
منبع: صدای سوسیالیستی
نویسنده: لورا دوگان
تارنگاشت عدالت
روانشناسی با کل جهان رابطه پیچیدهای داشته است، اغلب به آن به مثابه چیزی که در برابر آن باید کمی هشیار بود نگاه شده است. روانشناسی مانند مهندسی اتمی، حتا زمانی که ظاهراً مفید عمل میکند، چیزی فاسد و خطرناک را در ذهن تداعی میکند. آثار تخیلی بسیاری وجود دارند که بر همسران فحاش و بدرفتار، شرکتهای سایهوار، نهادهای دولتی شرور یا دستگاههای غیرقابل شناختی تمرکز میکنند که از بیماریهای روانی و تهدید به بستری کردن به مثابه راهی برای خرد کردن قهرمان دلیر و ساکت کردن صداهای مخالف استفاده کرده اند.
«پرواز بر فراز آشیانۀ فاخته» [در ایران «دیوانه از قفس پرید»] و «پاپی شکسپیر» دو نمونه از این دست هستند که در آن داستان بر محور بررسی روندهای مؤسساتی میچرخد، که به جای التیام دادن تنبیه میکنند. این آثار اغلب از راههای به طور شگفتانگیزی ناخوشایند به واقعیت نزدیک میشوند. اما تمرکز بر خرد کردن یک فرد چرا، زمانی که ما شواهد تاریخی در دست داریم که نشان میدهند از روانشناسی برای اعمال کنترل و اطاعت بر کل بخشهایی از جامعه استفاده میشود.
چهرههای مقتدر و متنفذ روانشناسی، مانند هر رشته دیگر، اغلب صداهای محافظهکار و سنتاً قدرتمند، ثروتمند، سفیدپوست، آراسته و مردانه هستند. این چهرهها تحت تأثیر تعصبات و عرف و عادات زمان خود قرار دارند، اما در عین حال قدرت دارند که این تعصبات را اعمال نموده و آنها را از طريق رشته خود توجیه کنند. نژادپرستی علمی به ایده انسان سفیدپوست به مثابه ارباب همه تداوم بخشید و روانشناسی فقط یک ابزار مورد استفاده برای اعمال آن بود.
چهرههای مقتدر و متنفذ روانشناسی، مانند هر رشته دیگر، اغلب صداهای محافظهکار و سنتاً قدرتمند، ثروتمند، سفیدپوست، آراسته و مردانه هستند. این چهرهها تحت تأثیر تعصبات و عرف و عادات زمان خود قرار دارند، اما در عین حال قدرت دارند که این تعصبات را اعمال نموده و آنها را از طريق رشته خود توجیه کنند. نژادپرستی علمی به ایده انسان سفیدپوست به مثابه ارباب همه تداوم بخشید و روانشناسی فقط یک ابزار مورد استفاده برای اعمال آن بود.
«اختلال حواس جسمانی» (دیساستیژیا) Dysaesthesia aethiopica یک به اصطلاح بیماری روانی تنبلی در میان بردگان بود، و اختلال روانی «فرار از خانه» (دِرَپتومینیا) Drapetomania باعث میشد آنها فرار کنند. این دو بیماری خیالی توضیح میدادند چرا سیاهپوستان آفریقایی ربوده شده و اعقاب آنها تمایلی به بازی نقش برده خوشحال را برای «صاحبان» خود ندارند. متون فلسفی و مذهبی اکنون از پشتیبانی علم برخوردار بودند و توجیه سفید حاصل و تصدیث شده بود.
در دهه ۱۹۳۰ روانگسیختگی (اسکیزوفرنی) به مثابه «بیماری زن سفیدپوست طبقه متوسط» طبقهبندی میشد، این طبقهبندی به راهی برای تنبیه زنانی مبدل شد که مایل یا قادر نبودند در هنجارهای جنسیتی سخت زمان بگنجند. بر تأثیر منفی «روشهای روانگسیختگی» بر توانایی عمل به مثابه مادر و همسر تأکید میشد. پروندههای پزشکی (چارتها) بهانههای قشنگی بودند برای اینکه زنان را، در مواردی برای همیشه، در جایی قفل کنند: «این بیمار آنطور که باید قادر به مراقبت از خانواده خود نبود»، «این بیمار خوب سازگار نیست و نمیتواند کارهای خانگی خود را انجام دهد» و «او سراسیمه شد و بسیار بلند صحبت کرد و شوهر خود را سرافکنده کرد.»
تا اواسط دهه ۱۹۶۰ اسکیزوفرنی به یک «بیماری مرد سیاهپوست» تغییر کرده بود. چارتهای بیمارستان، بیماری این مردان را نه با توجه به علايم بیماری، بلکه براساس ارتباط آنها با جنبش حقوق مدنی نیز تشخیص میدادند. تأکید چارتها بر این بود که این مردها چگونه تهدید فیزیکی به شمار میآمدند
تا اواسط دهه ۱۹۶۰ اسکیزوفرنی به یک «بیماری مرد سیاهپوست» تغییر کرده بود. چارتهای بیمارستان، بیماری این مردان را نه با توجه به علايم بیماری، بلکه براساس ارتباط آنها با جنبش حقوق مدنی نیز تشخیص میدادند. تأکید چارتها بر این بود که این مردها چگونه تهدید فیزیکی به شمار میآمدند: «بدگمان (پارانوید) علیه پزشک خود و پلیس و اگر در مؤسسه نباشند برای جامعه خطرناک خواهند بود.» جسارت زیر سؤال بردن یک نظام سرکوبگر، یا بیشتر از این، تهدید به درهم شکستن آن به طور خودکار غیرعادی و چیزی که باید درمان شود، ثبت میشد. خود نظام نمیتوانست مشکل باشد.
امروزه ارزش علمی روانشناسی به ندرت زیر سؤال میرود، ما فکر نمیکنیم روانشناسی دیگر در چیزی، به زشتی طبقهبندی زن مجردی که شلوار میپوشید به مثابه «نامتعادل»، درگیر باشد. روانشناسی به مثابه بخشی از پژوهش رایج مرتباً در کلاسهای آموزشی استراتژیهای بازاریابی و «مدیریت منابع انسانی» به کار گرفته میشود.
بنگاهها راه درست طرح یک شعار یا استفاده از یک رنگ را برای برانگیختن احساسات و پاسخها به نفع خود میدانند، و هم کارگران و هم «مصرفکنندکان» شکار این میشوند. این کاملاً شبیه قفل کردن مردم نیست اما زمانی که میتوان مردم را با پای خود به دام انداخت نیازی به قفل کردن آنها نیست.
بنگاهها راه درست طرح یک شعار یا استفاده از یک رنگ را برای برانگیختن احساسات و پاسخها به نفع خود میدانند، و هم کارگران و هم «مصرفکنندکان» شکار این میشوند. این کاملاً شبیه قفل کردن مردم نیست اما زمانی که میتوان مردم را با پای خود به دام انداخت نیازی به قفل کردن آنها نیست. هولناکتر اینکه، اکثر پژوهشهای روانشناسی اکنون از سوی شرکتهای خصوصی انجام گرفته يا از نظر مالی حمايت میشود که به دنبال راههای جدید نفوذ در رفتار انسانها و تغییر آن هستند. ماهیت انگیزههای آنها کاملاً در خدمت سرمایهداری است.
در سوی دیگر، منابع انسانی، کارگران، به ندرت به این رشته نگاه عمیق میاندازند. اگر بنگاهها میتوانند به دنبال سود از تحلیلهای ساده شده استفاده کنند چرا سندیکاها و کارگران به نفع خود، یا حتا برای هدفهای رهاییبخش، آنرا مطالعه نکنند؟ روانشاسی شدیداً از سوی بلشویکها به مثابه راهی برای مهندسی «انسان تراز نوین» سوسیالیسم به کار گرفته میشد.
گرچه استفاده بلشویکوار از روانشناسی ممکن است برای برخیها گام دشواری باشد، اما روانشناسی
بخشی از گسترش خارقالعاده شناخت جمعی ما از جنسیت، تمایلات جنسی و نژاد بوده است، گرچه طبقه به طرز مشهودی غایب است. روانشناسی در عین اینکه یک ابزار ستمگری است، انقلابی بوده و میتواند باشد. مطالعه رفتار انسانها بسیار مهمتر از آن است که به کسانی وگذار شود که از آن رفتار ریسمانی برای به زنجیر کشیدن ما میبافند. دیوانگی ممکن است تنها واکنش عاقلانه به یک جامعه دیوانه باشد، اما ما نیز میتوانیم آنها را کمی عصبانی (دیوانه) کنیم.
https://socialistvoice.ie/2018/08/psychologys-punitive-history/
عدالت: یک پزشک آمریکایی به نام ساموئل آدولفوس کارترایت در سال ۱۸۵۱ یک تئوری برای توضیح به اصطلاح تنبلی بردگان و فرار آنها پیشنهاد کرد. طبق تئوری او فرار برده از خانۀ «صاحب» خود یک اختلال روانی شبیه دیوانگی است. تئوری او میگفت بردهها را باید در یک وضعیت مطیع نگه داشت و «برای جلوگیری از فرارشان با مراقبت، مهربانی، توجه، و انسانیت» با آنها برخورد کرد، و اگر هنوز از شرایط خود ناراصی بودند باید با شلاق مانع فرار آنها شد. او در حمایت از تئوری خود از انجیل نقلقول میآورد. برای متن سخنرانی او به نشانی زیر مراجعه نمایید:
https://www.pbs.org/wgbh/aia/part4/4h3106t.html


یک پاسخ به “تاریخ ستمگرانۀ روانشناسی”
بی گمان به روانشناسی، روانکاوی، روانپزشکی، مانند هر علم دقیقه و یا علوم انسانی ، از دیدگاه من، تا وقتی که خشونت طبقاتی وجود دارد و خودآگاه و شناخت فقط وقتی که قابل تبدیل به همبرگر باشد دارای ارزش است، نمی تواند برای تعادل و اعتلای شخصیتی آدمها کار چندان مهمی انجام دهد، تازه وقتی که امکان مراجعه به آنها وجود داشته باشد و افراد به آنان مراجعه کنند زیرا بسیاری از بیماران روانی
از درد و رنجهای باطنی خود بی اطلاعند.روانشناسی قابل اتقاد هست، میشل فوکو نیز کتابهای متعددی در این زمینه نوشته از جمله ـ تاریخ جنون – یا تاریخ دیوانگی در دوران کلاسیک. می توانیم این خدمتگذاران بخش بهداشت روانی را به همکاری با صنایع دارو سازی و یا اتخاذ گفتمان سازشکارانه با طبقۀ حاکم و یا بخش مرفه جامعه متهم بدنیم. ولی با وجود این تصور نمی کنم عادلانه و صحیح باشد که تلاشهای متفکرین در علوم رواشناسی و علوم انسانی و دست آوردهای بسیار ارزشمند آنان را با به یک باره و بی هیچ تفکیکی تاریخ ستمگرانۀ روانشناسی تنزل دهیم. برای نمونه افشاگری روانشناسان کار در مورد« آزار و اذیت روانی» کارمندان و کارگران از سوی کارفرمایان و با استخدام افرادی که از دیدگاه روانی مساعد برای اعمال چنین کاری بودند ( نارسیستهای منحرف) این تلاشها را نمی توانمی ندیده بگریم، گرچه مقابله با آن همیشه آسان نیست. خصوصاً وقتی که آزار و اذیت بی آنکه قانونی را زیر پا گذاشته باشند انجام می گیرد. اثبات آن کار مشکلی ست. و یا کشف رابطۀ انسان و زبان….و ناخودآگاه…
لایکلایک