
به دنبال بحران مالی و کاهش سطح زندگی و بحران یورو و غیره، طبقه کارگر، که عمدتاً پایگاه سنتی حزب سوسیال دمکرات بود، خود را ديگر در این حزب که مدتهای مدیدی حافظ حقوق زنان و مردان مستضعف در مقابل بدترین توقعات سرمایهداری بود، بازنمییافت. سوسیال دمکراتها به زودی از این نقش دوری گرفتند و به دنبال آن نیروهای دست راستی توانستند فضای خالی را اشغال کرده و گوش شنوا برای تبلیغات خود پیدا کنند: ما از منافع شما در مقابل مهاجرین و خبرگان دفاع خواهیم کرد.
منبع: دنیای جوان
تارنگاشت عدالت
«جذابیت دوترته مانند جذابیت یک پدرخوانده مافیایی است»
گفتوگو با «والدن بلو» (Walden Bello)
پيرامون صعود راستهای افراطی، یک پدیده جهانی، بحران اتحادیه اروپايی و سیاست ترامپ در قبال کره شمالی
«والدن بلو» (Walden Bello) جامعهشناس است و در دانشگاه دولتی نیویورک تدریس میکند. در سال ۲۰۰۳ به خاطر تحقیقات خود جایزه آلترناتیو نوبل را دریافت کرد. «بلو» در ماه نوامبر سال جاری به دعوت بنیاد روزا لوکزامبورگ برای معرفی کتابش «ضدانقلاب. صعود راستها در سطح جهان» به برلین سفر کرد
سوال: شما مدتی است که صعود راستهای افراطی را در سطح جهانی بررسی میکنید و شباهتهایی را کشف کرده اید. ولی چرا درست در فیلیپین این همه مردم به طرف «رودریگو دوترته» که شاید بتوان او را فاشیست نامید، جلب میشوند؟
پاسخ: منظورتان این است که چرا این همه فلیپینی دوترته را انتخاب کردند؟ نه به این خاطر که میترسند و تقلبی نیز در انتخابات صورت نگرفت.
دوترته محصول دمکراسی لیبرالی بحرانزده است که قادر نبوده نابرابری و فقر را تخفیف دهد و یک کنترل واقعاً دمکراتیک نیز وجود ندارد. او با بلاغت خود، آگاهانه قواعد نجابت در رفتار درست سیاسی را دور میزند. او شیفته این است که مردم را تهدید به مرگ کند و میگوید: «تعداد بیشتری از مردم به قتل خواهند رسید.» بسیاری از مردم بر این عقیده اند که او همان است که میگوید. سیاستمداران قبلی از نظر این مردمان، ریاکار و دورو محسوب میشوند که وعدههای انتخاباتی میدهند ولی هیچ اقدامی به نفع مردم نمیکنند. ولی دوترته در اینجا معتبرتر به نظر میرسد. جذابیت او مانند جذابیت یک پدرخوانده مافیایی است که با مشت آهنین حکومت میکند و از این طریق نه تنها با بزهکاران خردهريز مبارزه میکند، بلکه همینطور ارتشاء در بین قدرتمندان را نیز به چالش میطلبد. دوترته واقعاً همین احساس را در بین مردم به وجود آورده است.
سوال: چپهای فیلیپینی در این وضعیت چه فرصتها و امکاناتی دارند؟
پاسخ: چپها در وضعیت بسیار سختی قرار گرفته اند. آنها کموبیش بخشی از نظم لیبرال دمکراتیک حاکم و خبرگان آن شناخته میشوند و واقعاً قبل ازدوترته بخشی از چپها در دولت حضور داشتند و بخش دیگر چپها اینطور رفتار میکند که گویی خارج از سیستم سیاسی قرار دارد. بعد نیروهای پارتیزانی New Poeple`s Army هستند که به دلیل شعارهای رادیکال و همینطور رفتار خشونتآمیز خویش بسیاری از مردم را فراری میدهند. خلاصه کنیم نیروهای چپ در فیلیپین در حال حاضر به حاشیه رانده شده اند، در حالیکه آنها باید آلترناتیوی در مقابل دوترته ارايه کنند. این کار ساده نیست، زیرا دوترته سیاست را احساسی و عاطفی کرده است. ما باید پويايیهای سیاست پرجذبه او را درک کنیم، زیرا در آینده نزدیک از یک دمکراسی معمولی که بین منافع گروههای مختلف نوعی اعتدال برقرار کند، محروم خواهیم بود.
سوال: آیا در رابطه با دوترته میتوان از فاشیسم سخن گفت؟ آیا سلطه او باعث هراس شما میشود؟
پاسخ: بله. میتوان آن را فاشیستی نامید. و باز آری، من برای کشورم نگرانم. البته آنچه به شخص من مربوط میشود تا به حال مورد پیگرد و تهدید واقع نشده ام. شاید به این خاطر که دوترته مرا زیاد مهم نمیداند.
سوال: رابطه با چین و ایالات متحده آمریکا در فیلیپین از زمانی که دوترته به قدرت رسیده چگونه تغيير کرده است؟
پاسخ: دولتهای سابق فیلیپین به طور سنتی همپیمان ایالات متحده آمریکا بودند. آمریکا دارای پایگاههای نظامی در فیلیپین است. ولی ريیسجمهور وقت میخواهد خود را به چین نزدیک کند. رؤسای سابق دولت و همینطور دولت «بنیگنو آکئینو» سوم بیشتر به خاطر بحران دریای چين جنوبی آمریکا را ترجیح میدادند. چین درآنجا ادعای برخی از جزایر را دارد و دست آمریکا را در پوست گردو نهاد. البته فیلیپین برخی از این جزایر را از آن خود میداند. از اینرو «آکئینو» پیمان دفاعی نوینی با ایالات متحده برقرار کرد. او این مورد را به دادگاه بینالمللی در لاهه ارجاع کرد. قضات این دادگاه حکم کردند که ادعای چین دارای هیچ پایه حقوق بینالمللی نیست. هنگامیکه دوترته به قدرت رسید دیگر وقعی به روند دادگه لاهه ننهاد و به جای آن روابط جدیدی را با چین دنبال کرد.
سوال: انگیزه او چیست؟
پاسخ: دلایل آن متفاوت است. اول پول. چین نسبت به ایالات متحده در درازمدت دارای منابع بیشتری است. دوم، چین یک همسایه پرقدرت است. و سوم، «شی جینپینگ» و سیستم سیاسی چین که ظاهراً بهتر از دمکراسی لیبرال عمل میکند، مورد تحسین دوترته است. ولی با این حال، او به آمریکا اجازه میدهد که پایگاههای خود را حفظ کند.
فیلیپین در حال حاضر با تضاد بین ريیسجمهور هوادار چین و ارتش هوادار آمریکا روبهروست. افرادی مثل من هر دو طرف را مورد انتقاد قرار میدهند، هم چین و هم آمریکا را، هم ريیسجمهور و هم ارتش را. هیچیک از دو طرف اجازه اعمال سیاست خارجی مستقل به کشور نمیدهد. ما نمیتوانیم به این نوسان بین دو قطب ادامه دهیم. کل منطقه باید نظامیزدایی شود. قراردادها با ایالات متحده باید فسخ گردد. باید قرارداد جدیدی در مورد امنیت منطقه با بازیگران مربوطه فراهم و امضاء شود. این کار از احتمال درگیری در منطقه خواهد کاست. تنشهایی که در حال حاضر وجود دارد میتواند به یک جنگ بزرگ منجر گردد.
سوال: با در نظر گرفتن رشد نیروهای دست راستی در سطح جهان شما از ضدانقلاب جهانی سخن میگویید. ولی سیاستمدارانی چون دونالد ترامپ و یا «ماتئو سالوینی» اعلام میکنند که آنها چیز جدیدی را نمایندگی میکنند و جهانیسازی را مورد انتقاد قرار میدهند. آیا در جنوب جهانی نیز وضع همینگونه است؟
پاسخ: خیر، یکی از تفاوتها میان «نارندرا مودی» در هندوستان و یا دوترته در فیلیپین با راستهای شمال جهانی همین است. نقطه اشتراک آنها نفی دمکراسی لیبرال است. ولی دوترته و مودی به طور نامحدود دست به اقدامات نئولیبرالی میزنند. مثلاً مودی برنامه اقتصادی را دنبال میکند که برای سرمایهگذاران ارجحیت قایل است. ولی در نیمکره شمالی (اگر ترامپ و یا اوربان را در نظر بگیریم) حداقل گفتمان آنها ضدنئولیبرالی است. در آنجا زیاد در مورد نگرانیهای مردمان زحمتکش محلی یعنی کسانی که منافعشان به طور سنتی از سوی چپها نمایندگی میشد، سخن میرود:
کاهش استانداردهای زندگی و ناامنی اجتماعی. این بخش را اکنون راستها تسخیر کرده اند و با عوامفريبی اجتماعی ضد چپ خود وعده میدهند که علیه خارجیان و مهاجرین و اقلیتهای مذهبی و فرهنگی برای مردم بومی کوشش و فعالیت خواهند کرد. این نوعی درخواست برای استقرار یک جامعه انحصاری رفاه و یک برنامه ارتجاعی است.
سوال: پس ظاهراً چپها در انتقاد خود به جهانیسازی موفق نبوده اند، زیرا نتوانستند یک آلترناتیو برنامهای ارايه کنند؟
پاسخ: مشکل چپها حتا بسیار بزرگتر است.
وقتی ما در مورد لیبرالیسم نو در اروپا و آمریکا صحبت میکنیم، به شیوه کلاسیک خانم تاچر و آقای ریگان فکر میکنیم ولی اگر دقیقتر بنگریم، این سوسیال دمکراسی بود که به نولیبرالیسم بال و پر داد. در ایالات متحده آمریکا به رهبری بیل کلینتون بسیاری از اقدامات نولیبرالی به اجرا درآمد، از جمله امضای قرارداد تجارت آزاد آمریکایی (نفتا) و همینطور الحاق به سازمان تجارت جهانی. به برکت این وضعیت بانکها توانستند معاملات تجارتی و سوداگری خود را زیر یک سقف انجام دهند. در بریتانیا نیو لابور به رهبری گوردون براون و آنتونی بلر با سرمایه مالی پیمان بستند که در عوض و برای تشکر تأمين بودجۀ حزب کار نتيجۀ آن بود. بروان گفت که لندن را به یک مرکز مالی تبدیل خواهد کرد که از نیویورک بزرگتر خواهد بود. در آلمان یک دولت سوسیال دمکراسی رفرمهای نولیبرالی انجام داد و مثلاً قانون «هارتز» را به تصویب رساند که به کمک آنها به ویژه بازار کار آزاد شد. این رفرمها آلمان را به یک کشور بسیار رقابتپذیر (البته به معنی نولیبرالی آن) و یک بولدوزر صادر کننده تبدیل کرد که روابط با کشورهای دیگر اروپایی را بیثبات نمود.
سوال: میفرمایید که سوسیال دمکراتها مقدمات گردش به راست را فراهم کردند؟
پاسخ: به هر حال آنها به نولیبرالیسم دامن زدند. به دنبال بحران مالی و کاهش سطح زندگی و بحران یورو و غیره، طبقه کارگر، که عمدتاً پایگاه سنتی حزب سوسیال دمکرات بود، خود را ديگر در این حزب که مدتهای مدیدی حافظ حقوق زنان و مردان مستضعف در مقابل بدترین توقعات سرمایهداری بود، بازنمییافت. سوسیال دمکراتها به زودی از این نقش دوری گرفتند و به دنبال آن نیروهای دست راستی توانستند فضای خالی را اشغال کرده و گوش شنوا برای تبلیغات خود پیدا کنند: ما از منافع شما در مقابل مهاجرین و خبرگان دفاع خواهیم کرد. بنابراین
مشکل این نبود که چپها نتوانستند آلترناتیوهایی ارایه کنند، بلکه خود سوسیال دمکراتها در نئولیبرالی شدن جوامع فعال بوده اند. احزاب دیگر چپ برنامههای آلترناتیوی ارايه میکردند ولی بسیار ضعیف بودند. لذا بسیاری از مردم متأثر از خشم و نفرت خود از اصحاب قدرت به راستهای افراطی پناه بردند.
سوال: با در نظر گرفتن این زمینه شما به اصطلاح بحران مهاجرین را در اروپا چگونه دیدید؟
پاسخ: قبل از نقطه اوج موج پناهندگان در تابستان ۲۰۱۵ احزاب دست راستی در حال صعود بودند. در فرانسه مارین و ژان ماری لهپن مدتها بود که با موفقیت علیه مسلمانان فعالیت میکردند. مخالفت با مهاجرین در آن زمان بسیار برجسته بود و راستها از این جوّ استفاده کردند. طی روند بحران آنها توانستند انتقاد به جهانی شدن را رنگ نژادی بزنند. استدلال آنها این بود که خبرگان مرکز/چپِ از واقعیت دورافتاده، امنیت طبقه کارگر سفید را به نفع مهاجرین قربانی کرده است. ولی با این حال سال ۲۰۱۵ نوعی نقطه عطف بود. از آن زمان به بعد صعود راستها شتاب گرفته. ترامپ کوشش کرد از مسأله مهاجرین بهرهبرداری کند. در آلمان اینطور به نظر میرسید که دولت برای پذیرش این تعداد زیاد از آوارگان آمادگی نداشت. و از اینرو اینطور به نظر رسید که اغتشاش پدید آمده است و راستها توانستند از این وضعیت به نفع خود استفاده کنند. نیروهای مترقی آلمان میتوانستند در پاسخ به این سؤال که چرا پذیرفتن آوارگان ضروری است نقش بسیار فعالتری ایفاء کنند. دولت خانم مرکل فارغ از الفاظ پرطمطراق انساندوستانه و مسیحی، استدلال جامع و خوبی مطرح نکرد و سپس شوکی که در انتخابات مجلس در سال ۲۰۱۷ وارد آمد: چگونه ممکن بود که راستهای افراطی در آلمان تا این حد آرای مردم را به خود اختصاص دهند؟ تا این لحظه بسیاری فکر میکردند که چنین چیزی با در نظر گرفتن تاریخ معاصر این کشور ممکن نیست.
سوال: آلمان بزرگترین اقتصاد اتحادیه اروپايی است و با رکود روبهرو است. این امر میتواند برای کشورهای دیگر بسیار خطرناک شود. اتحادیه اروپايی در بحران به سر میبرد ولی به نظر شما کدام منطقه از جهان در حال حاضر خطرناکترین منطقه است؟
پاسخ: اتحادیه اروپايی با وجود وضعیت بحرانزدۀ خود فعلاً سرش با خودش گرم است. این امر که بریتانیا از اتحادیه اروپايی خارج خواهد شد، برای بخش اعظم خبرگان سیاسی و اقتصادی، امری بسیار منفی محسوب میگردد، از جمله به این دلیل که کشورهای دیگر نیز میتوانند راه بریتانیا را انتخاب کنند. و برعکس، تمامی روند «برکسیت» هشداری به کشورهای دیگر است: بهتر است که شما این کار را نکنید! ولی بحران درونی در اتحادیه اروپايی از منظر جهانی به مراتب بیاهمیتتر از تحولاتی است که در روابط بین چین و ایالات متحده آمریکا صورت میگیرد. اینجا مسأله اصلاً این نیست که چین کوشش میکند تا به عنوان قدرت جهانی جایگزین ایالات متحده آمریکا شود. جمهوری خلق چین با مشکلات خود از جمله توان بیش از حد و سودآوری روبهروست. مسأله اینجاست که چین خود را مورد تهدید میبیند که البته با در نظر گرفتن پایگاههای نظامی متعدد در دریای جنوبی و شرقی چین جای تعجب هم ندارد.
ترامپ با جنگ اقتصادی که به جریان افکنده قصد دارد تمام ساختار اقتصادی چین را تغییر دهد. به اعتقاد راسخ او مشکل اصلی اینجاست که دولت چین از رشد و تکامل بازار آزاد مستمراً طفره میرود. انگيزۀ استراتژيک او در این نهفته است تا نقش دولت چین را در اقتصاد تضعیف نماید. یکی از بزرگترین مشکلات با دستگاه دیپلماسی ترامپ این است که این دستگاه در تبلیغات روزانه خود دیگر تفاوتی بین جنگ و جنگ اقتصادی نمیبیند و این طور به نظر میرسد که یکی رفتهرفته در حال تبدیل به دیگری است. این ناروشنی میتواند بسیار خطرناک شود. پنتاگون در سالهای اخیر چین را به عنوان بزرگترین دشمن چین معرفی کرد. این جبههگیری نوین کاربردی البته با لحن دیگری در دوران اوباما آغاز شد و اکنون ترامپ آن را ادامه میدهد و فراموش نکنیم: ایالات متحده آمریکا نسبت به جمهوری خلق چین هزینه سنگینی صرف بودجه نظامی میکند.
سوال: در این رابطه سیاست ترامپ در قبال کره شمالی را چطور میتوان تعبیر کرد؟
پاسخ: ترامپ در سیاست خارجی خود پشتک و واروهای متعددی زده است. اول کره شمالی یک دشمن بود و اکنون اینطور به نظر میرسد که دو کشور تقریباً دوست یکدیگرند. با روسیه عکس این جریان صورت گرفت. اول دوست و حالا دشمن. ولی ایران و چین از ابتدا دشمن بودند و دشمن ماندند.
ترامپ فکر میکرد که به دنبال مذاکرات با کره شمالی جنجال بزرگی بر پا خواهد ساخت. او امید داشت که با تغییر سیاست خارجی خود با کره شمالی رابطه بین کره شمالی و چین را تضعیف خواهد کرد. و همانطور که شیوه برخورد همیشگی اوست، با وجود اختلاف نظر با همحزبیهای خود، فکر میکرد این کار میتواند خیلی سریع صورت گیرد. البته شاید بتوان جنبههای مثبتی در جوانب مختلف سیاست خارجی او یافت. سیاست او در قبال کره شمالی قابل تقدیر است و همینطور او در تاخت و تاز bashing علیه روسیه در صف اول قرار ندارد. او به تازگی اعلام کرد قصد دارد با ريیسجمهور ایران گفتوگو کند، که بد نیست. ولی سیاست او به طور کل نامنظم و غیرقابل پیشبینی است به طوری که میتوان ترامپ را از جمله با در نظر گرفتن سیاستهای داخلی او فردی خطرناک برآورد کرد.

