
سازش سوسیال دمکراسی بین سرمایه و کار، که در «نیو دیل» روزولت فرمولبندی شد و در اقتصادیات کینزی که نظم اقتصادی مرکز امپریالیستی را درفاصله سالهای اواسط دهه ۱۹۴۰ تا اواسط دهه ۱۹۷۰ تشکیل میداد-متبلور گردید، دیگر وجود ندارد. این سازش توسط نیروی کارگر متشکل و ترس سرمایهداری از نفوذ اتحاد شوروی به سرمایهداری تحمیل گردید. پرسش این است که آیا چپ میتواند خلاء به وجود آمده توسط سوسیال دمکراسی را پُر کند، آیا چپ میتواند شناخت طبقاتی زحمتکشان را ایجاد کند و نتیجتاً یک بديل واقعی در برابر سرمایهداری ارايه نماید. چپ هر قدر که ضعیف باشد، برای درگیر شدن با طبقه کارگر، برای چالش هستی روزانه در چهارچوب استثمار سرمایهدای و آغاز طراحی یک بدیل سوسیالیستی به برداشتن گامهای جدی نیاز دارد.
منبع: صدای سوسیالیستی
نویسنده: یوجین اونیل
«خروج بریتانیا»، انتخاب ترامپ و عروج راست در اروپا، با تسریع انباشت ثروت، جنگ اقتصادی جهانی، افزایش کارگران موقت، افزایش فقر و نابرابری، پوچی ساختارهای دمکراتیک-که جملگی در درون ایدئولوژی «نبود بدیل» قرار دارند و جملگی برای ادامه گسترش امپريالیستی لازم اند- پدیدههایی هستند که مرگ سوسیال دمکراسی را نشان میدهند.
سازش سوسیال دمکراسی بین سرمایه و کار، که در «نیو دیل» روزولت فرمولبندی شد و در اقتصادیات کینزی که نظم اقتصادی مرکز امپریالیستی را درفاصله سالهای اواسط دهه ۱۹۴۰ تا اواسط دهه ۱۹۷۰ تشکیل میداد-متبلور گردید، دیگر وجود ندارد. این سازش توسط نیروی کارگر متشکل و ترس سرمایهداری از نفوذ اتحاد شوروی به سرمایهداری تحمیل گردید. این ترس با عروج نیروهای رهاییبخش ملی، که بسیاری از آنها یا مارکسیست بودند یا نفوذ مارکسیستی بر آنها چشمگیر بود، تشدید میشد.
سرمایهداری با یافتن ابزار جدید برای استثمار مستعمرات پیشین خود-مانند بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول-در پی دتانت با کارگران صنعتی مولد ثروت در مرکز امپریالیستی بود. اما، اقتصادیات کینزی در اواسط دهه ۱۹۷۰ به آخر خط رسید. تورم بسیار بالا و افزایش بیکاری، دتانت با نیروی کار متشکل را از بین برد؛ و سرمایهداری با پی بردن به اینکه اتحاد شوروی دیگر خطری نیست احساس کرد که میتواند با سندیکاها دربیفتد و برنامه نولیبرالی را به اجرا بگذارد.
پاسخ سوسیال دمکراسی تسلیم بود. احزاب سوسیال دمکرات، ناتوان در ارایه یک بدیل در برابر حرکت نولیبرالیسم، به طبقه کارگر پشت کردند و درصدد یافتن یک روش جدید برآمدند. آنها تلاش کردند، از طریق اتکا بر حساسیستهای [عصر] روشنگری طبقات میانی، در درون دینامیسمهای نولیبرالیسم گوشه دنجی برای خود دست و پا کنند، اما دریافتند که آگاهی روشنگری لیبرالیسم فاقد شالوده است. آگاهی روشنگری درباره انصاف فقط به اندازه حساب بانکی بُرد دارد.
تجربیات در «مشارکت اجتماعی» یک توهم باهم بودن را آفرید، در حالیکه در واقع در خدمت کنترل خواستهای طبقه کارگر و آوردن هر چه عمیقتر سازمانهای کارگری و احزاب سوسیال دمکرات لابهلای سرمایهداری بود- تا زمانیکه دیگر برای سرمایهداری استفادهای نداشتند.
حزب کارگر در دولت ائتلافی بیشتر نگران بقای حزب بود تا حمایت از منافع کارگران. حزب کارگر چنان در ایدئولوژی نولیبرالیسم غرق شد که تمایز آن از شرکای نولیبرالش دشوار به نظر میرسید. این تنها به ایرلند محدود نمیشد. ما شاهد ظهور «حزب کارگر جدید» در بریتانیا و چرخش همه احزاب سوسیال دمکرات اروپایی به راست بودیم-که در خیانت سیریزا در یونان به اوج رسید.
نبردهای لحظه آخر، مانند نبرد جرمی کوربین در بریتانیا و برنی ساندرز در ایالات متحده-رخ داد. گرچه هر دو پتانسیل یک بدیل در مقابل نولیبرالسم را به نمایش گذاشتند، اما هر دو چیزی بیش از اقتصادیات کینزی دوباره داغشده ارايه نکردند. طبقه کارگر بدون سکان رها شده است. این هم در «خروج بریتانیا» و هم در انتخاب ترامپ نشان داده شد. این در انتخاب دوباره سیریزا-علیرغم خیانت آنها- و در عروج احزاب پوپولیست در سراسر اروپا- از جمله شین فین و فیانا فیل- نشان داده شده است…
چپ کاملاً درست گفته است که «خروج بریتانیا» و انتخاب ترامپ بیشتر در ارتباط با رد سیاستهای نظام است تا بیگانههراسی، گرچه این بیگانههراسی را نمیتوان کاملاً به حساب نادیده گرفت. پرسش این است که آیا چپ میتواند خلاء به وجود آمده توسط سوسیال دمکراسی را پُر کند، آیا چپ میتواند شناخت طبقاتی زحمتکشان را ایجاد کند و نتیجتاً یک بديل واقعی در برابر سرمایهداری ارايه نماید.
چپ هر قدر که ضعیف باشد، برای درگیر شدن با طبقه کارگر، برای چالش هستی روزانه در چهارچوب استثمار سرمایهدای و آغاز طراحی یک بدیل سوسیالیستی به برداشتن گامهای جدی نیاز دارد.
اینجا در ایرلند، باید به پرسشهای بزرگ ادامه عضویت ما در اتحادیۀ اروپایی، ادامه وابستگی اقتصاد ما به شرکتهای فراملیتی، اتحاد مردم و عدم وجود هر شکل واقعی دمکراسی پرداخت. ما باید گسست از سرمایهداری را تجسم کنیم و در درون طبقه خود بحث امکانات سوسیالیسم را آغاز کنیم.
ما باید کاملاً درک کنیم که در قرن بیستویکم، طبقه چه معنی میدهد، نقش دولت چیست و شکلهای مدرن امپریالیسم را بشناسیم.


یک پاسخ به “مرگ طولانی و آهسته سوسیال دمکراسی”
توگویی مقاله را چرمی کوربین و یا ساندرز بکمک یکدیگر نگاشته اند.
اشتباه آنان در آن است که سوسیال دمکراسی از سال ۱۹۱۴ نتنها برای کارگران نبود بلکه برکس برعلیه آن گام برمیداشت و کارگران را در جنگها به کارگر کشی وامیداشت و وامیدارد.
بدین خاطر بود که لنین نام خود و مبارزان کارگری را که در نوشته های خود تا این تارخ سوسیال دمکرات مینامید، به کمونیست تغییر داد و از ما کمونیست ها سخن میگفت.
اشتباه دوم مقاله لغت چپ و چپ رادیکال و چپ میانه رو…. میباشد. چپ مفهومی عام بمعنای مخالف میباشد که سمت چپ نشینان پارلمان فرانسه بوده اند و اکثرا با دستورات امپراطور مخالفت میکردند.
تمام نیروهای سوسیال دمکرات که بصورت احزاب تا کنون برسرقدرت آمده اند نقش همان کلیسای میانجی گرِ پیشا سرمایداری را ایفا میکردند و هم اکنون هم مینمایند.
چپ ها هم نیروهای خرده بورژوازی مخالف سیاست روز میباشند که بدون برنامه معیتی که در تاریخ مبارزاتی پسا ۱۹۱۴ی طبقه کارگر و اپوزیسیون حکومتی حتی در کشور روسیه پیشا انقلاب و پسا انقلاب میتوان از ترتسکی و شرکاء نامبرد که همیشه مخالف سیاست مسلط بوده اند.
بهترین نمونه های چپ در گذشته کوبا و بدترین آنها سریزا بوده است. که حزب چپهای آلمان را هم میتوان از نوع آنان دانست(اضهارات گئورگ گیزی)
نیروهای کارگری چندی پس از ۱۹۱۴ خود را نیروهای کمونیستی نامیدند.
لایکلایک