سخنی درباره شعر دکتر محمدرضا طاهریان
خسرو باقری
دانش و امید، شماره ۶، تیر ۱۴۰۰
دکتر محمدرضا طاهریان پزشکی انساندوست است. او در سراسر زندگی پرثمرش به سوگند پزشکان در خدمت به دانش و یاری به مردمان از هر نژاد و باور و طبقه اجتماعی وفادار مانده است. مطب او همچون سرای ابوالحسن خرقانی است که بر تارکش نبشته بود: «هر کس که در این سرای درآید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید که آن کس که خدای را به جان ارزد، بوالحسن را به نان ارزد.» این است که درماندگان و نداران و دربندیان و رفیقان، بیماران اویند که دکتر مداوا میکند و به عنوان دستمزد «دانش و مردم» به آنها هدیه میکند. دکتر طاهریان سردبیر دانش و مردم است، یادگار فرزانه اندیشمند استاد پرویز شهریاری. وقتی «چیستا» از حرکت باز ایستاد، این دکتر بود که با باوری سترگ بدون لحظهای تردید بانگ برآورد: «ما با «دانش و مردم» راه را ادامه خواهیم داد.» و علیرغم همه دشواریها و بیماری توانفرسا، حتی لحظهای در ایمانش خدشهای نیامد و باور دارم که نخواهد آمد. اما او بیش از همه شاعر است، او شاعر پزشک است و شاعر سردبیر. شاعری که از همان آغاز، شعرش با جان و رنج و عشق و شکست و پیروزی مردمان، بهویژه مردمان زحمتکش فرودست جهان، پیوند خورده است. خود در شعری کوتاه سروده است که : «عرصه غصههای من همه جهان است.»
اما اگر دکتر طاهریان پزشک دردمندان است، اگر سردبیر مجلهای است که بذر دانش و عدالت و آزادی و صلح و حفظ محیط زیست و استقلال میهن را میافشاند و اگر شاعری است:
که از همین جا،
در شب تهران جهان را میسرایم.
میروم شهری به شهری،
در دل وال استریت با واژهها بر طبل میکوبم،
طبل بیداری، طبل آزادی»
از این روست که زنی بزرگ، همراهی به نام سهیلا، استوار نه در پشت او که کنارش ایستاده است. دکتر طاهریان خود در شعری عاشقانه سروده است:
ماه اگر میدانست،
بیش و کم با تو شباهت دارد،
و چو برمیآید، خاطرات تو به من میتابد
دل به تنهایی من میسوزاند
تا سحر بستر تاریک مرا، نور باران میکرد.
نیازی نیست از دکتر طاهریان زندگینامهای گفته شود. زندگی به چه میارزد اگر سودای بهروز زیستن مردمان و از بند وارستن بندگان آن را معنا نکرده باشد. این است که زندگینامه او با رزم بهبودخواهی زندگی مردمان، پیوند خورده است:
شاعرم من، چشم بیدار زمان
واگوی رنج روزگارانم.
واژگان را در رگان شعرهایم
چون شرابی گرم میریزم
تا تمام داغ محنتخوردگان لاجرعه بنیوشند.
من علیه بردگی،
در لشگر اسپارتاکوس جنگیدهام
در بولیوی
همره ارنستو چه گوارا به خون غلطیدهام.
من نویسای خیال کودکی هستم
که بر بال نحیف آرزویش
نقش یک کاسه غذای گرم میبیند….شرارم، شراری خرد، فرو بسته لب اما
رازدار شعلههای عالمافروزم
و در پای اجاق مردمان
روزی هزاران بار میمیرم.
گرچه دکتر طاهریان سرودن شعر را از نوجوانی آغازیده بود، اما شرار شعر، جانش را آن گاه آتش زد که دانشجوی دانشگاه مشهد بود، در سالهای واپسین دهه 50 و سالهای نخستین دهه 60؛ آنگاه که ارغوانهای خونین در شب سرمایهمداری استعماری میهن ، در چمنها شعله زدند و با بانگ شورافکن تا پای جان رزمیدند و شعلههای آتش را افروخته نگاه داشتند و طوفانها بر پا کردند تا در آن پگاه مقدس، لبخند آزادی و خوشه شادی در میان زنان و مردان و کودکان به تساوی تقسیم شود. او در شعرهای «جدایی»، «گفت و گو با درخت»، «حماسه»، «رویای آواز»، «احساس»، «منصوری دیگر» و «ژرفای کودکی» عشق و مهر خود را به این آفتابکاران، این چاووشخوانان جنگل و حماسه و پرواز نثارکرده است.
این صدای چیست؟
این صدا کز قعر شب آواز میخواند
صدای کیست؟
آه شاید، قطرههای زمزمه
چاووشخوان رود فریاد است
یا که میکوبد به طبل کهنه تقدیر،
گوش کن! این دستهای خسته باد است.
چند پر بر خاک
باز گوی خاطرات خون و پرواز است.
آری اما، باز هم این جنگل خاموش،
خفته با فکر پرنده، باز در رویای آواز است!
اما نخستینبار، در نیمههای دهه 60 این دکتر اصغر الهی اندیشهساز بود که جان مایههای زیبا و ژرفای معنای شعر این پزشک جوان را شناخت و او را به جمع بادهگسارانی برد که سرمست از باده شعر و دانش و آگاهی، به نام گل سرخ در صحاری شب آواز سر میدادند تا باغها همه بیدار و بارور گردند و کبوتران دوباره به آشیانه خونین خویش بازگردند.آنجا، دکتر شفیعی کدکنی بود آن آوازهخوان باد و باران؛ دکتر امیرحسین آریانپور بود، آن یگانه دانشی مرد فروتن و آنجا «سایه» بود؛ آن غزلسرای پرنیاناندیش میهن و مردم؛ و دکتر رکنالدین خسروی بود، آن کارگردان بیبدیل تئاتر و آن قصهپرداز بود، جمال میرصادقی و آن شاعر نازنین، بانو میمنت میرصادقی و دیگرانی هم از این دست. دکتر جوان شعری خواند در آن جمع عاشقان که ترجمان زمانه بود:
شب از افسانهها خالیست
تمام روزهای خانه تاریکاند
و یاد یادگارانم، نشسته در غبار دیر سالیها.
نگاه پنجره، ترسان
بهاری چند، در صحن حیات خانه پژمرده
و این غوغای خاموشی
که جشن عنکبوتان است.
و در مهر ماه 1367 بود که با مهربانی آن بزرگوار، دکتر رکنالدین خسروی، نخستین شعر دکتر طاهریان در «چیستا»ی گرانمایه به چاپ رسید و تا آخرین شماره ادامه یافت:
دستهای مزدک، خواب ریشههای هرزه باغ را
در چشم نوشیروان، آشفته میکند.
بانوی بیستون، سرود استواری اعماق را
به همسرایی خیل ستارگان میخواند
بردگان،
با قرنهای پینهبسته بر دستهایشان
خورشید را به فلاخن کشیدهاند
و نقش رستم، جان دوباره میگیرد
کاووس میگریزد و چشمان اسفندیار
آبگینه مرگی است، منتظر
که بر مفرق تنش فرو میریزد.
آه، با من بگو، مانی کجاست؟ فرهاد کو؟
چه کس، رخش خفته رستم را، بیدار میکند.
در این سالهای کوتاه دراز، او در سوگ بسیار مردمان نیکپندار و نیکگفتار و نیککردار، شعرها سرود، نه تنها به آن خاطر که رزم و رنج و شجاعت و جسارت آنان را بازگو کند تا زمین و زمانه هرگز بدون داعی نماند، بل از آن رو که شوق آدمیت و فضیلت عدالت و فرزانگی آزادی و نامیرایی امید را در میان مردمان پراکنده و منتشر کند.
از دکتر حسین فاطمی یاد آورد که:
با خیالی سبز، روی سینه سنگی میدان
سرخ میروید و یادش قطره قطره
میچکد در سینه تاریخ
کلام آخرش، نجوای این رویای دیرین است
آزادی آزادی.
برای احمد شاملو سرود:
گفتی که مرده است، مردی که بوسههای کلامش
زیباترین سرود، بر لبان فرداست
و دلش در کوچههای خیال میتپد
تا قفل، افسانهای شود
و من و تو، برادری . …
به لاشهخوار زمانه بگو،حاشا حاشا، من هرگز، بر نعشی چنین
– که میگویی- نماز نخواندهام.
برای محمد زهری خواند:
کدامین شوره زار آن چشمه را نوشید
که در هر قطره اش،رویای باغی بود!
برای فیدل کاسترو گفت:
و دوزخ میوزد از لانه اشباح
نشسته شبنمی بر شاخساری خرد،
امید رویش اندر جان و جانش
در کف یک آه، همه تن، قطرهای
یک قطره تنها، دلش اما… دل دریا.
و سرانجام شعری سرود در نکوداشت احمد عاشورپور که سخن همگان ماست در سوگ همه جانباختگان و مردگانی که عاشقترین زندگان بودند و در زیست کوتاه و بلند خود جز سرود شادی، عدالت و آزادی، دانش و آگاهی سر ندادند.
در این پندار میگردی
که من در گور خواهم خفت،
عبث! پندار موهومی است
من از تو پیشتر در خانه خواهم بود،
کنار جام و آتشدان.
خروسخوان، در خروش ساز و نقاره
میان جمعه بازارم.
شباهنگام، به بزم دختران عشق و شالیزار
برای ساقهای خون چکان
– از جور زالوها – صفای مرهمی دارم.
من از تو پیشتر در خانه خواهم بود….
بر این پندار میگردی،
که من در گور خواهم خفت.
مگر آواز میمیرد!؟
مگر شعر و ترانه دفن خواهد شد!؟
بیا ای دوست،
بیا این واپسین پیراهنم را پس بزن
بر سینهام داغی است؛ نشان از عشق مردم،
عشق میهن،در دلم باقی است.
اما اکنون نزدیک چهل سال است که دیو سود بیپایان، به نام نولیبرالیسم و به نام جهانیسازی نفیر شوم خود را سر داده است. در پی این جنون نهادینه سرمایه، در سراسر جهان جنگلها آتش گرفتهاند، یخها آب میشوند، جانوران یگانه منقرض میشوند، زنان و کودکان و مردان، همراه هزاران آرزوی ناشکفته در جنگهای بی پایان تشنگان قدرت و ثروت متلاشی میشوند تا یک در صد خونآشامان، در بهشتهای چرکینشان بلولند و 99درصد مردمان دانشور و کارورز و هنرمند در نیازهای نخستینی گرفتار آیند تا به اصطلاح نخبگان جهان با اعلام تساوی ثروت تنها شش نفر با ثروت سهونیم میلیارد نفر از نیمه دوم جهان، سرفرازانه از کارنامه پیروز نظام سرمایهسالار سخن بگویند.
این همه جان شاعری چون دکترطاهریان را به آتش کشیده است. او در شعر «کمدی درام جهانی سازی» صحنه این جهان سرمایه زده را توصیف میکند:
صلای جارچیهای دیجیتالی
ز سودای امیران سهام و بورس،
کلهداران سرمایه:
جهان، دیگر جدایی برنمیتابد
جهان یک دهکده، یک ملک
ما هم کدخدا هستیم.
در شعر «روز جهانی کودک» از کودکی سخن میگوید که در رویای خود آه، بمبافکنهای سودمحوران جهان را، اسب زیبایی میبیند که برای او کلوچه به ارمغان آوردهاند:
فراز بیشه تندر، که بر دلها امید سبز میبارد
چو اسبی میچمد، آن بالهایش، آهن و آتش
به روی سینهاش نقشیست از تندیس آزادی
گرفته مشعلی در دست.
ببین مادر، همان اسبی که میگفتی؟
که از افسانه میآید؟
نگاهش کن، عروسکها، کلوچه نه
کلید شهر جادو، راز خوشبختی
ز خورجینش فرو افتاد
وای غریو شعلههای خون،
درختان، در غبار آهن و رویا
به هر سو، ساقه فریاد میسوزد
و ظلمانیتر از شبهای من آن مشعل سوزان.
دکتر طاهریان در شعر «آخرین پرده» پیامدهای این روند چهل ساله را بر میشمارد و با اندوه و خشم از انبوه مردمان تماشاچی میخواهد که از مدهوشی دست بردارند و به جهان کوشندگان بهبودخواه بپیوندند مبادا که آسمان آبی و زمین سبز و خورشید گرم و مهربانی مردمان به تاراج روند و این شاید بزرگترین افسوس هستی ما باشد:
همه بازیگران در صحنه دریا و جنگل
پرده یک سو میرود، در اولین صحنه
دست در خون درختان میکند،
بازیگر اول
آب را با آزمندیهای چرکینش میآلاید
و در سودای سودی چند
به زخم خنجری از تیرگی
قلب زمین را میدرد، آنگاه
تمام کهکشانها را به افسونی
نگین حلقه معشوقه میسازد….
همسرایان در سرودی تازه میخوانند:
زمین از آتش تب شعله خواهد زد
لهیب مرگ را از سینه سبز سوماترا
تا آمازون، تا گلستان بر میافرازد؛
شما ای خیل خاموش تماشاچی
به افسون کدام افیون، چنین مدهوش در خوابید.
خدا را چشم بگشایید
که بر این رسم و این رفتار
کسی در صحنه بازی نخواهد ماند
کسی باقی نخواهد ماند.
راستی را چرا دکتر طاهریان شعر عاشقانه میسراید ؟ چرا برای جنگل و پرواز و ترانه، آواز سر میدهد؟ چرا از جانباختگان و فرهیختگان ایران و جهان سخن ساز میکند و در سوگشان از امید سخن میگوید و چرا آخر چرا با اژدهای سود و مصرف و جنگ و سهام، سر ستیز دارد و میکوشد تا خلق بیشمار را بر شانههای خود بنشاند و گرد حباب خاک بگرداند تا آنها با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست؟
این همه برای میهنی است که پدران و مادران ما بر آن زیستهاند و در آن با خون و عرق خود کاشته و ساختهاند. برای آن که جهان، بهتر و انسانیتر شود و حیوان و گیاه از تعرض بیامان سود سالاران در امان بماند، هر مردمی مهمترین کارشان ساختن میهنشان است با یاری دیگر مردمان جهان و یاری به دیگر مردمان جهان. و از این راه است که در آن آرمان بزرگ بشری که سعدی، فرزانه بزرگ ما مژدهاش را داده است، یعنی ساختن جهانی یک پیکر، سرشار از عدالت و آزادی و صلح، با توسعه و محیط زیستی پایدار، مشارکت میکنند.
از این روست که دکتر طاهریان در شعرش «ایران» از میهن گرانمایهاش میسراید:
ز داغ زخمهای تو، چنین تاریک میسوزم؛
مرا با یادها با یادگارانت
مرا با لالهها با شمعدانیهات، چراغان کن، تو شعری، در ته تاریک تنهایی
سرود آتشی در جان آرشها
تو شعری،واژهایت گل
گلانی نوشکفته،ریشه در خون سیاوشها
تو شعری، از افقهای حماسه
تا حریری از غزل، شعری که ناخوانده است؛
و میخوانم ترا در دخمههای رنج
و میخوانم ترا، در لحظههای شوق
در امیدهای سرکش یاران.
و میخوانم ترا، هر جا به هر آواز
به نام نامیات، ایران.



