دوران آغازین زندگی یک آهنگساز
گفتگوی مجله پیام یونسکو با میکیس تئودوراکیس
برگردان:بهرام پارسا
دانش و امید، شماره ۸، آبان ۱۴۰۰
همه کسانی که ملودیهای بسیار زیبای فیلم «زوربای یونانی» یا موسیقی متن دو فیلم «زد» و «حکومت نظامی»، آفریدههای آهنگساز شهیر یونانی، میکیس تئودوراکیس، را شنیدهاند، همواره آنها را به خاطر خواهند داشت. او این آهنگها را برای ساز بازوکی تنظیم کرده بود. تئودوراکیس جان و روح مردم یونان را در آثار خود متجلی کرده است. در عین حال او به عنوان عضو پارلمان یونان لحظهای از مبارزه برای برقراری آزادی و عدالت اجتماعی دست نکشیده است. تئودوراکیس این مبارزه را از دوران جوانی به هنگام جنگ جهانی دوم در جبهه مقاومت آغاز کرد و به خاطر آن، چندین بار زندان و تبعید را به جان خرید. در این گفتگو، او به تشریح شرایطی میپردازد که امکان داد تا استعداد موسیقیایی و تعهد سیاسی خود را در آزمون زندگی بسنجد.
میکیس عزیز، کمی از کودکی خود با ما سخن بگویید.
بله، حتما. من در 29 ژوئیه 1925 /1304 در جزیره خیوس، دهکده آبا واجدادی مادرم، در آسیای صغیر، جایی که اکنون ترکیه نامیده میشود، به دنیا آمدم. پدرم از اهالی کرت بود. داوطلبانه در جنگ اول بالکان شرکت کرده و زخمی شده بود. بعد به خدمت دولت درآمد. وقتی ارتش یونان، اسمرنا را اشغال کرد، پدرم را به شهرستان کوچک بورلا فرستادند و همان جا بود که با مادرم آشنا شد. مادرم از خانواده بسیار فقیری بود. پدرش زمستانها کشاورزی میکرد و تابستانها ماهیگیری. برادرش که تحصیلات عالیه کرده بود، بعدها به عنوان مدیر، در وزارت امور اقتصادی کار میکرد. در واقع ما به یک خانواده متوسط کارمندان دولت تعلق داشتیم که روح نظم وانضباط را در بچهها القا میکرد. من پس از به قدرت رسیدن کمال آتاتورک و شکست یونان از ترکیه، متولد شدم. آن شکست یک مصیبت واقعی برای ملت ما بود. با جدا شدن آیونیا، یونان روح و جان خود را از دست داد. یونان و ترکیه در طول تاریخ طولانی خود بارها با هم جنگیدهاند. اولین جنگ استقلال یونان علیه دولت عثمانی، در سال 1821 /1200آغاز شد، اما کرت تا سال 1912 /1291 تحت تسلط ترکها باقی ماند .بسیاری از خویشان پدری و مادریام قربانی این رویاروییها شدند. آنها فداکاریهای زیادی کردند. پدرم میگفت: «در این سالها، از تن هر دو خانواده ما رود خون جاری بود». بله، من در فضایی آکنده از داستانهای میهنی و سرودهای شورانگیز انقلابی به نام ریزیتکا، بزرگ شدم که تأثیر بسیار عمیقی در زندگیام باقی گذاشتند.
از خاطرات شیرین دوران کودکی چیزی دارید که بگوئید؟
بله، ما یک خانه روستایی داشتیم و با عموها، عمهها، خالهها و داییها که در اطرافمان زندگی میکردند، خانواده بزرگی را تشکیل میدادیم. این خانه منشاء الهام یک نقاش ساده و بیآلایش هم شده بود که تئوفیلوس صدایش میکردند. زندگی در این خانه، در میان درختان زیتون و پرتقال، گلها و چشمانداز دریا، حس شگفتانگیزی داشت. قایقی را به خاطر میآورم که حداقل دوبار در هفته به جزیره ما میآمد. اثر آن قایق سفید بر پهنهی آبی دریا روی من، مثل اثر یک زخم یا یک لحظه شادی واقعی، برای همیشه باقی مانده است. فکر میکنم تلاش کردهام تا در تمام ساختههایم آن تأثیر زیبا را بار دیگر خلق کنم و آن تصاویر حک شده در حافظهام را، همانند رؤیاهای دوران کودکی دوباره بازیابم.
همچنین شبهایی را به خاطر میآورم که با پدرم روی زمین دراز میکشیدیم و به ستارهها خیره میشدیم. او اطلاعات زیادی درباره ستارهها داشت. درباره آنها برایم توضیح میداد و از من میخواست تا آنها را دنبال کنم. او درباره نام ستارهها و سرگذشت آنها چیزهای زیادی تعریف میکرد.
از دیگر خاطرات دوران کودکی که هرگز از دل و جانم پاک نمیشود، خاطراتی است که در ارتباط با عمویم دارم. او درست قبل از آن که به عنوان کنسول به اسکندریه برود، برای ازدواج به دهکدهمان بازگشت. او گرامافونی برایم هدیه آورد، با صفحههایی از آهنگهای کلاسیک یونانی، آهنگهای محبوب مردم و جاز که آن زمان در اوج بود. آن وقتها من چهار ساله بودم و داشتم موسیقی را کشف میکردم. عصرها، جوانها و بچهها گرد هم میآمدیم، من گرامافون را روشن میکردم و جوانان چارلزتون و فاکس تروت میرقصیدند. در سراسر زندگی، یاد آن لحظات به زندگیام معنا بخشیدهاند، معنایی عمیق. علاوه بر آن عمویم مجموعهای از آوازهای اپرا را به من هدیه داده بود که باعث شدند مدتها از اپرا بترسم. فکر میکنم احتمالاً برای کودکی در سن من شنیدن صدای زنها و مردهای خواننده در اپرا ایجاد ترس و دلهره میکرده است. واقعاً چند دههگذشت تا توانستم بر آن وضعیت غلبه کنم و یک کار اپرایی انجام دهم. مطمئناً، آهنگهایی که از گرامافون در دوران کودکی شنیدم به رشد و گسترش بینش موسیقیام در سالهای بعد، کمک زیادی کرد.
میکیس چه جور بچهای بودید؟
میدانید، افکار دیوانهواری داشتم. میخواستم مثل پرندهها پرواز کنم. از درختی بالا میرفتم و از آنجا به پائین میپریدم و بیشتر وقتها زخمی میشدم. دوباره آن کار را از سر میگرفتم زیرا اطمینان داشتم که میتوانم مانند پرندگان پرواز کنم. یک روز میخواستم از بالای یک دیوار سه متری، روی سنگفرش بپرم. فکر میکردم میتوانم از آنجا تا روی سنگفرش پرواز کنم. درست در همین موقع، نمیدانم از کجا، پدربزرگم پیدایش شد و سعی کرد مرا بگیرد تا صدمهای نبینم. روی او افتادم و با هم به زمین خوردیم. کمر من و ساق پای پیرمرد شکست. وضعیت من خطرناک بود و همه نگرانم بودند. اما هیچ کس در فکر پدربزرگم نبود. این وضعیت برای او ناگوار بود، بنابراین قهر کرد و از خوردن غذا دست کشید. این عمل و تأثیرات ناشی از شکستگی پایش، بالاخره سلامتی او را از بین بردند. پدربزرگ پس از مدت کوتاهی فوت شد. برای اولین بار بود که مرگ انسانی را میدیدم و تا حالا هم درک نکردهام که مرگ چیست؟
اجازه بدهید بیاییم در دنیای موسیقی، چطور شد که موسیقی به سراغ شما آمد؟
در فاصله سالهای بین 1928 تا 1930 / 1307تا 1309 وضعیت بسیار دشواری در یونان پدید آمد. دولتی از پس دولت دیگر سقوط میکرد. روشن است که در این اوضاع، کارکنان دولت وضعیت مطلوبی نداشتند. پدرم اهل کرت بود و آزادیخواه و از ونیزلوس حمایت میکرد. او نه تنها معبود پدرم، بلکه دوست واقعی او هم بود. وقتی ونیزلوس به نخستوزیری رسید، پدرم را به عنوان نماینده دولت به اپیروس فرستاد. اپیروس منطقهای فقیرنشین و عقبافتاده بود که بچههایش سر و وضع کثیفی داشتند و پابرهنه راه میرفتند. آنجا، من تنها بچهای بودم که یک جفت کفش داشتم و آنقدر از این دارایی خود شرمنده بودم که غالبا آنها را به پا نمیکردم. پس از آنکه ونیزلوس از کار برکنار شد، پدرم را با پایینترین درجه اداری و با حداقل درآمد به کفالینا منتقل کردند. وضعیت بسیار سختی برایمان پیش آمده بود.
جو فرهنگی کفالینا با اپیروس کاملاً فرق داشت. این جزیره را هرگز عثمانیها اشغال نکرده بودند و تأثیر فرهنگ ونیزیها و بعدها بریتانیاییها را حتی در روش صحبت کردن مردم هم میشد حس کرد. موسیقیای که در جزیره نواخته میشد بیشتر به سبک غربی بود. در اینجا بود که برای اولین بار اجرای ارکستر فیلارمونیک را دیدم. برنامه ارکستر در میدان اصلی جزیره اجرا میشد و من هر وقت به آنجا میرفتم، با احساسی از احترام و ستایش، افسون شده بر جای خود میخکوب میشدم. رهبر ارکستر مرا به شدت تحت تأثیر قرار میداد. یک بار از مادرم پرسیدم: «مامان این مرد دارد چه کار میکند؟» مادرم باشگفتی رو به من کرد و گفت: «پسرم او دارد رنج میکشد.» نمی دانم، اما برای من هم موسیقی همیشه با رنج توام بوده است.
هنوز در مدرسه ابتدایی تحصیل میکردم که یک روز سراسقف کفالینا برای بازدید، به کلاس ما آمد و از من و سایر بچهها خواست تا سرود ملی را بخوانیم تا او بتواند بهترین صداها را تشخیص دهد. بیست نفر برای اجرای سرود مذهبی در کلیسای کوچک جزیره در جمعه مقدس انتخاب شدند. ملودیها بسیار قدیمی و زیبا بودند. دو تا از آنها به صورت مودال و یکی از آنها به صورت تونال بود. من به گروه همسرایان کلیسا پیوستم زیرا دلم میخواست همیشه به آن ملودیها گوش بدهم. ده سال پیش برای ساختن سمفونی سوم خود، برای یادآوری آن دوران که هرگز فراموش نمی کنم، از آن سه ملودی سرود مذهبی بهره بردم.
پس از کفالینا ما را به پاتراس فرستادند که گرچه شهرستان زیبایی نبود، اما نسبتاً ثروتمند بود. آنجا بود که چندتایی کتاب خریدم و نتهای موسیقی را شناختم. پدرم توضیح داد که موسیقی چگونه نوشته میشود و به این ترتیب اولین درس موسیقی را به من آموخت. در مدرسه، گروه کر خیلی خوبی داشتیم که رهبرش معلم ما بود. او ویلون هم مینواخت. هر روز صبح ما قطعهای را از هایدن در شکرگزاری به درگاه خداوند میخواندیم. در آن قطعه، یک تکخوانی بود که احتمالاً آن را خوب اجرا میکردم چون معلم ما چند بار از مردم خواست تا به مدرسه بیایند و به آن قطعه گوش کنند. یک روز ویلون خوبی را به من نشان داد که از او خریدم. پس از آن برای یاد گرفتن موسیقی به فرهنگستان موسیقی در پاتراس رفتم. اما معلم ویلون آنجا، هر وقت نتی را خارج یا فالش میزدم، کتکم میزد. من هم آنجا را رها کردم و خودم شروع کردم به مطالعه. بله تقریبا دوازده ساله بودم که از روی شعرهای کلاسیک کتابهای درسیام اولین قطعه آوازی خودم را نوشتم. ملودیهای آن بسیار زیبا هستند، شاید زیباترین ملودیهایی باشند که من نوشتهام . تقریباً هفتاد ملودی از آن دوران را گرد آوردهام که میخواهم منتشر کنم و چون وقتی که آنها را مینوشتم کودک دبستانی بودم؛ آنها را به کودکان دبستانی هدیه میکنم.
ما پاتراس را به سوی شهرستانی فقیرتر در نواحی دور جنوبی ترک کردیم. تابستان بود و بعد از ظهرها همه در اطراف میدان مرکزی شهر پرسه میزدند. چون لاغر و دراز بودم و دیدن هیکل لندوک من برایشان عجیب و غریب بود، مسخرهام میکردند، خوب، من هم خودم را در خانه زندانی و کم کم در موسیقی پیشرفت قابل توجهی کردم. در خانه روبروی ما دختر خیلی زیبایی بود با چشمان سبز که من عاشقانه دوستش داشتم. در تمام مدتی که توی اتاقم تنها بودم، او را نگاه میکردم در حالی که او نمیتوانست مرا ببیند. آنجا بود که قطعات آوازی بسیاری را با ویلون ساختم و آنها را به مادرم که صدای دلنشینی داشت یاد دادم. شب، پس از شام، وقتی پدرم از ما میپرسید که روز را چه طوری گذراندیم، من و مامانم آن قطعهها را اجرا میکردیم. آن وقت پدرم شروع میکرد به خواندن. بعد برادرم هم به ما میپیوست. به این ترتیب ما یک کوارتت خانوادگی اجرا میکردیم .وقتی که میخواندم، گروه را با ویلون یا گیتار، همراهی میکردم. بعد از آن بود که پدرم، دوستانش را، در رتبههای بالا و پایین اداری، به خانه دعوت میکرد تا بیایند و به موسیقی ما گوش دهند. در واقع صاحب شغلی شده بودم، زیرا هر روز عصر میبایست خودم را برای اجرای کنسرتی در حضور میهمانان آماده میکردم.
سال بعد، باز هم شهرمان را عوض کردیم. من بیشتر توی خودم بودم و فکر میکردم و بیشتر و بیشتر کتاب میخواندم. پدرم کتابخانهای با بیش از 1600 کتاب داشت که ما هر جا که میرفتیم، آنها را با خود میبردیم.
بعدها در تریپولیس بود که آموختن پیانو و هارمونی را شروع کردم. ما توانایی خرید پیانو را نداشتیم و کلاً سه تا پیانو بیشتر در شهر نبود. صبحهای یکشنبه که مردم در مراسم عشا ربانی شرکت میکردند من اجازه داشتم در منزل یک ثروتمند آمریکایی، درسهای پیانویم را تمرین کنم. اما وقتی آن آمریکایی، از تریپولیس رفت، مجبور شدم تمریناتم را متوقف کنم. اولین بار بود که در زندگیام از ثروتمندان متنفر میشدم. آنها میتوانستند پیانو بخرند و از آن استفاده نکنند، اما من که واقعاً به یک پیانو نیاز داشتم، امکان خرید آن را نداشتم. باور کنید من اگر مارکسیست شدم به خاطر آن پیانو بود، زیرا در چشم من، این محرومیت، نمادی از بی عدالتی اجتماعی بود. بالاخره ارگی اجاره کردم که خیلی به دردم خورد. این شکستها و ناکامیها به من آموخت که برای نوشتن موسیقی به جای استفاده از ساز، از حافظه خودم استفاده کنم و همین آگاهی بود که بعدها خیلی به من کمک کرد تا در زندان یا تبعید بتوانم بدون استفاده از ساز، آهنگهای خودم را بنویسم.
کجا و کی بود که تصمیم گرفتید زندگی خود را به تمامی به موسیقی اختصاص بدهید؟
در تریپولیس، واقع در پلوپونسوس. آنجا منطقه بسیار فقیری بود و زندگی مردم در سختی زیادی میگذشت. بسیاری از مردم آنجا به ایالات متحده آمریکا مهاجرت میکردند، یا به دنبال بخت خود راهی آتن میشدند. با آنکه درس ریاضیام خوب بود و درسهای تجریدی را هم خیلی دوست داشتم اما تصمیم گرفتم موسیقیدان بشوم. پدر و مادر و معلم ریاضیام دلشان میخواست که من معماری بخوانم، اما من موسیقی و آهنگسازی را دنبال کردم. درست همین وقتها بود که با دختری آشنا شدم که پیانو داشت و آثار بتهوون و شومان را خوب مینواخت. از این زمان بود که من هم، نوشتن قطعاتی برای پیانو را آغاز کردم. ما در محافل افراد متنفذ شهر کنسرت میدادیم. در همین موقع، شعر و فلسفه توجه ما را به خود جلب کرد. آثار فیلسوفان کلاسیک، ارسطو، افلاطون و هومر را به یونانی امروزی ترجمه کردیم. در عین حال در شهر ما سینمایی هم بود که همیشه فیلمهای آلمانی نشان میداد. این سینما گاهی به جای تبلیغات نظامی، فیلمهای موزیکال باشکوهی را هم نمایش میداد. ما مشتاقانه آنها را تماشا میکردیم. یادم میآید که یک بار، آنجا فیلمی دیدم که موسیقی پایانی آن سمفونی شماره 9 بتهوون بود. این سمفونی مرا به هم ریخت و به شدت تحت تأثیر قرار داد. آنچنان تحت تأثیر قرار گرفته بودم که واقعاً مریض شدم و تب کردم. بالاخره یک روز به پدر و مادر و معلم ریاضیام گفتم که آنچه مرا شیفته و دیوانه میکند، موسیقی است.
در سال 1942/1321، پدرم برای دیدار و گفتگو با مدیر کنسرواتور آتن به آن شهر رفت. پس از توضیحهای پدرم، مدیر کنسرواتور از پدرم خواست که من به ملاقاتش بروم. به منزلش رفتم. با من صحبت کرد و به اجرای قطعهای که با پیانو نواختم، گوش داد. در نتیجه، بورسی را به من تخصیص داد و قرار شد در 1943 /1322 وارد کنسرواتور شوم. اما زودتر از آن سال، حادثه دیگری در زندگی من پیش آمد. با پیوستن به جنبش مقاومت و کشف مارکسیسم مرحله بسیار مهمی در زندگی من آغاز شد.
دوران جنگ بود. ما عمیقاً مذهبی بودیم و با شور تمام خدا را میپرستیدیم. وقتی با زشتیهای جهان آن روز و آن خشونت هولناک اطرافمان مواجه میشدیم، فقط یک تکیه گاه داشتیم: عشق به مسیح، نیکوکاری مسیحی و احساس مذهبی. فقط تکیه به اینها بود که ما را تسکین میداد. راستش در آن شرایط، زمزمه انجیل، خودش شکلی از مقاومت بود. اما کافی نبود. بایستی کاری میکردیم. باید دست به عمل متقابل میزدیم. در 25 مارس 1942/1321، تظاهراتی را علیه اشغالگران ایتالیایی درتریپولیس سازمان دادیم. جبهه رهاییبخش ملی که مرکز آن در آتن بود و از اندیشههای کمونیستی الهام میگرفت، افرادی را برای یاری ما گسیل داشت. در جریان تظاهرات، سربازان ایتالیایی ما را محاصره کردند، زد و خورد آغاز شد و من یک افسر ایتالیایی را مضروب کردم. در جریان تظاهرات دیگری، زخمی و بازداشت شدم. ما را به سربازخانهای بردند و تحت شکنجه قرار دادند تا شاید اسم رهبران خود را فاش کنیم، اما من مقاومت کردم. پس از آن بود که مرا به زندان انداختند و در آنجا بود که با اولین مبارزان مقاومت، که کمونیست بودند، آشنا شدم. آن موقع من عضو جنبش جوانان ملیگرا بودم که متاکساس آن را پایهگذاری کرده بود. ما از کمونیستها متنفر بودیم. رهبران ما مرتب اهداف پنهانی و شوم کمونیستها و نقشههای آنها را تبلیغ میکردند، اما وقتی من با آنها آشنا شدم و فهمیدم که آنها اولین نیروی مقاومت در مقابل اشغالگران بودند، به فکر فرو رفتم. وقتی از زندان خلاص شدم، به جبهه مقاومت پیوستم. مسئولیت اولین حوزه مقاومت دبیرستان به من محول شد. کارهای سختی در پیش بود، باید عقایدمان را برای اعضای حوزه توضیح میدادم و از آرمانهای مقاومت دفاع میکردم .باید مارکسیسم را مطالعه میکردم و از ایدئولوژی مارکسیستی که میخواستم با کمک آن به جنگ دشمنان بروم، آگاه میشدم.
آیا این موضوع یک تغییر ناگهانی در مشی زندگی شما نبود، میکیس؟ در آن موقع، تنها موضوع مورد علاقه شما موسیقی بود، اما در همان حال، شما به یک عضو مقاومت سیاسی مبدل میشدید؟
نه، تغییر اصلاً ناگهانی نبود، دوست من. من حقیقتاً به موسیقی عشق میورزیدم، اما در همان حال، آتش احساسات میهندوستانه در من شعله میکشید. در طی دوران اشغال کشور، ملت شدیداً رنج میبرد. کشور بین سه دولت آلمان، ایتالیا و بلغارستان تقسیم شده بود. شکنجه و عذاب ادامه داشت و جمعیت کشور بر اثر قحطی رو به کاهش بود. ارتش آلمان، آتن را، چهار ماه تمام محاصره کرد و در نتیجه 300هزار نفر از گرسنگی مردند. خانواده من همیشه میهندوست بودند، پس طبیعی بود که به جنبش مقاومت بپیوندم.
در آن دوره، من کنسرتی دادم که افسران ایتالیایی هم در آن شرکت داشتند. آنها از دیدن جوان موسیقیدان و آهنگسازی مثل من خوشحال بودند. چون تریپولیس شهر کوچکی بود و همه همدیگر را میشناختند. پس از کنسرت، در میان قدرتمندان اشغالگر شهرتی به دست آوردم. رئیس پادگان ایتالیاییها، کلنل هولناکی بود که اعمال وحشیانه او، ترس از مرگ را در جان ما ریخته بود. یک روز عصر، وقتی که مردم دور میدان اصلی شهر پرسه میزدند، ناگهان کلنل به طرف من آمد. شانههای مرا گرفت و شروع کرد به زمزمه کردن ملودی کنسرت من. مردم ما را نگاه میکردند. اما ناگهان همه چیز تغییر کرد. او مرا به طرف بیمارستانی که برای سربازان ایتالیایی تدارک دیده شده بود، هل داد و در آنجا سربازان به بازرسی بدنی من پرداختند. چیزی نیافتند. اما کلنل دستور داد، فردا صبح خودم را به اشغالگران معرفی کنم. وقتی وارد شدم، برخاست. سلام نظامی داد و گفت: «من به میهندوستان احترام میگذارم، اما از کمونیستها متنفرم.» بعد گفت که فردا، ارتش ایتالیا شهر را به ارتش آلمان تحویل میدهد و آنها از آنجا میروند. او ادامه داد که ارتش آلمان نام بیست تن از اعضای جنبش مقاومت را از او خواسته است تا بعداً تیربارانشان کند. بنابراین برای آنکه جان مرا حفظ کند، مجبور است مرا بازداشت کند و به آتن بفرستد. این گونه شد که من از آنجا راهی آتن شدم. چند روز بعد، کلنل در جنگ، کشته شد.
در سال1944 /1323 گشتاپو مرا بازداشت کرد. وقتی آلمانیها ارتش خود را از یونان بیرون کشیدند، جبهه میهندوستان کمونیست فضای مناسبی برای ابراز عقاید خود پیدا کرد. در همین حال بریتانیاییها وارد یونان شدند که به تشکیل دولت ملی به رهبری پاپاندرو منجر شد. اما بریتانیاییها، زودتر از آنچه تصور میشد، مبارزه با کمونیستها را آغاز کردند.
پاپاندرو که در فاصلهی دو جنگ در بازداشت به سر میبرد، بالاخره استعفا داد. ما تظاهراتی را علیه انگلیسیها در آتن سازمان دادیم. پلیس در این تظاهرات 70 نفر را در میدان مشروطیت به قتل رساند. پس از آن پارتیزانها نبرد خود را علیه ارتش انگلیس که مجهز به سلاحهای سنگین و کشتیهای جنگی بود، آغاز کردند. حزب کمونیست مایل نبود کادرهای درجه اول خود را در خط اول نبرد با انگلیس درگیر سازد، بنابراین آنها را از آتن بیرون کشید. در عوض ما نیروهای ذخیره، یعنی دانشجویان و سربازانی که دوره آموزششان به پایان رسیده بود؛ به مبارزه فرا خوانده شدیم. اگر چه ما سیوسه روز مقاومت کردیم، اما بالاخره ارتش انگلیس کشور را اشغال کرد.
حزب که هنوز خیلی قدرتمند بود، به سازماندهی تظاهرات تا دو سال دیگر هم ادامه داد اما بالاخره جنگ داخلی آغاز شد. ارتش تازهنفسی مرکب از 70هزار نظامی که 15هزار نفر آن را زنان تشکیل میدادند، بسیج شد. افراد این ارتش به خوبی آموزش دیده و از حمایت اروپای غربی هم برخوردار بودند. چنین قدرتی، ملیون کشور را به هیجان آورد و آنان تصمیم گرفتند کنترل سرتاسر یونان را به دست گیرند. اما آمریکاییها با ناوگان جنگی کاملاً مسلح خود وارد خاک یونان شدند و ارتش حکومتی را با پیشرفتهترین تجهیزات و لوازم جنگی بازسازی کردند. پیگرد پارتیزانها آغاز شد و شمار زیادی از آنان بازداشت شدند. دهقانان مبارز را به جزایر دوردست تبعید کردند و از آنجایی که یوگسلاوی مرزهای خود را به روی پارتیزانهای فراری بسته بود؛ آنها در آلبانی، چکسلواکی، بلغارستان، رومانی و حتی در اتحاد شوروی پناه گرفتند. پس از جنگ، برای اولینبار در سال 1947 /1326 بار دیگر دستگیر شدم، اما با تغییر دولت و اعلام عفو عمومی آزاد شدم. به آتن برگشتم اما فوراً مخفی شدم. دوباره بازداشت شدم و این بار همراه سایر زندانیان سیاسی به جزیره ایکاریا، واقع در ماکرینوس تبعید شدم. ما را به یک واحد نظامی تحویل دادند و در آنجا مرا آنقدر شکنجه کردند که کار به بیمارستان کشید. بعد مرا به ماکرینوس بازگرداندند. وقتی جنگ داخلی تمام شد، من مثل شبحی بودم که بر روی عصای خود حرکت میکرد.
خیلی دلم میخواهد بدانم که شما، در تمام این دوران سخت، به آهنگسازی ادامه میدادید؟
بله واقعاً. فکر میکنم درست در این شرایط بسیار سخت بود که من مهمترین آثارم را نوشتم. در این دوره، همچنین آثار آهنگسازان بزرگ کلاسیک را بازنویسی و از آغاز تا پایان مطالعه کردم. این گونه بود که سمفونی نهم بتهوون را مورد تجزیه و تحلیل قرار دادم. فکر نمیکنم هیچ آهنگسازی تاکنون، اثری تا این اندازه همه سویه آفریده باشد. جلادها آثار مرا در ماکرینوس توقیف کردند، اما من همه آنها را در حافظهام نگه داشتم و بعدها توانستم، دوباره آنها را بنویسم. در سال 1949 /1328 به زادگاه پدرم کرت بازگشتم. تجربهی بسیار دردناکی بود. عموزادهها و خالهزادههایم که در ارتش حکومتی خدمت میکردند، آنجا بودند. همه مثل من مجروح شده بودند و بعضی از آنها دست یا پایشان را از دست داده بودند. اگر چه از هم جدا مانده و در پایان همه چیز را از کف داده بودیم؛ اما ما به یک خانواده تعلق داشتیم. این درسی بود که من هرگز فراموش نمیکنم . با چنین حسی که در تمام وجودم رخنه کرده بود، دوران آغازین زندگی من پایان یافت.


