
مبارزه طبقاتی در ایران
رهبری طبقه کارگر شرط لازم برای پیروزی انقلاب همگانی
( ۱۰ )
ویروس « تجدد خواهی »!؟
تاریخ مکتوب گواهی می دهد که چطور کشاورزی و دامداری و پیشه وری، صنایع دستی و کارگاهی، مکانیسم ارزش آفرینی در چارچوب مالکیت سلطانی – اسلامی، فئودالی – ملوک الطوایفی قاجار، متکی بر وسائل کهن تولید… بدنبال افزایش جمعیت، نیازهای مادی و معنوی جامعه، رشد معکوس تولید و مصرف – محرک طغیان توده ها، قیام خلع ید شدگان، محرومان، بی حقوقان، مسبب شورش های پراکنده « رعایا »! کشاورزان، صنعتگران، ارزش آفرینان، رنجبران گمنام… در میانه سده نوزدهم میلادی، از کار افتاد، بکلی مختل شد. قاجاریسم، نگران تداوم سلطنت موروثی « هزار فامیل »! فرسوده و زار، بیمار و نزار… عنان اختیار از کف داد، در آستانه انقلابات همگانی اروپا، بسم الله گفت و ذوالفقار از نیام بر کشید. کفتار پیر و ذلیل، برای جبران مافات… دفع شر، مهار « اجامر »! بی حقوقان را نشانه رفت، بجان رعایا افتاد. با فتوای « علما »! رنجبران و زحمتکشان را تنبیه، پیشه وران یاغی را شلاق زد، در مواردی بدار آویخت. تجار خاطی را به تبعید فرستاد، مخالفان استبداد را کوبید…
خسروا، آسمان زمین تو باد دست قدرت در آستین تو باد
شواهدی هست، مبنی براینکه ترور و سرکوب و اختناق در دوران مورد بحث، بیش از پیش، حکام محلی، مدعیان غیر رسمی سلطنت، رقیبان خاموش عباس میرزا را، برای اقدامات خودسرانه: دوشیدن « رعایا »! چاپیدن اهالی با افزایش بهره مالکانه، هدایای جنسی و نقدی… جری، حتی اعتیار نیم بند دولت مرکزی وقت را کاهش داد، شرایط نسبتا مساعدی برای اشاعه نافرمانی، سرکشی در برابر رژیم فئودال – ایلاتی، اسلامی – ملوک الطوایفی قاجاریان فراهم کرد. رفته رفته، استحکامات فرسوده قاجاری، دیوانسالاری منفور « هزار فامیل »! در سرزمین پایگاه ترک خورد، جنگ برون مرزی: اشغالگری، غارت و چپاول… برای تعدیل نابسامانیهای جاری، ترمیم ساختارهای موجود، احیای اقتدار مرکزی!؟ در دستور کار قرار گرفت.
ناگفته نماند که شکست های پی در پی… واگذاری، عقب نشینی های استراتژیک، رسوائی ببار آورد، پرده ها را بالا زد، حقایق را رو کرد، آبروی دربار و درباریان را برد. تمام خواب و خیال های پریشان، رویای احمقانه فتحعلیشاه و توله ها را، بکلی بر باد داد. رفع تضادها، اقتصادی و اجتماعی، تولید و مبادله، اشتغال و آموزش… حل مسائل جاری، فصل معضلات ساختاری به سبک و سیاق « امیرالمومنین »! در سده های منقضی، اشغالگری، غارت و چپاول… را اجازه نداد، این گریزگاه نادری را هم به روی قاجاریان، حکام حریص و تن پرور وطنی بست، نان « علما »! وقفی خوران وطنی را آجر کرد…
ولی با این وجود، ساده لوحی است، اگر تصور کنیم!؟ که شاهزاده عباس میرزا، در جریان تحولات جاری در اروپای بحری و بری… در انگلستان و فرانسه بطریق اولی، یا پیشرفت های کمتر روسیه تزاری قرار نداشت. از رقابت حضرات برسر بازار فروش، مواد خام و انرژی در مناطق غیر خودی، بالکان و آسیای صغیر، خاور نزدیک و میانه، از حضور نسبتا نیرومند انگلستان در هند، پیروزی های نظامی فرانسه ( بناپارت اول ) در اروپای قاره بی خبر بود…
برعکس، نامبرده، علاوه بر سمت فرماندهی کل قوا، نامزد رسمی سلطنت هم بود. در راس امور، پست های کلیدی کشور، سیاسی و نظامی، بایستی بیش از سایر مدعیان، به آینده نا روشن رژیمی که وارث رسمی آن بشمار می رفت! می اندیشید. در اینصورت، خواننده توجه دارد که چطور استراتژی دول امپریالیستی – استعماری اروپا برای حضور مستقیم در منطقه و کنترل بازار شرق… با آرزوی عباس میرزا، یعنی تداوم استبداد، استمرار سلطنت موروثی « هزار فامیل »! در کانال واحدی جریان یافت…
بشنوید از طنز دوپهلوی تاریخ: اگر شکست تکراری و استراتژیک قوای فرسوده، فئودالی – ملوک الطوایفی ایران در برابر ارتش نسبتا مدرن، بورژوا – ملاکی تزاری، شاهزاده عباس میرزا را، بفکر انداخت، عاقبت بسمت اروپا، خاصه انگلستان و فرانسه، هل داد، متمایل کرد، در مقابل، روی دیگر این طنز، پیروزی ارتش تزاری بر قوای ایران، انگلستان و فرانسه که هیچ، حتی یک سلسله از کشورها در اروپای قاره را به حمایت از رژیم خودکامه ای برانگیخت که عباس میرزا وارث رسمی آن بود. تمام مساله اینجاست. خدا گر به حکمت ببندد دری، به رحمت زند قفل محکم تری…
تا اینکه آسمان غرید، ورق برگشت. امپریالیسم و فئودالیسم، استعمار و استبداد، دمکراسی و خودکامگی سیاسی، هر دو گرفتار، پریشان و نگران… یکی برای فروش، تضمین وسائل کلاشی، و دیگری، برای خرید، تامین اسباب عیاشی، با هم کنار آمدند. رویدادی « نا منتظر »!؟ که کاسب و فاسق را به حجله برد، پول و دول را بهم دوخت. بدنبال همین ازدواج نا میمون، با توافق قبلی طرفین بود که « جنبش تجدد خواهی »!؟ زاده شد – عجوزی ناقص الخلقه با تن خرس و سر موش…
از قرار معلوم، گویا با گسترش روابط پولی و مالی و تجاری و دیپلماتیک، مناسبات فرهنگی میان ایران و اروپا هم گل کرد. اعزام شماری دانشجوی وطنی به اروپا، خاصه به انگلستان و فرنگستان، به سال های ۱۸۱۱ و ۱۸۱۵ میلادی باز می گردد!؟ هیچ بعید نیست. مثل اینکه میرزا صالح شیرازی و میرزا جعفرخان مشیرالدوله تبریزی، که هر دو در انگلستان تحصیل کرده بودند…! در بازگشت به کشور کلی کارهای نمونه انجام داده اند!؟ از جمله اینکه، جنت مکان، میرزا صالح، در سال ۱۸۱۹ میلادی، چاپخانه ای دایر کرده، و در سال ۱۸۳۶ میلادی، اولین روزنامه رسمی فارسی زبان را، در تهران چاپ و منتشر نمود!؟ اسنادی هست، مبنی براینکه از سال ۱۸۱۲میلادی، چاپخانه دیگری در تبریز دایر و فعال بود…
ناگفته نماند که میرزا صالح – سوای کارهای « نمونه »! یک کتاب خاطرات هم، از خود بجای گذاشته – مکتوبی که کلی جای حرف دارد. نشان می دهد که نام برده چقدر تحت تاثیر دیده ها، مظاهر انگلستان قرار داشت. او ضمن اشاره به بنای دادگستری، کتابخانه ها و یتیم خانه ها… بدون آشنائی با جنایات لردیسم در سطح ملی و بین المللی، انگلستان را ولایت آزادی می خواند…!؟ اینکه میرزا صالح، از « آزادی » چه می فهمید، چه چیزی در مورد پارلمان و دولت، قانون و قانونگذاری می دانست… بحث دیگری دارد. معذالک، خاطرات میرزا – این سند غلط انداز « تاریخی »!؟ مشاهدات یک ناظر عامی در سرزمین عجایب را تداعی می کند…
به همین نحو، میرزا جعفرخان مشیرالدوله تبریزی، که حتی، پس از بازگشت، براساس آنچه خدا بیامرز، در انگلستان دیده بود… کابینه ای با ۶ وزیر و وزارت خانه، به سال ۱۸۵۸ میلادی، در ایران تشکیل داده بود، کابینه ای که، بهر دلیل، چندان نپائید!؟ محمد خان سینکی مجدالدوله، همان مولف « رساله مجدیه » یا « کشف الغرائب »، یوسف خان مستشارالدوله تبریزی، مولف کتاب « یک کلمه »، میرزا حسین خان سپهسالار اعظم و یا میرزا ملکم خان ناظم الدوله… از روشنفکران صاحب نامی هستند که به « جنبش تجدد خواهی » ایران تعلق داشتند…

ولی موضوع روشنگری حضرات، با توجه به تعلقات طبقاتی – فامیلی نام بردگان، با کلی ارج و قرب… و اینکه غالبا به مقام های برجسته ای در همان چارچوب خودکامگی سیاسی متداول دست یافتند…!؟ موجب گردید تا تمام تحولات جاری و ساختاری اروپا، فرض می کنیم سهوی، نه عمدی!؟ بگونه ای اشرافی و وارونه در ایران انعکاس یابد. نوعی بد آموزی « فاضلانه »! که خود کلی جای حرف دارد. معذالک، از روی نشانه ها، باز مانده ها… دعاوی سطحی، ضد و نقیض نام بردگان – حاوی مطالبی گل و گشاد در باره قانون و قانونگذاری، پارلمان و تفکیک قوا… می توان دریافت که جنابان، روشنگران وطنی ما، انگار نه انگار، هیچ التفاتی به کار و مبارزه مستمر خلع ید شدگان، کشاورزان و صنعتگران، التفاتی به انقلابات پی در پی، زد و خوردها، جنگ های خیابانی، خانه به خانه مردم « حقیری » که هستی خود را به خاطر تحولات جاری و ساختاری اروپا قربانی کرده بودند نداشته اند…
نکند که تحولات – پیشرفت های اقتصادی و اجتماعی و حقوقی… در اروپا، خاصه در انگلستان و فرانسه، تحفه گروههای ممتاز، مالکان و اربابان و سرمایه داران! محصول لفاظی دولتمردان وقت اروپا بود!؟ و نه نتیجه کار و مبارزات مستمر توده ها، رنجبران، زحمتکشان، ارزش آفرینان… خلع ید شدگان در قبال خلع ید کنندگان نوبتی، محافل « خوبان »! برای نیازهای مصرفی، رفاه مادی و معنوی، حق و آزادی و استقلال، پیکار کارگران در قبال سرمایه داران برسر مزد و اشتغال آموزش…
حیرت آور اینکه در همان دوران – همزمان با سفر سیاحتی روشنگران آتی، انگلستان و فرانسه و آلمان… اروپای بری و بحری، پر از جوش و خروش، اعتراض، اعتصاب، جنگ و گریز، پیکار برای رفاه مادی و معنوی، خوراک و پوشاک و مسکن، مبارزه برسر مزد و اشتغال و آموزش، حق و آزادی… پر از تحرک، همدلی، همبستگی، شادابی و سر زندگی، پر از شور و حال انقلابی بود – سیاحان « غافل »! نمی دیدند!؟ قاجاریسم کور، برای حراست از سلطنت موروثی « هزار فامیل »! با فتوای « علما »!؟ سخت مشغول سرکوب « رعایا »! کشاورزان و صنعتگران، رنجبران و زحمتکشان، اختناق ارزش آفرینان در سرزمین پایگاه بود – روشنگران « فاضل »! نمی فهمیدند…
بی خیالی اشرافی « فرهیختگان »!؟ نسبت به زندگی مشقت بار محروم شدگان، سخت کوشان شهری و روستائی، فرودستان، بی حقوقان… نسبت به کار طاقت فرسا، مبارزه مستمر رنجبران، کارگران مغرور و زحمتکشان صبور، پیکار خلق ها و ملت ها، در هر کشوری، هر جهنمی… دیروز مثل امروز، کلی جای حرف دارد…
بموجب اسناد، گزارشات رسمی و اطلاعیه های مخفی، جنبش « تجدد خواهی »!؟ صرفنظر از اختلاف بعضی نامداران این موج، با شاه و یا گروهی از محافل حاکمه وقت، اساسا و در بهترین حالت، طالب نوعی آرایش « متعادل تر »!؟ از یک رژیم خودکامه، منفور و منزوی بود، که اصلا گوش شنوا نداشت – خود را « جاودان، ازلی و ابدی »! آغاز و پایان تاریخ می پنداشت…! علت بی خیالی. روشنگران وطنی از این قماش بودند، نمی خواستند حقایق جاری را ببینند و درک کنند. چون صرف نمی کرد…
این یک دروغ شاخدار، حقه بازی محض است – با بوی گند استبداد و استعمار: که گویا ایران و در میانه سده نوزدهم میلادی، آمادگی پذیرش تحولات جاری در اروپا، انقلاب همگانی برای تسویه حساب تاریخی تمام عیار با استبداد و خودکامگی سیاسی، قاجاری – اسلامی، ایلاتی – ملوک الطوایفی وقت، تسویه حساب با رژم « هزار فامیل »! آمادگی گذار از فئودالیسم را نداشت…!؟ پس ایرانی جماعت، دلباخته « استبداد آسیائی »! بر شیطون لعنت… نمی بایست، حق نداشت، همان کاری را می کرد که فرانسوی جماعت، شیفته « دمکراسی »! از قضا با بیش از ۹۵% درصد محروم از سواد خواندن و نوشتن، در سال ۱۷۸۹ میلادی با سلطنت موروثی لوئی شانزدهم کرد… !؟ پس حق با بهار بود: کار ایران با خداست…
اما دلائل و شواهدی وجود دارد، مبنی براینکه جنبش التقاطی « تجدد خواهی »! نه به خاطر کم شعوری روشنگران وطنی، و یا حتی عدم آمادگی ایرانی جماعت… خیر، که به دلیل آن پیوند فامیلی نیرومند با زمینداری، اصلا بفکر تسویه حساب با اشراف، گذار انقلابی از فئودالیسم نبوده…! زبانم لال، حتی بعنوان شریک و جیره خوار حضرات، کاری با وضع مشقت بار کشاورزان و صنعتگران، رنجبران و زحمتکشان کشور نداشت، برای شکوه و فریاد « رعایا »! تره هم خرد نمی کرد. تمام مساله هم اینجاست.
بعدها و در پناه همین « تجدد خواهی » اشرافی بود که میرزا تقی خان امیر کبیر، زمانی که رقابت لردیسم و تزاریسم بالا گرفت، دسته بندی های داخلی محافل حاکمه وقت را به سود لردیسم سنگین کرد… گویا برای کوتاه کردن دست اجانب در دولت مرکزی و پاسداری از استقلال ایران!؟ بروی توده انقلابی شمشیر کشید، رعایا را قتل عام کرد، جنبشی که استبداد داخلی و استعمار خارجی را نشانه گرفته بود. دوام خودکامگی سیاسی، باعث شد تا این جنایت شرم آور، زیر سایه « دارالفنون » و چند « کاروانسرا… »!؟ یعنی زیر سایه اصلاحات امیر کبیر، پنهان بماند، مدفون شود…
اصلاحات کذائی امیر کبیر… فعلا بماند. سخن برسر انقلاب و ضد انقلاب است. اشکال جنبش « تجدد خواهی »!؟ این نبود که تحولات اروپا، استقرار سرمایه داری را، وارونه و ساده لوحانه آرزو می کرد… ! چون هر نوع انقلاب محتمل در ایران آن دوران، با وجود توطئه های استعماری – حقه بازی های ویرانگر و تکراری اروپای « متمدن »! نمی توانست از حدود مالکیت و دولتمداری بورژوازی فراتر رود…
همان چیزی که میرزا فتحعلی آخوندزاده می خواست. با این تفاوت مهم و اساسی، که نام برده، بجای بزک کردن خودکامگی و تشویق محافل حاکمه به « صواب اندیشی »! مردم را به جنگ و انقلاب فرا می خواند. تفاوت از زمین تا آسمان… چون آخوند زاده و در مقایسه با روشنگران رسمی… تشخیص داده بود که چطور باید به پیشرفت های اقتصادی و اجتماعی اروپا دست یافت. حال بشنوید از اثر ممتاز میرزا فتحعلی آخوند زاده، مکتوبات: « رولوسیون ( انقلاب ) عبارت از آن چنان حالتی است که مردم از رفتار بی قانون و پادشاه دیسپوت ( خود کامه ) و ظالم به ستوه آمده و به شورش اتفاق کرده او را دفع نموده به جهت آسایش و سعادت خود قانون وضع کنند. و پوچ بودن عقاید مذهبیه را فهمیده بر مخالفت علما برخاسته… ». مکتوبات آخوند زاده با شرح باقر مومنی
حال آنکه لشگر روشنگران وطنی…!؟ خاصه یوسف خان مستشارالدوله تبریزی، یا میرزا ملکم خان… اصرار داشتند تا با تغییراتی سطحی و جا به جائی برخی مهره ها، حتی آشتی و شازش، همکاری بیشتر و نزدیک تر میان « خودکامگی و دمکراسی »! بیاری سرمایه های اروپائی… به عدالتی دست یابد که اروپائیان آن را در مبارزه و انقلاب همگانی بدست آورده بودند. ولی درست برعکس – تئوری مضحک « تجدد خواهی »! ضمن انتقادی نرم و لطیف و آبکی از بی قانونی، خودسری های دربار و درباریان فاسد، کشاورزان و صنعتگران، رنجبران و زحمتکشان کشور را، که بار تمام سنگینی قاجاریسم را بر دوش داشتند… به هیچ گرفته و بهبود معیشت « رعایا »! ارزش آفرینان ایران را، از حکام و « علما » انتظار داشت!؟
تا اینکه تاریخ ایران و شرنوشت قاجار، براثر تلاقی فاکتورهای داخلی و خارجی، و آن آرایش خاصی که تکامل سرمایه داری اروپا در بسیاری از مناطق غیر خودی، خاصه در خاور نزدیک و میانه بوجود آورد – با حمایت آشکار و نهان « متمدن ها »! طلبکاران استعماری، و حماقت حکام « صواب اندیش »! بدهکاران داخلی – استبدادی، تا حد یک « نظریه »! جفنگی شرقی – غربی، اشرافی – فئودالی، حرمسرائی – علمائی، تا حد تئوری التقاطی – سیاحتی روشنگران، جنبش « تجدد خواهی »! تنزل پیدا کرد.
طولی نکشید که نوعی « صواب اندیشی »!؟ با بوی گند استبداد و استعمار، جانشین انقلاب شد و نگذاشت تا مردم ایران – کشاورزان و صنعتگران، رنجبران مغرور، زحمتکشان صبور… با استبداد و استعمار، درگیر شوند، با سلطنت موروثی هزار فامیل، قاجار و « علما »! تسویه حساب کنند. اجازه نداد که ارزش آفرینان، محروم شدگان، شهری و روستائی، نفرین شده های وطنی… متحد و مصمم، در پیکاری انقلابی، با زور، تمام حقوق اقتصادی و اجتماعی و سیاسی، استقلال تصمیم گیری خود را به چنگ آورند، با حضور مستقیم خویش در ساختمان حیات مادی و معنوی جامعه ایران، درس بگیرند، در کردار، بر خود شوند، در ارتبالطی متقابل با داده ها، عینی و ذهنی، مادی و تاریخی، دگرگون کردن در شرایط مساعد را بیاموزند. شاید دور باشد، ولی دیر نیست…
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
رضا خسروی

