
من از این سرزمین چه خواستم
جدا از تکهای نان
گوشهای سرشار از اطمینان
جیبی سیر… و
مُشتی آفتابِ آرام…
بارانی از دوست داشتن و
پنجرهای باز به سوی آزادی و عشق.
من بیش از این چه خواستم
که هرگز … نبود.
تا که نیمه شبی
دروازهای را شکستم
رفتم
… برای همیشه رفتم.


یک پاسخ به “«گریز»”
چ جالب؛ ترجمە قشنگ و خواندنی! دستخوش. م.ک
لایکلایک