هشت ادعای مارکسیستی که ممکن است شما را شگفتزده کند.۱
میچل ابوالافیا۲
برگردان: مسعود امیدی
دانش و امید، شماره ۶، تیر ۱۴۰۰
منتقدان مارکس اغلب این متفکر بزرگ سوسیالیست را اشتباه میفهمند. ما در اینجا تلاشمیکنیم تا این موضوع را درست جابیاندازیم.
روشهای زیادی برای تفسیر مارکس وجود دارد. بسیاری از آنها مشروع هستند. اما بسیاری دیگر با استناد به بازتاب لفاظیهای اتاقهای ضدکمونیستی بهدنبال بستن پرونده مارکس هستند. آنها او را بهعنوان یک دترمینیست3 (جبرگرا) اقتصادی سترون، مورد تمسخر قرار میدهند و یا اینکه تجزیهوتحلیل و پیشبینیهای او را بهعنوان یک لجبازی وحشتناک در عقیده و عمل، نادرست دانسته و مورد استهزاء قرار میدهند.
نظر مارکس همیشه و در همه موارد درست نبود (کیست که همه نظراتش و همیشه درست باشد؟!). اما در مورد او، یا درست بود و یا ادعاهای قابلدفاعی را مطرح کرد که اغلب فراتر از درکِ بسیاری از مردم بودند و او ارزش توجهداشتن را دارد.
بنابراین، با نگاهی نسبت به انکار برخی از تبیینهای بسیار خیرهکننده این اندیشمند بزرگ سوسیالیست، در اینجا هشت ادعا آورده شده است که هر تعبیر معتبری از مارکس یا مارکسیسم باید آنها را شامل شود.
۱. مارکس بهسادگی سرمایهداری را کنارنگذاشت. تحت تأثیر آن قرارگرفت. او استدلالکرد که این سیستم مولدترین سیستمی بوده که جهان دیدهاست.
بورژوازی در طول یکصد سال حکومت کوتاه خود، نیروهای تولیدی عظیمتر و غولآساتری را نسبتبه همه نسلهای قبلی باهم ایجادکردهاست. انقیاد نیروهای طبیعت به انسان، ماشینآلات، کاربرد شیمی در صنعت و کشاورزی، ناوبری بخار، راهآهن، تلگرافهای الکتریکی، تسطیح کل قارهها برای زراعت، کانالکشی رودخانهها، تمام مردمی که زمین (مزارع) را ترک کرده (و در شهرها ظاهر میشوند) – چه اندازه در قرن قبل حتی این حس را داشتند که چنین نیروهای تولیدی در دامان نیروی کار اجتماعی خوابیده است؟
۲. مارکس بهطور دقیق پیشبینیکرد که سرمایهداری آنچه را که امروزه از آن بهعنوان جهانیشدن یادمیشود، تقویت خواهدکرد. وی دید که سرمایهداری یک بازار جهانی ایجاد میکند که در آن کشورها بهطور فزایندهای بههم وابسته میشوند.
بورژوازی از طریق بهرهبرداری از بازار جهانی به تولید و مصرف در هر کشوری ویژگی جهانی دادهاست. در برابر نارضایتی شدید معترضان، جهانیسازی را با زیرپا لهکردن پایهای که صنعت ملی برآن ایستاده بود، پیش برده است. تمام صنایع ملی تأسیس شده قدیمی از بینرفته یا روزانه در حال نابودی است . . . بهجای انزوا و خودکفایی محلی و ملی قدیمی، ما از هر جهت مراوده و وابستگی متقابل جهانی کشورها را داریم.
برخلاف جوامع قبلی، که تمایل به حفظ سنتها و روشهای زندگی داشتند، سرمایهداری با ابداع روشهای جدید و جایگزین تولید که بر نحوه زندگی ما تأثیر میگذارد، رشد میکند. فناوریها زندگی ما را با سرعت بیشتری تغییر میدهند. محصولات قدیمی باید راهی را برای محصولات جدید (و کسانی که آنها را تولید میکنند) ایجادکنند.
۳. گرچه سرمایهداران بهصورت معمول این کالاهای (جدید) را بهعنوان کالای ناب نشانمیدهند، این امر حتی اگر با تغییرات خاص مثبتی همراه باشد، میتواند بهشدت نگرانکننده باشد. میتواند مردم را به این احساس سوقدهد که ارزشها و روشهای زندگی آنها دیگر جایی در جهان ندارد – که آنها در حال زندگی در آتوآشغالها هستند.۴
همچنین بهکارگیری فناوریهای جدید و روشهای تولید در جهت کسب سود برای افراد معدود، میتواند عواقب پیشبینی نشدهای را بهدنبال داشتهباشد. (بدون تردید مارکس به تغییرات آبوهوایی بهعنوان یک نتیجه سرمایهداری افسارگسیخته در زمان خود ما اشارهدارد.)
بورژوازی بدون انقلابی مداوم در ابزار تولید و در نتیجه آن روابط تولید و همراه با آنها کل روابط جامعه نمیتواند وجودداشته باشد . . . .۵ انقلابیکردن مداوم تولید، اختلال بیوقفه همه شرایط اجتماعی، عدم اطمینان و تلاطم دائمی، دوران بورژوازی را از همه دورههای پیشین متمایزمیکند. همه روابط پابرجا و بهسرعت منجمدشونده، با تعصبات و عقاید باستانی و قابل احترام، به دورریختهشده و همه روابط تازهشکلگرفته، قبل از اینکه بتوانند استحکامیابند، منسوخمیشوند. همه آنچه جامد است، در هوا ذوب میشود، همه آنچه مقدس است، مورد بیحرمتی قرارمیگیرد و انسان سرانجام مجبور میشود با حواس هوشیار با شرایط واقعی زندگی خود و روابط با همنوع خود روبروشود.
۴. شرکتهای قدرتمند، تمرکز ثروت و روشهای جدید تولید، حفظ وضعیت خود را برای حرفهایهای مستقل و بازرگانان طبقه متوسط دشوارترمیکنند. در نهایت آنها با مجموعه مهارتها یا قابلیتهای کاری بیمورد برای شرکتها روبرو میشوند یا برای شرکتهایی کارمیکنند که نوع فعالیت خود را از کسبوکار خارجکردهاند. بهعبارتدیگر، مارکس والمارتیکردن۶ جوامع سرمایهداری را پیشبینی کردهبود.
اقشار پایین طبقه متوسط – تجار کوچک، مغازهداران و بهطورکلی بازرگانان کنارکشیده، صنعتگران و دهقانان – همه اینها بهتدریج در پرولتاریا فرومیریزند، بخشی به این دلیل است که سرمایه اندک آنها برای مقیاسی که صنعت مدرن در آن جریاندارد، کافی نیست و در رقابت با سرمایهداران بزرگ در باتلاق فرومیروند، بخشی نیز به این دلیل که مهارتهای تخصصی آنها با روشهای جدید تولید بیارزش شدهاست.
۵. مارکس بهدنبال براندازی تمام مالکیتها نبود، او نمیخواست اکثریت قریببهاتفاق مردم کالاهای مادی کمتری داشته باشند. او یک اتوپیایی ضدمادی نبود. آنچه او مخالف آن بود، مالکیت خصوصی بود (نه مالکیت شخصی-م)۷ – یعنی مقادیر عظیم دارایی و ثروت متمرکز متعلق به سرمایهداران، بورژوازی. درحقیقت، در انتهای متن زیر، او و انگلس بهصورت استهزاءآمیزی سرمایهداری را متهمكردند كه «دارایی خودبهدستآورده»8 مردم را از آنها سلب میكند:
وجه تمایز کمونیسم لغو مالکیت بهطورکلی نیست، بلکه لغو مالکیت بورژوایی است. اما مالکیت خصوصی مدرن بورژوایی، آخرین و کاملترین تجلی سیستم تولید و تصاحب محصولات است که مبتنی بر تضادهای آشتیناپذیر و استثمار تعداد زیادی توسط معدودی است. از این لحاظ، نظریه کمونیستها ممکن است در یک جمله خلاصهشود: براندازی مالکیت خصوصی.
ما کمونیستها بهجهت تمایل به لغو حق دستیابی شخصی به مالکیت (دارایی) بهعنوان ثمره کار خودِ یک انسان، مورد سرزنش قرارگرفتهایم، که ادعامیشود این مالکیت زمینه آزادی، فعالیت و استقلال شخصی است. دارایی حاصل از سختکوشی، خودساخته و دسترنج خود! اگر منظورتان مالکیت صنعتگران کوچک و دهقانان کوچک است، نوعی مالکیت که قبل از شکل بورژوایی مالکیت وجودداشتهاست، نیازی به لغو آن نیست. توسعه صنعت تا حدود زیادی آن را ازبینبردهاست و هنوز هم روزانه آن را نابود میکند.
۶. مارکس فکرمیکرد که انسان یک تمایل طبیعی به احساس ارتباط با اشیایی که ساخته یا خلقکردهاست، دارد. او این را «عینی سازی»۹ کار نامید، که منظور او این بود که ما چیزی از خودمان را به کار خودمنتقل میکنیم. وقتی کسی نتواند با مخلوق خودش ارتباط برقرارکند، وقتی احساس «خارجی» نسبت به آن پیداکرد، بیگانگی حاصل میشود. این مانند آن است که شما تندیسی را سنگتراشی کنید، سپس کسی آن را از شما بگیرد و دیگر هرگز اجازه دیدن یا لمس آن را نداشته باشید. مارکس استدلال میکرد که کارگران در کارخانههای سرمایهداری قرن نوزدهم در موقعیتی مشابه قرار دارند.
چه چیزی بیگانگی از کار را شکل میدهد؟
نخست، این واقعیت که کار از کارگر خارج است، یعنی به سرشت ذاتی او تعلقندارد. بنابراین، او در کار خود، خود را تأیید نمیکند بلکه خود را انکارمیکند، احساس خشنودی نمیکند بلکه ناراضی است، انرژی جسمی و روانی خود را آزادانه رشدنمیدهد بلکه کار بدن او را میآزارد و ذهن او را تخریب میکند. بنابراین کارگر فقط خود را خارج از کارِ خود احساسمیکند و در کار خود نیز چیزی خارج از خود را احساس میکند. او وقتی کار نمیکند، احساس میکند در خانه است و وقتی کارمیکند، احساس نمیکند در خانه است. بنابراین کار او داوطلبانه نیست، بلکه اجباری است. این کارِ اجباری است.
۷. مارکس میخواست که ما بتوانیم از حاکمیت ستمگرانه تقسیم کار و روزهای طولانی کار، که مانع از توسعه انواع ظرفیتها و استعدادها در افراد میشود، رهاشویم. ( اما با این تقسیم کار تخصصی سرمایه – م ) ما در خدمت یک نوع فعالیت قرار میگیریم و سایر ابعاد شخصیت ما توسعهنیافته رها شدهاست.۰۱ مارکس در یک متن آرمانی که در جوانی نوشت، چشمانداز خود را بدین طریق بیان کرد:
بهمحض بهوجودآمدن این تقسیم کار، هر یک از افراد دارای یک فعالیت خاص و حوزه منحصربهفرد هستند که به آن مجبور میشوند و نمیتوانند از آن فرارکنند. او یک شکارچی، ماهیگیر، چوپان یا منتقد مهم است و اگر نمیخواهد شیوه زندگی خود را ازدستبدهد، باید اینگونه بماند. درحالیکه در جامعه کمونیستی، جایی که هیچ کس یک حوزه فعالیت انحصاری ندارد، اما هر کسی می تواند در هر شاخهای که بخواهد به موفقیت برسد، جامعه تولید کلی را تنظیممیکند و ازاینرو این امکان را برای من فراهممیکند که امروز یک کار انجامدهم و فردا چیز دیگری، شکار صبح، ماهیگیری در بعد از ظهر، دامپروری در شب، پس از شام هم کار نقد را انجامدهم، درست همان ذهنیتی که من دارم، بدون اینکه هرگز شکارچی، ماهیگیر، دامدار یا منتقد شوم.۱۱
۸. مارکس یک جبرگرای اقتصادی خام نبود. اینکه مردم چگونه فکرمیکنند و چگونه عملمیکنند، مهم است. انگلس پس از مرگ مارکس در نامهای نوشت که او بر اهمیت اقتصاد تأکیدکرد، اما همچنین تلاشکرد تا روشنکند که مارکس و او سوءتعبیر شدهاند، و این تا حدودی تقصیر خود آنها بود (به کنایه نیشدار به مارکسیستها در پایان متن توجهکنید.)
من و مارکس تا حدودی مقصر این واقعیت هستیم که افراد جوان گاهی اوقات بر جنبه اقتصادی بیش از آنچه از آن انتظارمیرود، تأکید میگذارند. ما باید دربرابر دشمنان خود، که آن را انکارمیکردند، بر قاعده کلی اصلی تأکید میکردیم و ما همیشه با توجه به عدم برخورداری از سایر عناصر دخیل در تعامل، همچون زمان، جایگاه یا فرصت کافی را به آنها تخصیص ندادیم. اما وقتی نوبت به ارائه بخشی از تاریخ یعنی ارائه یک نمونه کاربردی میرسید، مسئله متفاوت بود و هیچ خطایی مجاز نبود.
متأسفانه، فقط خیلی وقتها اتفاقمیافتد که مردم فکرمیکنند میتوانند از همان لحظهای که نظریه جدیدی را که اصول اصلی آن را درککردهاند و حتی مواردی را که همیشه هم بهدرستی درک نکردهاند، آن را بدون گرفتاری بهکارگیرند. و من نمیتوانم بسیاری از «مارکسیست»های جدید را از این سرزنش معافکنم، زیرا در این ربع قرن حیرتانگیزترین زبالهها نیز تولیدشدهاست . . .
توضیحات مترجم
1. Eight Marxist Claims That May Surprise You (jacobinmag.com)
۲. Mitchell Aboulafia میچل ابوالافیا استاد فلسفه در کالج منهتن است.
3. Determinist
جبرگرایی یا دترمنیسم یک نظریه فلسفی است که بر طبق آن هر رویدادی از جمله رفتارها و کنشهای انسان، به صورت عِلّی (علت و معلول) و در نتیجه زنجیره پیوستهای از رخدادهای پیشین بهطور کامل تعیین شده است. به عبارت دیگر بر اساس جبرگرایی، سیستم جهان دارای نظمی عِلّی و جبری میباشد که سرانجام آن تنها به یک نتیجه واحد منتهی خواهد شد. نوعی منطق اگر- آنگاه بر این شیوه تفکر حاکم است و وزن دادن بیش از حد به اجتنابناپذیری رویدادها در چارچوب قوانین تحول طبیعی و کمتوجهی به اراده تأثیرگذار انسان و جامعه انسانی، مفهوم اساسی نهفته در این عبارت است. با اینوجود، جبرگرایی برخلاف سرنوشتگرایی (Fatalism)، آشکارا در مقابل اراده آزاد انسان قرارنمیگیرد و او را دربست در اختیار دست سرنوشت قرارنمیدهد. روی دیگر سکه جبرگرایی، ارادهگرایی (Voluntarism) است که بهشدت بر نقش اراده و عامل انسانی در رویدادها متمرکز بوده و چندان توجهی به قانونمندیهای عینی تحولات و تکامل اجتماعی ندارد.
۴. وقتی کالاها بسیار زود از مد خارج میشوند، ارزش مصرف خود را از دستداده و تبدیل به بهاصطلاح «آتوآشغال» میشوند.
۵. با توجه به شرایط مادی آن زمان، برای مارکس امکان شناخت امپریالیسم فراهم نشد. پس از مارکس بود که سرمایهداری ویژگیهای امپریالیستی خود را بهنمایشگذاشت که توسط اندیشمندان و فعالانی چون رزا لوکزامبورگ و لنین مورد مطالعه و تحلیل و تبیین قرار گرفت. امروز در عصر نئولیبرالیسم و جهانیسازی با رشد فزاینده مالیسازی و تجاریسازی اقتصاد و نیز صنعتزدایی در اقتصاد مواجه هستیم که البته به دلیل استفاده فزاینده از فناوریهای مختلف بهویژه فناوری اطلاعات در فرآیند گسترده مارکتینگ، تولید، توزیع، بازاریابی و فروش و خدمات پس از فروش، به بیکاری تکنولوژیک گسترده در سطح جهانی انجامیده و بحران اجتماعی عمیقی را در سیستم سرمایهداری ایجاد کردهاست که همچنان دلیلی بر درستی جوهره پیش بینیهای مارکس است.
۶. اثر Walmart اصطلاحی است که برای اشاره به تأثیر اقتصادی احساس شده توسط مشاغل محلی در هنگام افتتاح یک شرکت بزرگ مانند (Walmart WMT) در یک منطقه استفاده میشود. اثر والمارت معمولاً با مجبورکردن شرکتهای خردهفروشی کوچکتر به خروج از کسبوکار و کاهش دستمزد کارمندان رقبا، خود را نشان میدهد. به همین دلایل بسیاری از مشاغل محلی با ورود فروشگاههای Walmart به مناطق خود مخالفت میکنند.والمارت بهعنوان یک شرکت زنجیرهای بینالمللی، یکی از مصادیق برجسته آن چیزی است که مارکس درباره عدم توانایی رقابت شرکتهای کوچک با شرکتهای بزرگ و ورشکسته شدن و خروج آنها از بازار پیشبینی کردهبود.
۷. در ادبیات مارکسیستی بین مالکیت خصوصی و مالکیت شخصی تفاوت مهمی وجود دارد. مالکیت خصوصی به مالکیت بر ابزار تولید برمیگردد که به مالک آن امکان تصاحب ارزش اضافی ناشی از حاصل کار کارگران تولیدکننده که در محصولات تولیدی متبلورمی شود، را میدهد. اما مالکیت شخصی به مالکیت کالاهای مصرفی یا محصولات تولید برمیگردد که فاقد شرایط بهرهبرداری بهعنوان ابزار تولید و استثمار نیروی کار هستند.
8. self-earned property 9. “objectification”
۰۱. با اینکه در نظریههای مدیریت و پس از نهضت روابط انسانی و مطالعات هاثورن تدابیری از جمله غنیسازی شغل، گردش شغل و مدل صفات ویژه شغلی به کارفرمایان توصیه گردید و تاحدی نیز دنبال شد، اما الزامات سازماندهی به تقسیم کار برابر منافع سرمایه در عمل مانند بسیاری دیگر از یافتههای دانش مدیریت منابع انسانی، مانع از اجرای اثربخش آن گردید.
۱۱. نظربهاینکه از سکوی آینده همواره بهتر میتوان به گذشته نگریست و با توجه به متغیرهای تاثیرگذار بر روند تحولات اجتماعی، فناوری و تقسیم کار و … امروز میتوان گفت که این نگاه از گذشته به آینده که دربردارنده عناصری از تنوع و در نتیجه خوشایندی برای فرد است، بیشتر بیانگر یک چشمانداز آرمانی است و بدیهی است که نشان چندانی از دانش طراحی و مهندسی کار نداشته و بسیار تقلیلگرایانه باشد. با اینکه این تنوعطلبی اساساَ عنصر مثبتی در طراحی شغل محسوب میشود، اما با الزامات و شرایط تخصصی مورد نیاز برای تصدی بسیاری از مشاغل در جامعه فراصنعتی و پیچیده امروز که بسیاری از مشاغل بنا بر ماهیت خود نیازمند سطح بالایی از دانش و تخصص و مهارت بالا هستند، نمیتواند نسبتی داشته باشد. بهعنوان مثال نمیتوان صبح در برج مراقبت فرودگاه یا سکاندار کشتی و زیردریایی و فضانورد و ظهر در اتاق عمل و عصر در تیم طراحی نرمافزار و شب هم به عنوان منتقد اقتصاد سیاسی اظهارنظرکرد. اما همین نگاه منتقدانه به پیامدهای منفی و درخواست طراحی انسانی شغل بود که در ادامه به توسعه دانش طراحی شغل انجامید و به نظریههایی چون گردش شغل (Job Rotation) ، تقویت شغل (Job Enlargement) و (JCM) Job Characteristics Modelو … منجر شد. JCM مدلی است که توسط هاکمن و اولدهام در سال (۱۹۷۶) طراحی شده و پنج بعد اساسی یک شغل شامل هویت وظیفه، تنوع مهارت، اهمیت وظیفه، استقلال و بازخورد و ارتباط بین آنها را پوشش میدهد. این البته تنها مدل در این زمینه نیست و میتوان به مدلهای دیگر با متغیرهای دیگر نیز اندیشید. اما هدف از اشاره به آن در اینجا این است که وقتی موضوع در ابعاد اجرایی و مهندسی مطرح میشود، بسیار فراتر از تنوعطلبی مورد اشاره در برابر تقسیمکار تیلوری است که چارلی چاپلین آن را در فیلم عصر جدید به نقد کشیدهاست. موضوع آن است که نباید انتظارداشت که مارکس جزئیات مهندسی طراحی شغل مبتنی بر افزایش همزمان بهرهوری (کارایی و اثربخشی) و رفاه و راحتی و رشد و توسعه انسانی را در آن زمان مطرح کند. به قول لوکاچ تئوری ساختمان سوسیالیسم و مدیریت جامعه انسانی همزمان با پیشرفت بنای آن، خلق و تکمیل میشود.


