نقدی بر کتاب «۱۹۸۴» نوشتۀ اورول

فرشید واحدیان

دانش و امید، شماره ۲۰، آبان ۱۴۰۲

دربارۀ جورج اورول و نقش او در دنیای سیاست و ادبیات بسیار نوشته شده است. در غرب، در طول سال‎های جنگ سرد، از او به عنوان روشنفکری متمایل به چپ و در عین‎حال آزادی‌خواه برای حمله به نظریات چپ واقعی و سوسیالیسم واقعاً موجود استفادۀ بسیار شد. دو کتاب مشهور او قلعۀ حیوانات و ۱۹۸۴ جزو مطالعات ادبی دوره‎های دبیرستان کشورهای غربی بود. به ابتکار و بودجۀ سازمان اطلاعات آمریکا (سیا) فیلمی کارتونی بر مبنای قلعۀ حیوانات تهیه شد. هنوز کتاب «زنده‌باد کاتالونیا»ی او از مهم‌ترین منابع مورد توصیه در دانشگاه‎ها برای مطالعه در مورد جنگ داخلی اسپانیاست. با پایان گرفتن جنگ سرد، و در غیاب اتحاد شوروی و جمهوری‎های توده‎ای اروپای شرقی، آثار اورول از صدر فهرست آثار مورد توجه سازمان‎های اطلاعاتی و اندیشکده‌های غرب به پایین نزول کرد. به‌خصوص بعد از چاپ مجموعۀ آثار و نوشته‌هایش، و افشای همکاری‎های اطلاعاتی او با سازمان‌های امنیتی بریتانیا و ایالات متحده، چهرۀ دیگر این «روشنفکر آزادی‌خواه» در غرب افشا گردید.

در سال‌های بعد از دهۀ هشتاد قرن بیستم، امپریالیسم برای چند دهه به نیرویی یکه‌تاز در سرتاسر جهان تبدیل شد و در تلاش برای اعمال سلطۀ بلامنازع خود بر سرتاسر جهان برآمد. یکی از وجوه این تلاش، استفاده از روش‌های جدید مهندسی اجتماعی، کنترل نارضایتی‎ها و پایِش دائم شهروندان در درونِ خود جوامع غربی بود. ایجاد روش‌های جدید کنترل رسانه‎های عمومی و شبکه‎های اجتماعی با استفاده از تکنولوژی‎های نوین، همگی در جهت این هدف قرار گرفت. جریانی از روشنفکران لیبرال در غرب، که شاهد این روند تحدید تدریجی آزادی‌های لیبرالی بودند، برخلاف نیت اصلی اورول از نوشتن این کتاب که حملۀ مستقیم به نظام های سوسیالیستی و مقدم بر همه دولت اتحاد شوروی بود، با دیدن تشابهاتی در داستان 1984 با این روند، دوباره توجه‌شان به این کتاب جلب شد. در نتیجه اقبال جدید به کتاب 1984 صرفا به خاطر تشابهی است که متن ظاهری کتاب و نه محتوا وپیام اصلی آن در روایتش از دولتهای خودکامه دارد. کافی است که خواننده به لایه‌های عمیق‎تر کتاب توجه کند تا ببیند که اورول به‌هیچ‌وجه به دنبال ریشه‌یابی و تحلیل علل اقتصادی اجتماعی خودکامگی نیست و تنها یک هدف مشخص سیاسی را دنبال کرده است. در این نوشته کوشش شده است تا این کتاب را مستقل از اثرات سیاسی و استفاده‌های تبلیغی از آن، به عنوان یک اثر فلسفی جامعه شناسانه بررسی کرده تا از این طریق کمکی باشد برای شناخت بیشتر نظریات اجتماعی فلسفی اورول.

محتوای اصلی کتاب

روایت اورول از نظام حاکم در این کتاب، تصویر واژگونه‌ای از اتحاد شوروی و به ویژه دوران رهبری استالین در آن کشوراست. در این روایت همۀ مردم زیر سلطۀ حزب واحدی هستند که توسط رهبری «نیمه خدا» رهبری می‌شود. وضع مردم نسبت به قبل از انقلاب بدتر شده، میزان مرگ و میر کودکان افزایش یافته و بیسوادی برخلاف آمارِ خلاف واقع حکومت در حال رشد است. قهرمان داستان کشف میکند که شرایط بعد از انقلاب به مراتب بدتر از شرایط پیش از انقلاب بوده و حزب تنها به قیمت تبلیغات و جعل واقعیت‌های گذشته سعی در اثبات بهبود زندگی مردم دارد: «… وقتی اسناد مکتوب مهر جعل می‌خوردند… ادعای حزب مبنی بر بهبود شرایط زندگی باید پذیرفته می‌شد، چون معیاری برای محک وجود نداشت، و هیچ گاه دوباره وجود نمی‌یافت»۱ این روایت حتی در بدترین شرایط مبارزۀ قهرمانانۀ مردم شوروی علیه فاشیسم سرتا پا دروغی بیش نبود. نظام سوسیالیستی، کشور عقب‌مانده‌ای چون روسیه را -که دهقانانش با خیش چوبی زمین را شخم می‌زدند- به کشوری مبدل کرد که برای اولین‌بار انسانی را به فضا فرستاد. برخلاف پیش‌بینی‌های اورول، این کشور با وجود دشواری‌ها و موانع بسیار سخت نه تنها توانست تا حد قدرت دوم اقتصادی جهان ارتقا یابد، بلکه دستاوردهای این کشور و دیگر کشورهای سوسیالیستی در همه عرصه‌های فراگیر اجتماعی و روابط اقتصادی اجتماعی موفق به ارائه چنان الگویی شد که کشورهای امپریالیستی کوچک و بزرگ را مجبور به پذیرش و فراهم کردن ساز و کارهای تحققِ بخشی از حقوق زحمتکشان از جمله در عرصه‌های سلامت و بهداشت عمومی، فرهنگ و آموزش عمومی، مسکن، حقوق صنفی کارکنان از جمله بازنشستگی، حق تشکل و … کرد. ۱۹۸۴، پیش‌بینی‌های اورول برای فروپاشی نظام سوسیالیستی بر پایه سیاه‌نمایی‌ها و خیال‌بافی‌های بیمارگونه او برای آینده نظام حاکم بر اتحاد جماهیر شوروی بود. تخریب اتحاد شوروی و اردوگاه سوسیالیستی در پایان دهه ۹۰ و اوایل دهه پایانی قرن بیستم میلادی، عوامل و دلایلی داشت که هیچ گونه ارتباطی به تحلیل‎های بد‎خواهانه و نادرست اورول در دوران آغاز جنگ سرد ندارد.

«جنگ صلح است»

 در کتاب ۱۹۸۴ می‌خوانیم: «… بمب‌های اتمی اولین بار در ۱۹۴۰، سرو کله‌شان پیدا شد و استفادۀ گسترده از آنها ده سال بعد به‎عمل آمد. در‎آن زمان چند صد بمب بر روی مراکز صنعتی، عمدتاً در روسیۀ غربی، اروپای غربی و آمریکای شمالی، ریخته شد. اثر آن این بود که که گروه‎های حاکم بر کشور‎ها را متقاعد سازد که پرتاب چند بمب دیگر به منزلۀ پایان اجتماع سازمان یافته است، و ضرورتاً پایان قدرت آنان نیز. …»۲ اورول هدف عمدۀ جنگ میان ابر‎دولت‌ها را به مصرف رساندن مازاد کالا‌های مصرفی اعلام می‌کند۳ دراین استدلال نیاز کشورهای امپریالیستی و مجتمع‎های صنعتی-‎نظامی در دامن‎زدن به جنگ فراموش شده و در مقابل اشاره‎ای به تلاش‎های کشورهای سوسیالیستی در کاهش تشنج و جلوگیری از جنگ، و مبارزات جنبش صلح در جهان نشده است.

خطای بزرگ کتاب بی‌اعتنایی آگاهانه به نیرو‌های مقاومت فعال علیه نظام سلطۀ امپریالیسم درجهان است که به‎خصوص بعد از انقلاب اکتبر و جنگ جهانی دوم روز به روز قدرت بیشتری گرفتند. انحصار تسلیحات هسته‌ای در کشورهای بزرگ صنعتی، مانع از دستاورد‌های عظیم «مردمان زیر سیطره» در رهایی از سلطۀ نیروهای استثمارگر نشده است، مردمانی که اورول وضعیت آنها را به گونۀ ناامیدانه‌ای تصویر کرده است. در جهانِ تصویر شده در کتاب، قدرت‌های قدیمی، که به‌تازگی در قالب ابردولت‌ها گروه‌بندی شده‌اند، کاملاً بر جهان تسلط یافته و باقی جهان صرفاً به منابعی منقاد از نیروی کار ارزان و مواد اولیه تبدیل شده است. حتی در زمان نوشتن کتاب، چنین تصویری از نیرو‌های مبارز و مقاوم در جهان، به‌شدت غیرواقع‌بینانه همراه با بدبینی عمیقی بود.

هر چند بعد از جنگ دوم جهانی، جهان جنگِ همه‎گیر دیگری به خود ندید، ولی جنگ‌های «کوچک» و منطقه‌ای در همه گوشۀ جهان به تحریک امپریالیسم با شدت و ضعف جریان دارد. ایدۀ جنگ مداومی که اورول در کتاب مطرح می کند نگاهی یک‌سویه به این وضعیت دارد و سوی دیگر یعنی مبارزات جهانی در راه صلح را کاملاً نادیده می‌گیرد.

نظام اجتماعی جدید

در بخشی از رمان، نویسنده از طریق متن کتاب «تئوری و پراتیک اولیگارشی جمعی» اثر امانوئل گلداشتاین – که توسط قهرمان داستان مطالعه می‌شود- شرایط موجود در جامعه و جهان را به تصویر می‌کشد۴. گلداشتاین، که شخصیت مابه‎ازای تروتسکی در رمان است، در بخشی از کتابش با عنوان «نادانی توانایی است» تحلیلی از ساختار اجتماعی ابر‎کشور‎ها را بر‎ مبنای نوعی نظریۀ تاریخی-سیاسی این چنین ارائه می‌کند: «در سرتاسر تاریخ مکتوب، شاید از پایان عصر نوسنگی، سه گونه آدم در دنیا بوده‌اند: بالا، متوسط، پایین. این سه گونه به راه‌های فراوان به طبقات تقسیم گشته‌اند، اسامی بی‎شمار و گونا‎گونی گرفته و جمعیت نسبی آنان، همین طور گرایش آنان به‎یکدیگر، دوره به دوره تغییر یافته است. اما ساخت اصلی اجتماع هیچ‎گاه تغییر نیافته است. حتی پس از تحولات عظیم و تغییرات به ‌ظاهر برگشت‌ناپذیر، همواره قالبی یکسان بر جای مانده است.». این نظریه یعنی درکی از تاریخ به‌مثابه تکراری انتزاعی که حتی با نظریات اورول در دیگر آثارش متناقض است، در جای دیگر رمان نیز مطرح می‌شود: «اما پیشرفت مالی، انعطاف در شیوۀ رفتار، اصلاح یا انقلاب، سر سوزن تغییری در عدم مساوات ایجاد نکرده است.»۵ بی‌پایگی این ادعا آن‌چنان آشکار است، که کل استدلال‎های دیگر کتاب را به‎زیر سؤال می‎برد. اگر این ادعا درست باشد، دیگر هیچ مبنایی برای «منحرف» دانستن نظام حاکم در سوسیانگل وجود ندارد، و این نظام تجسم یک فرآیند اجتناب‌ناپذیر، و حتی ذاتی تاریخی است.۶

اقتدارگرایی

رمان ۱۹۸۴ را می‌توان از جهاتی پیش‌زمینه‎ای دانست برای ارائۀ نظریاتی که بعداً در قالب یکسان‌انگاری کمونیسم و فاشیسم و تعریف هر دو به عنوان دو شکل همزاد توتالیتاریسم (اقتدارگرایی) رواج یافت. هرسه ابر‎کشورها در رمان دارای حکومت‎های توتالیتر هستند. در سال ۱۹۶۵ زبیگنو برژینسکی در کتاب «دیکتاتوری اقتدارگرا و خودکامگی» در بخش «مشخصه‌های عمومی دیکتاتوری‌های اقتدارگرا»، شش مشخصۀ زیر را برای حکومت توتالیتر معرفی می‌کند: «یک ایدئولوژی واحد، که توسط حزبی واحد، که معمولاً تحت رهبری یک فرد است، در جامعه اعمال می‌شود. نیروی پلیس سرکوب‌گر، انحصار دولتی بر وسایل ارتباط جمعی، انحصار دولت بر روی تجهیزات و نیروی نظامی، و بالاخره اقتصادی با رهبری متمرکز». با این تعریف تلاش می‌شود که حکومت نازی‎های آلمان در سال‎های ۱۹۳۰، با حکومت‌های کشورهای سوسیالیستی، به خصوص نظام حاکم بر اتحاد شوروی در دوران رهبری استالین یکسان تعریف شود. این تفکر به طور صریح بر سرتاسر رمان ۱۹۸۴ حاکم است. گلداشتاین در کتابش می‌نویسد: «… واقع اینکه این سه فلسفه به زحمت از هم باز شناخته می‌شوند و نظام‌های اجتماعی مورد تأیید آنها به هیچ روی از هم باز شناخته نمی‌شود. همه جا همان ساخت هرمی، همان ستایش رهبر نیمه خدا، همان اقتصاد متکی به جنگ مداوم و در خدمت جنگ مداوم»۷ بقیۀ رمان همه مصروف تشریح این دیدگاه است.

اما مفهوم «اقتدارگرایی» بیش از آن‌که مرجعی علمی داشته باشد، برخاسته از ایدئولوژی است۸. به قول لیونارد شاپیرو۹: «از آنجا که مفهوم اقتدارگرایی مبهم بوده و تعریفی پیچیده دارد، ابزاری است در خدمت عوام‌فریبان برای استفادۀ نادرست از آن.» بی‌دلیل نیست که نظریۀ «اولیگارشیک جمع‎گرای» گلداشتاین تعریف بسیار گذرایی از اقتدارگرایی به دست می‌دهد و اعلام تعریفی موجز از آن به عهدۀ اوبراین گذاشته می‌شود که انگیزۀ حزب را برای کسب قدرت شرح می‌دهد: «حزب فقط به خاطر خودش قدرت می‌جوید … قدرت وسیله نیست هدف است… هدف قدرت، قدرت است.»۱۰

۱۹۸۴ در ضدیت خود با اقتدارگرایی، از انسان‎گرایی لیبرال به عنوان خیر مطلق و والاترین نوع حاکمیت جامعه حمایت می‌کند. آزادی فرد در مقابل همۀ اقتدارگرایان و مطابق معمول معنای واقعی آزادی فردی یعنی رهایی سرمایۀ خصوصی از هرگونه قید و بند اجتماعی.

زیربنای روانشناسانه واجتماعی رمان

اورول در سرتاسر رمان و گاهی به صورتی جنون‌آمیز، تمام کوشش خود را مصروف دفاع از نوعی «طبیعت بشری» در تقابل با برداشت دیگری از آن کرده است. تعریفی که اورول از زبان اسمیت از طبیعت بشری دارد، در ضدیت با تعریف ‌هابزی۱۱ اوبراین از طبیعت بشری و دفاع او از ظلم است. کتاب با حرارت و بسیار صریح اعلام می‌کند که تعریف انسان و منبع تمامی ارزش‌های او، مفهوم فردیت خودآگاه اوست. رمان در قالب شرح تغییرات وینستون اسمیت و دنیای خیالی‌اش، به کشف و تسری این لیبرالیسم به تمام گفتمان‎های اخلاقی، معرفت شناختی، و هستی‌شناسی می‌پردازد. وینستون اسمیت مانند یک دکارتی۱۲ مؤمن (و یا حتی از آن عجیب‎تر، مانند قهرمان نمایشنامۀ بکت۱۳) با گفتگوی درونی خود است که از وجود خویش اطمینان حاصل می‌کند: «کافی بود که تک گویی پایان ناپذیر و بی قراری را که سال‎ها در درون ذهنش در جریان بود، برروی کاغذ بیاورد۱۴».

رمان (از زبان اسمیت) به جای آنکه این گفتگوی درونی را نتیجۀ انعکاس ذهنی گفتمان‌های مختلف خارج از ذهن خود بداند، آن را دارایی خصوصی فرد به حساب می‌آورد: «چیزی از آن کسی نبود جز چند سانتی‎متر مکعب در درون کاسۀ سرش»۱۵. خودآگاه فردی تنها زمانی اعتبار پیدا می‌کند که در تقابل با کلمۀ «ناخودآگاه» که به اجتماع و بدن [فیزیکی] اطلاق می‌شود، قرار گیرد. به قول سایم همکار اسمیت «هم‌رنگی یعنی نیندیشیدن- بی‌نیازی از اندیشیدن- هم‌رنگی ناخودآگاهی است.»۱۶ در سرتاسر رمان، فرد در فاعلیت استعلایی شناخت است که ارزش می‌یابد. وینستون به طور اتفاقی «مدرکی عینی» دال بر دروغ‌گویی حزب۱۷ را کشف می‌کند، و در این لحظه است که از حقانیت خود مطمئن می‌شود. او با وسواس به مفهومی تجربه‎گرا از حقیقت، که در مقابل واقعیت همیشه از پیش مفروض است، باز‎می‎گردد. بدین نحو که فرد در پیش خود به عنوان حامل حقیقت تعریف می‌شود. آنچه حزب انجام می‌دهد، و باز‎تأیید دایم آن با ارجاع‌های متن به زبان جدید و دو اندیشی۱۸، علت اصلی هراس اسمیت است: «روش تجربی اندیشه که جملۀ دستاورد علمی گذشته بر شالودۀ آن استوار بود، با بنیادی‌ترین اصول سوسیانگل مغایراست.»۱۹

اما اسمیت حتی نمی‌تواند علاقۀ جولیا- نزدیک‌ترین انسان به خویش- را در تبدیل به یک فاعل استعلایی شناخت جلب نماید: «گاهی از ادارۀ بایگانی برای او می‌گفت و از جعل‌پردازی‎های بی‌شرمانه‎ای که در آنجا مرتکب می‎شد. چنین چیزهایی مایۀ وحشت او نمی‌شد. از فکر دروغ‎هایی که راست می‌شد، احساس نمی‎کرد که زیر پایش مغاک دهان می‎گشاید.»۲۰. اورول شخصیت جولیا را این چنین تصویر می‎کند:» دلش می‌خواست خوش بگذراند؛ «آنها» یعنی حزب، می‎خواستند خوشی را از او بگیرند؛ قانون را تا آنجا که از دستش برمی‎آمد می‎شکست»۲۱. اورول با سوء استفاده از نظرات فروید، بی بندباری جنسی را وجهی از مبارزه با اقتدار گرایی حزب معرفی می‎کند. جولیا هدف حزب را برای تبلیغ تنزه طلبی جنسی چنین تعریف می کند:« محرومیت جنسی موجب برانگیختن شور و هیجانی می‎شود که، به این دلیل امکان تبدیل آن به تب جنگ و رهبر پرستی مطلوب می‎نماید»۲۲ و به همین دلیل استقرار حزب در گروی سرکوب غریزۀ جنسی بود. بی دلیل نیست که وینستون خطاب به جولیا می گوید: «تو فقط از کمر به پایین عصیان‎گر هستی»۲۳

در ارتباط با این الویت تعیین‌شده برای آگاهی فردی است که ارزش‌های اخلاقی اسمیت چون «خلوت و عشق و دوستی»… و احساسی از وفاداری فردی که در میان اعضای خانواده وجود دارد، تعریف می‎شود. او خود را «قربانی مفهومی از وفاداری کرده بود که خصوصی و تغییرناپذیر بود.»۲۴این‌ها همه همان ارزش‎هایی بود که به طور سنتی در میان اشرافیت انگلیسی یافت می‌شد (و در میان خودشان نیز کاملاً قابل تحسین بود)، اما حالا اسمیت این ارزش‎ها را تنها در میان رنجبران (پرول‌ها) کشف می‌کند:

«[رنجبران] در طوع بندگی وفاداری‎هایی بودند و حرمت آنها را واجب می‌شمردند. روابط فردی برخوردار از اهمیت بود… ناگهان به ذهنش خطور کرد که رنجبران در این وضعیت برجای مانده بودند، به حزبی، کشوری یا عقیده‌ای وفادار نبودند، به یکدیگر وفادار بودند.»۲۵ اورول در اینجا نیز، تحقیر طبقاتی اشرافی بریتانیایی خود را این چنین از زبان اسمیت بروز می‌دهد: برای اولین بار در عمرش نسبت به رنجبران احساس انزجار نکرد.

این تنها یک مرحلۀ گذرا در شکل‌گیری تجربۀ اسمیت نیست. درست در بخش آخر رمان، در موقعیتی اسمیت می‌کوشد -با اشاره به حقایق از پیش موجود علم زمین‌شناسی- نظرات اوبراین را دایر بر اینکه «واقعیت درون کاسۀ سر است»۲۶و هیچ چیز خارج از شعور انسان وجود ندارد، نفی نماید: وینستون: «ولی سنگ‌ها پر است از استخوان‌های حیوانات معدوم- ماموت‌ها و فیل‎ها و خزندگان عظیم‎الجثه‎ای که خیلی پیش از بازآمدن خبر از انسان بر روی زمین زندگی می‎کردند.»۲۷

اوبراین: «وینستون، هیچ وقت آن استخوان‌ها را دیده‌ای؟ معلوم است که ندیده‌ای … پیش از انسان چیزی نبوده .. بعد از انسان، البته اگر به نقطۀ پایان برسد، چیزی نخواهد بود. خارج از انسان چیزی نیست.»

وینستون، که در زیر فشار شکنجۀ شدید است، در مقابل جواب‎های برق‌آسای اوبراین از پا درمی‌آید، اما: «با این همه می‌دانست، آری می‌دانست، که حق به‎جانب خودش است. این اعتقاد که چیزی بیرون از ذهن وجود ندارد – به یقین باید راهی برای افشای غلط بودن آن وجود داشته باشد.»۲۸

لیبرالیسم اسمیت به ناچار می‎پذیرد که ادعایش نیازمند تضمین‎های متافیزیکی است، در بحث با اوبراین وقتی از استدلال باز می ماند چنین می گوید: «می‌دانم که شکست می‌خورید. چیزی در عالم هست -نمی‌دانم، روحی، اصلی- که هیچ‌گاه بر آن غالب نمی‎آیید»۲۹. اوبراین به‌درستی درمی‌یابد که اسمیت چگونه می‌اندیشد: «تو خیال می‌کنی که چیزی به نام طبیعت انسانی هست که از کردار ما برآشفته می‎شود و در ‎برابر دست به اقدام می‎زند. اما طبیعت انسانی را ما می‎آفرینیم. انسان‎ها جاودانه انعطاف‌پذیرند. یا شاید به اندیشۀ پیشین خود برگشته‎ای که رنجبران یا بردگان قیام می‌کنند و سرنگونمان خواهند کرد؟»30

انسان از دیدگاه وینستون اسمیت و مطابق متن اورول، ذاتی مجرد است که به صورتی فطری در هر فرد واحدی وجود دارد. در صورتی که: «ذات بشر امری تجریدی در درون فرد بشری جدا از دیگران نیست. این ذات در واقعیت خود مجموعه‎ای از مناسبات اجتماعی است.»31 البته ناگفته نماند که انسان‌شناسی هابزی اوبراین (هدف از قدرت، خود قدرت است) نیز به دلیل اتکای نگاهش به انسان به عنوان ذاتی مجرد، از جنبۀ غیرانسانی بودن دستِ کمی از لیبرالیسم اسمیت ندارد. این لیبرالیسمِ شایع به آسانی در جهت‎گیری‌اش از یک طرف رشته‌ای از تناقضات ایدئولوژیکی معروف قابل تشخیص است؛ تناقضاتی که به ظاهر تقابل مطلق دو قطب را نمایندگی می‎کنند مانند: ذهن/عین، ذهن/کالبد، فرد/اجتماع. وقتی که متنی بر مبنای درکِ از پیش تعیین‌شده‎ای از فرد به عنوان موجودی قائم بالذات (کاملا خارج از تاریخ، زبان، و سیر روانکاوانه) بنا می‌شود، لاجرم هرچه که تهدیدی برای محدود کردن آن باشد، به عنوان نافی آزادی به حساب می‌آید. همۀ «همرنگی‌ها» به «ناخودآگاه» منتسب می‌شود. جفت آزادی/ تمامیت‌خواهی وقتی که به طور مجرد مطرح شوند، مولد و تأیید‎کنندۀ یکدیگرند، و با این دیدگاه رمان ۱۹۸۴، چیزی فراتر از برداشتی افراطی از خود جامعه به عنوان عاملی سرکوب‌گر نیست. ایده‎ای که در بسیاری از آثار دیگر از نوشته‎های دی اچ لارنس گرفته تا داستان‎های جین آستین تکرار شده است.32

۱. ۱۹۸۴، ترجمۀ صالح حسینی، چاپ بیست و سوم، انتشارات نیلوفر- ص ۹۵

۲. همانجا ص ۱۹۲           ۳. همانجا، ص ۱۸۹            ۴. همانجا صص ۱۸۳-۲۰۰          ۵. همانجا ص ۲۰۰

6. Raymond Williams: Nineteen Eighty-Four in 1984

۷. ۱۹۸۴، ص ۱۹۵

۸. برای بحث بیشتر درمورد توتالیتاریسم، مراجعه کنید به مقالۀ “ توتالیتاریسم، تحلیلی علمی یا پروژه‌ای چپ‌ستیزانه؟ نگاهی به مفهوم توتالیتاریسم در اثار هانا آرنت”، دانش و امید شماره ۷، شهریور ۱۴۰۰؛ و «نقد مقولۀ توتالیتاریسم» نوشتۀ لوسوردو، «دانش و امید»، شمارۀ ۱۹، شهریور۱۴۰۲.

9. Leonard Shapiro, Totalitarianism, London, 1972, p124

۱۰. ۱۹۸۴ُ، ص ۲۶۲                               ۱۱. «انسان گرگ انسان است» توماس‌هابز

۱۲. «می‌اندیشم، پس هستم» رنه دکارت   ۱۳. مثلا نمایشنامۀ «آخرین نوار کراپ»

14. 1984. Online edition. P.4

۱۵. همانجا، ص ۳۳                     ۱۶. همانجا، ص۵۸                      ۱۷. همانجا، ص۷۸

۱۸. Newspeak and doublethink: خواننده برای یافتن تعریف این دو واژۀ ساختۀ اورول باید به متن ۱۹۸۴ مراجعه نماید.

۱۹. ۱۹۸۴، ص۱۹۱                    ۲۰. همانجا، ص ۱۵۴                   ۲۱. همانجا، ص ۱۳۲

۲۲. همانجا، ص۱۳۴                    ۲۳. همانجا، ص۱۵۶                    ۲۴. همانجا، ص۳۶

۲۵. همانجا، ص۱۶                      ۲۶. همانجا، ص۲۶۳                    ۲۷. همانجا، ص ۲۶۴

۲۸. همانجا، ص ۲۶۵                   ۲۹. همانجا، ص۲۶۹                    ۳۰. همانجا، ص۲۶۸

۳۱. تزهایی در مورد فویرباخ، کارل مارکس، تزششم

32. Antony Easthope: Fact and Fantasy in ‘Nineteen Eighty-Four’, Inside the Myth Orwell: Views from the left, Edited by Christopher Norris. Lawrence and Wishart. London, 1984