
منبع: دنیای جوان
معمولاً همزمان قدرتهای بزرگ زیادی در جوار هم وجود ندارند ولی آنهائی که هستند، یعنی قدرتهائی که به این و یا آن شکل به صورت تعیین کننده در سیاست جهان تاثیر میگذارند با یکدیگر در رقابتند. این نوع قدرتها در نوع ایدهآل خود قدرتهای بزرگی هستند که دارای یک اقتصاد قوی و توسعه یابنده، دارای یک دستگاه دیپلماسی قوی و منسجم و در سطح جهان فعال، دارای یک ارتش ضربتی پرقدرت که در سطح جهان عمل میکند و دارای حضور فرهنگی و رسانهای در سطح جهان میباشند. این خواص همیشه در بین همه ابر قدرتها به طور کامل رشد نیافته است، مثلاً روسیه در برخی از بخشها دارای پایه اقتصادی پرقدرتی است. این امر به باراک اوباما رئیس جمهور وقت آمریکا اجازه داد در سال ۲۰۱۴ به شیوهای تحریک کننده این کشور را یک «قدرت منطقهای» بنامد. در حال حاضر چین رفته رفته حضور گسترده نظامی و فرهنگی خود را خارج از مرزهای خود برپا میسازد. اتحادیه اروپا به نوبه خود دارای همه شاخصههای لازم یک ابر قدرت میباشد ولی ویژگی آن در این است که قدرت حاکمه آلمان نتوانسته تضادهای درونی علیه سیاستهای اتحادیه اروپا را از میان بردارد که در نتیجه در اثر اصطکاکات ناشی از آن به تضعیف قدرت می انجامد.
هر قدرت بزرگی دارای حیطه سرکردگی خویش است. به عنوان نمونه کلاسیک میتوان از دکترین مونرو یاد کرد. جیمز مونرو رئیس جمهور ایالات متحده روز ۲ دسامبر ۱۸۲۳ در سخنرانی خود در تشریح وضعیت کشور درخواست کرد که قدرتهای اروپائی در امور داخلی دوقاره آمریکائی دخالت نکنند. مورد مشابهی را میتوان در آلمان ۱۹۳۹ مشاهده کرد که «کارل اشمیت» حقوقدان مشهور دربار نازیها فرموله کرد. او خواستار «ممنوعیت دخالت قدرتهای غریب در منطقه» شد. محافل حاکمه امروز در آلمان کوشش میکنند تا از نفوذ روسیه و حتا چین در شرق و جنوب شرقی اروپا جلوگیری کنند تا سلطه آلمانی اروپائی آنها تضعیف نگردد. اکنون با رشد سریع نفوذ چین در برخی از نقاط آسیائی منطقه سلطه چین رفته رفته هویدا میگردد.
البته قدرتهای بزرگ قدرت خود را به طرق مختلفی تثبیت میکنند. تا قبل از آغاز حکومت دونالد ترامپ کشورهای همپیمان ایالات متحده آمریکا میتوانستند روی نیات خیرخواهانه این کشور حساب کنند؛ مثلاً آلمان فدرال توانست پس از سال ۱۹۴۵ از داشتن روابط اقتصادی با ابرقدرت سرکرده غربی استفاده فراوانی ببرد و نهایتاً یکی از بازیگران اقتصادی پرقدرت در سطح جهان شود. ولی آلمان برعکس نقش رهبری کننده خود را با قدرت به همپیمانان بسیار نزدیک خود تحمیل میکند: مثلاً فرانسه توسط اقتصاد بولدوزری آلمان صادر کننده روز به روز ضعیفتر میشود.
در مقابل کشورهای گردنکش، قدرتهای بزرگ برای تحمیل و تثبیت هژمونی خویش از جنگ استفاده میکنند. از جنگ دوم جهانی به این سو به ویژه ایالات متحده آمریکا و همپیمانان اروپائی آن یعنی اتحادیه اروپا از این طریق سلطه خود را تحمیل کردهاند. در تائید این نظر نمونههای متعددی از ویتنام گرفته تا یوگسلاوی، لیبی و سوریه وجود دارند. اگر منافع سلطه طلبانه قدرتهای مختلف بزرگ دو کشور خارجی در تضاد با یکدیگر قرار گیرد، اجباراً به جنگ نیابتی خواهد انجامید. نمونه مشخص آن سوریه است که در ان روسیه دولت و ایالات متحده و اتحادیه اروپا نیروهای شورشگر را حمایت میکنند. جنگهای نیابتی اغلب این خطر را با خود حمل میکند که نهایتاً به تشدید تنش مستقیم بین دو ابر قدرتی که در پس معاونین منطقهای خود قرار دارند بیانجامد.
وقتی منافع یک ابرقدرت در حال نزول با یک ابرقدرت در حال صعود برخورد میکند وضعیت بسیار خطرناک پدید میآید زیرا اولی سعی دارد به هر قیمت از سقوط خود جلوگیری کند. محقق علوم سیاسی «گراهام آلیسون» چندی پیش ۱۶ مورد از این وضعیتهارا طی ۵۰۰ سال گذشته مورد بررسی قرار داده بود. حتماً نباید شیوه و برداشت او را قبول کرد ولی نتایجی که میگیرد بسیار نگران کننده است: برمبنای تحقیقات وی مناقشه بین دوابر قدرت درحال نزول و در حال صعود که امروز ایالات متحده آمریکا و چین مبین آنند، در ۱۲ مورد از ۱۶ مورد به یک جنگ بسیار بزرگ انجامیده است.

