تمرکز بر اصل لنینی تحلیل مشخص از وضعیت مشخص
ضرورت درک درست از ماهیت ضدفاشیستی جنگ در اوکراین
مسعود امیدی
با ورود نیروهای روسیه از ۲۴ فوریه به داخل اوکراین، جنگ اوکراین با روسها وارد مرحلۀ تازهای شد[1]. جریانها و شخصیتهای سیاسی مختلف با توجه به جایگاه خود در صفبندیهای اجتماعی-طبقاتی و سیاسی- ایدئولوژیک اقدام به تحلیل و موضعگیری در ارتباط با آن کردند.
تکلیف با طیف وسیع نیروهای وابسته و متمایل به غرب از جمله سلطنتطلبان، لیبرالها و نئولیبرالهای وطنی، اصلاح طلبان و… و همینطور چپهای پشیمان و نیروهایی که خود را به چپ دموکراسیخواه، جمهوریخواه، چپ دموکرات، چپ نو و… میخوانند، نیز روشن است. یکی از وجوه مشترک همۀ این نیروها، حمایت از ویران کردن لیبی از سوی آمریکا و ناتو تحت عنوان مداخلۀ بشردوستانه بود. آنها تلاش کردند تا تجاوز و مداخلۀ امپریالیستی در لیبی را به عنوان انقلاب و در جهت استقرار دموکراسی در لیبی بفهمند و به دیگران معرفی کنند. بر همین اساس کارشان به فرستادن پیام تبریک به مرتجعین به قدرت رسیده به جای قذافی نیز رسید! آنها وظیفۀ خود را انجام میدهند. سخن این نوشته با اینها نیست. بلکه روی سخن، با مدعیان چپی است که خود را مارکسیست- لنینیست، سوسیالیست انقلابی، ضد سرمایهداری و ضد امپریالیست و از همه مهمتر مدافع صلح و دموکراسی و حقوق بشر از یک منظر لنینی میدانند و قادر به ارائۀ تحلیل مشخص، منسجم و درستی از این جنگ نبوده و نوعی ابهام و تناقضگویی را در مواضع خود بازتاب میدهند. بخشی از احزاب کمونیست و کارگری را نیز باید در این طیف دید.
این گونه گرایشها در موضعگیریهای خود مجموعهای از اخبار و اطلاعات در ارتباط با مداخلات امپریالیسم آمریکا، اتحادیۀ اروپا و ناتو در برافزوختن آتش جنگ، حمایت از جنایات و اقدامات نژادپرستانه و ضد روسی حاکمان کییف و تنگتر کردن حلقۀ محاصرۀ ناتو بر روسیه و حتی گاه به هدف بالکانیزه کردن روسیه نیز اشاره میکنند اما در تحلیل این دادهها و فکتها برای نتیجهگیری و یافتن جایگاه خود، دچار خطای مهلک میشوند و بیتوجه به ماهیت ضد فاشیستی جنگ و اجتنابناپذیر بودن آن از سوی روسیه در دفاع از امنیت خود، به قول خودشان «تجاوز روسیه به اوکراین» را محکوم میکنند و از موضعی سانتریستی، هرچه را در نقد آمریکا، اتحادیۀ اروپا و ناتو رشته کرده بودند، پنبه میکنند و میکوشند تا خود را مدافع حقوق بینالملل، حق تعیین سرنوشت و حاکمیت ملی حاکمیت کودتایی و فاشیستی اوکراین (نه جمهوریهای خلق دونتسک و لوگانسک در دونباس)، مدافع صلح و مخالف جنگ و… نشان دهند. کلید واژۀ مشترک این موضعگیریها هم برای توجیه خود، عبارت «الیگارشی حاکم بر روسیه» است. از آنجا که در این مورد در اطلاعیهها و تحلیلهایی دیگر، سخن گفته شده است، از پرداختن به آن در اینجا میشود. این نگاه آشکارا از رئال پالیتیک فاصله گرفته و با درافتادن به یک گرایش سنتیمنتال و انتزاعی سیاسی، خود را ناتوان از درک واقعیات زمینی و الزامات و در نتیجه تشخیص جایگاه خود به عنوان کمونیست مییابد. این نگاه با شبیهسازی کلیشهای جنگ در اوکراین با جنگ جهانی اول و موضعگیری لنین در آن مبنی بر تبدیل جنگ امپریالیستی به انقلاب پرولتری و…، نشان میدهد نه درک درستی از واقعیات جهان امروز دارد و نه از لنین و لنینیسم.

استدلال چوبین این نگاه مبتنی بر این گزاره است که روسیۀ امروز، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نیست! گویا که چه کشف بزرگی را اعلام میکند و گویا که دفاع از یک نبرد ضدفاشیستی (که با این همه شواهد روشن در مورد حاکمیت فاشیستها در اوکراین منطقاَ دیگر نباید نیازی به ارائۀ فکت و دلیل برای اثبات آن باشد.) مستلزم وجود یک حاکمیت سوسیالیستی در روسیه است و گویا که این نبرد همواره باید دیرهنگام و زمانی که بخش عظیمی از خاک یک کشور توسط فاشیسم اشغال شد، آغاز شود و نه به عنوان یک اقدام پیشگیرانه و تدافعی! این نگاه ناتوان از درک این حقیقت است که امروز اگر یک حاکمیت سوسیالیستی نیز در روسیه وجود داشت، برای دفاع از امنیت خود دست به چنین اقدامی میزد و با اطمینان میتوان گفت پیشتر از اینها چنین میکرد و اساساَ نمیگذاشت کار به اینجا برسد. این نگاه با اشاره به کشتهها و آوارههای جنگ و پیامدهای مخرب آن و اینکه کارگران و زحمتکشان قربانیان جنگ هستند و مجموعه بدیهیاتی از این دست، جنگ را محکوم میکند و خود را مدافع آتش بس و صلح نشان میدهد. گویا که زمانی که حاکمیت شوروی برای نابودی فاشیسم ناگزیر از ورود به آلمان و شکست آن در برلین شد، جنگ کشته و آواره و پیامدهای منفی نداشت؛ و اینکه گویا چون حاکمیت امروز روسیه سوسیالیستی نیست و سرمایهداری است، نافی حق این کشور برای دفاع از امنیت خود در برابر فاشیسم و نئوفاشیسم و غرب و اتحادیۀ اروپا که خواهان بالکانیزه کردن این کشور هستند، است. این نگاه قادر به ارائۀ هیچ آلترناتیو سیاسی و غیرنظامی برای مذاکره و توافق با فاشیستهای حاکم بر کییف که با حمایت همه جانبۀ غرب و ناتو در صدد تهدید امنیت ملی روسیه برآمدهاند، نیست و علیرغم وجود شواهد بسیار زیاد در مورد تن ندادن جبهه فاشیستی به مذاکره و عدم پایبندی به نتایج توافقات در پیش از ۲۴ فوریه، همچنان چشم خود را بر این واقعیات میبندد و بر راه حل دیپلماتیک اصرار میکند. این نگاه توجه ندارد که تنها یک توازن قوای مادی و سیاسی و نظامی میتواند ضامن شکلگیری فضای مناسب برای مذاکره و دستیابی به اهداف ضد فاشیستی و تأمین امنیت روسیه در آن گردد. و چنانچه روسیه نتواند اقتدار خود را بر این فاشیستها و حامیان آن ها دیکته کند، آنها نه تنها تمایلی برای مذاکره نشان نخواهند داد (که ندادند)، بلکه همۀ توان نظامی و سیاسی و رسانهای خود را برای پیشبرد اهداف ویرانگرانۀ خود به کار خواهند گرفت.
شاید باید ریشۀ این انحراف را در شکلگیری گرایشهای سوسیال دموکراتیک و راست و بورژوایی و فاصله گرفتن از لنینیسم در نیروهایی دید که آن را ترویج و تبلیغ میکنند.
در پاسخ به آنها که روسیه را کشوری امپریالیستی دانسته و با کلیشهسازی از جنگ جهانی اول، جنگ را نیز جنگی امپریالیستی برای تقسیم مجدد جهان معرفی میکنند، نیاز به استدلال زیادی نیست. از یک سو به دلایل فراوان، امپریالیستی دانستن روسیه به نوعی تقلیل مفهوم لنینی و علمی و امروزی مفهوم امپریالیسم است که در یک مقاله مستقل به آن پرداخته شده و از سوی دیگر با فرض (نادرست) امپریالیست بودن روسیه، بازهم به صورت منطقی نمیشود چشم بر برآمد فاشیسم و نئوفاشیسم در اوکراین و حق دفاع روسیه از خود در برابر آن بست. ضمن اینکه مگر انگلیس و فرانسه هم امپریالیست نبودند که در جنگ جهانی دوم سرانجام در کنار اتحاد شوروی و در برابر فاشیسم قرار گرفتند؟ با این وجود اینگونه شبیهسازیها اگر چه وجهی از حقیقت را بازتاب میدهد، اما به هیچ وجه از نظر روش شناختی، برای تحلیل موضوع کفایت نمیکند. کلید نگاه لنینی به اینگونه پدیدههای سیاسی و اجتماعی را باید در اصل دیالکتیکی و لنینی «تحلیل مشخص از وضعیت مشخص» جستجو کرد. از این منظر برای تحلیل درست جنگ در اوکراین و فارغ از اینکه در روسیه، نظام شوروی و سوسیالیستی حاکم است یا سرمایهداری، باید محورهای مهم زیر را مورد توجه قرار داد:
– زمینههای تاریخی فاشیستها در اوکراین و نقش جنایتکارانۀ آنها در جنگ جهانی دوم
– کودتای سال ۲۰۱۴ فاشیستها در اوکراین با حمایت وسیع آمریکا، اتحادیۀ اروپا و ناتو
– کارنامۀ ضد دموکراتیک، فاشیستی و نژادپرستانه و ضد روس حاکمیت اوکراین پس از کودتا که با اعمال تضییقات فراوان بر جمعیت روس زبان و کشتار نزدیک به ۱۵ هزار نفر از آنها قبل از ۲۴ فوریه همراه بود.
– عدم پایبندی دولت اوکراین به توافقنامههای مینسک ۱ و ۲
– زمینههای ژئوپالیتیک (جغرافیای سیاسی) و ژئواکونومیک (جغرافیای اقتصادی) منطقۀ اوراسیا
– نیاز امپریالیسم برای تسلط بر مناطق جدیدی از جهان یعنی روسیۀ پهناور برای خروج از بحران با غارت منابع آن و نیز تسلط بر بازار مصرف آن
– واقعیت قدرت نظامی روسیه و اینکه تهدید امنیت آن میتواند امنیت و صلح جهانی را با مخاطرۀ جدی مواجه کند.
– آرایش جنگی 125 هزار نفر نیروهای نظامی اوکراین در مرز دونباس برای حمله و راه اندازی یک قتل عام قبل از ۲۴ فوریه
– برآمد فاشیسم و نئوفاشیسم در جهان به عنوان نمایندۀ سیاسی شرکت – دولتها و سرمایۀ فراملیتی
– برنامۀ امپریالیسم آمریکا، اتحادیۀ اروپا و ناتو برای بالکانیزه کردن روسیه
– ضرورت و اهمیت عبور از نظام تک قطبی تحت تسلط آمریکا به سوی چند جانبهگرایی در جهان امروز برای کشورهای پیرامونی و نیمه پیرامونی و مقاومت امپریالیسم آمریکا در برابر آن
– صفبندی نیروهای مدافع جنگ و صلح در سطح جهان و اینکه امپریالیسم آمریکا و اتحادیۀ اروپا و ناتو نمیتوانند مدافع استقلال کشورها و صلح و امنیت در جهان باشد و طنز تلخ حمایت ناتو و امپریالیسم و صهیونیسم از حاکمیت ملی کشورها و بهاصطلاح صلح و مخالفت آنها با تجاوز !
– چالشهای بورژوازی حاکم روس و ناسیونالیسم روس با غرب
– تغییر و تحولات اجتماعی و سیاسی در جامعۀ روسیه و بازتاب آن در سطح حاکمیت سیاسی این کشور
– ابعاد وحشتناک پیامدهای جنگهای بزرگ با توجه به قدرت تخریبی تسلیحات امروز با فناوریهای جدید
– پیامدهای وحشتناک دهها آزمایشگاه جنگ بیولوژیک آمریکا در خاک اوکراین و پشت دیوار روسیه
– قدرت وحشتناک امپریالیسم رسانهای در فریب اذهان عمومی
– افتادن تشت رسوایی لیبرال دموکراسی و آشکار شدن آن روی سکۀ فاشیستی پنهان شده در پشت شعارهای لیبرالیسم و دموکراسی و حقوق بشر بورژوایی و امپریالیستی در ارتباط با جنگ اوکراین
بیشک میتوان به این موارد بازهم افزود. مبارزۀ طبقاتی و همبستگی انترناسیونالیستی و مبارزه برای صلح و دموکراسی و حقوق بشر و حق تعیین سرنوشت و حاکمیت ملی و … از منشوری میگذرد که این موارد وجوه آن را تشکیل میدهند. بر این اساس تکرار کلیشهای واژهها و عباراتی در دفاع از صلح و امنیت و ضوابط حقوق بینالملل و …. اگر نتواند برخاسته از تحلیل علمی و سیستماتیک موارد ذکر شده با در نظر گرفتن تأثیر متقابل آنها، جهت تحولات، احتمال چیرگی هر یک از آلترناتیوها، پیامدهای احتمالی هر روند، توازن قوای عملا موجود و … در یک بستر پویش سیستمی باشد، در عمل به فروکاستن پیچیدگی موضوع و ابعاد آن به جستجوی جایی در بین (یا به تصور برخیها در مقابل) امپریالیسم و ناتو از یک سو و به اصطلاح الیگارشی حاکم روس از سوی دیگر میانجامد. طبیعی است که چنین رویکردی فاقد توانایی درک از وظیفۀ انترناسیونالیستی خود در دفاع از کارگران و زحمتکشان دونباس و جای دادن خود در کنار کمونیستهای دونباس در دفاع از حق زندگی و برخورداری از حقوق اجتماعی و سیاسی آنها در برابر فاشیستهای حاکم بر کییف و مدافعان امپریالیست آن از همین کشورهای به اصطلاح متمدن و لیبرال دموکراسی و … است. نتیجۀ تندادن به توصیههای مدافعان این رویکرد که با ژستی حق به جانب، اقدام روسیه به عملیات ویژۀ نظامی در اوکراین را محکوم میکنند، این است که :
- واقعی را هم نشان دهند؟ آیا کشف دهها مرکز جنگ بیولوژیک به تنهایی برای عادلانه بودن و درست بودن این اقدام نظامی کفایت نمیکند؟ کمونیستها باید چه کنند، نظاره کنند تا روسیه مثل یوگسلاوی تکه پاره شود و بعداً آن را محکوم کنند یا از اقدام نظامی و بازدارندۀ روسیه در این ارتباط حمایت کنند؟
- … آلترناتیو عدم اقدام نظامی روسیه یعنی منتظر ماندن برای جنگیدن در داخل مرزهای این کشور در برابر امپریالیسم و ناتو که بیتردید در برنامههای امپریالیستی قرار داشت، میتوانست بهتر و در واقع کمتر از جنگ جاری باشد. اندکی توجه به آنچه بر یوگسلاوی گذشت و نگاهی به تجارب بسیار از کشورهایی چون لیبی، عراق، افغانستان، سوریه و … که مورد تهاجم امپریالیستی قرار گرفتند، به روشنی نشان میدهد که این تصور هم خیال باطلی بیش نیست. با این تفاوت که روسیه نه لیبی است، نه عراق است، نه افغانستان و سوریه و نه حتی یوگسلاوی! طبیعی است که برای دفاع از امنیت خود به هر اقدامی ممکن است متوسل شود. این را خیلی از راستگراهای غرب و آمریکا هم مورد توجه قرار میدهند. اما جای تعجب و تأسف است که هنوز این دسته از مدعیان مارکسیسم و لنینیسم، قادر به درک این موضوع نیستند و همچنان در عالم انتزاع از راه حل دیپلماتیک و صلح و نه به جنگ و … سخن میگویند.
از سوی دیگر، موضوع فراتر از دوگانۀ امپریالیسم و ضدامپریالیسم است که برخیها مایلند استدلال مخالفان امپریالیسم و ناتو در اوکراین را در ابتدا به این دوگانهگرایی تقلیل دهند و سپس آن را به نقد بکشند. موضوع، برآمد واقعی فاشیسم و نئوفاشیسم است. از نقطه نظر منافع کارگران و زحمتکشان، هیچ چیز ارجحتر از نابود کردن فاشیسم نیست. و اینکه دامنۀ مخالفان فاشیسم هم میتواند بسیار گسترده باشد و بخشی از بورژوازی منسوب به الیگارشها در حاکمیت روسیه را نیز دربرگیرد. نگاهی سانتریستی که حاکمیت اولیگارشها را بر روسیه مطرح و بر آن تمرکز کرده و به همین دلیل به دنبال انتخاب دیگری بجز حمایت از نبرد ضدفاشیستی در اوکراین است، به صورت غیرمستقیم تداعیکنندۀ آن است که گویا حاکمیت در آمریکا و سایر کشورهای امپریالیستی، دموکراتیک و غیر اولیگارشیک است! این نگاه، اهمیت و نقش زمینههای اجتماعی و تاریخی، ژئوپالیتیک منطقه و استراتژیهای امپریالیستی برای بالکانیزه کردن روسیه را به درستی مورد توجه قرار نمیدهد. بحث اولیگارشی و درک درست از آن و اینکه حاکمیت کنونی روسیه چه نسبتی با این مفهوم دارد، در تحلیلهای دیگری مورد نقد و بررسی قرار گرفته و نشان داده شده است که درک روشنی از این عبارت نیز در ذهن استفاده کنندگان از آن وجود ندارد. تکرار کلیشهای تعبیرهای ارائه شده از سوی رسانههای جریان اصلی در ارتباط با مفهوم اولیگارشی روسیه و چشم پوشی یا کم توجهی به زمینههای مادی و اقتصاد سیاسی جنگ در اوکراین، بسیار نارسا و فریبنده بوده و هیچ نسبتی با نگاه علمی و سیستمی و تحلیل مارکسیستی و لنینیستی به آن ندارد.
باید بر این نکته تأکید شود که تحلیل مشخص از وضعیت مشخص، یعنی بررسی علمی یک پدیده بر اساس پویش تاریخی آن، ماهیت نیروهای درگیر در آن، شناسایی گرایش مسلط بر آن و جهت تاریخی آن، اهداف و انگیزههای مطرح برای ذینفعان متعدد، پیامدهای پیروزی هر یک برای توازن قوای جهانی کار و سرمایه، صلح و جنگ، و …
نبرد با سرمایه در عرصههای گسترده روی میدهد. نبردهای صنفی، اجتماعی، دموکراتیک، محیط زیستی، ضد جهانیسازی، ضد یک جانبهگرایی، بازدارندگی امپریالیسم از زیر پاگذاشتن موازین حقوق بینالملل، مقابله با مداخلات اقتصادی و سیاسی براندازانه در نقاط مختلف جهان از جمله تحریمها، نبرد با فاشیسم (نئوفاشیسم)، نبرد با گسترش سلاحهای کشتار جمعی اعم از هستهای و بیولوژیک و شیمیایی و …، نبرد با امپریالیسم رسانهای، نبرد با تحمیلهای اقتصادی و بازرگانی، نبرد با اهداف، برنامهها و استراتژيهای امپریالیستی برای تغییر جغرافیای سیاسی جهان و تجزیۀ کشورها (بالکانیزاسیون)، همۀ این حوزهها در واقع به عنوان بستر عملکرد تضاد کار و سرمایه هستند.
همۀ چالشهای موجود در این حوزهها، جلوههایی از نبرد کار و سرمایه در سطح جهانی هستند. نمیتوان حوزههای نبرد کار و سرمایه را در رویکردی تقلیلگرایانه فقط در فضای محدود کارخانه، شرکت و مدرسه و دانشگاه و خیابان، بین مردم با سرمایهداران و حاکمیتهای مدافع آنها جستجو کرد. این درک بسیار ابتدایی است و نسبتی با نگاه مارکسیستی و لنینیستی به مبارزۀ طبقاتی و نیز دموکراتیک ندارد.
درک درست آنچه در اوکراین میگذرد و تعیین جایگاه خود، مستلزم توانایی نظری و سیاسی جهت شناخت فاشیسم و نئوفاشیسم است و در عین حال مستلزم شناخت برنامهها و اهداف امپریالیستی برای بالکانیزه کردن روسیه است. آنها که قادر به شناخت درست این روندها در شرایط حاکمیت شرکت-دولتها نیستند، قادر به درک ماهیت نبرد ضدفاشیستی در اوکراین هم نیستند.
میگویند این حمله (عملیات ویژۀ روسیه) به تقویت ناتو و فاشیسم انجامیده است. پاسخ خیلی ساده است: خیر! این شما بودید که چشم بر فاشیسم و اقدامات ناتو بسته بودید و اینک با عیان شدن آن، جلوههای گستردۀ برآمد نيوفاشیسم را میبینید. پیامد این اقدام یعنی عملیات ویژۀ روسیه در اوکراین با اهداف مشخص اعلام شدۀ آن، هر چه باشد، بیشک بدتر از بالکانیزه شدن روسیه نخواهد بود. مگر اینکه این دسته از مدعیان مارکسیسم لنینیسم بخواهند همصدا با رسانههای امپریالیستی و علی رغم تمام شواهدی که هر روز بیش از پیش آشکار میشود، این مخاطرات کاملاً واقعی و اهداف و برنامههای امپریالیستی در ارتباط با روسیه را غیر واقعی بنمایند.
یک ماه و نیم پس از مرحلۀ جدید این جنگ در اوکراین، بسیاری از حقایق بیش از پیش روشن شده است. شجاعت سیاسی و اخلاقی میطلبد که آنها که ماهیت این جنگ ضدفاشیستی را از ابتدا درست درک نکردند و به گونهای غیرمسئولانه و محافظهکارانه تلاش کردند تا موضعی بین فاشیسم و ضدفاشیسم بگیرند، با صراحت از خود انتقاد کنند و از نبرد ضدفاشیستی حمایت کنند و ادا و اطوارهای سنتیمنتالیستی صلحطلبانه را رها کرده و از صلح واقعی که مستلزم سرکوب فاشیسم است، در این نبرد ضدفاشیستی حمایت کنند.
فاشیسم متعلق به گذشته و تاریخ نیست و بایگانی نشده است. لیبرال دموکراسی در حال فروپاشی است و فاشیسم در قالب نئوفاشیسم بازگشته است. این را لازم نیست کسی کمونیست باشد تا بفهمد. مدتهاست طیف وسیعی از نیروهای لیبرال و پژوهشگران آکادمیک در دانشگاههای غرب نیز در ارتباط با برآمد نئوفاشیسم با شواهد گسترده و پژوهشهای آکادمیک هشدار میدهند. اینکه برخی به نام چپ هنوز با رویکردی غیرعلمی، غیر پویا و کلیشهای با فضای ذهنی جنگ جهانی اول به موضوع نگاه میکنند، آیا نشان از عقب ماندن از قافله و تاریخ نیست؟
فاشیسم در قرن بیستم تصویری از چهرۀ بسیار ویرانگر، ضد انسانی و وحشتناک از سیستم سرمایهداری ارائه داد که بر پایگاه طبقاتی بورژوازی ملی متکی بود. فاشیسم دهها میلیون کشته برجای گذاشت، شمار عظیم آوارگان، تخریب زیرساختهای اقتصادی و اجتماعی و … بسیار بسیار گسترده و وحشتناک بود. جنگ در ذات سسیستم ضدانسانی سرمایهداری است و فاشیسم در واقع چهرۀ عریان این نظام را به نمایش گذاشت. شواهد بسیار فراوان همراه با پژوهشهای آکادمیک در حوزۀ فلسفه سیاسی نشان از رویکرد گسترده و بیشتر سیستم سرمایهداری به جنگ و فاشیسم دارد. فاشیسم امروز به دلیل تفاوتهایی که با فاشیسم قرن بیستم دارد، به نئوفاشیسم شناخته میشود. از مهمترین موارد این تفاوت به تغییر پایگاه اجتماعی آن از بورژوازی ملی به بورژوازی فراملیتی و حاکمیت شرکت- دولتی برمیگردد. بر اساس شواهد فراوان، برآمد نئوفاشیسم حتی در کشورهای غربی با تخریب و نابودی و فرسایش نهادهای دموکراتیک همراه است. در یکی از این پژوهشها آمده است:
«دولت پلیسی جهانی شامل سهگانۀ نیروهای راست افراطی، اقتدارگرا و نئوفاشیست در جامعۀ مدنی، قدرت سیاسی ارتجاعی در دولت و سرمایۀ شرکتهای فراملیتی، بهویژه سرمایۀ مالی سفتهباز، مجتمعهای امنیتی- نظامی و صنعتی و صنایع استخراجی است که هر سۀ آنها به نوبۀ خود به سرمایۀ با تکنولوژی بالا یا دیجیتال وابسته و درهمآمیختهاند»[2].
سرمایۀ فراملیتی میکوشد تا علاوه بر اقشار میانی جامعه، بهویژه از بخشهایی از طبقۀ کارگر سفید پوست و ممتاز نیز از جمله در کشوری مثل آمریکا بهعنوان پایگاه اجتماعی خود بهرهبرداریکند.
از این رو فاشیسم متعلق به گذشته نیست بلکه بازگشته است و به عریانترین شکل و با شواهد فراوان بهویژه پس از کودتای ۲۰۱۴ در اوکراین با قتل ۱۵ هزار روستبار در دونباس، زنده زنده سوزاندن دهها کارگر در اتحادیۀ کارگری اودسا، راسیسم ضد روس، کمونیسم ستیزی، عهدشکنی در ارتباط با توافقنامههای مینسک و … و باز کردن پای ناتو به اوکراین و تهدید فزایندۀ امنیت روسیه با حمایت گستردۀ آمریکا، اتحادیۀ اروپا و ناتو بازگشته است. این مهمترین حقیقت مربوط به اوکراین است که باید برای تحلیل جنگ اوکراین مورد توجه قرار گیرد. جنگ در اوکراین را باید در ارتباط با بحران جهانیسیستم سرمایهداری دید:
«بحران کنونی… به آنچه که ‹بحران هژمونی› نامیده میشود، مربوط است. اگر طبقۀ حاکم اجماع خود را ازدست داده باشد، یعنی دیگر مدتهاست که ‹رهبر› نبوده بلکه تنها ‹مسلط› است، تنها نیروی زور را اعمال میکند، این دقیقاً یعنی اینکه تودههای عظیم از ایدئولوژیهای سنتی خود جدا شدهاند و دیگر به آنچه قبلاً به آن اعتقاد داشتند، اعتقاد ندارند و … بحران دقیقاً در این واقعیت اتفاق میافتد که شیوۀ قدیمی درحال مرگ است و مسیر جدید نمیتواند متولد شود، در این دورۀ فترت انواع مختلفی از نشانههای وحشتبار ظاهرمیشوند» (گرامشي؛ 1973؛ 6-275)

«فاشیسم، چه در شکل قرن بیستم و چه در نوع نئوفاشیسم قرن بیستویکم، پاسخ ویژه به بحران سرمایهداری است، همانند بحران سالهای دهۀ 1930 و بحرانی که با فروپاشی مالی سال 2008 آغاز شد. سرمایهداری جهانی با یک بحران اساسی مواجه است که دربرگیرندۀ یک بعد ساختاری غیر قابل مهارِ ناشی از انباشت بیش از حد و یک بعد سیاسی ناشی از مشروعیت یا هژمونی است که درحال نزدیک شدن به یک بحرانِ عمومی در حاکمیت سیستم سرمایهداری است. ویژگی طبقاتی فاشیسم در قرن بیستویکم هم، همان چیزی که بود، باقیمیماند: طرحی برای نجات سرمایه از این بحران ساختاری. اما ویژگی تاریخی خاص این سرمایهداری جهانی و بحرانِ آن در این عصر، بهصورت قابلتوجهی متفاوت از چیزی است که در قرن گذشته بود …، فراملیتیشدن بخشهای عمدۀ سرمایهداری در سرتاسر جهان در چارچوب یک سیستم اقتدار سیاسی مبتنی بر دولت- ملت صورتمیگیرد که این امر مجموعهای از تضادهای سیاسی و ایدئولوژیکی را ایجاد میکند که سیستم در مدیریت آنها ناتوان بوده و به ما در درک فاشیسمِ قرن بیستویکم یاریمیرساند.
… در هستۀ فاشیسم قرن بیستویکم، مثلثی از سرمایههای فراملیتی با قدرت سیاسی ارتجاعی در دولت و نیروهای نئوفاشیست در جامعۀ مدنی وجوددارد. یک شرط ضروری برای فاشیسم قرن بیستم- و درحال حاضر برای هر نوع فاشیسم قرن بیستویکم، گسترش جنبشهای فاشیستی در جامعۀ مدنی و در برخی موارد ائتلاف آنها با قدرت سیاسی ارتجاعی در دولت است[3]. جامعۀ مدنی و سیاسی یک کلیت واحد است، که هیچ پروژۀ پایدار یا هژمونیکی بدون ارتباط بین این دو نمیتواند در جامعه وجود داشته باشد.
در این مقاله میخواهم ارتباط میان بحران سرمایهداری جهانی و تمایلات فاشیستی قرن ۲۱ را که در اروپا، ایالات متحده، آمریکای لاتین و سایر جاها مشهود است و همچنین ظهور یک دولت پلیسی جهانی را مورد بررسی قراردهم. تأکید خواهم کرد که در هستۀ فاشیسم قرن بیستویکم، مثلثی از سرمایههای فراملیتی با قدرت سیاسی ارتجاعی در دولت و نیروهای نئوفاشیست در جامعۀ مدنی وجوددارد.
فاشیسم، چه در اشکال قرن بیستم یا بیستویکم، پاسخی ویژه به بحران سرمایهداری است. ترامپیسم در ایالات متحده، برگزیت در انگلستان، بولسوناریسم در برزیل، افزایش نفوذ فزایندۀ احزاب و جنبشهای نئوفاشیست و اقتدارگرا در سراسر جهان، نشاندهندۀ پاسخهای راست افراطی به بحران سرمایهداری جهانی است».[4]
هدف از این نقل قول های طولانیُ کمک به درک ابعاد نظری موضع است. بیتردید جنگ، مصیبت و بلاست. پیامد آن، مرگ، آوارگی، ویرانی، تخریب و نابودی زیرساختها و بسیاری مصائب دیگر است. صلح، زندگی است، امید است و بقاست. همۀ جنگها اعم از عادلانه و رهاییبخش و نیز ناعادلانه، با این پیامدهای ویرانگر همراهند. از این رو همواره پایان جنگ و برقراری صلح، امید و آرزوی کارگران و زحمتکشان و اساساً تودههای وسیع مردم است. چرا که آنها هستند که بیشترین مصائب جنگ را تحمل میکنند. فرزندان آنها در جنگ مجروح و کشته میشوند، اسیر میشوند، آنها هستند که وسیعاْ از خانه و کاشانۀ خود آواره میشوند و در بسیاری موارد، هست و نیست شان برباد میرود.
در حالی که در جنگ جهانی اول، لنین در شرایط جنگ، شعار تبدیل جنگ امپریالیستی به انقلاب پرولتری در ضعیفترین حلقۀ زنجیرۀ امپریالیستی را مطرح کرد و انقلاب اکتبر را در شرایط جنگ رهبری کرد و به پیروزی رساند، شرایط در جنگ جهانی دوم اساساً متفاوت بود و پدیدۀ فاشیسم زمینۀ اتحاد مجموعهای از نیروهای متنوع اجتماعی و سیاسی در نبرد ضد فاشیستی را فراهم کرد. این وضعیت، تحت تأثیر مجموعهای از شرایط از جمله توازن قوای اجتماعی (طبقاتی) و سیاسی در کشورهای درگیر جنگ شکل گرفت. بنابراین هیچ کلیشهای برای برخورد کمونیستها با جنگ وجود ندارد و برخورد کمونیستها با هر جنگ، تابعی است از تحلیل مشخص آنها از آن جنگ. اینکه کدام نیروهای اجتماعی و سیاسی در دو سوی جنگ قرار دارند، چه اهداف و انگیزههایی را در جنگ دنبال میکنند، پیشینه و تاریخچه سیاستهایی که به دلیل به بن بست رسیدن، زمینۀ ادامۀ آن سیاستها از طریق جنگ را فراهم کرد، چگونه است، زمینههای دستیابی به صلح پایدار و پایان جنگ کدام است، چه سناریوهایی را برای پایان یافتن جنگ میتوان در چشمانداز دید، پیروزی یا شکست هر یک از طرفین جنگ با چه پیامدهایی برای کارگران و زحمتکشان دو طرف و سایر مردم جهان ممکن است همراه باشد، تا چه حد و در چه شرایطی میتوان به صورت واقعی به آلترناتیوهای دیگر از جمله مذاکرات دیپلماتیک به جای جنگ امید بست، چشمانداز پیامدهای هر یک از آلترناتیوهای احتمالی جایگزین جنگ چیست، تأثیر جنگ بر توازن قوای بینالمللی، تأثیر جنگ بر دستیابی به آزادی، عدالت اجتماعی، استقلال و دموکراسی و سایر ارزشهای اجتماعی مانند حقوق اساسی، حقوق بشر و … و ایجاد نظام چندجانبهگرایی به جای نظام تک قطبی چه میتواند باشد، در بارۀ پیامدهای احتمالی جنگ بر صلح و امنیت جهانی، دستاوردهای جنگ در مقایسه با هزینههای آن، صف آرائیهای جهانی در ارتباط با طرفین جنگ و … و بسیاری مسائل جدی و مهم و واقعی دیگر نیز هستند که باید برای تحلیل و موضعگیری در ارتباط با جنگ مد نظر قرار گیرند.
بنابراین مسئله بههیچ وجه به این سادگی نیست که چون جنگ با پیامدهای منفی از جمله کشتار زحمتکشان مواجه است و …، پس باید همواره جنگ را محکوم کرد. بلکه بر اساس تحلیل مشخص از وضعیت مشخص، گاه ممکن است یک جنگ، ناعادلانه ارزیابی شود و شرکت در آن تحریم شود، گاه ممکن است جنگ عادلانه ارزیابی شود و با یکی از طرفین جنگ اتحاد عمل صورت گیرد، گاه ممکن است هیچ یک از طرفین را شایستۀ همراهی ندانسته و به دنبال ایجاد صدای سوم و خط مستقل در برابر آنها برآمد که البته پیش نیاز این موضعگیری، برخورداری از توان بالفعل یا بالقوه برای شکلدادن به یک آلترناتیو واقعی در همان بازۀ زمانی جنگ است.
عملیات ویژۀ نظامی روسیه در اوکراین نیز از این قاعدۀ کلی مستثنی نیست. مجموعۀ گستردهای از دادهها و شواهد گواه آنند که حاکمیت کودتایی و غیرقانونی اوکراین که با حمایت و همکاری وسیع و همهجانبۀ امپریالیستها و فاشیستها و ناتو در سال ۲۰۱۴ در این کشور به قدرت رسید، یک نیروی مرتجع و فاشیستی است. کارنامۀ داخلی آن در سالهای گذشته با زنده زنده سوزاندن کارگران در اتحادیه کارگری اودسا که با تایید اوباما هم مبنی بر اینکه رژیم اوکراین حق دارد از خود دفاع کند، همراه شد، ترویج نژادپرستی ضدروس، ممنوع کردن زبان روسی، ممنوعیت فعالیت حزب کمونیست اوکراین و بسیاری از احزاب دیگر، عدم پایبندی به موافقت نامههای مینسک، کشتار ۱۵ هزار نفر در جمهوریهای خودمختار دونتسک و لوگانسک، آماده کردن ۱۲۵ هزار نیروی نظامی در نزدیکی دونباس به منظور حمله و کشتار روسها در این جمهوریها پیش از آغاز عملیات ویژۀ روسیه، پیگیری مکرر درخواست عضویت در ناتو با اینکه به خوبی میداند که این موضوع تا چه حد برای روسیه تهدید و ناامنی ایجاد میکند، همکاری گسترده با آمریکا برای راهانداختن دهها آزمایشگاه برای ساخت سلاحهای بیولوژیک و جنگ بیولوژیک علیه روسیه (و چین و …)، بستن همۀ راههای گفتگو و حل دیپلماتیک مسئله با تحریک و حمایت آمریکا و اتحادیۀ اروپا، همکاری با غرب برای تنگتر کردن کمربند نظامی علیه روسیه و درخواست عضویت در ناتو جهت بستر سازی برای بالکانیزه کردن روسیه پیرو اعلام مادلین آلبرایت وزیر خارجۀ اسبق ایالات متحدۀ آمریکا مبنی بر اینکه «روسیه بزرگتر از آن است که یک کشور باشد»، جمعآوری فاشیستها از نقاط مختلف جهان و تأمین و تسلیح و آموزش آنها توسط ایالات متحده و …، از جمله مجموعۀ گستردهای از فکتهایی است که برای هر ناظر مدعی واقع بینی و پایبند به بررسی علمی، جهت درک ماهیت جنگ در اوکراین میتواند راهگشا باشد. محکوم کردن عملیات ویژۀ روسیه در اوکراین یعنی محکوم کردن اقدام تدافعی روسیه در برابر امپریالیسم آمریکا، اتحادیۀ اروپا، ناتو و فاشیستهای حاکم بر اوکراین و بازگذاشتن دست آنها برای ادامۀ جنایت و پیشبرد اهداف ویرانگرانۀ امپریالیستی در راستای بالکانیزه کردن روسیه! به همین دلیل آنها که روسیه را محکوم میکنند، هر اندازه هم که در نقد امپریالیسم و ناتو سخن بگویند، از آنجا که در میدان عمل همان کاری را میکنند که امپریالیسم و فاشیسم آن را میپسندد، نه تنها کمکی به صلح و پایان یافتن جنگ نمیکنند بلکه با موضعگیری نادرست خود به گونهای خوشایندِ نیروهای امپریالیسم و فاشیسم و تداوم و گسترش جنگ و به تعویق افتادن صلح واقعی عمل میکنند!
[1] علیرغم فضای رسانهای مسلط، این جنگ در ۲۴ فوریه آغاز نشد بلکه از سال ۲۰۱۴ به ویژه پس از کودتای معروف به میدان در اوکراین با حمایت غرب و روی کار آمدن فاشیستها در کییف آغاز شد و تا زمان ۲۴ فوریهی سال جاری میلادی و ورود نیروهای نظامی روسیه به اوکراین، در حوزه های سیاسی، نظامی، ژئوپالیتیک و … در ابعادی وسیع با حمایت و هدایت غرب و به صورت مشخص ایالات متحدهی آمریکا و اتحادیهی اروپا از دولت اوکراین دنبال شد و قبل از ۲۴ فوریه نزدیک به ۱۵ هزار کشته از روسهای ساکن اوکراین در دو جمهوری دونتسک و لوگانسک بر جای گذاشته بود. از این رو با قاطعیت میتوان گفت که ورود نیروهای روسیه در ۲۴ فوریه به داخل خاک اوکراین با اهداف مشخص اعلام شده شامل نازی زدایی از اوکراین و ممانعت از عضویت ناتو در اوکراین و …. تحت عنوان عملیات ویژه در واقع آغاز مرحلهی جدیدی از جنگ است و نه آغاز آن. توجه به این حقیقت برای درک ماهیت جنگ از اهمیت بسیار برخوردار است.
[2] نقل از کتاب در دست انتشار «فروپاشی لیبرال دموکراسی- از نئولیبرالیسم به سوی نئوفاشیسم»
[3] این دقیقاْ همان روندی است که بر اساس شواهر فراوان در اوکراین با حمایت ایالات متحدۀ آمریکا، اتحادیه اروپا طی شده است.
[4] نقل از کتاب در دست انتشار «فروپاشی لیبرال دموکراسی- از نئولیبرالیسم به سوی نئوفاشیسم»

