نویسنده: ارنست بلوخ
ترجمه: شاهد عبادپور
منتشر شده در تز یازدهم
آشوب يا حداقل نارضايتي در همهي زمانها وجود داشته است، هرچند بسيار کم! از پس هر ده انقلاب صدهزار جنگ ميآيد؛ بههرحال چه ده انقلاب، چه پانزده يا شانزده، هر چه بيشتر بهتر – ليکن نخستين کسي که در اين بابانديشيده است کارل مارکس است. اکنون با مسائل زير مواجهيم و با کمال ميل در قالب تزهايي با يک علامت سوال مطرح خواهم کرد.
نخست مسالهي نارضايتي. نارضايتي سهل است، در همهجا پراکنده است و بيشک بهتر از هيچ است. معنايش آيا عجالتا وضعيتي رواني است؟ چطور زاده ميشود و مسيرش به سمت آشوب چگونه است؟ و آيا در زمانهي ما که هنوز بهطور دقيق نميدانيم، هنوز توضيح ندادهايم که چه ميخواهيم، اما خوب ميدانيم که چه نميخواهيم (اشارهام به شورشهاي دانشجويي است)، حائز اهميت نيست؟
اگر محدوديتها را درک کنيم عبور و مرور نيز آسان ميشود. موشي که به دور خود ميگردد و با ديوار روبهرو نميشود اصلا متوجه نيست که در دام افتاده است. اما اسيري که با مشت بر تن ديوار ميکوبد از آن عبور کرده است. هنوز آزاد نيست، بااينحال به سمت آزادي تعالي يافته است. بههرحال اين توصيف غير معمول از نارضايتي را از ما نخواهند پذيرفت. اکنون نارضايتي به تنهايي کافي نيست. کافي نيست صرفا بدانيم چه نميخواهيم بلکه بهطور ضمني اين امر نيز مطرح است، بايد کشف و انديشه شود که بهطور ايجابي چه ميخواهيم. مارکس نخستين متفکر بزرگ نارضايتي است، و در عين حال اهدافي کوتاه و بسيار متوسط ترسيم ميکرد، بيآنکه آن هدف کلي را که در همه جا حضور دارد فراموش کند، يعني برقراري مناسباتي که در آن بشر از ذات خوار گشته، از ياد رفته، افسرده و گمگشته بودن دست بردارد (بخش آخر «درآمدي بر نقد فلسفهي حق هگل»). اين امر صرفا به طور سلبي مطرح نشده است بلکه بسيار ايجابي نيز هست. در همين نقطه است که پرش از قلمروي ضرورت به درون ساحت آزادي امکان مييابد، در قالب فراخواني همگاني و در عين حال با تيزبيني فلسفي. بحثي که مارکس در رابطه با نارضايتي پيش ميکشد حاوي تناقضي (Widerspruch) است در وجهي دوگانه: نخست در قالب عاملي ذهني، و دوم و پيش از هر چيز در قالب عاملي عيني که به واسطهاش روانشناسي انقلاب و اتوپي انتزاعي و انحصاري مورد نقد قرار ميگيرد. تناقض ذهني، تناقضي است که به طور فعال مخالفت ميکند؛ و تناقض عيني از دل عدم کفايت روابط توليدي قديمي پديدار ميشود و به نيروهاي توليدي توسعه مييابد. تناقض دوم بسيار اساسي است و در انقلاب سوسياليستي مارکس با دقت و تيزبيني بسياري ترسيم شده است، و هنوز هم به هيچرو از بين نرفته است. حتي اگر به رغم گستردهگياش پنهان باشد، حتي اگر زمزمههاي نو در باب مشارکت اجتماعي – به خصوص در دولت فدرال آلمان – هر روز پچپچه شود، هنوز هم اين تناقض اساسي رفع نشده است. در وضعيتي که واژگاني چون استثمارگر و استثمارشده ديگر مد روز نيست و به خاطر زيرکي جامعهي سرمايهداري اخير شايد حتي ديگر معناي چنداني نيز ندارد، در وضعيتي که طبقهي کارگر رو به ورشکستگي است، برشت با شفافيت بسيار آنتيتز ديگري مطرح ميکند که مدرنتر و بهروزتر است و از محتواي مشابهي برخوردار است. وي پيشنهاد ميکند به جاي استثمارگر و استثمارشده از کارفرما و پيمانکار استفاده کنيم. پيمانکاران همان سگهاي بينواي سابقاند، همان رنجبران سابق که اکنون تنها از نامي زيبا برخوردار شدهاند. واقعيت استثمار و ارزش افزودهاي که به کيسه ميرود موضوعي نيست که به راحتي کنار گذاشته شود بلکه کشفي اساسي است که نه تنها ديالکتيک هگل را روي پاهايش ميايستاند بلکه راهپيمايياش نيز ميآموزد.

در اينجا انگيزش ديگري نيز مطرح است، موضوعي که در ديالکتيک مارکس نيز وارد ميشود و بهطور اعجابآوري از لايبنيتس وام گرفته شده است. وي در نامهاي به سال 1702 از نظريهي گاز آرماني و از قانون فشار گاز بر جداره در غياب گرما مينويسد. در حين اينکه تراکم گاز بر جداره نيرو و فشار وارد ميکند آيندهاش را نيز از پيش در خود دارد، يعني آزادياش را. اين آينده، در قالب فشار به جداره، به طور معيني تحقق مييابد، به اين صورت که جداره منفجر ميشود. اين بخش از نامهي لايبنيتس سرمشقي براي اتوپي مرسيه در قرن هجدهم ميشود و صورت نوعي پيشگويي اجتماعي در رابطه با سال 2420 يا در اين حدود را پيدا ميکند. مارکس اين متن مرسيه را خوانده بود و ايدهي لايبنيتسي آن بنيان اين گفتهي او را گذاشته است که خشونت قابلهي اجتماع است، اجتماعي که از جامعهي نوي ديگري آبستن شده است.
مسالهي دوم در همينجا ظاهر ميشود، يعني مسالهي خشونتي که به طور ويژه و تا اندازهاي نه در رابطه با سلايق مبهم و ناروشن بلکه به عنوان مسالهاي اساسي مطرح است. اگر خشونت بيان درخواستي برحق باشد چه؟ در اين لحظه پليس وارد ميشود، ليکن اگر شخصا دست به خشونت زند، ديگر نميتواند خودْ خشونت باشد، چراکه از زمان پولس قدرت حاکم چماق و شمشيرش را از دستان خدا دريافت کرده است. و اگر سرکوبشوندگان در مقابل به دفاعي سخت و جانانه برخيزند، عملشان با خشمي رياکارانه و موعظهاي بلند و عاريتي خشونت عريان خوانده ميشود. حال که موعظهي سرکوه عيسي موارد ديگري را نيز مطرح کرده است: «نيامدهام آزادي به ارمغان آورم بلکه شمشير را.» [متي 10.34] يا: «آمدهام آتشي برپا کنم. چه باک اگر برپا شده باشد.» [لوقا 12.49] بيشک اگر روند امور بدون خشونت پيش رود بهتر است. اگر رشد و توسعهي مناسبات به حدي بود که اين مانع تصادفي از سر راه کنار ميرفت همهچيز سرجاي خود مينشست، درست همانطور که مارکس و انگلس در اواخر قرن نوزدهم باور داشتند و هر دم در انتظار چيزي بودند که در آن زمان فروپاشي بزرگ خوانده ميشد. بديهي است که در اين صورت ديگر نيازي به خشونت نيست و کافي است که مانع کاذب از سر راه برداشته شود و خشونت قديمي، و در اغلب موارد منسوخ به حال خود رها شود. اما مسائل امروز به اين سادهگي نيست. متاسفانه نه تنها بايد خشونت پليس از ميان برداشته شود بلکه هالهي واقعي-عيني مناسبات مرتبط نيز بايد کنار رود تا به شيوهاي غيرارتدکس و بهطور نيرومندي قابلهي قلمروي آزادي دست به کار شود.
مسالهي سوم، چهارم، پنجمي که – متاسفانه پاياني بر اين مسائل نيست –بر سرمان ميريزد، از دل آن هالهي واقعي-عيني برميخيزد که در حال حاضر در مناسبات اجتماعي خود داريم. [ليکن] در اينباره شکي نيست که اين هاله در نهايت از بين خواهد رفت. مسائلي از اين دست بسيارند، به ويژه پرسش در باب اهميت هدف و مقصد. منظور صرفا فعاليتي اتحاديهاي براي بهبود تدريجي مزد ساعتي نيست. آيا نبايد آن هموارهي (das Überhaupt) سوسياليستي در همهجا حضور داشته باشد تا اهداف نزديک ملالآور يا بهخصوص فرصتطلبانه از آب درنيايد، و آن ديگري، آن آتش فراموش نشود؟ وجد، شور و شوق، جنبش فراگير، احساس حقيقي جواني، به کجايي بهتر، آنهموارهاي که ميخواهيم داشته باشيم، همواره در فضا وجود دارد اما از ???? در تمام مباحثات مارکسيستي از اهميت چنداني برخوردار نبوده است و به دشمنان، نازيها، به گونهاي پروپاگانداي ديني واگذار شده است. اين امر ديگر نبايد بهطور بيواسطه و به زبان اتوپي انتزاعي مورد تامل قرار گيرد، بلکه از طريق مسير جديدي که مارکس گشوده است، يعني همان اتوپي انضمامي. اين نوع از اتوپي ازآنرو دست از اتوپي بودن برنميدارد که انضمامي است بلکه هر نوع توهمي را کنار گذاشته است و آن رنگينکماني را ميجويد که توماس مونتسر و همهي انقلابيون بزرگ در برابر خود ميديدند: رنگينکمان صلح، صلح ابدي در ميان ما، بيهيچ طعم تلخي، بيهيچ فساد و خيانتي در جبههي نبرد. لذا آنچه من جريان گرم مارکسيسم ناميدهام نيز موضوعي براي مکالمه نيست بلکه موضوع تفکري پرحرارت و جمعي است.
منبع:
Ernst Bloch, Marx und Revolution, Edition Suhrkamp 430, 1970


