
نويسنده: یورگن نفه
مترجم: خ. طهوری
برای مطالعۀ اين اثر ارزنده به اين نشانی مراجعه کنيد
هفت سال تنهايی
دوشیزه فون وستفالن، خانم مارکس میشود
در وهله نخست این امر نشانه دوران جوانی تأمین شده او در یک خانوادۀ بورژوايی بود، بدون تجربه پیشآمدهای ناگوار و سنگین. البته «جوانی» خیلی عام در نظر گرفته شده است، چون هنگامیکه او ازدواج کرد، ۲۹ سال عمر داشت. به برکت وجود «کارلش» زندگی او تازه بعد از ازدواج پرتلاطم شد.
برای دوشیزهای در موقعیت اجتماعی او، دوران جوانی در آن زمان به معنی تربیت خانگی و آموزش فرهنگی در جهت آماده شدن برای زندگی زناشويی و ایفای نقش مادری و از جمله مسايل دقت در حفظ ظاهر بود تا خود را در بازار ازدواج جذاب و دلربا نشان داد.
هنوز دهها سال بعد، دبیرستان مختص پسران بود. برای دختران حتا تحصیل اجباری وجود نداشت و زنان تازه بعد از سال ۱۹۰۰ اجازه یافتند در دانشگاه تحصیل کنند. در مقایسه با این وضعیت دوشیزه خانم فون وستفال بسیار تحصیلکرده، با مطالعه و زباندان، دوران بلوغ را پشت سر نهاد.
او بنا بر رسم متداول محافل آن زمان رقص، آواز و نواختن پیانو را فراگرفته بود و طبیعتاً مضاف برآن، بر هنر کاردستی و به زبان انگلیسی و فرانسه به خوبی مسلط بود. او کلاسیکهای ادبیات جهانی را خوانده بود و به ویژه آنطور که برادر او به خاطر میآورد، یکی از علل علاقه آنها به ادبیات، «خواندن لذتبخش کتاب به وسيلۀ پدرشان در ساعات دیروقت شب» بود. در این جلسات «اووید» و «هومر» خوانده میشد و شکسپیر به زبان اصلی دکلمه میشد. گوته و دیگر پیروان رمانتیک با نقشهای تقسیم شده قرايت میگردید و یا از حفظ خوانده میشد.
«لودویگ فون وستفالن» در این شهر در مقام معاون فرماندار در خدمت اشغالگران فرانسوی بود. روز ۱۲ فوریه ۱۸۱۴ جنی در این شهر به دنیا آمد، تقریباً ۴ سال زودتر از شوهر آینده خود. به این صورت همه چیز گفته شد. اختلاف سنی و سن ازدواج برای عروس در آن زمان نقش مهمی ایفا میکرد، به ویژه که عروس پیرتر از داماد بود. اما مردان حتا در سنین بالا میتوانستند «دختران جوان» را به عقد خود درآورند.
… ظاهراً هیچچیز جلودار روند سرنوشت نبود ولی به قول خواهر شوهرش «دختر بیچارهِ عاشق به زودی از اقدام شتابزدۀ خود پشیمان شد.» پس از شور و شعف اولیه به نظر میرسید که جناب آقای «فون پانِهویتز» زبل و زرنگ با اونیفورم اطوکشیده خود زیاد مورد علاقه آن خانم نجیبزاده نبود. با وجود شایعهپراکنیهای مرسوم در آن شهر کوچک، جنی تصمیم گرفت نامزدیش را لغو کند.
نمیتوان تصور کرد که در آن لحظه او نظری احساسی نسبت به کارل کوچک داشت. همشاگردی ۱۲ ساله برادرش در عنفوان جوانی بود که در آن زمان نیز نسبت به امروز معنای متفاوتی نداشت. برعکس، ممکن بود که قضیه در مورد کارل به شکل دیگری بوده باشد. او اولین جوانی نبود که در غوغای عاطفی و احساسی دوران بلوغ، عاشق دختری بزرگتر از خود که در حال شکوفايی بود، شود. اینکه او با اندام ظریف، صورت زیبا، چشمانی قهوهای و موهای مشکی در بین مردان یک دختر فوقالعاده زیبا محسوب میشد مطمئناً از چشم کارل دور نمانده بود.
بیشک آنها در دوران نوجوانی خود از بسیاری از زنان و مردان متأهل به هم نزدیکتر بودند. آنها دارای لهجه مشترک بودند، آشنایانشان یکی بود، طنز و غذاهای تیپیک مشابه مثل «Teerdisch» ترییری که ملغمهای از سیبزمینی، کلم ترش و چربی خوک بود استفاده میکردند. کارل به طور منظم به خانه پدری او رفتوآمد داشت و در آنجا بود که پدر جنی، لودویگ به شخصیت مؤثری در رشد فکری کارل تبدیل شد. جنی وقتی ادگار و کارل با بزرگ خانواده در مورد سیاست و جهانبینی و یا در مورد بزرگان شعر و ادبیات به بحث و گفتوگو مینشستند، گوش فرا میداد و بعضاً در بحث شرکت میکرد.
اینکه این دو از نظر سیاسی دارای اتفاقنظر بودند، ناشی از تلقین و ارشاد از سوی کارل نبود، بلکه به نظرات خود او مربوط میشد. آموزش و پرورش سیاسی و ادبی هر دو به موازات یکدیگر جلو میرفت و در عینحال او میدید که چگونه مارکس از نظر جسمی به یک جوان رشید و از نظر فکری به یک فرد متفکر مستقل تبدیل میشود. او هنوز ۱۸ سال نداشت و جنی ۲۱ ساله شده بود که عشق و علاقه خود را به یکدیگر ابراز کردند.
جسور و گستاخ، سرکش، شوخطبع، اصيل و مدرن: کسی که اين ويژگیها را تنها مختص مارکس بداند، ظاهراً در شناخت شخصیت جنی به خطا رفته است. جنی حداکثر پس از لغو نامزدی خود با نامزد عوضی نشان داد که او آداب و رسوم معمول را قانون نمیداند. او با تصمیم خویش در مورد انتخاب نامزد صحیح که ناشی از عشق ناگهانی نبود، بلکه به دنبال نزدیکی رفتهرفته و درازمدت پدید آمده بود، احتمال از دست دادن موقعیت اجتماعی و شهرت خود را به جان خرید.
متونی را که او نگاشته بود، خبر از استعداد نویسندگی او میدهد که در مبارزهجويی و استهزای گزنده قابل مقایسه با نوشتههای مارکس بود. و از طرف دیگر نامههای او گاه آنچنان شاعرانه بود که مارکس به ندرت قادر به خلق آن میبود. و در قدرت مشاهده ظریف خود برای کارل بیشتر سرمشقی بود تا شاگردش.
ولی همه اینها راه پردرد و رنجی را که جنی با ازدواج با مارکس به آن قدم نهاد، نشان نمیدهد. با اینکه طلایه ازدواج سریع هنوز قابل رؤیت نبود ولی هنگامیکه این زوج پس از سال اول تحصیل مارکس در بن در تعطیلات تابستانی سال ۱۸۳۶ با یکدیگر ملاقات کرد، گام بعدی برداشته شد. آنها قبل از اینکه مارکس برای ادامه تحصیل به مقصد برلین که ۷۰۰ کیلومتر دورتر بود، حرکت کند، سوگند وفاداری و عشق همیشگی نسبت به یکدیگر یاد کردند.
در اینجا حدس و گمان زیاد است ولی در مورد این بخش از زندگی مارکس واقعاً اطلاعات زیادی در دست نیست. تنها چیزی که میتوان به آن استناد کرد: نامزدی، هرچند غیررسمی ولی انجام شد. بعد از اینکه راز افشا شد، جنی حلقه نامزدی را که به یک گردنبند سیاه مخملی آویخته بود، علناً باخود حمل میکرد. البته این داستان میتوانست به شکل دیگری هم وقوع پیدا کند.
نسبت به آنکس که در انتظار شوهر آینده خانهنشین شده بود، ریسک کمتری متوجه مسافر میشد. در حالیکه جنی در آشیانه ولایتی بدون وجود نامزدی آلترناتیو و قابل قیاس به شمردن روزها و حتا سالها مشغول بود، هر روز امکانات نوینی در مقابل مارکس هویدا میگردید. چقدر ساده ممکن بود اسیر کمند گیسوی زن دلربايی مثلاً نویسنده تحسینآمیزی چون «بتینا فون آرنیم» شود، که هر چند سیوسه ساله بود ولی چندی با او رابطه داشت؟
ظاهراً مارکس اسیر جادوی عشق شده بود، مثل جنی که بعدها او را «آقا و سرور» خود مینامید. ما شاهد نوعی توضیح در نامه مشهور او به پدرش هستیم:
«هنگامیکه من شما را ترک کردم، وارد دنیای دیگری شدم، دنیای عشق و آن هم عشقی که در ابتدا بیفرجام و حسرتبار به نظر میرسید. حتا سفر به برلین که میتوانست برایم بسیار لذتبخش باشد و مرا به بررسی طبیعت کشاند و شور زندگی را در من پدید آورد، نه تنها تأثیری روی من نگذارد، بلکه حتا برعکس، مرا غمگین کرد، زیرا صخرههایی که میدیدم تیزتر و تندتر از احساسات روحی من، شهرهای گسترده، زندهتر از خون من، سفره رنگین رستورانها پُرتر و غیرقابل هضمتر از بسته فانتازی که من با خود حمل میکردم و در خاتمه حتا هنر، از جنی زیباتر نبود.»
از آنجا یک وعده پنهانی او را به منشأ خود مربوط میساخت. مهمترین شخص در زندگی او متجلی بخشی از میهن مشترک آن دو بود. البته نامزدی محرمانه زیاد مخفی نماند. در کنار برادر جنی، خانواده مارکس نیز در جریان قرار گرفت. رييس خانواده و دوست پدر عروس احتمالی، کارل را در جریان مسايل جاری قرار میداد. او به کارل در برلین نوشت: «جنی ترا دوست دارد. اگر فاصله سنی باعث ناراحتی اوست، تنها به خاطر والدینش است.»
برای عروس آینده که مجبور بود پدرش را بیاطلاع بگذارد، «هاینریش مارکس» همپیمان و محرم خوبی شد که میتوانست با او درددل کند و هاینریش نقش حامی و حافظ او را عهدهدار شد. او به فرزندش که به حق او را یک فرد بیبند و بار میدانست، کمی بعد از عید کریسمس سال ۱۸۳۶ گفت:
«من با جنی صحبت کردم و آرزو داشتم که بتوانم او را آرام کنم. من هرچه ممکن بود کردم ولی همه چیز را نمیتوان با استدلال حل کرد. او هنوز نمیداند که والدینش روابط شما را چگونه برداشت میکنند. نظر بستگان و اطرافیان مسأله بیاهمیتی نیست. من از حساسیت تو که اغلب غیرعادلانه است، نگرانم … او (جنی) نسبت به تو آنچنان فداکاریهای فراوانی میکند و از خودگذشتگی نشان میدهد که تنها با منطق سرد میتوان به طور کامل ستوده شود. وای بر تو اگر این را هرگز در زندگی خود فراموش کنی!»
اوايل فوریه پدرش به اطلاع او رساند: «کارل عزیز میدانی که از روی عشق به تو کاری کردم که با خصلت من زیاد تطابق نمیکند و … اعتماد بیحد و حصر جنی ترا جلب کردم. ولی این دختر خوب و دوستداشتنی مدام خود را میآزارد … او بسیار ناراحت است که والدینش چیزی نمیدانند … او نمیتواند برای خود توضیح دهد که چگونه او، که فکر میکند یک انسان منطقی است، حاضر به انجام چنین کاری شده است … یک نامه تو … مشروط بر اینکه یک شاعر رؤیايی آن را دیکته نکرده باشد، میتواند تسلیبخش باشد.»
در نوامبر همانسال مجدداً تأکید کرد: «آیا تو به نحوی غیرقابل درک دل دختری را نبردی که اکنون هزاران نفر به حال تو غبطه میخورند؟»۱۱ و سه هفته بعد بار ديگر وظاایف او را در قبال نامزدش یادآوری کرد: «آینده او را تأمین کردن سادهترین و عملیترین راهحل است، آیندهای که در شأن او باشد، در جهان واقعی و نه اتاق دودزده، در نور چراغ نفتی و در کنار یک ادیب دور از مواهب تمدن.»
هنگامیکه مارکس در طی تعطیلات عید پاک ۱۸۳۸ به میهن خود ترییر بازگشت که پدرش در بستر مرگ به سر میبرد، آن دو معشوق پس از گذشت یکسال و نیم برای اولین بار یکدیگر را دیدند و ظاهراً کارشان به مشاجره کشید. در طول این مشاجره کارل جنیاش را یک «دختر ساده» نامید. او شکوه میکرد: «در لحظه اوج عاشقی مرا اینطور مینامیدی، اگر روزی این عشق حرارت خود را از دست داده باشد، باید منتظر چه واکنشی باشم. کارل نگاه کن، این فکر جهنم را در من زنده میکند. به این فکر اندیشیدن به معنای خودکشی است و باید بدتر هم بشود. به من ببخش که این مطالب را مینگارم ولی هنوز گهگاه دلم تیر میکشد.»
در اینجا بیشتر نیاز بود که عمل میکرد و نه ذات وی. نه حرفی، نه نگاهی و نه تماسی و وراجیهای خانواده نیز برآن اضافه میشد و سنش نیز که روزبهروز بالا میرفت. او به زودی ۲۶ ساله میشد و: قابل تصور نبود که زندگی مرد جوانی در سن کارل (۲۲ سال) بدون آشنايی با جنس لطیف در برلین میگذشت.
«کوچولوی عزیزم، چقدر خوشحالم از اینکه خوشحالی و از اینکه نامه من باعث انبساط خاطر تو شد و اینکه مشتاق دیدار منی و اینکه در یک اتاق با کاغذهای دیواری زندگی میکنی و اینکه در کلن شامپانی نوشیدی و اینکه در آنجا کلوپ هگل وجود دارد و اینکه خواب دیدهای که تو، کوتاه کنم تو، عزیزم، خوکچه وحشی منی … آخ عزیزِ عزیزِ عزیزم حالا تو حتا در سیاست هم دخالت میکنی و این از همه سختتر است.»
ظاهراً مارکس در مورد روند جدید مسیر زندگیش به او گزارش کرده بود و او پیآمدهای این گام را پیشبینی میکرد. ولی بیش از این از او انتقاد نکرد و به مطلبی پرداخت که واقعاً میل قلبیاش بود: «امروز سر پر شر و شورم به شکل رقتانگیزی خالیست و چیز دیگری جز سروصدا، هیاهو و همهمه در آن نیست. تمام افکارم بیرون رفته ولی در عوض قلبم از عشق و اشتیاق و تمنای آتشین نسبت به تو ای محبوب ابدیام لبریز است … من دیگر نمیتوانم والّا دیوانه خواهم شد … بدرود ای کوچولوی عزیزم … اجازه که دارم با تو ازدواج کنم، اینطور نیست؟»
خطبه عقد سه ماه بعد در کلیسای پروتستان «باد کرویتزناخ» خوانده شد. مادر جنی پس از مرگ شوهرش در آنجا زندگی میکرد. مارکسِ آتهایست به سبک مسیحی ازدواج کرد. بنا بر اطلاعات موجود او هرگز با کلیسا قطع رابطه نکرد. قرارداد رسمی محضری ازدواج بین «آقای کارل مارکس، دکتر فلسفه، ساکن کلن و دوشیزه یوهانا برتا یولی جنی فون وستفالن» به درخواست زن جوان صادر شد.
احتمالاً این خواست مادر جنی بود. در محافل بورژوايی این نوع قراردادها متداول بود و وضعیت مالی زوج را معلوم و مشخص مینمود. در این قرارداد میبایست مسأله وراثت در آینده نیز حل میشد که البته تا اندازه قابل توجهی تنها شامل مارکس میشد و در غیر، آنها مالک ثروت مشترکی بودند که عمدتاً از بدهی تشکیل میشد.
«زوج جوان پولها را نقد کرده و در جعبهای با دو دستگیره قرار دادند و به کوپه خود بردند و هنگام پیاده شدن هر دو آن را حمل میکردند و در سفر ماه عسل خود به هتلهای مختلف بردند. وقتی که رفقا و همفکران محتاج آنها را ملاقات میکردند، آنها جعبه را با در باز روی میز مینهادند و هر کس میتوانست نسبت به نیاز خود از آن برمیداشت و طبیعی است که جعبه به زودی خالی شده بود.»
زوج جوان برای گذراندن ماه عسل که کمتر از دو هفته به طول انجامید به سوئیس سفر کرد. آنها خروش آبشار راین در «شافهاوزن» را تجربه کردند، در کوچههای این شهرک عروسکی قدم زدند و از غذاهای خوب محلی لذت بردند و در آخر به بادن بادن رفتند. مخارج آنان را مادر جنی از ارثی که به تارگی نصیبش شده بود تقبل کرد و در این راه از نمونهای پیروی کردند که تا آخر زندگی زناشويی بدان وفادار ماندند- بادآورده را باد میبرد:
پس از اینکه پول نقد به پایان رسید زوج جوان سه ماه در منزل مادرعروس به سر برد. «باد کرویتزناخ» آن روز نیز مثل امروز، مرکز فکری آلمان نبود. ولی کتابخانه محلی هر آنچه که شوهر جوان برای پله بعدی تکامل خود نیاز داشت، در اختیار او نهاد. به جای آنکه بعد از آن همه انتظار اکنون برای مدتی همسر منتخب خود را در بستر گل سرخ بنهد، کارل نمونهای از آنچه که عمدتاً در زندگی زناشويی آینده منتظر همسرش خواهد بود به نمایش گذارد و تبآلود به کار مشغول شد.
در این جزوه با اشاره به قانون اساسی راینلاند آمده بود: «از این طریق قانون اساسی خلق را به وجود نمیآورد، بلکه خلق قانون اساسی را تعیین میکند.»۲۷ و در اینجا بی سروصدا یک دمکراتِ لیبرالِ رادیکال خود را از زیر سایه استادش خارج میکرد. «انسان برای قانون به وجود نیامده، بلکه قانون برای انسان وضع گردیده و وجود انسانی است.»
آیا میتوان تصور کرد که مارکس سر میز شام و یا نهار و یا هنگام پیادهرویهای مشترک به جای بحث و گفتوگو با همسر فرهیخته خود سکوت اختیار میکرد؟ آیا واقعاً چنین زن خردمند، بیدار و علاقمند به ایدههای نوینی که از خلال نامههای او و بعدها در فعالیتهای ژورنالیستیاش به چشم میخورد، در شکوفايی فکری همسرش هیچ نقشی ایفا نکرد؟ آیا «وظیفه» وی طی این دوره گذرا در «باد کرویتزناخ» تنها به استفاده مشترک از بستر خواب با همسرش خلاصه میشد؟ البته همانطور که تولد اولین فرزند آنان ۹ ماه بعد نشان میداد، این وظیفه هم انجام میگرفت.
ولی بیشتر محتمل است که خانم مارکس حجم کار شوهر خستگیناپذیرش را نه تنها دنبال کرده، بلکه فعالانه مورد حمایت قرار داده بود. هرکس که در ماههای بعدی در پاریس و سالهای پس از آن با او آشنا شد، او را سخنوری خودآگاه تجربه کرد که از بحث و گفتوگو با مردان ابا نداشت، بلکه حتا با اظهارات خود آنرا غنیتر میکرد.
شگفتانگیزتر اینکه پس از سالها آرامش شهرستانی او با چه سرعتی در نقش شریک سیاسی ظاهر شد که آماده بود همراه محبوبش خود را به درون ازدحام متروپولی که خود را مرکز سیاسی جهان میدانست بیافکند. گويی که شهر عاشقان منتظر این دو دلدادۀ به هم رسیده بود، که بنابرگفتهشان خوشبختترین دوران زندگی خود را در آنجا سپری کردند-ولی تنها ۱۵ ماه.

