
حضور صدها هزار تن از مردم در تشیع جنازه یکی از جنایتکاران بزرگ تاریخ ایران، فاجعهبار است. این حضور، نشانه انحطاط سیاسی و اخلاقی شرکتکنندگان در این مراسم است. درست است که هر قدرت دولتی هراندازه هم بیپایه و ارتجاعی باشد با تکیه به اعوانوانصارش توان بسیج گروهی را برای صحنهگردانی در این قبیل مراسم دارد. درست است که کشمکشهای سیاسی بین دو جناح حکومتی و به هم خوردن تناسب قوای میان آنان پس از مرگ مهره مهمی چون رفسنجانی در به خیابان کشاندن پایه اجتماعیشان بیتأثیر نبوده است. درست است که ارکستری برای بهصف کردن رمهای از گوسفندان شکل گرفت: از وزارت خارجه آمریکا تا حضرت بیبیسی و کانالهای ماهوارهای، از رسانههای حاکم بر ایران تا قلم به مزدان همیشگی. جملگی به میدان آمدند تا هیولایی آدمخوار را رنگ و لعاب زنند و بحث به راهاندازند که خوب و بد نسبی است باید واقعبین بود، جلاد مهربان و نامهربان هم داریم. درست است که طیفی از تحلیلگران ملی – مذهبی به راه افتادند تا تحت عنوان بررسی کارنامه رفسنجانی به مردم بباورانند که خلقوخوی جلاد در دهه آخر عمرش ملایمتر شده بود و به مردم «پیوسته» بود و به همین خاطر میتوان از خدا برای او طلب مغفرت کرد. درست است که خرافه مذهبی، مرگ پرستی و مردهپرستی که جمهوری اسلامی نقش تعیینکننده در رواجش داشته پای بسیاری را به این قبیل مراسم میکشاند …
اما این حضور گسترده معنای دیگری دارد. حتی معنایش متفاوت از دیگر مراسم اینچنینی در دوران جمهوری اسلامی است. پای نادیده انگاشتن نزدیک به چهار دهه تجربه خونبار جمهوری اسلامی در میان است؛ نادیده انگاشتن تمامی بلایایی که توسط جمهوری اسلامی بر مردم ایران نازلشده و هنوز ادامه دارد. معنای این حضور چیزی جز خواری و حقارت، استیصال و هراس نیست.
اوج خواری است که از فردی تجلیل شود که مشغله اصلی زندگیاش خونریزی از پیکر مردم بود. فردی که یکی از بنیانگذاران مخوفترین ماشین جهل و جنایت در جهان امروز بود. اگر خمینی پایهگذار جمهوری اسلامی بوده، رفسنجانی مؤسس تمامی نهادهای رسمی این دستگاه جهنمی بوده و در تمامی تصمیمات مهم این نظام در مقاطع گرهی، نقش کلیدی داشته است. وعدههای آسمانی خمینی بدون تلاش و مدیریت هاشمی رفسنجانی به جهنم زمینی تبدیل نمیشد. رفسنجانی از همان ابتدای به قدرت رسیدن شنل جلادی بر تن کرد، صدها هزار تن را در جبهههای جنگ ارتجاعی با عراق به نیستی کشاند و دهها هزار تن از پیشروترین و بهترین فرزندان مردم را در زندانها قتلعام کرد. او مسئولیت مستقیم سرکوب انقلاب و از بین بردن یک نسل انقلابی را داشت تا بتواند اولین حکومت بنیادگرای دینی مدرن را در جهان مستقر کند. تقریباً هیچ دولتمرد و مدیر سیاسی و امنیتی در ایرانِ امروز نیست که از زیر عبای این جلاد رد نشده باشد و مکر و حیله و فساد را از او فرانگرفته باشد و بر قدرت و مکنت خود نیفزوده باشد. خامنهای تنها یک مورد برجسته آن است که در سالهای اخیر پا روی دُم ولینعمت خود گذاشت.
اوج خواری است که از فردی تجلیل شود که مستقیماً با اجرای طرحهای «بازسازی» خویش، بدبختیها و فلاکتهای عظیم در جامعه ببار آورد: میلیونها حاشیهنشین و بیکارِ زیرخط فقر، میلیونها معتاد و چند صد هزار تنفروش! سهشنبه 21 دیماه 1395 بهعنوان روزی که بخشی از مردم حقارت خویش را بزرگ داشتند در تاریخ ایران ثبت خواهد شد.
تن دادن به این حقارت خود ناشی از هراسی است که بر جامعه حاکم است. هراس از ناامنی و بیثباتی که امروزه گریبان خاورمیانه و کل جهان را فراگرفته است. سالهاست که جمهوری اسلامی با تکیه به بخشی از اقشار متوسط و مرفه شهری این هراس را در جامعه فراگیر کرده که اگر جمهوری اسلامی نباشد جامعه از هم خواهد پاشید. طبقه متوسط شهری (عمدتاً تهران نشین) که همواره بزدلی خود را عقل سلیم معرفی میکند مدام به جامعه میقبولاند که هیچ راه نجاتی نیست باید به اقتدار توانگران و قدرتمداران یاری رساند تا وضعیت از اینکه هست بدتر نشود.
مسئله صرفاً، منفعت مادی برخی اقشار یا توهم داشتن نسبت به این یا آن جناح حکومتی و خود را به زیر پروبال این یا آن مقام حکومتی سابق یا فعلی کشاندن نیست. پای یک ایدئولوژی نهادینهشده در ذهنیت بخشهای گستردهای از مردم در میان است. ایدئولوژی که توسط قدرتهای داخلی و خارجی و ایدئولوگهایشان مدام مورد حمایت و تقویت قرار میگیرد و مردم را مسخ و رام میکند. این ایدئولوژی به قول مالکم ایکس – مبارزه سیاهپوست آمریکایی – بخشهایی از مردم را به برده خانگی بدل کرده که بهجای خوشحالی، دلشان برای سوختن خانه ارباب میسوزد.
پایه گیری این روند منفی ایدئولوژیک و دلایل عینی و ذهنی آن نیازمند تحلیل سیاسی – طبقاتی عمیقتر و همهجانبهتری است. اما تا زمانی که این روند قهقرایی بهعنوان یک واقعیت عینی مورد برخورد مستقیم قرار نگیرد، راهی به سمت آینده گشوده نخواهد شد. زمانه صریح و سرراست و بیرحمانه و بیملاحظه سخن گفتن با مردم است. نمیتوان فقط به افشای سیاستهای دشمن و دسیسههایش بسنده کرد. بخشی از مشکل خود مردماند تا زمانی که این ایدئولوژی مسلط در میان آنان زیر سؤال نرود، کسی دنبال رهایی نخواهد رفت. راه وسطی موجود نیست. برخیها دلشان را به این خوش میکنند که عدهای در این مراسم شعارهایی علیه صداوسیما سر دادهاند یا خواستار آزادی زندانیان سیاسی شدهاند. این خود را فریب دادن است تا واقعیتی به نام حماقت ایدئولوژیک دیده نشود.
دل بستن به قدرتهایی که خود عامل اصلی بیثباتی و جنگ و ناامنیاند زمانی به بنبست خواهد رسید. اما این مؤلفه به شکل خودبهخودی کارساز نخواهد بود. حتی دوقطبی آشکار و مثبتی که در جامعه حول برخورد به مرگ رفسنجانی صورت گرفته بهخودیخود نمیتواند راهگشا باشد. در ماجرای مرگ رفسنجانی کسی نتوانست میانه گیرد. بخش قابلتوجهی خوشحال شدند و بخشی ناراحت و نگران. اما واقعیتی است که روحیه کسانی که دلشان به حال مرگ ارباب سوخته هار و تعرضی بوده است. تا زمانی که چنین وضعیتی حاکم باشد، تا زمانی که کوه آشغال در میان مردم جارو نشود و ستمدیدگان روحیه تعرضی نیابند نهتنها چنین حماقتهای ایدئولوژیک باقی خواهند ماند بلکه در شرایط متفاوت به اشکال دیگر و خطرناکتری بروز خواهند یافت. همهچیز وابسته به نیروهای آگاه، مشخصاً کمونیستهای انقلابی است که حرفی تازه برای گفتن داشته باشند، خلاف جریان بروند و تردیدی در مقابله با افکار و عقاید ناصحیح در میان مردم به خود راه ندهند. در این اوضاع مردم بیشازپیش به کسانی نیاز دارند که در دفاع از حقیقت جسور و استوار باشند.
امید بهرنگ – 22 دی 1395


3 پاسخ به “بدبخت مردمی که قهرمانشان یک جلاد باشد!”
نویسنده ناامید بیرنگانه ادعا دارد که:
«زمانه صریح و سرراست و بیرحمانه و بیملاحظه سخن گفتن با مردم است. »
گویا این ناامید گردیده از مردمی که بوی هستی داده اند، در بهترین حالت توانسته است اقلیتی محض از بزدلان، منفعلان ، ناتوانان و مجموعه ای از کوران نادان را تا کنون عصاکشی کند.
نامبرده بطوریکه اعتراف کرده است دایما بمردم دروغ و با ملاحظه و از همه بدتر بارحم و ترحم نوشته بخورد آنان میداده است که اکنون- نوبت به «درستگویی…» رسیده است.
نه آفا و یا خانم محترم، جامعه از طبقات تشکیل یافته و بستگی به نافی که از سازمان اجتماعی کار بدرستی و یا بنادرستی ودزدی از آن دریافت میکنند که در قوانین هم مسجل و مورد قبول شرع و عرف است (بجز زحمتکشان، برزگران و در راس همه طبقه کارگر که دایما در تلاش و ستیز برای بهبودی آنند)، دارای نظریات، گفتار و کردار اجتماعی متفاوتی هستند.
یکی از مهمترین اهدافی که نولیبرالیسم که چیزی جز فرمایشات سه ابراهرم بانک جهانی… نیست که گاهی هم کانزیسم و گلوبالیزاسیون و جهانی شدن کالا و سرمایه … نامیده میشود را با کمال سماجت دنبال میکند، خصوصی سازی میباشد و با پخش آن بین میلیونها زحمتکش شهری و غیرشهری(در اروپا حتی طبقه کارگر «شرکت سهامی من تنها Ich AG)، تولید خرده بورژوازی در سطح وسیع هر کشوری را دنبال میکند
پرواضح است که این تعداد در کشوری بنام ایران که بسیار بسیار ثروتمند از طریق تولید اضافه ارزش آنهم چه انسانی«روزمینی» و چه زیرزمینی که بدست کارگران انجام میگردد(نفت و معادن جنگلها آبها…)، قادر گردیده است ارتشی این چنینی سازمان دهد.
شاه ریق که نوکری بی اختیار بود و حتی شعوری برای فهم کوچکترین مسایل اجتماعی که هیچ، حتی مسایل طبیعت دورو بر خود نداشت و در مجلس این حقارت خود را بارها بنمایش گذاشت، قادر بود که در همان اواخر در مقابل حرکات اعتراضی ضد امپریالیسم آمریکایی مردم ایران، یک میلیون نفر را در خیابانها بحرکت در آورد.
آنوقت شما از در وارد شده اید که زمانه گفتن صریح و سرراست و بی رحمانه… به مردم گفتن که شما نفهم، احمق و کور هستید که پشت سر من نایستاده اید و نماز بجای نمی آورید، رسیده است.
واقعا که کاغذ چقدر با حوصله است.
اگر فکرکنید که این شخص با اسم مستعار امید بهرنگ تنها دارنده این نظریه است، سخت در اشتباهید.
برای خیلی افراد حتی فعال در صحنه با آمدن چند صدهزار نفر به بدرقه این قاتل زنجیره ای و سازنده خصوصی سازی و بند متمم چهل چهار که «اقتصاد مال خر است» تازه سر بگور گذاشته بود که همکار و جانشینش رفسنجانی آنرا دو شلاقه از مجلس گذراند و شروع بضبط اموال عمومی «بیت المال» کرد و میلیاردها دلار دخترش در کانادا سرمایه گذاری کرد و خودش همراه پسران و هزار فامیلش هم در راس همه سرمایداران مالی بکمک طبسی-اولادی-یزدی… دست بغارت مال مردم زده و تمام بنادر خصوصی و مناطق آزاد که در اختیار سرمایه مالی قرار داده اند در رابطه با این بکشِ سرمایه مالی بوده است.
رفسنجانی تنها به شرکت دادن دزدانی چون طبسی و روحانی…. در این غارت قناعت نکرد، نامبرده معمار تمام کرده های روحانی/ظریف/زنگنه… بوده است و بطوریکه همه اطلاع دارند قراردادهای نفتی بسته شده آنها در این چهارساله آخری قرارداد دارسی را رو سپید کرده است. ما خیانت برجام را که کور و دوپایی بدام آمریکایی ها فرورفتند که آهسته آهسته برملای خاص و عام میشود میگذزیم که تازه باد بقبقبه انداخته و از شرایط سخت چانه زنی با کشورهای 5+1 مفتخرانه سخن میگویند.
وی با شرکت دادن استعمار فرتوت، کهن و فرزند خلفشان ام.آمریکا در غارت ثروتهای روزمینی و زیرزمینی ایران، مذبوحانه تلاش میکرد تا بتواند دزدیهای میلیاردی میلیاردی دلار خود و دیگر سرمایداران مالی را در استثمار کارگران دیگر کشورها و استعمار در کشور آنان در سطح بین المللی از طریق وارد شدن در سازمان تجارت جهانیWTO و بانک بین المللی و قبول فرمایشات صندوق بین المللی پول IWF تا تنور نولیبرالیسم داغ است بکار اندازد که زهی حماقت است و جز باخت پای این میز قمار ثمره دیگری ندارد.
رفسنجانی آلت را دیده بود و عاشقانه آنرا میپرستید ولی کدو را ندید. آنهم کدویی بنام پنتاگون که همیشه و همه جا مامور وصول فرمایشات این سه ابراهرم نامبرده میباشد.
البته حساب سپاه پاسداران و رهبریت از آنها جداست، هم از این نظر که به تولیدات داخلی وابسته هستند و هم اینکه «شاه باید برود!! که سپس به شاه باید اعدام گردد تبدیل گردید و بخصوص خشم و نفرت مردم ایران در درجه اول از بانی کودتای ۲۸ مرداد و قبل از آن استعمار فرتوت انگلیس صغیر که شعار محوری «مرگ بر آمریکا» گردید که رفسنجانی مانند جن از بسم الله از آن فرار میکرد.
این است که هم گروه خامنه ای و هم سپاه پاسداران اگر هر نوع شعار زنده باد استعمار و امپریالیسم خوبتری را بدهند جرات ندادن شعار مرگ بر آمریکا را ندارند.
اینجاست که آقای «امید بهرنگ» را باید از دیگران جدا دانست زیرا نامبرده بعنوان یک نویسنده که راه حل نشان میدهد وظیفه راستینی که باید برای مردم انجام دهد بگوشه ای پرتاپ کرده و حاظر نیست دیگر برای این گله گر گرفته کاری انجام دهد و بخاطر حماقت مردم ایران قهر کرده و تهدید به لب از سخن گفتن میکند.
ای کاش که چنین افرادی هرگز سخن نگویند.
لایکلایک
و بدبخت تر از همه ، «اپوزيسيون» خود گنده بين هزار تکه ای است که دهه هاست از لنگرگاه خود در دوردست ها فقط نظاره گر حوادث است و شعار لنگش کن را بي وقفه تکرار کرده است.
لایکلایک
وای به حال کشوری که نیاز به قهرمان دارد!
برتولت برشت
لایکلایک