
جولیان آسانژ به جان پیلجر در زندان بلمارش گفت: «فکر کنم دارم دیوونه میشم.» جان پیلجر در پاسخ گفت: «نه، اینطور نیست، تو اونا رو به وحشت انداختی، ببین چقدر قوی هستی.»
نویسنده: جان پیلجر / مترجم: م. البرزی
کنسرسیوم نیور ۲۹ نوامبر ۲۰۱۹ (بازنشر به مناسب مرگ جان پیلجر، ۷ ژانویه ۲۰۲۴)
دانش و امید، شماره ۲۲، اسفند ۱۴۰۲
* زبان متن انگلیسی این گزارش زبانی رسمی و کتابی است، اما تحت تأثیر فضای انسانی و صمیمانه گزارش، تصمیم گرفتم آن را به زبان محاورهای روایت کنم. – م. البرزی
* * *
صبح کله سحر راه افتادم. زندان بلمارشِ علیاحضرت در منطقهای مسطح در جنوب شرقی لندنه با سلسلهای از دیوارها و سیمهای خاردار، بیهیچ افقی در چشمانداز. در جایی که محل تجمع ملاقاتیها گفته میشه، پاسپورت، کیف، کارتهای اعتباری، کارت پزشکی، پول، تلفن، دسته کلید، شونه، کاغذ و خودکارمو تحویل دادم. من دو جور عینک احتیاج دارم، اما باید یکی رو انتخاب میکردم. عینک مطالعهمو تحویل دادم. از حالا به بعد، مثل هفتههای اول زندانی شدن جولیان، نمیتونستم چیزی بخونم. بالاخره عینکشو براش فرستادن، اما بعد از چند ماه و بدون هیچ توضیحی.
توی سالن ملاقاتیها صفحههای بزرگ تلویزیون هست. به نظر میاد، تلویزیون مرتب با صدای بلند روشنه: نمایش سرگرمیها، آگهیهای تجارتی برای ماشین، پیتزا، برگزاری مراسم تشییع جنازه، حتی سخنرانیهای TED پخش میشه. شاید اینا واسه یه زندان عالیه: مثل قرص والیوم تصویری.
منم وارد صف آدمای غمگین و نگران میشم، بیشترشون زنای فقیر و بچهها و مادربزرگها. سر میز اول، «انگشت نگاری» شدم، اگه هنوز این کلمه برای تست بیومتریک به کار بره. گفتن: «هر دو تا دستتو، فشار بده!» پرونده من روی صفحه ظاهر شد. حالا میتونستم به طرف دروازه اصلی زندان وسط اون دیوارا برم.
آخرین باری که برای دیدن جولیان به بلمارش رفته بودم، بارون شدیدی میاومد. اجازه نداشتیم چترمونو تا اون طرف سالن ملاقاتیها ببریم. انتخاب این بود که یا خیس بشیم یا با تمام زورمون بدوییم. مادربزرگهام باید همین کار رو میکردن. سر میز دوم که رسیدم، مأمور پشت بلندگو گفت: «اون چیه؟» مثل آدمای گناهکار گفتم: «ساعتمه». گفت: «برگردونش همونجا». دوباره بدو بدو توی بارون رفتم تا یه بار دیگه به موقع به تست بیومتریک (انگشت نگاری) برسم. بعد همه بدنمو اسکن کردن و خوب گشتن: از کف پا تا سرم با دهن باز.
با هر توقف، گروه ساکت و مطیع ما لخ لخ کنان در جائی شبیه یه فضای قفلوبست شده پشت یک خط زرد بهم میچسبیدیم. بیچاره اونائی که از جاهای تنگ و خفه میترسن؛ یه زن پلکهاشو بهم فشار داد و چشماشو بست. بعد دستور دادن بریم یه جای دیگه. دوباره درای آهنی جلوی ما و پشت سرمون با صدای بلند بسته شدن. بازم یه صدا از پشت بلندگو شنیده شد: «پشت خط زرد وایسین!» یه در کشوئی اتوماتیک دیگه، یه کم باز شد؛ ما عقل به خرج دادیم و عجله نکردیم. در تکون بَدی خورد و بسته و دوباره باز شد. یه محوطه دیگه و یه میز دیگه، و یه نمایش دیگه: «انگشتانتونو نشون بدین!»
بعد وارد یک اطاق دراز با کفپوش چارخونه شدیم، گفتن همین جا وایسین؛ یکی یکی. دو تا مرد با سگای پلیس، از جلو و عقب دور ما چرخ زدن. سگها ماتحتمو بو کردن و آب دهنشونو رو دستام ریختن. بعد درای بیشتری باز شد و دستورای دیگه: «مچ دستاتونو دراز کنین!» مهر لیزری روی دستمون اجازه ورود به اتاق بزرگیه که اونجا زندانیا در سکوت رو به روی صندلیهای خالی منتظر نشستن. جولیان ته اتاقه، با یه بازوبند زرد روی لباس زندانش. اون به عنوان یه زندانی منتظرِ دادگاه، حق داره لباس معمولی خودشو بپوشه. اما آوریل گذشته وقتی اراذل و اوباش از سفارت اکوادور بیرون کشیدنش، نذاشتن کیف کوچیک و وسایلشو برداره. گفتن لباساش بعداً میرسه، اما مثل عینک مطالعهش به شکل مرموزی گم شدن.
جولیان روزی ۲۲ ساعت تحت «مراقبت بهداشتی» قرار داره. اینجا در واقع بیمارستان زندان نیست، بلکه جاییی که میشه اونو منزوی کرد، دوا بهش داد، و مخفیانه پاییدش. هر ۳۰ دقیقه، چشمایی از اونور در جولیانو میپان و جاسوسی میکنن. اسم این کار رو گذاشتن «دیدبان خودکشی».
توی سلولهای پهلویی زندانیای محکوم به قتلن، بهعلاوهی یه مرد روانی که تمام شب داد و فریاد میکنه. جولیان گفت: «اینجا برام مثل فیلم پرواز بر فراز آشیانه فاختهست». «درمانِ» هر از گاهی هم بازی مونوپولیه. از جمعهای مطمئنی که جولیان هفتهای یهبار اونجاست مراسم عبادت در کلیساس. «کشیش مرد مهربونیه که دوست من شده. چند روز پیش به یه زندونی توی کلیسا حمله شد؛ موقع سرود خوندن یه مشت از پشت به سرش کوبیده شد.»
وقتی همدیگرو بغل کردیم، دندههاشو لمس کردم. بازوهاش عضله ندارن. شاید ۱۰ ـ ۱۵ کیلوئی وزنش کم شده. وقتی بار اول در ماه مه اینجا دیدمش، چیزی که خیلی تکاندهنده بود، این بود که چقدر مسنتر به نظر میاد. بعد گفت: «فکر میکنم دارم دیوونه میشم.» بهش گفتم: «نه اینطور نیست، ببین چقدر اونا رو به وحشت انداختی، میبینی چقدر قوی هستی.»
به باور من، هوش، توان تطبیق دادن و شوخطبعی جولیان – که همه آدمای پستی که اونو بدنام میکنن از آن بیبهره هستن – سر پا نگهش میدارن. اون بدجوری زخمخوردهست، ولی عقلشو از دست نمیده. در حالی که دستش را روی دهنش گرفته بود که استراق سمع نشه، باهم گپ زدیم. بالای سر ما چند تا دوربینه. تو سفارت اکوادور با نوشتن باهم حرف میزدیم و نوشتههامونو از دوربینهای بالای سرمان مخفی میکردیم. برادر بزرگ همه جا هست، اما وحشتزده.
روی دیوارا شعارهای چوخ بختیاری نوشته شده که زندانیا رو تشویق کنه تا «همینطور ادامه بِدن، خوش باشن، امیدوار باشن و بخندن.»
تنها ورزش جولیان یه تیکه لاستیک تو دستشه؛ و چشماندازش دیوارهای بلندی با توصیههای بیشتر برای خوشباشی تا از «چمن پهن شده زیر پات لذت ببری.» [اما] چمنی در کار نیست.
جولیان هنوز از داشتن لپ تاپ و نرمافزاری که بتونه خودشو برای دادگاه استردادش آماده کنه، محرومه. اون هنوز نمیتونه به وکیل آمریکایی، یا خانواده خودش تو استرالیا زنگ بزنه.
حقارت و فرومایگی دائمی بلمارش مثل عرق به تن آدم میچسبه. اگه خیلی به یه زندونی نزدیک بشی، نگهبان بهت میگه: «بشین سر جات». اگه سرپوش لیوان قهوهتو برداری، نگهبان بهت دستور میده: «بذار سرِ جاش». اجازه داری فقط ۱۰ پوند با خودت ببری داخل تا توی کافه کوچکی که داوطلبا ادارهاش میکنن، خرج کنی. جولیان در حالی که میگفت «یه چیز سالم دلم میخواد» یه ساندویچو تند تند خورد.
اونور اتاق یه زندانی و زنی که به ملاقاتش آمده بود با هم درگیر بودن: میشد بگی یه دعوای «خونوادگی». نگهبان دخالت کرد. زندانی بهش گفت: «خفه خون بگیر». همین بهانه شد تا نگهبانای درشت هیکل و سنگین وزن، که دنبال این جور چیزان، یقهشو بگیرن و مثل قورباغه بندازنش بیرون. حس رضایتی از خشونت، هوای خفه و دمکرده اونجا رو پر کرد. بعد نگهبانا سر بقیه نعره زدن که وقت رفتنه. با زنا و بچهها و مادربزرگها راه افتادیم تا از پیچ و خم محوطههای قفلو زنجیر شده و خطهای زرد و توقفهای بیومتریک به طرف دروازه اصلی بریم. وقتی داشتم سالن ملاقاتیها را ترک میکردم، مثل همیشه برگشتم پشتمو نگاه کردم. جولیان تنها نشسته بود، دستشو برده بود بالا؛ با مشت گره کرده!
.

