
زمانی که امواج «انقلابهای رنگی» امپریالیستی تحت عنوان «بهار عربی»، بعبارت دقیق جنگ همه بر
علیه همه در همان آغاز سال ۲٠١١ (١٣۸۹) بخش بزرگی از کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا را درنوردید و قبل از همه به حاکمیت سه مزدور تاریخ منقضی در تونس، مصر و یمن- به ترتیب: بن علی، حسنی مبارک و علی عبدالله صالح نقطه پایان گذاشت، کمتر کسی توانست ماهیت نواستعماری- امپریالیستی اغتشاشات رخ داده در این کشورها را تشخیص دهد. بطوری که اغلب احزاب، سازمانها و بسیاری از روشنفکران باصطلاح چپ و ترقیخواه ایران اغتشاشات «تودهای» را با شور و شوق وصفناپذیر «خیزش انقلابی تودههای جان به لب رسیده» توصیف کردند.
اما، بمصداق «دروغ پا میگیرد، ولی، هرگز راه نمیرود»، مدت زیادی نگذشت که جوهره استعماری همه آن «خیزشهای تودههای جان به لبرسیده» و مراکز طراحی، سازماندهی و مدیریت آنها در واشینگتن، لندن، پاریس، تلآویو و سایر مراکز دائمی توطئه مشخص گردید.
حادثه هجوم دیوانهوار کشورهای عضو پیمان تروریستی آتلانتیک شمالی- ناتو بسردمداری امپراطوری صهیونیستی- نظامی آمریکا به کشور مستقل لیبی و در نهایت، ویران و نابودسازی این کشور و دولت قانونی آن در اوایل پائیز سال ۲٠١١ (١٣۹٠) نقش بسیار پررنگی در بیداری اجتماعی و روشن شدن اذهان عمومی در شناخت روشها و دسایس امپریالیستهای مهاجم ایفاء نمود.
البته، نمیتوان از نظر دور داشت که حادثه حمله امپریالیسم به لیبی و نابودسازی آن طبق سناریوهای معمول «انقلابهای رنگی» امپریالیستی به وقوع نپیوست. هر چند که با جعل و دروغپردازیهای رسانههای استعماری- صهیونیستی و بعدها با نمایش فیلمهای صحنهسازی شده آن را بمثابه تداوم «بهار عربی» و بخشی از آن توصیف کردند.

بر اساس اسناد و مدارک منتشره هم در زمان حملات استعماری به لیبی و هم پس از آن تا کنون، واقعه نابودی این کشور آفریقایی و از بین بردن آن از این قرار بود، که لیبی پس از به قدرت رسیدن سرهنگ معمر قذافی در سال ١۹۶۹ (۱٣۴۷) و بستن پایگاههای نظامی آمریکا و انگلیس در این کشور از راههای دیپلوماتیک، پیوسته زیر فشارهای امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم باصطلاح بینالملل به بهانه حمایت از تروریسم قرار داشت. برای نمونه، مواردی از فشارهای امریکا و انگلیس به این کشور را یادآوری میکنیم:
ــ در ۲۴ مارس ۱۹۸۶ (۴ فروردین سال ١٣۶۵) نیروهای آمریکای با حمله به نیروی مسلح لیبی چهار قایق نیروی دریایی لیبی را در خلیج سیدرا غرق کردند. مدت کوتاهی پس از این حادثه، آمریکا در ۱۵ آوریل ۱۹۸۶ (۲۶ فروردین ١٣۶۵)با بیش از یکصد جنگنده مراکز نظامی و سیاسی لیبی در شهرهای طرابلس و بنغازی را بمدت یک ساعت هدف بمباران قرار داد که در جریان این بمبارانها اقامتگاه قذافی هدف قرار گرفت و دو تن از پسران وی مجروح و دختر خردسال او بنام هناء کشته شد.
ــ در تاریخ ۲۱ دسامبر ١۹۸۸ (٣٠ آذر سال ۱٣۶۷) یک هواپیمای آمریکایی در آسمان لاکربی منفجر گردید و تمامی ۲۵۹ سرنشین و خدمه آن که عمدتا مأموران سازمان جاسوسی آمریکا (سیا) بودند، کشته شدند. آمریکا این حادثه را به لیبی نسبت داد و پس از فشارهای زیاد، در نهایت به ازای هر فرد کشته شده ۱٠ میلیون دلار از لیبی غرامت دریافت نمود.
ــ لیبی با قبول مسئولیت انفجار هواپیمای پان آمریکن در اسمان لاکربی اسکاتلند و تحویل دو تن از مقامات عالیرتبه امنیتی خود به دادگاه فرمایشی لاهه و همچنین، پرداخت غرامت بازای کشته شدگان حادثه، روند تسلیم در زیر فشارهای آمریکا و انگلیس را آغاز کرد.
ــ پس از این، آنگلوساکسونها به شدت فشارهای خود بر لیبی افزوده، این بار برنامه هستهای را آن بمثابه ابزار فشار بدست گرفتند و خواهان امتناع کامل این کشور از هرگونه برنامه هستهای شدند. در این عرصه هم لیبی به تسلیم تن داد و تمامی فنآوری و تجهیزات هستهای خود را در سال ۱۲۸۴ (۲٠٠۵) سوار یک کشتی کرد و به آمریکا تحویل داد.
ــ برغم همه اینها، جرج دبلیو بوش در سال ۲٠٠۲ (۱٣۸٠) لیبی را در لیست کشورهای «محور شرارت» قرار داد. بعد از این، آمریکا لیبی را به پذیرش خواست بعدی خود مبنی بر تخصیص محلی برای ایجاد پایگاه آموزش نظامی (تروریست) در شرق بنغازی وادار نمود. به این ترتیب، حاکمیت لیبی بدون آن که به عاقبت کار بیاندیشد، با تن داد به همه خواستهای امپریالیستهای غربی، در واقع توافقنامه نابودی کشور خود بدست امپراطوریهای انگلوساکسونی و متفقان آنها را پیشاپیش امضاء کرد.
با این وصف، «بهار عربی» بهانهای شد برای امپریالیستهای آنگلوساکسونی که به هدف نهایی خود در لیبی برسند.

مدت کوتاهی پس از آغاز «بهار عربی»، رسانههای استعماری- صهیونیستی توجه خود را روی لیبی متمرکز نمودند. مصاحبه پشت مصاحبه با معمر قذافی رهبر لیبی، پسرش سیف الاسلام و سایر مقامات این کشور انجام دادند. مصاحبه کنندگان بر خلاف روش معمول خبرنگاری که عبارت از دو نفر- یک مصاحبهگر و یک متصدی فیلمبرداری و یا حداکثر سه نفر باضافه یک راننده میباشد، در خودروهای بزرگ، با شش تا هشت سرنشین به لیبی وارد میشدند. این افراد که عموما آدمهای ورزیده بودند، هیچ شباهتی به خبرنگار نداشتند. بعدها معلوم شد که آنها مشاوران تروریستی و تروریستهای آموزش دیده در پایگاه آموزش تروریست گوانتانامو بودند. عبدالکریم بلحاج، ظاهرا زندانی در گوانتامو، یکی از اینها بود که به لیبی فرستاده شد. مسئله به این ترتیب ادامه یافت تا اینکه، پس از ورود قوای کافی، همان پایگاه آموزش تروریستی آمریکا در شرق بنغازی در اواسط ماه فوریه سال ۲٠١١ (۲۸ بهمن ١٣۸۹) پس از حمله به بنغازی، ان شهر را تصرف کرد. همزمان با این، ممالک تروریستی ناتو به لشکرکشی و تجمع نیرو در اطراف لیبی دست زدند. بدنبال این حادثه، معمر قذافی از مقامات نظامی کشور خواست «در اسلحهخانهها را باز کنند تا مردم سلاح برگیرند و این موشها را سر جای خود بنشانند». اظهارات قذافی همان و دست به کار شدن رژیمهای تروریستی غرب بسرمداری آمریکا همان. آنها بدون ارائه هیچ سند و مدرک و بدون نشان دادن حتی یک فیلم شبیهسازیشده از «اعتراضات مردمی و بمبارن آنها توسط نیروی هوایی لیبی»، که تا آن زمان بطور کلی در لیبی روی نداده بود، این ادعای جعلی را توسط رسانههای تحت فرمان خود مطرح کردند که «بمبافکنهای لیبی تجمعات اعتراضی مردم را بمباران میکند». بر اساس همین اکاذیب، مهاجمان غربی در تاریخ ۲٠ مارس سال ۲٠١١ (۲۹ اسفند ١٣۸۹) قطعنامه دایر بر ایجاد منطقه پرواز ممنوع در آسمان لیبی را در شورای امنیت سازمان ملل متحد به تصویب رساندند. نیروهای ارتش تروریستی آمریکا و زوائد ناتویی آن بلافاصله پس از اعلام تصویب این قطعنامه، کشور و مردم بیدفاع لیبی را هدف یکی از شدید بمبارانهای تاریخ جنایات بیشمار خود قرار دادند. و این، همان آغازی بود بر پایان موجودیت کشور لیبی بر اساس طرح امپراطوریهای انگلوساکسونی.
به ترتیبی که در ادامه نیز مشخصتر خواهم گفت، هدف این سطور برشماری جزئیات تمامی اقدامات منتهی به ختم موجودیت کشور لیبی و مردم و دولت قانونی آن، بویژه، پس از آغاز بمبارانهای جنونآمیز و حملات تروریستی کشورهای غربی و پارکابیهای منطقهای آنها مثل ترکیه،عربستان سعودی، قطر و بسیاری دیگر نیست. با این حال، بنظر میرسد یادآوری دو اتفاق رویداده در روند حوادث، به هر چه روشنتر شدن فاجعه محو لیبی بعنوان یک کشور واحد و مستقل کمک شایانی خواهد کرد:
ــ چندی پیش از اعلام «پیروزی» تروریستهای ناتو در لیبی، روز ١۵ سپتامبر سال ۲٠١١ (٢۴ شهریور١٣٩٠)، دو تن از گماشتگان دستگاه صهیونیستی امپریالیسم جهانی- دیوید کامرون، نخست وزیر انگلستان و نیکولا سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه- بدون رعایت تشریفات مرسوم در روند دیدار مقامات «رسمی» یک کشور از کشور دیگر، از طرابلس، پایتخت لیبی وارد بنغازی، پایتخت «انقلابیون» لیبی شدند و مورد استقبال پرشور «آزایخواهان لیبی و رهبر آنها»، مصطفی عبدالجلیل قرار گرفتند.
دیوید کامرون، در بخشی از ترهات خودش در جمع حاضران گفت: «… این انقلاب ماست…» و سارکوزی نیز به مردم این مستعمره جدید که تا قبل از تصرف و ویرانی کشورشان توسط دولتهای تروریستی ناتو، مرفهترین و آزادترین خلق دنیای آن روز بودند، «استقلال و آزادی» وعده داد.
ــ پس از آن که ۹ ماه مقاومت دلیرانه مردم، ارتش و دولت لیبی در مقابل تهاجمات بیوقفه زمینی، هوایی و دریایی تروریستهای ناتو در هم شکسته شده و سرهنگ قذافی رهبر لیبی بهمراه تعدادی از مقامات بلندپایه کشور در شهر سیرت به محاصره درآمده بودند، هیلاری کلینتون، رئیس وزارت خارجه امپراطوری آمریکا- یکی از بزرگترین ستادهای جنگ و جرم و جنایت- درست در روز ۲٠ اکتبر ۲٠١١ (۲۸ مهر ١٣۹٠)، همان روزی که قرار بود ناتو با تصرف شهر سیرت «پیروزی» نهائی خود را در لیبی اعلام کند، در طرابلس حاضر شد. این پتیاره پس از مشاهده فیلم تکه تکه شدن قذافی بدست افسران امنیتی فرانسه در حالی که مانند زنان هرجایی میخندید و از خوشحالی دستهای کثیفش را در طرفین تکان میداد، با بیان این کلمات: «ما آمدیم، ما دیدیم، او مرد. هه هه هه هه»، سقوط کامل لیبی را اعلام کرد. به این ترتیب لیبی با تمامی دستاوردهای خارقالعاده مردم آن تحت رهبری سرهنگ معمر قذافی، که اغلب آنها در کتاب رکوردهای گنیس ثبت است، بعنوان یک کشور واحد و مستقل محو و نابود گردید.
اظهار نظرات، بیانیهها و اعلامیههای بعدی نشان دادند که «پیروزی» بهایم استعمار در لیبی نه تنها خواست و آرزوی دیرین امپریالیستهای آنگلوساکسونی، بلکه، مطابق میل بسیاری از اجامر و اوباش سیاسی جهان، از جمله، ایران نیز بود. بعنوان نمونه، هیأت سیاسی- اجرائی سازمان فدائیان خلق ایران- اکثریت، که امپریالیسم حی و حاضر را «افسانه ساخته و پرداخته لنین» میداند و دیگر نه نشانی از فدایی دارد و نه از اکثریت، اراجیف کامرون، ساکوزی، کلینتون و سایر گماشتگان امپریالیسم جهانی را در هوا قاپید و در روز ۲۱ اکتبر (۲۹ مهر ۱۳۹۰) پیام «شادباش به مردم لیبی» فرستاد. هیأت سیاسی- اجرائی سازمان اکثریت با ارسال این پیام، در واقعیت امر، اوج وقاحت سیاسی- ایدئولوژیک خودرا بنمایش گذاشت و ثابت کرد که چگونه سازمان تحت رهبری خود را به زائده حقیر تروریسم دولتی غرب تبدیل کرده است. البته، لازم به ذکر است که سازمان اکثریت فقط به همین وقاحت حقارتآمیز بسنده نکرد. بلکه، با ترتیب دادن باصطلاح یک مصاحبه با فرد مسئول خود تحت عنوان «گفتگو با بهروز خلیق(٢) پيرامون برخی رويدادهای سياسی» و همچنین با نشر مقاله زیر عنوان «ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار» بقلم فرد دیگری بنام مجید عبدالرحیمپور، که نقش پررنگ او در تخریب جریان فدایی قابل تردید نیست، راز سقوط خود به منجلاب سیاسی- ایدئولوژیک ناتو را افشا کرد؛ «درون» خود را بطور کامل «برون» ریخت.
در اینجا، نا گفته نگذارم که مقصود این سطور از توضیح مختصر تاریخچه نابودی لیبی بواسطه قوای تروریستی امپریالیسم جهانی و صهیونیسم باصطلاح بینالملل و یادآوری موضع سازمان اکثریت در رابطه با آن فاجعه این است، که این سازمان هنوز درسی «از گذشت روزگار» نیاموخته، این بار با انتشار بیانیهای زیر عنوان «به این جهنم روی زمین پایان دهید ! فاجعه انسانی در غوطه شرقی سوريه»، به وقاحت عجیب خود همچنان ادامه میدهد.
هیأت اجرایی- سیاسی باصطلاح سازمان اکثریت به موضعگیری وقیحانه خود در رابطه با منطقه غوطه شرقی سوریه در حالی ادامه میدهد که خیلی وقتها پیش از ورود جنگ استعماری غرب علیه کشور، خلقهای متمدن و دولت قانونی جمهوری عربی سوریه به هشتمین سال خود، همه پردهها کاملا فروافتاده و مشخص شده بود که کدام کشورها سوریه را به ویرانه تبدیل نموده، صدها هزار نفر از انسانهای آن را کشته، مجروح و معلول نموده، میلیونها نفر از جمعیت این کشور پیشرفته را آواره حهان ساختهاند.
من تردید دارم که جناب اکثریتیها از هفت سال پیش تا کنون پی نبردهاند که امپریالیستهای غربی جنگ استعماری خود بر ضد سوریه را چگونه و با چه دستآویزی شروع کردند؛ من قویا تردید دارم که اکثریتیها هنوز هم نمیدانند این «رژیم جنایتکار اسد» (بزعم آنها) و متحدان آن نبودند و نیستند که «غوطه شرقی را به «جهنم روی زمین» تبدیل نموده، با «فاجعه انسانی» مواجه ساختهاند؛ همچنین، من شدیدا تردید دارم که جناب اکتریتیها با دفاع بحق هر کشور در مقابل تجاوز خارجی و مبارزه با عوامل و عناصر (حتی) داخلی که به نیابت از متجاوزان خارجی میجنگند؛ بواسطه امپریالیستهای آنگلوساکسونی و دنبالچههای منطقهای آنها آموزش میبینند، سازماندهی، مسلح و هدایت میشوند، مورد حمایت همه جانبه لجستکی، مالی، تبلیغاتی، اطلاعاتی آنها قرار میگیرند. مخالف باشند! و من بسیار تردیدها دارم…
با این وجود، من در این نکته یقین قطعی دارم که علت سقوط سازمان اکثریت به چنین درجه وقاحت سیاسی- ایدئولوژیک و فرارویی آن به «زبان ایرانی» پیمان تروریستی ناتو چه در ارزیابی خود از فاجعه نابودی لیبی و جنگ سوریه، چه از دیگر جنگهای امپریالیستی و یا سایر مسائل جهانی و داخلی هر چه باشد، به هیچوجه معرفتی نیست.
حال که سخن بدینجا رسید، یادآوری این نکته نیز جا دارد که بحث و بررسیها در بین فدائیان خلق و علاقهمندان به سرنوشت آنها در این باره که علت تقلب آقای مهدی فتاپور به نفع آقای فرخ نگهدار در اولین انتخابات کمیته مرکزی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران و پس از آن، وقوع انشعابات متعدد در این سازمان تا گرفتار شدن سازمان اکثریت به سرنوشت امروزی، ناشی از ضعفهای شناختی و ایدئولوژیک دوران طفولیت سیاسی بود یا علل و عوامل دیگری در آنها تأثیر داشتند، هنوز به نتیجه قطعی نرسیده است.
ا. م. شیری
۲۶ اسفند ۱٣۹۶


2 پاسخ به “جنایات امپریالیسم و وقاحت سازمان اکثریت ادامه دارد – ا. م. شیری”
درود بر شما رفقا،
رفیق ام.شیری دست شما درد نکند، این ابتکار شما از دوجهت حائز اهمیت است:
۱- همانیکه رفیق حمید محوی در دیدگاه خود آنرا با مثال بحران هسته ای برجسته کرده است که خود سردرازی دارد. و این گروه از پایه شناختی، ایمان به طبقه کارگر و سرمایدار پرستی… و همانند مجاهدین به پارکابان سرکرده امپریالیسم غرب « ام. آمریکا » دچار است.
۲- پس از هرچندعدد مقالهای که برگردان از پژوهشگران متخصص جهانی میباشد؛ هم از طرف شما و رفقا آمادر نویدی و حمید محوی که اذهان جوانان را روشن میکنید، یک مثال زنده از زندگی روزانه و نیروهای موجود در جامعه آنرا شفاف میکتد. بخصوص برای جوانانی که این دوران را شاهد نبوده اند؛ این روشِ بسیار خوبی میباشد.
منهم در زیر تلاش میکنم نکتهای که مارا(شفق سرخی ها) چندین بار خیلی درد آورده بود، بدان اضافه کنم.
رفیق عزیز شیری، چریک های اکثریتی از همان ابتدای بساکن انقلاب نقش «ماموران جستجو کن» برای خمینی را بعهده گرفتند. رفقای ما پس از دستگیری و بازداشت در مساجد، از هفت خان رستم ساواک خمینی چیها که خیلی محدود در اختیار خود داشتند و پاسداران گذر میکردند ولی بخاطر بعضی نوشتهها که ساواکِ مذهبیون از آنها سردر نمی آورد این اکثریتی ها آنها را لو میدادند و حد اقل بزندانی طولانی میانداختند و در کرمانشاه و سنندج هم باعث شدند که گوش و دماغ رفقا بریده شود. خود من شاهد رفیقی بودم که با کتاب «منشاء خوانواده» بدست پاسداران دستگیر و یکی از همین اکثریتی ها سعی کرد او را بجوخه تیرباران بسپارد که با یک حادثه نجات یافت.(کمی پسا پیروزی انقلاب، بخصوص اوایل جنگ هرنوع اعلامیه و کتابی همراه دستگیر شدگان باعث میشد که بدون پرسشی بعنوان مفسد فی الارض تیرباران گردد)
بیخود نبود که نویسنده مجله هفته، آقای رضا خسروی بهروز خلیق را خواجه حرم خمینی خواند زیرا این مردک بیشتر از دهانش «شکر…» خورده و مارکس را به اشتباه گرایی و عدم فهم علم اقتصاد متهم کرده بود.(این مقاله در این مجله هم چاپ گردید)
این دیوار از پی خراب بوده است. آغاز این خرابی ها، شروع همان کودتای خزنده خروشچفی بوده است و جوانان را به راهی مسلحانه و بدون حزبی انقلابی، یعنی همان راهی را که کاسترو چگوارا رفتند، برای مبارزه با نظام شاهنشاهی روانه کرد.
بیخود نبود که در روزهای انقلاب در رادیو ایران ایرج گرگین با صدایی که باید ترس آفرین میبود «آمریکایی مآب»، ساعتی چند بار فریاد بر می آورد:
«اینان در جوی ها رنگ میریزند توگویی که خون جاری است! چریک های فدایی خلق ایران (توبخوان پسا انقلاب فراری از خلق)، سازمان مجاهدین خلق ایران (که اکنون به پارکابی های آمریکایی بدل گردیده اند)، حزب منحله توده ایران (که سالیانی دراز یا به متخصصین شاهنشاهی و یا دنباله روهای خروشچفی) و سازمان باصطلاح مارکسیستی لنینیستی شفق سرخ که هنوز امتحانش را نداده بود*) …»
آری در چنین شرایطی انقلاب شروع شد…
×××××××××
*)ـ پس از شرکت فعال در پیروزی انقلاب(بشهادت روزنامه هایی چون آیندگان…) و چندین عملیات پارتیزانی در ادامه انقلاب در حومه سنندج، کرمانشاه، مهاباد، اصفهان، شیراز و ناحیه جنوب… «محاصره شهرها از طریق دهات» هنگام تقسیم زمین بین دهقانان، دهقانان از سر مبارزه با ما برآمدند که آغازی بر پایان ما بود. آری برخلاف نظرات ما انقلاب ۲۲ بهمن ۵۷ انقلابی شکوهمند بود و بازهم برخلاف نظرات ما، بورژوازی وابسته بخارج فرار کرده بود و انقلاب دمکراتیک نوین جامه عمل پوشیده بود(پس از استخدام رسمی ساواکی ها و تقدیس مالکیت بر زمینها ما اعدام های «طاقوتیان» را باورنداشته و عکس هایی ساختگی میدیدیم، زیرا در عمل؛ جمهوری اسلامی بشدت برعلیه خرده بورژوازی و فرزندان خرده دهقانان مبارزه میکرد که نیروی اصلی فعال در صحنه برای وی بود). در یک کلام قطب نمای ما دیگر کار نمیکرد و راهی اشتباه میرفتیم! در صورتیکه بایستی در آنزمان خود را برای انقلابی کارگری یعنی مرحله دیگر انقلاب و سازماندهی کارگران تجدید برنامه میدادیم که ندادیم و بعنوان شفق سرخ ناپدید شدیم …
لایکلایک
این مقالۀ بسیار عالی رفیق شیری موجب شد که من برای نخستین بار به سایت مهدی فتاپور بروم و مقالۀ او را با سر تیتر « بحران اتمی معرفی و ارایه نیرو و سیاست بدیل نیاز جامعه ما» را که به تاریخ 25.05.2006 نوشته شده بخواندم. این مقاله را برای شناسائی هویت سیاسی و نظریاتش انتخاب کردم، زیرا با داستان بحران هسته ای ایران اندکی آشنائی دارم و جستارهای متعددی از تحلیل گران متعدد و معتبری را بفارسی ترحمه کرده ام. از دیدگاه من، موضع گری مهدی فتاپور به روشنی نشان می دهد که چیزی از یک آتلانتیست و اوپوزیسیون ایرانی پنتاگونی عادی کم ندارد. ولی امتیاز و یا ترفند این نوع موضوع گیریها که جمهوری اسلامی را خطا کار نشان می دهد، این است که جمهوری اسلامی ایران و بورژوازی وابستۀ ایران (وابسته دست کم از دیدگاه فنی) براستی پاسخگوی نیازهای جامعۀ ایران در دومین دهۀ سدۀ بیست و یکم نیست. ولی این واقعیت تاریخی، اجتماعی و فرهنگی ایران که به امور داخلی و سرنوشت آن به سیر تحول مبارزات مردم ایران با اتکاه به شناخت و دست آوردهای موجود بستگی دارد، به هیچ وجه سیاست فرادست مدارانۀ آمریکا و کشورهای امپریالیستی را توجیه نمی کند. بحران هسته ای نیز یک بهانه بیشتر نیست، هدف آمریکا تسلط بر جهان است و بهانۀ هسته ای نیز در واقع نیروهای مولد و استقلال ایران را هدف گرفته است. امروز که حدود 12 سال از نگارش این مقالۀ مهدی فتاپور می گذرد، می بینیم که حتا تسلیم جمهوری اسلامی ایران به «برنامۀ جامع اقدام مشترک» که افزون بر محدودیت های مربوط به فن آوری هسته ای، به محدودیت برای امنیت ملی ایران یعنی تجهیزات نظامی کلاسیک گسترش است یک بار دیگر زیر سؤال رفته است. چنین افرادی که از نمایندگان گروه ها و سازمانهای به اصطلاح چپ ایران هستند، مانند چریکهای فدائی خلق اکثریت زیرا با خط مرز کشیدن بین خطاکار (جمهوری اسلامی) و «جهان متمدن» که «در پی ایجاد تعادل بین المللی» هستند، درک واقعیت روزگار ما را مخدوش می کند، و حتا قادر نیست به ما نشان دهد که در کجا و چگونه دستگاه دین اسلام در ایران، حاکمیت دین سالار اسلامی و بورژوازی ایران با فرادست مداری امپریالیستها علیه حاکمیت ملی و رشد نیروهای مولد ایران و حتا علیه امنیت ملی ایران همکاری کرده است.
لایکلایک