یک پاسخ به “از تکاوایی به هماوایی – جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر)”
فصلنامه گونه گون
گوش باش!
باز باید دست را با دستهای دیگران پیوست.
تا غروب کوچه، بازی کرد.
با کبوترها، پیام از آسمان آورد.
طاق ایوان را پناه بی پناهی ساخت.
باز هم لبخند باید شد.
گرچه شهر از زهر خند دشمنی، تلخ است،
شهد باید شد،
گوارا شد
دوست را باید میان خیل دشمن یافت.
هم نفس، همراه باید شد.
با هزاران مشعل از چنگال شب باید رهائی جست.
محمد زهری – قسمتی از شعر شهر خالی نیست
پیش کش برزین
Privacy & Cookies: This site uses cookies. By continuing to use this website, you agree to their use. To find out more, including how to control cookies, see here: Cookie Policy.
یک پاسخ به “از تکاوایی به هماوایی – جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر)”
گوش باش!
باز باید دست را با دستهای دیگران پیوست.
تا غروب کوچه، بازی کرد.
با کبوترها، پیام از آسمان آورد.
طاق ایوان را پناه بی پناهی ساخت.
باز هم لبخند باید شد.
گرچه شهر از زهر خند دشمنی، تلخ است،
شهد باید شد،
گوارا شد
دوست را باید میان خیل دشمن یافت.
هم نفس، همراه باید شد.
با هزاران مشعل از چنگال شب باید رهائی جست.
محمد زهری – قسمتی از شعر شهر خالی نیست
پیش کش برزین
لایکلایک