«غریو یک استیصال»
در نقد دختران خیابان انقلاب
ارغوان حکیمی
كسی درجایی میگفت: «اولینشان باید از همه شجاعتر باشد که جرئت میخواهد شعلهور کردن آتش انقلاب در این حکمرانیِ اختناق. ازقضا مادر هم هست، الحق که کار کمی نیست جگرگوشه را وانهادن و در دل شیر رفتن.» باکمی تردید ادامه داد: «شاید هم دومیشان، نه؟ بههرحال او بود كه این انقلاب را ادامه داد كه اگر شجاعت او نبود كجا این راه ادامه مییافت؟ نمیدانم.» میگفت: «كاش میدانستم آن اولین صفیر آزادی در آن لحظات شكوهمند، گاه ایستادن بر سكوهای قهرمانی، آنسان كه چوب در دستش را بیاعتنا به همهچیز و همهكس و مصمم به فرا چنگ آوردن خواستهاش تكان میداد، همان لحظات به چه فكر میكرد؟ به چه فكر میكرد كه در سكوتش اینچنین آزادیخواهیای را فریاد میزد؟»
من اما در همهی این دختران ورای شمارههای ترتیبیشان چون كالاهایی اتیكتخورده، ورای شهر و خیابان مبارزهشان، به دنبال چیز دیگریام. مصمم به دانستن لحظاتِ قبل از صعود،قبل از نمایش شجاعت، مُصر به اینكه آیا این دختران جوان پیش از صعود به بلندیهای افتخار بر «چه باید كرد» خود بهمثابهی «چه باید كرد» زمانهشان نائل آمده بودند؟ من بیش از همهچیز و همهکس با خود جنگیده بودم و برایم روشن بود که «چه باید كرد» جستوجوییِ من، نه چه باید كردی در جواب خستگی و استیصال از وضعیت و نه از جنس هر نوع تعیین تكلیفی، كه «چه باید كرد» لنین بود و پرواضح كه پاسخ آن نیز هم. من در تمام لحظات نمایش پرشكوه به دنبال نشانی از این جنس بودم كه آیا دختران جوان اصلاً به مصاف «چه باید كرد» رفته بودند؟
.


