کسانی که هنوز باور دارند که یورو به نحوی یک عامل در حفاظت از اروپا بوده یا از آنچهکه در سالهای اخبر اتفاق افتاده چیزی نفهمیده اند یا کاملاً شیفته یورو هستند. برای توانایی اقتصاد اروپایی در مقابله با تکان بحران بزرگ ۲۰۰۹-۲۰۰۷، یورو یک فاجعه بوده است. یورو تأثیرات آن بحران را تشدید کرد، مشکلات دیگری آفرید و همۀ بخشهای اقتصاد را ویران کرد. در اینمورد یورو یک شکست کامل بود. من فکر میکنم جالبتر باشد اگر بر این فاکت تأمل کنیم که یورو به آلمان امکان داد به کشور مسلط در اروپا مبدل شود. این معنی حقیقی یورو است. ارز واحد به برلین امکان داد بر بازار اروپایی مسلط گشته و به یک کشور صادرهکننده جهانی قادر به رسوخ در بازار چین و ایالات متحده مبدل شود. و خود را به مالک داراییهای مالی مبدل نماید. نتایج حاصل از یورو دقیقاً خلاف چیزی است که از ما میخواستند باور کنیم.
منبع: مایکرومگا
تارنگاشت عدالت
کوستاس لاپاویستاس: «سیریزا شکست خورده است. ما باید با اتحادیۀ اروپایی و قدرت آلمان بجنگیم.»
کوستاس لاپاویستاس، پروفسور اقتصاد در مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن است. او خواهان خروج یونان از یورو
است. او در سال ۲۰۱۲ به سیریزا پیوست و در نخستین دولت الکسیس تسپراس در ژانوبه ۲۰۱۵ به نمایندگی پارلمان انتخاب شد. او پس از امضای تفاهمنامه سوم در تابستان دو سال پیش از پارلمان یونان و از سیریزا خارج شد. از آن پس او شدیداً از دولت سیریزا و پروژه اروپایی یانیس واروفاکیس وزیر داریی پیشین انتقاد کرده است.
به نظر میرسد که بحران پایان یافته است. آیا واقعاً چنین است؟
به نظر من اوضاع آرام شده است. اما بیش از یک بحران، چیزی که به نظر صحبت از آن درستتر است، این است که اکنون یک اروپای جدید در حال ظهور است. و این یک اروپای بسیار خوشایندی نیست.
این اروپای «جدید» چه خواهد بود؟
آلمان با موفقیت از پس بحران منطقه اروپا برآمده است. در اروپا، یک مرکز شکل گرفته است که آلمان، و به عبارت صحیحتر مجتمع صنعتی آلمان آن را نمایندگی میکند. به ویژه صنايع خودروسازی و شیمی که بر صادرات تمرکز دارند. در آغاز بحران در منطقه یورو ما از یک پیرامون واحد میگفتیم. و این درست بود. اکنون ما میدانیم که بیش از یک پیرامون وجود دارد. و در این، ایتالیا مهم است، زیرا در نیمهراه بین این مرکز جدید و پیرامون قرار دارد. ایتالیا هنوز از بحران رنج میبرد، اما تنها کشور در اروپاست که یک مجتمع صنعتی دارد و میتواند با آلمان رقابت کند. بسیار بیشتر از فرانسه که صنایع خود را نابود کرده و از روند ژرف سلطه سرمایهداری بر اقتصاد در دهههای اخیر آسیب دیده است.
شما از پیرامونهای متفاوت میگویید. اینها چیستند؟ و چگونه با هم متفاوتند؟
ما دو نوع پیرامون را میتوانیم ببینیم. یک پیرامون از اقمار آلمان تشکیل میشود. اینها کشورهایی هستند که میتوانند بخشی از یورو باشند یا نباشند، مانند لهستان، جمهوری چک، اسلواکی، اسلوونی و بخشی از اتریش. کشورهایی که مستقیماً به روند صنعتی آلمان متصل هستند. این مرکز تولیدی اروپاست، که جذب دیگر کشورها مانند رومانی، مجارستان و … را آغاز کرده است. اقتصاد این کشورها به نحو فزایندهای به چگونگی کار صنعت خودروساری آلمان وابسته است. پیرامون دیگر در جنوب قرار دارد: یونان، اسپانیا، پرتغال، بخشی از ایتالیا. این کشورها دارای یک بخش عمومی نیرومند، سطح بالای بیکاری بوده، از نظر اقتصادی فاقد توان رقابت و ساختار صنعتی برای رقابت بینالمللی، و مهمتر اینکه عضو یورو هستند. و از اینروست که توان رقابت ندارند. نقش آنها تأمین نیروی کار برای صنعت آلمان است.

نقش فرانسه در این اروپای «جدید» چیست؟
فرانسه کشوری در مرکز [اروپا] است، اما قدرت صنعتی لازم را برای رقابت با آلمان ندارد. فرانسه در داخل یورو بازی را به آلمانها باخته است. فرانسه در میانمدت یا درازمدت تابع آلمان خواهد بود.
آیا ورود ماکرون به [کاخ] الیزه میتواند اینرا تغییر دهد؟
فرانسه یک کشور قدرتمند باقی میماند، اما ماکرون برای رقابت اقتصادی با آلمان چه میتواند بکند؟ ماکرون میتواند روابط بهتر از اولاند با مرکل داشته باشد يا حضور نظامی فرانسه را در جهان تقویت کند، اما این چیزی را تغییر نخواهد داد. به علاوه، برنامه اقتصادی او دربرگیرنده چیزی است که آلمان میخواهد: دستمزدهای پایینتر، اصلاح قوانين کارگری، خصوصیسازی … تنها امید برای فرانسه در این بستر این است که نظام مالی خود را تقویت کند. فرانسه در این زمنیه مزیتهای مهمی دارد.
به گفته برخی از اقتصاددانان، در جریان این بحران یورو یک «سپر حفاظتی» بود. پاسخ شما به این تفسیر چیست؟
کسانی که هنوز باور دارند که یورو به نحوی یک عامل در حفاظت از اروپا بوده یا از آنچهکه در سالهای اخبر اتفاق افتاده چیزی نفهمیده اند یا کاملاً شیفته یورو هستند. برای توانایی اقتصاد اروپایی در مقابله با تکان بحران بزرگ ۲۰۰۹-۲۰۰۷، یورو یک فاجعه بوده است. یورو تأثیرات آن بحران را تشدید کرد، مشکلات دیگری آفرید و همۀ بخشهای اقتصاد را ویران کرد. در اینمورد یورو یک شکست کامل بود. من فکر میکنم جالبتر باشد اگر بر این فاکت تأمل کنیم که یورو به آلمان امکان داد به کشور مسلط در اروپا مبدل شود. این معنی حقیقی یورو است. ارز واحد به برلین امکان داد بر بازار اروپایی مسلط گشته و به یک کشور صادرهکننده جهانی قادر به رسوخ در بازار چین و ایالات متحده مبدل شود. و خود را به مالک داراییهای مالی مبدل نماید. نتایج حاصل از یورو دقیقاً خلاف چیزی است که از ما میخواستند باور کنیم.
آیا با بریکسیت چیزی تغییر کرده است؟
بریکسیت تا حدی پاسخ به تبدیل شدن اتحادیۀ اروپایی به مؤسسهای است که قدرت آلمان را استتار کرده و از آن حفاظت میکند. یک واکنش به از دست رفتن حاکمیت. این مهم است، زیرا یک پاسخ از پایین به قدرت جدیدی که در اروپا در حال ظهور است را نشان میدهد. اراده گسست از این امپراتوری جدید را. دشواریهایی که بریتانیا طی یک سال گذشته تجربه کرده نشان میدهد این چقدر مشکل است. اما من توان سرمایهداری بریتانیا را دستکم نخواهم گرفت. در اروپا تنها سه پایتخت وجود دارند که به حساب میآیند: مسکو، برلین و لندن. و لندن اینرا میداند.
آیا شباهتهایی بین بریکسیت و پیروزی ترامپ میبینید؟
ترامپ چیز متفاوتی است. او پاسخی است که از بنبست نولیبرالیسم میآید. ترامپ درصدد است از احساس از دست رفتن حاکمیت مردمی و افزایش نابرابری اجتماعی با توسل به دروغ بهرهبرداری کند. من هنوز سیاستی از ترامپ ندیده ام که به وعدههای انتخاباتی او احترام بگذارد. به نظر من او یک رییسجمهور جمهوریخواه معمولی است که خواهان آزادسازی اقتصاد است. یک پوپولیست عوامفریب کلاسیک.
یانیس واروفاکیس میگوید که اروپا هنوز میتواند دمکراتیزه شود. شما قویاً با این فرضیه مخالفید. چرا؟
ما دهه گذشته را با بحث درباره «چگونه میتوان اتحادیۀ اروپایی را تغییر داد»، تلف کردیم. سیریزا سادهلوحانه فکر میکرد پیروزی در انتخابات و حکومت بر یونان میتواند اتحایۀ اروپایی را از درون تغییر دهد. سیریزا شکست خورده است. و نه به این دلیل که یونان کشور کوچکی است. این در مورد هر دولت چپگرايی در اسپانیا یا ایتالیا نیز صادق میبود. اما، در مقایسه با چند سال پیش، ما اکنون میدانیم چرا اوضاع اینگونه شد. این به علت تولد یک ساختار مرکز-پیرامون جدید در اروپاست که در آن مرکز مسلط است و به هیچ محالفتی امکان نمیدهد. کسانی که میخواهند از چپ اوضاع را تغییر دهند باید با نبرد با مؤسسات اروپایی و ایجاد مؤسسات جدید آغاز کنند.
آیا ما میتوانیم از تجربه سیریزا بیاموزیم؟
ما چه نباید کرد را میتوانیم بیاموزیم. در این تجربه هیچچیز مثبتی وجود ندارد. سیریزا وعدههای زیادی داد، انتخابات را برد و وارد دولت گردید و به یک حزب گسترده مبدل شد. گفته میشد که این نوع جدیدی از سازمان سیاسی برای چپ است. اما در سال ۲۰۱۲، هنگامی که به حزب اول در اپوزیسیون مبدل شد، و حتا بیشتر در سال ۲۰۱۵، هنگامی که وارد دولت شد، هیچ دمکراسی درونی وجود نداشت. سیریزا ماشینی است که توسط دولتی که بر حول رهبر میگردد جذب شد. او در ایجاد یک سازمان سیاسی حقیقتاً دمکراتیک شکست خورد. او همچنین در سعی برای تغییر اقتصاد و سياست شکست خورد. سیریزا توانایی ریشه دواندن در زمین را ندارد. اما اگر شما واقعاً خواهان تغییر جهان باشيد، این موضع کلیدی است. سیریزا قادر به انجام آن نشد. از آن دست کشید، و به یک حزب دولتی مبدل شد. سیریزا چه نباید کرد و چگونه متشکل نشدن را به ما میآموزد.
دو سال پس از امضای سومین تفاهمنامه وضعیت یونان چگونه است؟
من فکر میکنم هیچ دولتی تسلیمطلبتر از دولت تسیپراس در سالهای بحران وجود نداشته است. آنها کاملاً تسلیم شدند. آنها هدف مازاد اولیه ۳٫۵ درصد تولید ناخالص داخلی را برای پنج سال آینده پذیرفتند. این باور نکردنی است. هیچکس دیگر از تغییر ساختار بدهی حرف نمیزند. آنها صرفاً امیدوارند که آزادسازیها و خصوصیسازیها موجب رونق اقتصاد شود. اقتصاد یونان با این سیاستها ممکن است اندکی رشد کند یا کند شود، اما عملاً در رکود قرار خواهد داشت. بیکاری به میزان چشمگیری کاهش نخواهد یافت و یونان به یک کشور فقیر و غیرمهم در مرزهای اروپا مبدل خواهد شد. نابرابری رشد خواهد کرد، جوانان به مهاجرت ادامه خواهند داد، اقتصاد بر گردشگری اتکاء خواهد کرد. این یک فاجعه است.
صحبتهای زیادی درباره تجربه پرتغال با دولت سوسالیست آنتونیو کوستا که از طرف چپها حمایت میشود مطرح شده است. شما چه فکر میکنید؟
اگر این بهترین چیزی است که چپ میتواند انجام دهد، در اینصورت ما در اروپا به چپ نیاز نداریم. چپ یک جریان سیاسی است که همیشه برای ساختن یک دنیای نو علیه قدرتهای نیرومند نبرد کرده است. همه این صحبتها در باره پرتغال برای چیست؟ آنها چکار کرده اند؟ آنها به درون دولت رفتند. آنها ممکن است بتوانند کاربست اقدامات ریاضتی را محدود کنند. اما فکر میکنند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ یک معجزه؟ پرتغال رشد چندانی نخواهد داشت. پرتغال، مانند یونان همچنان مسدود خواهد ماند. آیا آنها بلندپروازی دیگری ندارند؟ آنها بهای این را خواهد پرداخت.
چپ چه باید کند؟
پرسش کلیدی بازتعریف حاکمیت است. امروز حاکمیت مردم به چه معنی است؟ اما ما همچنین نیاز به بازتعریف حاکمیت ملی داریم. نهادهای فراملی بانک [مرکزی] اتحادیۀ اروپایی علیه منافع کارگران و دولتهای چپگرا و حفظ سلسله مراتب موجود در اروپا کار میکنند. اینها موضوعاتی حیاتی است که در قلب چیزی که سوسیالیسم میتواند باشد، قرار دارد. برای انجام این یک برنامه اقتصادی ضدنولیبرالی و ضدسرمایهداری باید پیش گرفته شود: ملی کردن بانکها، تقویت سرمایهگذاری عمومی، تقویت دولت رفاه… اگر کسی فکر کند با تغییر اتحادیۀ اروپایی میتوان به این اهداف رسید، این بدین معنی است که هیچچیز از آنچه در ده سال گذشته اتفاق افتاده را نفهمیده است. این غیرممکن است. ما باید با مکانیسمهای اتحادیۀ اروپایی و قدرت آلمان نبرد کنیم. چیزی که من میگویم به معنی ضدیت با اروپا نیست. این ناسیونالیسم نیست. ما نباید سرمایهداری بینالمللی را که طی ۳۰ سال گذشته به اروپا تحمیل شده با انترناسیونالیسم چپ و کارگران اشتباه بگیریم.
بنابراین، آیا شما از یک فدراسیون اروپایی آینده حمایت میکنید؟
البته. این فاکت که هیچ ملت اروپایی وجود ندارد ضعف نیست. ما همانی هستیم که هستیم: ایتالیایی، فرانسوی، یونانی… این آن چیزی است که اروپا را جنان که هست میسازد. آنچه که ما به آن نیاز داریم دمکراسی اروپایی نیست، بلکه یک انترناسیونالیسم حقیقی است. با این وصف، روشن است که چیزهای بساری وجود دارد که میتوانند بین ما مشترک باشند. در این مورد میتوان نهادهايی را ایجاد کرد.
آیا خوشبین هستید؟
من گرامشی را جدی میگیرم. [خنده] من به ویژه وقتی به جوانان اروپایی نگاه میکنم، خوشبین هستم. اگر من در مورد یونان فکر میکنم، میدانم که جوانان بیشتر از نسلهای پیشین سفر کرده اند، تحصیل کرده و مطلعترند. آنها از چیزی که ما بودیم بهترند. ما خواهیم دید که جوانان اروپایی در آینده چه خواهند کرد. من از این اطمینان دارم.

