
نويسنده: یورگن نفه
مترجم: خ. طهوری
زندگی در یک شهر کوچک را هر کسی نمیتواند تحمل کند. صرفاً در آنجا به دنیا آمدن و رشد کردن کافی نیست. کسی که دارای این کُرسِت درونی نباشد که بتواند تنگی و تراکم را تحمل کند و یا حتا از آن لذت ببرد، باید آنجا را ترک کرده و به دنیای پهناور بیرون سفر کند. تریير (Trier) به عنوان پایتخت کوچک منطقهای با جمعیت ۱۲ هزار نفر (که البته در حال حاضر ده برابر شده)، چنین محلی بود، که البته همه همديگر را نمیشناختند، ولی خيلیها، برای بسیاری دیگر آشنا بودند.
اگر همانطور که مارکس در کتاب سرمایه نوشت یک «مشیت الهی هوشمندانه» وجود داشت، این وظیفه را در گهوارۀ او نهاده بود که پس از بیرون آمدن از تخم و فرا گرفتن پرواز، نه تنها آشيانۀ خانوادگی، بلکه شهر و دیار خویش را نیز ترک نماید. هر کس که با سرنوشت مشابهی روبهرو بوده، این اشتیاق مقاومتناپذیر را میشناسد. بیرون از لانه، جهان منتظر است.
مارکس برای دیپلم در انشای خود در رشته ادبیات نوشت: «تاریخ کسانی را مردان بزرگ مینامد که با فعالیت برای عموم جایگاه خویش را ارتقا میبخشند. تجربه کسی را که اغلب مردم را خوشبخت کرده، خوشبختترین فرد مینامد؛ حتا مذهب به ما میآموزد که وضعیت ایدهآل که همه در جستوجوی آنند، خود را فدای بشریت کردن است و چه کسی جرأت دارد چنین گفتاری را نادیده انگارد؟» آرزو بر جوانان عیب نیست.
وقتی که مارکس روز ۱۲ اوت ۱۸۳۵ در پناه دیوارهای دبیرستان فریدریش ویلهلم در تریير این سطور را مینوشت به این نقطه رسیده بود که دیگر برای نوجوانی چون او، ولایت کوچک است و جلوی رشد او را میگیرد. این برداشت مخالف شهری نبود، که او در آنجا به دنیا آمده بود، برعکس. ولایت به عنوان محیط تأثیرگذار خدمات عظیمی به فرد جوان نموده بود. با در نظر گرفتن تکاملی که مارکس پشت سر نهاد، میتوان گفت که این شهر کوچک در کنار رودخانه موزل، محل ایدهآلی برای رسیدن او به بلوغ و پختگی بود.
اين وضعیت مربوط به موقعیت جغرافیايی این مرکز بخشداری میشد. دورتر از آنجا به مقر حکومت پادشاهی محلی وجود نداشت که یک فرد پروسی زندگی کند و مانند کلیه افرادی که از منطقه راینلاند میآمدند، فاصله ذهنی با مرکز قدرت در رابطه مستقیم با فاصله جغرافیايی قرار داشت.
دو دهه، یعنی از سال ۱۷۹۴ تا ۱۸۱۳ منطقه چپ «راین» سفلی و تریير غربیترین نقطه از آلمان بود که در اشغال فرانسه قرار داشت. ولی به جای آنکه مردم شهر، زیر یوغ سلطه خارجی دچار رنج و آزار شوند، از ثمره انقلاب فرانسه متمتع میگشتند. (لغو امتیازات رستههای اجتماعی، سکولاریزه کردن ثروتهای روحانیت و رهايی یهودیان و غیره)
Code civil یا کد ناپلئون، حقوق مدرن شهروندی ناپلئونی مورخ ۱۸۰۴ در منطقه «راینتال»، حتا پس از اینکه مطابق با کنگره وین در سال ۱۸۱۵ به پروس الحاق شد، معتبر باقی ماند.
ولی بر رویهم، «پروسی شدن» منطقه «راینتال» بیشتر پسروی بود تا پیشرفت. وضعیت بد اقتصادی شهر و منطقه به ویژه وضعیت تاکپروران محتاج، پس از قطع صدور شراب به غرب، جو سیاسی و اجتماعی را رقم میزد. فقر قابل انکار نبود و صدای اعتراض مردم همه جا به گوش میرسید. قیام علیه اربابان پروسی تقریباً به یک احساس حیاتی تبدیل شده بود. گردنکشی و روح مقاومت تا بالاترین رئوس جامعه شهری گسترده بود.
به مناسبت سرنگونی ۱۸۳۰ در پاریس کتابفروشان شهر تریير با اعتماد به نفس ادبیات راجع به قیامها را در ویترین کتابفروشهای خود به نمایش گذاردند. یکی از همکاران پدر مارکس میگفت: «اگر ما انقلاب ژوئیه فرانسه را تجربه نکرده بودیم، مجبور بودیم اکنون مثل احشام علف بخوریم.» در اواخر ماه مه ۱۸۳۲ در بین ۲۰ تا ۳۰ هزار شهروند اپوزیسیون که در مقابل قصر «هامباخر» برای آزادی، وحدت ملی و دمکراسی و علیه احیای رژیم گذشته دست به تظاهرات زدند، تعداد زیادی از تاکپروران نیز حضور داشتند. طبق یک گزارش پلیس مربوط به همان سال شهروندان تریير در خفا امیدوار بودند که فرانسویها آنان را از چنگال پروسها آزاد سازند.
محل تولد مارکس در «بروکن اشتراسه» بود. خانه شمارۀ ۱۰ را میتوان به کمک مردمان آسیايی که در مقابل در منزل با دوربین و سلفی عکاسی میکنند، شناسايی کرد. در بین ۴۰ هزار گردشگری که سالانه از آنجا دیدار میکنند، چینیها بزرگترین گروه را تشکیل میدهند. برای آنان این دیدار جزو برنامههای الزامی در سفر به آلمان است. آنها میخواهند حداقل یک بار وارد ساختمانی شوند که کارل هاینریش مارکس روز ۵ مه ۱۸۱۸ حدود ساعت ۲ صبح اولین فریاد خویش را رها کرده بود، فرد خردمندی که رهبری کمونیستی کشورشان تا امروز به او استناد میکند.
اين ساختمان به بنیاد فریدریش اِبرت و در نتیجه به حزب سوسیال دمکرات آلمان تعلق دارد، یعنی آن حزب سنتی که در سال ۱۹۵۹ با برنامه «گودسبرگ» به طور نهايی با پدر معنوی گذشته خود وداع نمود. نتیجه این رابطه نسبتاً بغرنج، رفتار عجیب و عصبی نسبت به فردی است، که «خانه کارل مارکس» به نام اوست: مانند هر اندیشمند دیگری که در قرن ۱۹ میزیسته زندگی و آثار این فرد از نظر فکری فوقالعاده قدرتمند مورد توجه قرار میگیرد که تأثیرات بزرگ ولی در عینحال «مضرّی» نیز روی آیندگان نهاده است.
و بعد از این همه، آنها در آرشیوهای خود نقل قولی از بزرگترین سوسیال دمکرات معاصر و ريیس سابق حزب سوسیال دمکرات و صدراعظم آلمان «ویلی برانت» متعلق به سال ۱۹۷۷ یافته بودند که برای ابراز خیرمقدم به بازدیدکنندگان در این نمایشگاه نصب گردیده: «هرچه هم که به نام مارکس صورت گرفته باشد، انگیزه اصلی اعمال او، تلاش برای کسب آزادی، و رهايی انسان از یوغ بردگی و وابستگی ناشایسته بود.»
ویلی و سوسیال دمکراتها چیزی برای گفتن به چینیها ندارند. آنها نیز مانند میهمانان دیگر تصویر منزل اجارهای یک خرده بورژوا در یک خیابان باریک و این تصور غلط را که قهرمان آنان میتواند در اینجا رشد کرده باشد، با خود به ارمغان میبرند. ساختمان پر از گوشه و کنار با یک اندرونی و یک باغچه بسیار زیبا تنها یک بنای تاریخی است که غیر از نمایشگاه دايمی، که در هر محل دیگری نیز میتوانست بر پا شده باشد، چیزی دیگری به بازدیدکنندگان القا نمیکند. کارل خردسال طی ۱۵ ماهی که در آنجا به سر برده بود، مطمئناً آن را آگاهانه درک نکرده بود.
برعکس خانهای که در Simeongasse که اکنون خیابان سیمئون نام دارد و محل سکونت مارکس بین دو سالگی تا هیجده سالگی بود به مراتب حقیرانهتر به نظر میرسد ولی متعلق به خانواده بود و در نزدیکی مرکز آمد و شدهای شهری قرار داشت. خانواده مارکس جزو ۵٪ بالايی جامعه بود. البته خانواده آنها ثروتمند نبود ولی آنقدر تمول داشت که احتیاجات مارکس و فرزندان دیگر را برطرف سازد. نالایقی او در رفتار با پول پس از ترک خانه پدری نشان میدهد که او به عنوان یک فرزند نازکنارنجی در قبال مسايل مالی هرگز مسؤولیتی به عهده نداشته و با این که بیش از حد مورد مراقبت قرار داشت، درعینحال از غفلت و اهمال نیز عاری نبود.
زندگی آرام و فراغبال سالهای اول در محیط تاریخی بینظیر یکی از قدیمیترین شهرهای آلمان سپری میشد. آثار دوران روم باستان مثل چشمهها، آمفیتئاترها و کلیساها و بازیلیکاها که امروز نیز قابل رؤیت است، سبب میشد که تا اندازهای در او آگاهی تاریخی ایجاد گردد، به ویژه اینکه فردی چون کارل در جوار «پورتا نیگرا» با قدمت دو هزار ساله رشد میکرد. او وقتی از پنجره اتاق خود به بیرون مینگریست و یا منزل خود را ترک میکرد دروازه شمالی شهر رومی «آگوستوس» و نماد کنونی شهر تریير را در مقابل خویش میدید.
یک تابلوی کوچک دیواری با نام مارکس تنها چیزی است که به دوربینها و گردشگران عرضه میگردد. در طبقه همکف مغازه «یوروشاپ» اجناس ارزان قیمت خود را عرضه میکند، که اغلب از چین وارد شده است. Trash as trash can با درودهای فراوان به اولین منقد سرمایهداری و بزرگترین فرزند شهر. هگل برای توصیف چنین رویکردی عبارت معروف «طعنه تاریخ» را به کار میبرد.
دلتنگ کنندهتر فرهنگ یادبود در خیابانهایی است که تریير به افتخار مشهورترین شهروند خود نامگذاری نموده است. هرکس که از پل رومی وارد خیابان بیدرخت کارل مارکس میشود و به سوی مرکز شهر روان میگردد، از نوعی منطقه فسق و فجور در معیار کوچک عبور مینماید که مملو از نایتکلاب، تیبل دانس، شیشهبار، سلمانی، رختشويی و تعداد زیادی تابلو-برای اجاره-در ویترین مغازهها است.
کوشش سوسیال دمکراتهای شهر تریير برای پایان بخشیدن به این عدم تناسب و تغییر نام Brückengasse به خیابان کارل مارکس و یا تعویض نام این دو خیابان با یکدیگر در اوايل سال ۲۰۱۷ در کمیسیون ساختمان شهر برای دومین بار پس از سال ۱۹۴۵ با شکست روبهرو شد. رد این پیشنهاد مبین رابطه دوگانه شهروندان با تنها شهروند قدیمی میباشد، که دارای شهرت جهانی است.
وقتی که جمهوری خلق چین به مناسبت سال مارکس ۲۰۱۸ اعلام کرد که قصد دارد تندیسی از این قدیس کمونیستی به شهر هدیه کند، این تضاد حتا شدیدتر عیان گردید. مقاومت آغاز شد و به خاطر ابعاد این تندیس حتا شدت پیدا کرد: ارتفاع این تندیس تقریباً ۶ متر است.
البته شدیدترین اپوزیسیون از موضع ایدئولوژیکی مطرح میگردد: اولاً صرفاً به خاطر مقبول واقع شدن در بین گردشگران چینی انسان مجاز نیست از یک رژیم مستبد کمونیستی که حکم اعدام را مجاز میشمارد، آزادیها را محدود میکند و به مارکس استناد میکند، هدیه بپذیرد. دوماً تندیس مردی که مسؤول قتل میلیونها نفر انسان است، لکه ننگی بر دامن شهر است. این نیروها از کسانی تشکیل میشود که کوشش میکنند نمایشگاه دايمی خانه مارکس، با وجود شهرت جهانی وی، بیش از حد او را بزرگ جلوه ندهد، بلکه برعکس بیشتر به رنج، بینوايی و تروری که به نام او صورت گرفته، اشاره نماید.
بازدیدکنندگان محل تولد مارکس میآموزند که در مورد دوران طفولیت مارکس اطلاعات زیادی در دست نیست هر چند که گویا مارکس نسبت به خواهرانش رفتار «مستبدانه و وحشتناکی» اعمال میداشته و گویا او خواهرانش را مجبور میکرده «به تاخت او را با کالسکه از کوه تریير به پايین همراهی کنند» و یا «کیک خاک» بخورند و آنها «بدون هیچ مقاومتی به خواست او گردن مینهادند، زیرا او «داستانهای زیبايی» برای آنها نقل میکرده. همه این حرفها در مورد یک پاشای کوچولو که امتیاز مذکر بودن را هم داشته (امری که در آن زمان هم کمتر از امروز متداول نبوده)، بر رویهم ارزش چندانی ندارد.
نمایشگاه هیچ اطلاعی در مورد مقررات جدید خیابانی پلیس که در سال تولد مارکس به اجرا درآمد و به خوبی وضعیت زندگی اجتماعی و بهداشتی کوچههای این شهرک کوچک را ترسیم میکرد، در اختیار بازدیدکننده قرار نمیدهد: «اکیداً ممنوع شده بود لگن توالت و یا چیزهای کثیف دیگر … از منازل به خیابان ریخته شود. همینطور سلاخی گوساله و خوک در ملاءعام تحت تعقیب قرار میگرفت.»
هنگامی که کارل در مقام سومین فرزند از ۹ فرزند خانواده پا به جهان نهاد حد متوسط طول عمر در اروپا بالغ بر ۳۶ سال بود. فقط نیمی از مردم به سنین بلوغ میرسیدند. سه تن از خواهران و برادران او در دهه ۲۰ زندگی خود، دار فانی را وداع گفتند. اولین فرزند خانواده «موریتس داوید» فقط سه سال و شش ماه زندگی کرد. او کمی زودتر از اولین سال تولد برادرش کارل جان سپرد و از این طریق کارل بزرگترین فرزند مرد خانواده شد. در این احوال که پدرش آثار و علايم نبوغ را خیلی زود در کارل احساس کرده بود، در مورد برادر جوانتر او به کارل گفته بود: «به پشتکار و توان او ایمان دارم ولی از هوش و ذکاوتش زیاد مطمئن نیستم.»
هر دو والدین وی به یک خانواده قدیمی خاخام تعلق داشتند و احتمالاً ازدواج آن دو یک ازدواج توافقی بود. هاینریش مارکس که دومین فرزند خاخام سارلوئی به نام «مارکس لِوی» و یا «موردخای بن شموئیل هالوی» بود در سال ۱۷۷۷ در این شهر به دنیا آمد و «ههشل» و یا «هیرشل» نام گرفت. در مورد پیشینیان او در «بوهم» اطلاعی در دست نیست ولی همسر او «خاجه» و یا «اوآ»، یعنی مادربزرگ کارل متعلق به خانواده خاخام Lwow شهر «لمبرگ» بود.
خانواده مادری مارکس را که از لهستان به تریير مهاجرت کرده بود، میتوان نسلها تا قرن ۱۵ تا «پادوا» دنبال کرد. پدر «خاجه» مثل پسرش سامول (دايی کارل) در تریير خاخام بود و کارل ۹ ساله بود که دايیاش فوت کرد. از اواسط قرن ۱۹ تا این تاریخ پیشینیان او بلاوقفه جامعه یهودی تریير را هدایت میکردند.
مادر مارکس «هنرییت» در سال ۱۷۸۸ در شهر هلندی «نایمیخه» به دنیا آمد. پدرش «ایساک پرسبورگ» خاخام این شهر بود. نوه او «النور» به خاطر میآورد: «مادر بزرگم …. به یک خانواده قدیمی یهودی مجارستانی تعلق داشبودت که از میهن خود رانده شده بود و در هلند سکنا گرفته و نام «پرسبورگ» یعنی نام شهر سرمنشأ خویش را اختیار نموده بود.» این شهر امروز براتیسلاو نام دارد. او «هلندی سخن میگفت تا مرگش به سختی و به طور ناقص آلمانی صحبت میکرد.»
در زمان تولد کارل، پدرش حداقل به طور رسمی دیگر یهودی محسوب نمیشد. پس از شکست ناپلئون و تسخیر راینلاند به وسيلۀ پروسها او را در سن ۴۰ سالگی در مقابل انتخاب بین همه چیز یا هیچچیز قرار دادند. از آنجا که برخلاف فرانسه زیر سلطه پروسها یهودیان از خدمت در وزارت دادگستری محروم بودند، این وکیل حقوقی اگر میخواست که به عنوان نانآور خانواده بیکار نشود، مجبور بود به سوی دیگر دنیای اعتقادی ابراهیم نقل مکان کند.
احتمالاً او در سال ۱۸۱۷ به مسیحیت پیوست. وضعیت روحی او را میتوان از خلال نامهای که در همان سال در توضیح وضعیت خود به کمیسیون حقوقی ایالات راین نوشته بود، دریافت:
«فرقهای(!) که طبیعت مرا به آن زنجیر کرد، همانطور که میدانید شهرت خوبی ندارد و به ویژه این ایالت آزادمنشترین و شکیباترین ایالات نیست. و من سختیهای زیادی را تحمل کردم و تقریباً تمامی دارايی خود را صرف نمودم تا دیگران سرانجام بپذیرند و باور کنند که یک یهودی نیز میتواند با استعداد و صادق باشد؛ لذا اگر من تا اندازهای با احتیاط شده ام نباید جای گلایهای باشد.»
تقاضای او-که در ضمن از نظر حقوقی ممکن بود-مبنی براین که، استثنا قايل شده و او باوجود تعلق مذهبیاش به خدمت گمارده شود، از طرف دولت رد شد. «بهار پروسی» لیبرالیزاسیون باز طراوت خود را از دست داده بود. مارکس پدر به دین مسیحیت گروید البته نه به جامعه کاتولیک که در راینلاند حاکم بود، بلکه یک گروه کوچک پروتستان. او به نحوی به نفع کارفرمایش یعنی پروسهای هوادار لوتر به منشأ خود خیانت کرد.
او که دومین فرزند خانواده بود در هر حال نمیتوانست میراث خاخامی پیشینیان خود را عهدهدار شود، لذا نردبان ترقی دنیوی را انتخاب کرد و به تحصیل علم حقوق پرداخت. در این حالت سنن خانوادگی خود را که از سال ۱۸۰۸ نام مارکس را انتخاب کرده بود، شکست. حتا با این که او آزادانه تصمیم نگرفت ولی با این کار به قول هاینریش هاینه «بلیط ورودی به فرهنگ اروپايی» را دریافت کرد.»
البته این نه به این مفهوم بود که مارکس پدر اکنون یک مسیحی دوآتشه شده بود و نه به این معنی که به نحوی از انحا طاعت بندگی را به کنار نهاده بود. او در سال ۱۸۳۵ به فرزندش اعتراف کرد: «یک اهرم بزرگ برای اخلاق، اعتقاد خالص به خداوند است. تو میدانی که من یک فرد متعصبم. ولی این اعتقاد دیر یا زود برای هر انسانی یک نیاز واقعی خواهد بود و در زندگی لحظهای فرا خواهد رسید که حتا منکرین نیز به طور غیرارادی به پرستش قادر متعال خواهند پرداخت.»
امکان ندارد که چنین مطالبی گهگاه نیز در محفل خانوادگی مطرح نشده باشد. به احتمال زیاد کارل بخشی از نظرات خود را در مورد یهودیان از جمله از واژگان پدرش که به دین مسیحیت گرویده بود، کسب کرده بود.
مادر کارل پس از مرگ پدر، یعنی یک سال پس از کارل و خواهران و برادرش و ۷ سال پس از شوهرش به مسیحیت گروید. ولی قریب ۲۵ سال بعد نشان داد تا چه حد گرفتار منشأ باقی مانده بود. هنگامی که دخترش یعنی خواهر مارکس، لوئیزه به «کاپاشتات» نقل مکان کرد، به بستگان هلندی خود نوشت: «ظاهراً سرنوشت قوم (اسرائیل) در مورد من نیز صادق است، که فرزندانم در تمام دنیا متفرق میگردند.»
علت غلطهای املايی (در متن آلمانی) او در متن نامه مشخص نیست ولی ظاهراً آنطور که حدس زده میشود ربطی به دوران طفولیت وی در فلاندر و یا ارتباط او با زبان «ییدیش» نداشت، زیرا در آنصورت او مرتکب اشتباهات مشخص دیگری میشد. اغلب در زندگینامههای او سادگی ذهنی وی عامل این غلطهای املايی معرفی میشد در حالی که ممکن بود آن را نوعی از شکل پیشرفته خوانشپریشی تلقی کرد که هیچ ربطی به فهم و شعور وی نداشت. ولی محتملترین علت ناکافی بودن تعلیمات نوشتن زنان در آن زمان بود. به اصل نامههای «کریستیانه وولپیوس» و یا زنان دیگر به گوته نظر بیافکنید. ولی به هر حال مادر کارل توسط شاهدین معاصر به عنوان زنی با هوش و فرهیخته معرفی میشد، از اینرو نقش او پس از گرویدن به مسیحیت در اینجا بود که به فرزندان خود تاریخ و بازیگران عهد قدیم را به فرزندانش بیاموزد و سنگ بنای شناخت مارکس را از انجیل نصب کند.
بر رویهم، حتا اگر در منزل از اجرای هر نوع آداب و رسوم یهودی خودداری شده باشد، غیرمحتمل به نظر میرسد که این کودک از ایدههای پیشینیان یهودی خود اصلاً تأثیری حاصل نکرده باشد. خانواده مارکس کماکان روابط صمیمانهای با بستگان یهودی خود داشت و یک تاکستان در «مرتسدورف» را بین خود و یک پزشک یهودی به نام «لیون برنکاستل» تقسیم کرده بود.
حتا دختر مارکس «الهنور» به اندازه کافی روح یهودی کسب کرده بود. مدتها پس از فوت پدرش او به عنوان مبلغ کمونیستی و کاربر سندیکايی در سخنرانیهایش با قاطعیت اعلام میکرد: «من یک یهودیم.» او در حالی که روی تصویر پدربزرگش که کارل مارکس همواره با خود حمل میکرد، خم شده بود، میگفت: «همه چیزها دارای یک خصلت کاملاً یهودی ولی یهودیت از نوع خوب بود.»
لذا این فرض که کارل در دوران طفولیت خود با سنن فکری یهودی آشنا شده بود، حتا اگر پدرش به جای تالموت و تورات از مدتها پیش به مطالعه آثار کانت، لسینگ، ولتر، لایبنیتز و شیلر پرداخته بود، دور از حقیقت به نظر نمیرسد. البته نباید اغراق کرد و این پسر جوان که اولین فرزند خانواده بود، را نظر کرده الهی مانند «پسر خدا» معرفی کرد که این وظیفه به او محول شده بود «عدالت» را حکمفرما سازد. ولی ممکن است که ناخودآگاه این وضعیت نقشی ایفا کرده بود.
مارکس برخلاف همه همشاگردیهای خود تا دبیرستان به جای رفتن به مدرسه معلم سرخانه داشت. خواندن و نوشتن را ظاهراً از «ادوارد مونتینی» کتابفروش که دکانش چند قدم دورتر از منزل خانواده مارکس بود، فرا گرفته بود. تعلیمات در دبیرستان مطابق با ایدهآلهای کلاسیک از زبان یونانی، لاتین، آلمانی، به حد وفور تاریخ و همینطور ریاضیات تشکیل میشد. به جای زبان عبری مارکس فرانسه را انتخاب کرد. ساعتهای ورزش به طور کل لغو شد.
البته خانه پدری او زمینه فرهنگی مناسبی را در اختیار او نهاده بود. پدر مارکس فارغالتحصیل دانشگاه بود. لیست کتابهای کتابخانه او بسیار متنوع بود و بیشتر به فرهنگ فرانسوی تمایل داشت. در کنار کتب حقوقی مجموعه ۳۸ جلدی تئاتر فرانسوی نیز یافته میشد.
نظرات در مورد روابط مارکس با پدرش مثل بسیاری دیگر از مسايل متضاد بود و از تحقیر یک فرد ضعیفالنفس متفکر تا تحسین یک شورشی هوادار آزادی که از خانواده و سنن خانوادگی خود بریده، گسترده بود. احتمالاً هر دوی اینها نقش بازی میکرد ولی تردید نیست که فرد جوان بسیاری از چیزها را مدیون پدرش بود و از اینرو نیز از او متشکر بود. به هر حال پدرش بود که امکانات صعود را در اختیار وی نهاده بود.
قبل از هر چیز کارل پدرش را یک وکیل محترم و در عینحال «همرنگ جماعت شده»، متدین و خداشناس میشناخت، فردی که معمولاً قبل از اینکه واکنش نشان دهد با دست مشت کرده در جیب انتقاد را تحمل میکرد. او متأثر از روح روشنگری فردی منطقی، و از نظر سیاسی و مذهبی لیبرال و از گرایشات براندازی و طغیانگری مبری بود. فردی که معتقد بود نیکی به عنوان بخشی از طبیعت سرانجام پیروز خواهد گردید. ولی فردی که مدام از عدم اعتماد به نفس و نارضایتی از آنچه که در زندگی به دست نیاورده، رنج میبرد. با این حال پس از انتخاب شدن به رياست جامعه وکلای دادگستری تریير در سال ۱۸۲۱ عنوان ريیس شورای قضايی را کسب کرد.
احتمال دارد که کارل احترام زیادی برای پدرش قايل نبود ولی نامههايی که او در طول تحصیل به والدینش مینوشت از لحن دیگری برخوردار بود: هر قدر هم که کارل یاغی و لجباز مینمود، همواره با «پدر عزیز» با احترام رفتار میکرد. (البته اگر از ولخرجیهای بیحساب پولی که پدرش با زحمت به دست آورده بود، چشمپوشی کنیم)
پدر انتخابی کارل جوان، برخلاف پدر واقعی او از نوع دیگری بود. «لودویگ فون وستفالن»، یک مدیر محترم دولتی پروس در تریير ، همکار قضايی «هاینریش» و دوست خانواده مارکس ظاهراً کارل کوچک را از بچگی به خاطر انرژی و حضور ذهنش در قلب خود جای داده بود. آنجا که در نزد پدر منطق حاکم بود، «دوست پدروار» شیفته رمانتیک بود و برای او «راسین» و «ولتر» میخواند و هومر و شکسپیر را به شکل متفاوتی برای او تشریح میکرد.
میتوان گفت انگلیسی زبان «مادری» بارون بود. مادرش از نجیبزادگان محترم اسکاتلندی «آرگیل» بود. پدرش که قهرمان جنگهای هفتساله بود، به مرتبت نجیبزادگی ارتقا یافته با مادر او، خواهرزاده (برادرزاده) ژنرال انگلیسی فرمانده قوا آشنا شده و ازدواج کرده بود. فرزند مشترک آنان لودویگ (دوست پدر کارل)، پس از تسخیر راینلاند توسط پروسها، به عنوان نماینده دولت پروس در سال ۱۸۱۶ به تریير منتقل شد که چون در حاشیه قرار داشت آن را به عنوان تنزل مقام تلقی کرد. خود او از ازدواج اولش دارای ۴ فرزند از جمله فردینانند فون وستفال بود که بعدها وزیر کشور کابینه ارتجاعی «مانتویفل» بود.
در بین فرزندان بعدی او از ازدواج دومش دو نفر در ادامه حیات مارکس نقش مهمی ایفا کردند: هممدرسهای او «ادگار» که بعد رفیق سوسیالیست او شد و دوست دوران کودکی خواهرش صوفی، یعنی «جنی» که بعدها نامزد او شد. ولایت میتواند با این نوع جهیزیه هدایای گرانبهايی به زندگی ارزانی دارد. یکی از این هدایا زبان بود: مارکس لهجه «موزلی» غیرقابل قیاس تریير را که آهنگ و لطافت آن به زبان فرانسوی نزدیک بود، تمام عمر از دست نداد.
هاینریش مارکس دوستی همکار قضايی خود با فرزندش کارل را مورد تأيید قرار داد و نوشت: «تو در اولین و مهمترین مسیر زندگی خود یک دوست، یک دوست بسیار ارزشمندی را یافتی که بزرگتر و با تجربهتر از توست … تو اگر او را برای خود حفظ کنی و لیاقت داشتن او را داشته باشی، او سنگ محک شخصیت، روح، قلب و حتا اخلاق تو خواهد بود.»
برای این جوان باهوش تکرار این جمله لازم نبود. استعداد وی (روح هشیار و درک سریع) ظاهراً به قدری برجسته بود که فردی با ۵۰ سال سن، او را با خرسندی به عنوان دوست خود انتخاب کرد. طی پیادهرویهای مکرر در جنگلها و یا تاکستانهای منطقه سرسبز و زیبای موزل آنها فقط در مورد ادبیات با یکدیگر گفتوگو نمیکردند و مارکس در طول عمر خود آن را فراموش نکرد. در طول شبهای کتابخوانی در قصر نجیبزاده نامبرده که در نزدیکی منزل کارل قرار داشت، صاحبخانه مارکس را با عقاید یکی از پیشکسوتان ایدۀ سوسیالیستی، یعنی «آنری سن سیمون» آشنا کرد.
این فرد فرانسوی که در سال ۱۸۲۵ چشم از جهان فروبست، خیلی زود مسايل اجتماعی و اقتصادی را به یکدیگر مربوط کرد و خواستار توزیع عمومی تولیدات اجتماعی بود. به نظر او تنها کسانی باید درآمد میداشتند که واقعاً کار میکردند و نه عناصر «انگلی» چون نجیبزادگان، سهامداران و یا مستمری بگیران. احتمالاً کنشگران جنبش Occupy و یا منتقدین سیستم سرمایهداری امروز زیر نظرات سن سیمون را امضأ میکردند. با خواست شایستهسالارانه خود (Meritokratie) «هر کس طبق توانش و هر توانی طبق راندمانش» سنسیمونیسم الگويی برای جمله الهامبخش مارکس در نقدی بر برنامه گُتا سوسیال دمکراسی مورخ ۱۸۷۵ شد: «هر کس طبق توانش و هر کس طبق نیازش!»
این فرد نوجوان با ایدههايی روبهرو شد که تفکرش را در سنین بلوغ به شدت متأثر کرد: اجتماعی کردن مالکیت خصوصی و یا لغو حق ارث. پدرش که بیشتر مسالمتجو و تنشگریز بود احتمالاً هرگز جرأت نمیکرد چنین عقاید عصیانگرایانهای را به فرزندش القا کند، گذشته از این که عقیده کاملاً مغایری داشت.
برای درک شیوه فکری معاصر مارکس باید دانست هنگامیکه او یک نوجوان نابالغ بود، دو نویسندهای که بر تمام فعالیتهای او تأثیر گذاردند هنوز در قید حیات بودند: « هگل، ابرفیلسوف در سال ۱۸۳۱ فوت کرد و گوته، ابرشاعر یک سال پس از آن.»
او هنوز ۱۶ ساله نشده بود که بالاخره دلیلی یافت تا به نانآور خانوادۀ خود افتخار کند. هاینریش مارکس به افتخار بازگشت فرستادگان مجلس محلی راینلاند در کازینو کلوب که مرکز فرهنگی سیاسی شهر بود یک سخنرانی جنجالی ايراد کرد، که دارای دو پیام بود. او به ظاهر از شاه ستایش کرد، هرچند تاحدی طعنهآمیز ولی در عمق از شاه به خاطر عدم اجرای رفرمهای عاجل اجتماعی و سیاسی انتقاد نمود:
«با وجود داشتن اینهمه قدرت او آزادانه مجمع شهری را بنیان گذارد تا حقیقت به پلههای تخت سلطنت راه پیدا کند. و حقیقت چه جايی بهتر از آنجا میتواند پیدا کند … قلب نجیب او همیشه برای آرزوهای عادلانه و منطقی مردمش گشاده و پذیراست.»
کارل، که کلهشق و تشنۀ آزادی شناخته میشد، احتمالاً در این روز از رفتار متهورانه پدرش بسیار شاد شده بود. حداقل یک بار آن نقشی که او از پدرش توقع داشت، عیان گردیده بود. سخنرانی وی نُقل محافل شهر شد و توجه مقامات را به خود جلب کرد. هنوز دو هفته بیشتر نگذشته بود که مجدداً مارکس وکیل جلب نظر کرد. او در ضیافتی برای سالگرد تأسیس جامعه کازینو شرکت کرد. سرود «مارسییز» Marseillaise و «پاریزین» Parisienne خوانده شد. پرچم سهرنگ فرانسه به اهتزاز درآمد و فریادهای زنده باد فرانسه! بلند شد. چطور ممکن بود که در غرب کسی برای دشمن خونی هورا بکشد؟ «پادشاه شهروندان» آنجا ظاهراً نسبت به ویلهلم سومِ پرقدرتِ پروسی، دوست و یاور مردم خود میبود.
در حالی که پدر مارکس هر نوع نیات خصمانهای را نفی کرده و قِسِر در رفت، یکی از همکارانش به جرم خیانت به کشور در مقابل دادگاه قرار گرفت، که البته او هم بعداً بیگناه اعلام شد و آزاد گردید. دو نفر از معلمین که در آن ضیافت نظر خود را ابراز کرده بودند، توبیخنامه دریافت کردند، یکی به خاطر خواندن سرود انقلابی و دیگری به جرم خدانشناسی و ماتریالیسم. دبیرستان تریير که پس از جستوجوی پلیس یک شبنامه با سخنرانیهای جشن «هامباخ» در آنجا یافته شده بود، در هر حال مرکز جهانبینیهای چپ محسوب میشد.
از آن زمان مدیر دبیرستان «یوهان هوگو ویتنباخ» زیر نظر پلیس و کنترل دولت قرار داشت. او از سال ۱۸۰۴ مدیر دبیرستان بود، مردی که دو سال پیش از آن یکی از مؤسسان «جامعه تحقیقات مفید» بود و در مورد حمله به باستیل در سال ۱۷۸۹ گفته بود: «قلب چه کسی در آن زمان که این خبر روز را شنید از ترس و (در میان باران سرد) از شوق آتشین در امید وقایعی که رخ خواهد داد، نتپيد! سپیدهدم آزادی از این روز آغاز شد. یک خلق بزرگ، با شور شعف فرمانهای بشری را اعلام کرد.»
خوشبخت کسی که اجازه داشت با این روح-«زمان باتلاق نیست، زمان جریان و روند است.»-دوران تحصیل خویش را سپری کند. هنگامی که مارکس وارد ربع چهارم دبیرستان شد بدون اینکه دو سال اولیه آن را پشت سر گذارده باشد، «ویتنبرگ» با ۶۳ سال عمر جزو سنیورها محسوب میشد ولی مغزش هنوز جوان و روشنفکر باقی مانده بود.
مربیانی چو او بسیار پرارزش و در عین حال نادرند. تنها آن کس که تجربه کرده که چگونه یک فرد بالغ و آزاد با اعتقاد به آینده بشریت خود را در خدمت جوانان قرار داده، قادر است حدس بزند که دوران موفق مدرسه تا چه حد میتواند برای آینده فرد مهم باشد. والدین معمولاً بدون هیچنوع اطلاعات حرفهای تنها به طور غریزی و یا با استفاده از تجربۀ خود عمل میکنند. بدون مربی به عنوان نیروی مکمل حرفهای، تربیت نیمهکاره باقی خواهد ماند. آنها مشروط بر اینکه شایسته و مناسب باشند راه و نگاه را برای دنیايی دیگر میگشایند.
پایاننامه دیپلم، اولین اثر کتبی کارل بازتابدهندۀ روح حاکم بر مدرسه و ريیس مدرسه بود. قبل از هر چیز، از انشای آلمانی جوان ۱۷ ساله ممکن بود یک فرد متفکر با افکار مستقل را شناسايی کرد.
«تفکر یک فرد جوان در انتخاب حرفه» مانند یک دروننگری در مراحل آخر بلوغ به نظر میرسید. وقتی مارکس میگفت: «نفرت از خود ماری است که همیشه در حرکت، سینه را میجود، خون هستی را از دل میمکد و آن را با نفرت از انسان و یأس و نومیدی مخلوط مینماید»، دروننگری انتقادی او را میتوان احساس کرد.
علاوه برآن، یک خصلت دیگر وجود داشت که با خصلت قبلی همخوان بود و مانند یک خط قرمز در طول زندگی مارکس قابل تعقیب است. یکی از زندگینامهنویسان سابق مارکس، «اوتو روهله» کمونیست، این خصلت را در کتاب خود که در سال ۱۹۲۹ منتشر شد، آورده است. او از عبارت «عقدۀ حقارت» که کمی زودتر از آن «آلفرد آدلر» در علم روانشناسی مطرح کرده بود و در آن زمان مد شده بود، استفاده نمود.
«روهله» نوشت: «او هرگز این ندای تازاننده و تهییج کننده را در پس خود از دست نخواهد داد. تو باید ثابت کنی که میتوانی! باید ترقی کنی! باید پيشرفت درخشانی داشته باشی! کارهای فوقالعاده انجام دهی! اولین نفر باشی! این عزم پیروزی، تمامی فازهای حیات کاری و مبارزهای او را تحت تأثیر قرار میداد.»
از این منظر بخشهايی از انشای آلمانی، هشدارهای پيامبرگونهای است که این «نوجوان» خطاب به خود مطرح نموده بود: « آنچه بزرگ است، میدرخشد. آنچه میدرخشد، جاهطلبی به دنبال دارد. جاهطلبی شور و اشتیاق و یا آنچه ما شور و اشتیاق میدانیم به همراه دارد، ولی آن کس که دچار جنون جاهطلبی شد، منطق قادر به کنترل او نخواهد بود و او به جايی سقوط خواهد کرد، که کشش شدید او را فرامیخواند: او دیگر خود تعیین کننده موقعیتش نخواهد بود، بلکه تصادف و صورت ظاهر موقعیت او را تعیین میکند.»
دیو جاهطلبی را زیر کنترل نگاه داشتن وظیفه دايمی کارل مارکس در مبارزه با خود شد. او این کار را با مهارت انجام داد و در عین حال شکست خورد. ممکن است که این امر تا حدی نیز به شهرت وی مربوط بوده باشد، به ویژه در مقایسه با کنشگران سیاسی همدوره او شهرت او مهمتر بود. او خیلی زود و با اطمینان به استعدادهای خود وقوف پیدا کرد. جاهطلبی او مدام در کشش برای مطرح بودن متجلی میشد و همواره به تلخی مأیوس میگردید.
و سرانجام در این انشا پاراگرافی وجود داشت که قدرت زودرس ادراک او از واقعیت را فاش میساخت. این اشاره تنها از طرف مارکسیستها به عنوان اولین اشاره به آن جمله معروف مطرح نمیشود که هستی اجتماعی تعیین کننده آگاهی است: «ما نمیتوانیم همواره به آن مرتبتی برسیم که فکر میکنیم برای آن ساخته شده ایم؛ روابط و مناسبات ما در جامعه قبل از اینکه ما بخواهیم آنها را تعیین کنیم، شکل گرفته اند.»
مدیر مدرسه آقای «ویتنبرگ» شخصاً این انشا را تصحیح کرد و نمرۀ «نسبتاً خوب» را برای آن در نظر گرفت: «این اثر به خاطر غنی بودن در افکار و خوب و برنامهریزی شده در نظم، جلب نظر میکند. با این حال نویسنده اینجا نیز در جستوجوی غلوّآمیز بیانی تصویری و نادر دچار اشتباه همیشگی خود میشود؛ از اینرو این انشا در نقاط زیادی که خط کشیده شده فاقد وضوح و قاطعیت لازم و اغلب عدم صحت برخی از عبارات و همچنین ارتباط جملات میباشد.»
مربی تجربی و نویسندۀ مجموعه «سرودهای آزادی» روزبهروز بیشتر به خاری در چشم مقامات ارشد خود تبدیل میشد. آنها «ویتوس لورس» زبان کهنهشناس شدیداً ارتجاعی را به عنوان مدیر دوم جهت کنترل عقاید و نظرات او در کنارش نشاندند. واکنش مارکس و ۳۰ محصل دیگر را میتوان گرفتن انتقام و جلب رضایت مدیر محبوب دبیرستان تعبیر کرد: آنها پس از پایان دوره تحصیلی از انجام رسم بازدید از همه معلمین برای خداحافظی خودداری کردند و آگاهانه «لورس» را تنها گذاردند.
پدر مارکس چه میکرد؟ او با ملایمت به او انتقاد میکرد که در جرگه دوستان بدی به سر برده که اکنون او را با وضعیت بدی روبهرو نموده است: «لورس خیلی ناراحت بود که از او دیدار نکرده بودی … مجبور شدم یک دروغ مصلحتی پیدا کنم و به او بگویم که وقتی ما به منزل او رفتیم، او در منزل نبود.»
وقتی که مارکس این نامه را میخواند دیپلم خود را گرفته بود، البته نه با معدل بسیار عالی، بلکه متوسط. او بر رویهم مثل دیگر بزرگان فکری مثل ایناشتاین شاگرد بسیار زرنگی نبود. البته کارل بهترین شاگرد نبود ولی در سال تحصیلی جاری جوانترین محصلی بود که دیپلم گرفت. او رتبه هشتم را با دو شاگرد دیگر تقسیم میکرد. نمره او فقط در ریاضیات بد بود ولی در بین ۳۲ محصل این امر در مورد ۲۸ محصل دیگر هم صادق بود.
در بین ۳۲ محصل ۱۰ محصل رفوزه شدند. باور نمیتوان کرد نیمی از فارغالتحصیلان دبیرستان-آنطور که مارکس آنان را بچه دهقان مینامید-تصمیم داشتند علوم الهی تحصیل کنند. برعکس مارکس، بنا بر خواهش پدری از پدرش پیروی کرد و در دانشکده حقوق نامنویسی نمود.
مارکس در تریير وظیفهای برای تمام عمر دريافت کرد: جهان باز نمیایستد و دايم در حرکت است و تو میتوانی در تصمیمگیری که این حرکت به کدامین سو باشد شرکت کنی. بیش از هر چیز همین دوران جوانی آسوده و فارغ از معضل فرار، پیگرد و تجربیات دردناک مشابه و بدون ارتباط قابل شناخت با همدورههای دبیرستانی است که او را از دیگر انقلابیون متمایز میکند و از او یک مبارز تسلیمناپذیر و تنها به وجود میآورد.
مارکس درست ۱۷ سال و ۵ ماه و ۱۰ روز و ۲ ساعت پس از تولدش آشيانۀ دوران طفولیت خود را ترک کرد. میهن وظیفه خود را انجام داده بود و افق تازه به او چشمک میزد. تمام فامیل در بندر حاضر شده بود تا با فرزند در حال گم شدن وداع نماید. ساعت ۴ صبح روز ۱۵ اکتبر ۱۸۳۵ او پا به عرشه کشتی نهاد که از طریق موزل او را به کوبلنتس منتقل میکرد. او از آنجا به وسيلۀ یکی از کشتیهای بخاری مدرن به بن رفت، که اولین توقف در سفر طولانی فراآموزی و مبارزه او بود. درست هنگامیکه او سوار بر کشتی تریير را ترک کرد و چراغهای شهر رفتهرفته از دیده او پنهان میشد، همانطور که علم دقیقاً پیشبینی کرده بود، ستارۀ دنبالهدار «هالی» در آسمان قابل رؤیت بود.

