از حاشیه به متن رفته است. وی تأکید میکند اما تغییر «به علت چیزی نیست که برخی دانشگاهیان در حاشیه انجام میدهند»، بلکه به این دلیل است که مردم به اولویت عدالت اقتصادی و ناتوانی گفتمان حقوق بشر برای تأمین آن پی برده اند.
موین میگوید حقوق بشر برای فریاد علیه شکنجه، عليه ناپدید شدن یا سرکوب سیاسی عالی است، اما نهایتاً زمانیکه به اعتراض علیه نابرابری مادی، فساد یا سلسله مراتب و قدرت جهانی میرسد، سترون است…


2 پاسخ به “نقش حقوق بشر در تخریب اتحاد شوروی و انفعال چپ”
با خواندن این نوشته یاد توجیهاتی که اوایل دهه 1360 از طرف حزب توده و اکثریت در دفاع از سرکوبگریهای جمهوری اسلامی بیان می شدند افتادم. آنها می گفتند شکنجه، کشتار و قرون وسطایی کردن روبنای جامعه مهم نیست، مهم این است که جمهوری اسلامی «ضد امپریالیست» است! اما کسانی که ضدیت شان با امپریالیسم فقط به معنی خوش خدمتی به سوسیال امپریالیسم روس بود، خودشان قربانی همان حکومت «ضد امپریالیست» شدند و البته ارباب روس شان هم هیچ اعتراضی به نقض شدن حقوق انسانی آنها نکرد.
لایکلایک
چیزی که به اطلاح «شوروی» را فرو پاشید نقش غرب و ماشین تبلیغاتیش نبود. در زمان لنین اتحاد شوروی از طرف چهارده قدرت امپریالیستی مورد هجوم واقع شد ولی چون زحمتکشان شوروی و در رآس آنان پرولتاریای شوروی کشور را متعلق به خود می دانستند قدرت های امپریالیستی را شکست دادند. همین نمونه در جنگ دوم صورت گرفت و پرولتاریای شوروی سربلند بیرون آمد. ولی کم کم دولت شوروی تبدیل به یک حکومت جدا از توده ها و توتالیتر شد. فروپاشی شوروی در آنجا شکل گرفت که قدرت شورا ها که اساس دولت سوسیالیستی بود نادیده گرفته شد و حکومت یک باند جایش را گرفت. انترناسیونالیسم تبدیل به حفظ منافع ناسیونالیستهای روسی شد. و وارد یک مسابقه برای سرمایه گذاری و فروش کالا در کشور های پیرامونی با ایالات متحده گردید. بجای تکیه بر نیروهای مسلح و ملیشیای زحمتکشان اتکا شد مسابقات تسلیحاتی با امپریالیستها و در رأس آن آمریکا. تا جایی پیش رفت که در فروش سلاح بعد از آمریکا قرار گرفت. آفریقا پر شد از سلاحهای روسی و آمریکایی و قبایل مختلف شروع کردند به قتل عام یک دیگر. اینگونه بود که جنگهای نیابتی روسیه که دیگر فقط اسم شوروی را داشت با آمریکا در آفریقا شکل گرفت. و بتدریج به سراسر کره ارض کشیده شد. احزاب طرفدار روسیه «شوروی» تبدیل شدند به جاسوسان برای کشور برادر. دیگر اتکا به نیروی انقلابی پرولتاریا برای کرملین نشینان معنی نداشت فقط نفوذ در کشورهای مختلف و سود را می دیدند. درست مثل الان که ولادیمیر پوتین همان کارها را دارد انجام می دهد و در این سایت با هیجان و به به و چه جه از آن و جنایاتش در سوریه یاد می شود. روسیه » شوروی » از درون متلاشی شد. و کشور های امپریالیستی نقش کاتالیزاتور را داشتند و آنهم نه بخاطر حقوق بشر بلکه بخاطر اقتصاد برتری که در غرب بود. اقتصادی که بدون رو در بایستی بر استثمار میلیاردها مردم جهان بنا شده است. روسیه عقب ماند و ورشکست شد. روسیه » شوروی» نمی توانست باسیستم سرمایه داری و اسم سوسیالیسم بر مردم حکومت کند. باید تمام دستاوردهای شوروی سابق پس گرفته می شد. باید ارتش ذخیره کار بوجود می آمد. باید بی خانمانی سر و صورتی می گرفت و داشتن خانه برای عده ای در یک سیستم سرمایه داری دولتی معنی نداشت. این شد که بعد از فروپاشی بزرگ روسیه شد بزرگترین صادر کننده فاحشه به دنیا. بعد از ورشکستگی و فروپاشی که ضرورت چنین شتر گاو پلنگی بود، غرب مانند لاشخور ها شروع به دست اندازی به مستعمرات و دارایی های امپراطوری روسیه نمودند، که تا به حال ادامه دارد. ولی با کمی اعتلای اقتصادی و آمدن ولادیمیر پوتین در رأس قدرت چنین امپراطوری جنگ برای باز پس گیری و یا برای نگهداری منافع این امپراطوری شدت و حدت بیشتری به خود گرفته است. جنگ سوریه یکی از همین جنگهایی است بین ابر قدرتهای جهان بر سر مستعمره ای با ارزش و دارای ارزش سوق الجیشی بسیار که مردم فلاکت زده سوریه باید تاوان آن را بدهند.
بابک فرزام
لایکلایک