تحلیل سخنرانی سید حسن نصراللـه۱

جنگ نامتقارن، و استراتژی محور مقاومت در آسیای غربی

آلکساندر مک‌کی / برگردان: فرشید واحدیان

دانش و امید #۲۳، اردیبهشت ۱۴۰۳

 

مقالۀ زیر گزیدهای از گفتار الکساندر مککی تحلیلگر مترقی بریتانیایی از انستیوی مارکس، انگلس و لنین است که در پنجم ژانویۀ،۲۰۲۴ پیرامون نقش جبهۀ مقاومت در آسیای غربی و مبارزه آن علیه امپریالیسم ایراد شد. در این گفتار مک‏کی به تشابهات زیاد میان مبارزات فعلی جبهۀ مقاومت با مبارزات مردم چین و ویتنام برای رهایی از یوغ استعمار و سلطۀ خارجی تأکید دارد. او بهخصوص به نوشتۀ مائوتسه تونگ، رهبر انقلاب چین به نام «جنگ طولانی» و گفتههای دیگر رهبران جنبشهای رهاییبخش ملی اشاره میکند. برای کمک به خوانندۀ ایرانی، توضیحاتی پیرامون ارجاعات مککی اضافه شده است. مککی در این گفتار، به عنوان یک تحلیلگر چپ اروپایی، به نوعی با کالبدشکافی جبهه مقاومت در غرب آسیا (خاورمیانه)، به اهمیت نقش این جبهه در مبارزات ضدامپریالیستی این منطقه پرداخته است.

درج این مطلب تنها برای آشنایی خوانندگان «دانش و امید» با نقش جبهه مقاومت در خاورمیانه از دیدگاهی متفاوت با رویکرد جریانهای حاکم در غرب و نیز دیدگاه برخی تحلیلگران چپ است، اما در عین حال به معنای پذیرش تمامی نکات طرح شده در آن توسط مترجم نمیباشد.

 

یک روز بعد از حادثۀ بمب‌گذاری در مراسم سالروز ترور سردار سلیمانی در کرمان که به کشته و زخمی شدن بیش از صد تن از ایرانیان منجر شد، سید حسن نصراللـه دبیرکل حزباللـه لبنان سخنرانی مهمی ایراد کرد. قبل از هر چیز باید خاطرنشان کرد که این سخنرانی، به‌دلیل ترور صالح العاروری معاون دفتر سیاسی حماس و سه تن از نزدیکان او در بیروت، یک روز به تعویق افتاد. اسرائیلی‌ها العاروری را با حمله پهپادی به یک منطقه مسکونی در بیروت ترور کردند. اما نصراللـه در این سخنرانی همان‌طور که انتظار می‌رفت، هیچ اشاره‌ای به تغییر تاکتیک و یا تغییر چشمگیری در رویکرد حزب‌اللـه ارائه نکرد. او گفت:

«کشته شدن شیخ صالح العاروری، عزیزی که با او دوستی، محبت، تفاهم و احساس نزدیکی عمیقی داشتم، به یقین بی‌پاسخ و بی‌مجازات نخواهد ماند. ما عبارت «در زمان و مکان مناسب» را تکرار نخواهیم کرد. میدان نبرد پاسخ خواهد داد و این پاسخ ناگزیر در راه است. ما نمی‌توانیم در برابر چنین تجاوزی سکوت کنیم، زیرا این بدان معناست که تمام لبنان، شهرها و شخصیت‌های ما در معرض تهدید هستند.»

نصراللـه تأکید کرد: «مبارزۀ ما مبارزه‌ای آزادی‌بخش برای سرنگونی دولت صهیونیستی است، اما تنها به عنوان بخشی از تلاش ما برای اخراج کامل امپریالیسم آمریکا از منطقه».

ما شاهد مبارزه‎ای هم‌زمان در کرانه باختری، و نیز در لبنان، سوریه، عراق، و یمن هستیم. این‎ها شش جبهه مختلف در منطقه هستند، بگذارید همانند نصراللـه این مجموعه را یک مبارزه آزادی‌بخش در سطح منطقه بنامیم. او با ذکر همۀ این جبهه‌ها، از شیوه‌ای سخن می‌گوید که به دست سلیمانی و حزب‌اللـه لبنان و دیگر رهبران جبهه طراحی شده است. این مبارزه نه به شکل یک رویارویی یک باره و تمام عیار با امپریالیسم، بلکه به شکل یک جنگ طولانی نامتقارن طراحی شده است که نیروهای امپریالیسم آمریکا را چنان درگیر کرده که نقاط ضعف‌شان را به شکل فزاینده‌ای عیان ساخته است. این نوع جنگ با شیوه‌های جنگ متعارف تفاوت دارد.

جنگ متعارف، جنگی است میان دو ارتش متعارف با صدها سلاح میدانی از دو سو و هزاران سرباز که در سنگرهای مقابلِ هم مشغول نبرد، و هم‌زمان ده‎ها هواپیما و صد‎ها پهپاد از دو طرف در حال پرواز و بمباران مواضع یکدیگرند. دو طرف با استفاده از تمام نیروی نظامی زمینی، هوایی و دریایی خود در حال جنگ علیه یکدیگرند. مثال زندۀ این نوع جنگ را در اوکراین میان نیروی‌های روسی و ارتش اوکراین شاهدیم. در مقابل، در جنگ‌های نامتقارن دو نیروی متخاصم از توان عینی هم‌سنگی برخوردار نیستند، و در این جنگ‎ها روش‌ها و ابزاری به‌کار می‌روند که در جنگ‌های متعارف نوعاً استفاده نمی‌شود. البته روشن است که جنگ ادامۀ سیاست است، و بخش اعظم فعالیت‌های سلیمانی، مبارزۀ سیاسی بود.

جنبۀ دیگر جنگ نامتقارن، خصلت ترکیبی آن و استفاده از اشکال مختلف مبارزه و مهم‌تر از همۀ جنگ نرم است. هدف اصلی جنگ نرم افشای دشمن امپریالیستی و نشان دادن نقاط ضعف و ناتوانی آن حتی در دفاع از قدرتمندترین نیروی نیابتی خود در منطقه است. وقتی نصراللـه از تاکتیک‌های جبهۀ مقاومت صحبت می‌کند، نه تنها به روند شکست نظامی امپریالیسم که بسیار حائز اهمیت است، اشاره دارد، بلکه به‌‌درستی و با صراحت از تاکتیک‌هایی برای ضربه زدن به اعتبار و حیثیت امپریالیسم در سطح جهانی، به‌ویژه در منطقه، سخن می‌گوید.

آنچه که او اساساً همراه با سایر نیروها در محورهای مقاومت در منطقه غرب آسیا، که غربی‌ها آن را «خاورمیانه» نامیده‌اند، انجام می‌دهد، اجرای نسخۀ قرن بیست‌و‌یکمی استراتژی و تاکتیک جنگ طولانی است که سال‌ها قبل در جریان مبارزۀ ارتش سرخ چین با اشغالگران ژاپنی و سرسپردگان محلی آنان توسط مائوتسه تونگ طراحی و اجرا شد. مردم ویتنام هم در جنگ خود علیه استعمارگران فرانسوی و نیز امپریالیست‌های آمریکایی از روش‌های مشابهی استفاده کردند. این یک جنگ چریکی صرفاً دهقانی نیست، بلکه، همانطور که مائو در نوشته خود تحلیل می‌کند، جنگی طولانی است که مراحل مختلفی دارد.

نصراللـه ضمن برشمردن اهمیت گشودن جبهۀ دوم علیه اسرائیل در جنوب لبنان، به استراتژی محور مقاومت اشاره می‌کند، این استراتژی بر اصول زیر استوار است:

۱. تلاش برای گردآوردن همۀ نیرو‌های ملی و ضد امپریالیست در یک جبهه متحد علیه دشمن؛

۲. اصل عدم درگیری با دشمن در جنگ‌های متعارف، و استفاده از اسلوب جنگ «نامتقارن»؛

۳. استفاده از تاکتیک‌های جنگ ترکیبی در جبهه‌های متفاوت؛

۴. مبارزۀ سیاسی به موازات درگیری نظامی و استفاده از تاکتیک‌های جنگ نرم برای افشای ماهیت پلید امپریالیسم غرب و رژیم صهیونیستی مورد حمایت او میان توده‌های مردم منطقه و جهان.

نصراللـه در ادامۀ سخنرانی خود به تک‎تک جبهه‏ها اشاره می‌کند.

 

جبهۀ غزه و کرانۀ باختری

نقطه اتکای همه این مبارزات، مبارزۀ جبهۀ مشترک نیرو‌های فلسطینی در غزه است که تا به‎حال با وجود قربانیان بسیار از مردم مظلوم فلسطین، با موفقیت مقاومت کرده است. این جبهه نتیجۀ روند طولانی ایجاد اتحاد میان نیرو‌های مبارز فلسطینی است که بسیار پیش‌تر از ۷ اکتبر شروع شده بود. این روند، ابتدا با مذاکرات میان مبارزان فلسطینی در زندان‌های اسرائیل آغاز شد و بعد از بحث‌های طولانی به تهیه کارپایۀ اتحاد میان جبهه مردمی حماس، جهاد اسلامی فلسطین، جبهۀ خلق برای آزادی فلسطین، جبهه دموکراتیک برای آزادی فلسطین، و حتی بخش‌هایی از فتحِ تا حدودی همسو با محمود عباس منجر گردید. آنچه را که ما در هفتم اکتبر به نام توفان الاقصی شاهد بودیم، نتیجۀ عملی این کارپایه در میدان بود.

 

جبهۀ عراق و سوریه و مبارزه با داعش

شواهد بسیار زیاد و هم‎چنین اظهارات مقامات ایالات متحده نشان می‎دهند که داعش را باید مخلوق امپریالیسم به حساب آورد. در دوران جنگ غزه می‌بینیم که چگونه از داعش و القاعده، دو گروهی که در جنگ سوریه، هم‌سو با امپریالیسم و اسرائیل فعالیت می‌کردند، هیچ صدایی به گوش نمی‌رسد. رهبران این دو گروه اساساً در مورد جنگ غزه هیچ نگفته‌اند. حتی برخی از مسلمانانی که برای اوکراین می‌جنگند، در مورد جنگ غزه بیشتر از رهبران این دو گروه حرف زده‌اند. اینکه داعش برای مدتی با نیروهای آمریکایی جنگید، امری صوری بود و تغییری در ماهیت آن به عنوان نیروی نیابتی امپریالیسم نمی‌دهد. بریتانیایی‌ها عوامل زیادی داشتند که به طور ادواری به آنها خیانت می‌کردند. امپراطوری گاه با این عوامل می‌جنگد، اما دوباره همان‌ها را زیر بال و پر خود می‌گیرد. نحوۀ رفتار انگلیسی‏ها با نیروهای شبه‌نظامی پروتستان سلطنت‌طلب طرفدار خود در ایرلند شمالی مثال بارز این رفتار است. در دوران اوج‌گیری مبارزۀ آزادی‌بخش مردم ایرلند علیه استعمار انگلستان، سی یا چهل سال پیش، آنها به طور معمول نیروهای شبه‌نظامی را دستگیر و حتی گاهی اوقات می‌کشتند، با این وجود، این نیروهای شبه‌نظامی سلطنت‌طلب همچنان به دولت بریتانیا وفادار بودند. این وضعیت تا به امروز هم در درگیری‌های متناوب بین این دو نیرو در ایرلند ادامه دارد. همین امر در مورد داعش نیز صادق است، گاهی اوقات رهبران داعش کشته می‌شوند، گاهی اوقات ظاهراً رئیس‌جمهور ایالات متحده فرمان ترور یکی از آنها را صادر می‌کند، اما آنها همچنان در خدمت و فرمانبردار ایالات متحده هستند.

مشابه همین رفتار را سال‎ها انگلیسی‎ها در هندوستان داشتند. به همین دلیل است که اکنون شاهد کشورهایی چون پاکستان، غربی و شرقی ( بنگلادش فعلی) در قلمرو هند بریتانیا هستیم. انگلیسی‌ها عمداً با ایجاد فرقه‌گرایی مذهبی در میان مسلمانان و هندو‌ها به شکاف مذهبی میان آنها دامن زدند. شواهدی در آرشیو ملی بریتانیا وجود دارد که نشان می‌دهند انگلیسی‌ها تا چه حد در رشد و نمو حزب مسلم لیگ محمدعلی جناح و ایجاد پاکستان فعال بودند. این سیاست به عنوان ابزاری برای حفظ حضور بریتانیایی‌ها، کاملاً مورد تأیید چرچیل و سایر رهبران امپراتوری بود. این بریتانیا بود که با ایجاد پاکستان جای پای نظامی خود را در منطقه حفظ کرد. همین‌طور نقش امپریالیسم در رشد جنبش راست‌گرای افراطی هندوتوا، که بعدا حزب بهاریتا جاناتا (BJP) حزب نارندرا مودی از دل آن برآمد، اثبات شده است.

آمریکایی‌ها به خوبی از انگلیسی‎ها درس گرفته‌اند. داعش هنوز در عراق، همین‌طور سوریه، به نفع ارباب کار می‌کند. آمریکا کاملاً آماده بود تا مخلوقش در سوریه، قدرت را به دست گیرد، اما مخالف قدرت گرفتن هم‌زمان آن در عراق بود. چرا که موجب قدرت‌گیری بیش از حد داعش می‌شد. از دید امپریالیست‌ها، نباید اجازه داد تا یک نیروی نیابتی آنقدر قدرت بگیرد که مهار آن دشوار شود. اگر داعش بغداد را می‌گرفت – که بسیار محتمل بود، هر چند نمی‌توانست در درازمدت آن را حفظ کند- اما چنین فتحی، می‌توانست قدرت و اعتبار داعش را در منطقه تقویت کند، چیزی که ضربۀ تبلیغاتی عظیمی به وجهۀ امپریالیسم در منطقه محسوب می‌شد. قرار این بود که داعش ابزار مقابله با اسد باشد. در اینجا معلوم می‌شود که چرا آمریکا نیروی هوایی خود را به همراهی با واحد‌های بسیج مردمی در عراق گسیل کرد، زیرا قرار نبود تمام مناطق عراق به تصرف داعش درآید.

نصراللـه در سخنرانی خود به نقش سلیمانی و نیروهای ایرانی در عراق پس از سال ۲۰۰۳ اشاره کرد. زمانی که قیام علیه نیرو‌های اشغال‌گر آغاز شده بود و نیرو‌های ایرانی نقش عمده‌ای در آموزش و بسیج نیرو‌های حشد شعبی در عراق داشتند. و همان‌ها بودند که در نهایت موجب شکست داعش شدند. ارتش عراق که با هزینه‌های گزاف توسط امپریالیست‌های آمریکایی آموزش دیده و تجهیز شده بود، یک شبه در مقابله با داعش سقوط کرده و در عرض چند هفته فروپاشید؛ صدها نفر از نظامیان فرار کردند؛ و فرماندهان آنها با کیسه‌های پول نقد گریختند. در واقع ارتش عراق نه برای جنگیدن با دشمن، بلکه صرفاً به عنوان ابزاری برای سرکوب داخلی و مبارزه با مردم عراق طراحی شده بود.

برای مبارزه با یک نیروی به نهایت شرور و مرتجع مانند داعش، به سازمانی متفاوت نیاز بود و ایرانیان با رهبری سلیمانی، واحدهای بسیج مردمی را در عراق به گونه‌ای سازماندهی کردند که قادر به شکست داعش و بیرون راندن آنها شوند. اما آنها هنوز در سوریه هستند و توسط امپریالیست‌های ایالات متحده، اسرائیلی‌ها و نیرو‌های نیابتی‌شان حمایت می‌شوند.

جمعیت سنی عراق عمدتاً توسط امپریالیسم آمریکا، با مدیریت فردی به نام جان نگروپانته تحت کنترل بود. او فردی است که سال‌ها عامل اصلی امپریالیسم برای سازمان‌دهی جوخه‌های مرگ علیه ساندنیست‌ها و روستائیان نیکاراگوئه در سال‌های ۱۹۸۰بود. او همین مأموریت را در سال‌های دهۀ اول ۲۰۰۰ در عراق انجام داد و هدف آن از بین بردن مقاومت یکپارچه علیه امپریالیسم آمریکا با تحت فشار قرار دادن و ایجاد گروه‌های فرقوی خشونت‌گرا میان جمعیت سنی بود. آمریکا می‌خواست با از بین بردن مقاومت یکپارچه مردم و ایجاد تفرقه، مقدمات یک جنگ داخلی خونین را فراهم کند. هدف آمریکا ایجاد این تصور بود که بدون حضور و میانجی‌گری آمریکا جنگ داخلی شدت خواهد گرفت، از این رو، ادامه حضور امپریالیسم آمریکا و اشغال عراق به نفع این کشور است.

جبهۀ لبنان

 وقتی نصراللـه و دیگر رهبران حزب‌اللـه در بارۀ لبنان صحبت می‌کنند، به دو مسالۀ اصلی یعنی باز پس‌گیری اراضی منطقۀ مزارع شبعا از اسرائیل، و نیز ضرورت تکمیل فرآیند آزادی ملی در لبنان اشاره دارند. تلاش‌ها در این مسیر، تقویت ملت لبنان برای عبور از جنگ داخلی طولانی‌مدت در اوایل دهه ۱۹۹۰ بود. مبارزۀ آزادی‌بخش در لبنان هنوز با نقاط ضعف بسیاری مواجه است.

قانون اساسی لبنان که دست‌پخت انگلیسی‏ها و فرانسوی‌هاست، بر مبنای جوامع فرقوی تنظیم شده و هدف آن ایجاد تفرقه در صحنۀ سیاست لبنان است. این روش کلاسیک امپریالیست‌ها در تلاش برای نهادینه کردن شکاف‌های مذهبی و قومی است تا با حصول اطمینان از ضعف دولت مرکزی بتوانند جناح‌های مورد قبول و تحت کنترل خود را انتخاب و در راس کل کشور قرار دهند. یعنی همان کاری را که فرانسوی‌ها با مسیحیان لبنان انجام دادند، ایالات متحده نیز در پیش گرفته است. ضعف دولت لبنان، مقروض بودن کشور به نهادهای مالی امپریالیسم و تسلط مشتی مزدور فرانسه و آمریکا بر فرماندهی ارتش لبنان، اساساً به این معنی است که روند رهایی ملی در لبنان هنوز کامل نشده است. موضوعی که نصراللـه بارها درباره آن صحبت کرده است.

 حزب‌اللـه اکنون جایگاه رهبری مبارزۀ آزادی‌بخش در لبنان را کم وبیش به دست آورده است. امروز آنها به عنوان یک حزب شیعه و سازمانی نظامی، توانسته‌اند داوطلبان بسیاری را از مناطق مسلمانان سنی لبنان نیز جذب نمایند. یعنی درست هدفی که حزب‌اللـه، عناصر رادیکال‌تر جمهوری اسلامی ایران، و سلیمانی دنبال می‌کردند، و هدف آن از میان بردن اختلافات فرقه‎ای در خاورمیانه، و مقدم بر همه اختلاف میان دو شاخۀ اصلی اسلام است.

تصویری که رسانه‌های جریان اصلی غرب، به‌خصوص در سی سال گذشته بعد از انحلال اتحاد شوروی، از آسیای غربی (به گفته غربی‌ها «خاورمیانه») به دست می‌دهند، مشتی مردم احمق و غیر‎منطقی است که به دلیل وابستگی به گرایشات قومی و مذهبی به جان هم افتاده‌اند. از دید آنها، علت اصلی تشنجات در این ناحیه، شکاف‎های علاج‌ناپذیر میان شیعیان، اهل تسنن، مسیحیان و یهودیان است.

هدف حزب‌اللـه در حال حاضر، ایجاد اتحاد میان همه نیروهای طرفدار رهایی ملی لبنان از جمله نیروهای مسیحی است تا قادر به غلبه بر اختلافاتی شود که عمدتاً توسط امپریالیسم بر جامعه لبنان تزریق شده و می‌شود. (می‌دانیم که تا کنون تعدادی از مسیحیان با نیروهای مرتبط با حزب‌اللـه جنگیده و کشته شده‌اند). بی‌دلیل نبود که نصراللـه سخنرانی خود را، عمداً با تبریک کریسمس به جوامع مسیحی خاورمیانه، و البته با اشاره به این واقعیت آغاز کرد که میلاد مسیح واقعه‌ای است که هم در مسیحیت و هم در اسلام مورد تقدیس است. این نمونه سیاستی است که حزب‌اللـه لبنان در پاسخ به تاکتیک‌های امپریالیسم در پیش گرفته است.

بنابراین حزب‌اللـه در حال دستیابی به هدف خود، یعنی تبدیل شدن به محوری است که قادر به گرد هم آوردن تمام نیرو‌های ملی گرد آن باشد: جنبش رهایی‌بخش ملی با هستۀ مسلمانان شیعه اما دست در دست همۀ لبنانی‏های میهن‌دوست.

اعتبار حزب‌اللـه از اوایل دهه ۲۰۰۰ که موفق به بیرون راندن اسرائیلی‌ها از جنوب لبنان شد، و شش سال بعد زمانی که تلاش اسرائیل برای حمله به لبنان را نقش بر آب کرد، به طور تصاعدی افزایش یافته است.

من فکر می‌کنم که این فرآیند، که از سال‌ها پیش در لبنان شروع شد، فرآیند یادگیری بزرگی برای همه آنها است. حزب‌اللـه به رهبری نصراللـه به عنوان یک جنبش شیعه همسو با ایران روز به روز و با گذشت زمان اهمیت و اعتبار بیشتری پیدا کرده است. آنها از طریق تجارب دردناک خود در جنگ داخلی لبنان دریافتند که اگر قرار بر حذف دولت صهیونیستی و قطع نفوذ ایالات متحده در لبنان باشد، باید بر شکاف‌هایی که عمداً به واسطه قانون اساسی فرقه‌گرا نهادینه شده، فایق بیایند. به نظر می‌رسد، حزب‌اللـه تا حد زیادی در این راه موفق بوده و جنگ کنونی این موقعیت را به میزان بیشتری تقویت می‌کند.

 

جبهۀ یمن

جبهۀ یمن با موفقیت توسط انصاراللـه در یمن گشوده شد. جنبشی که ابتدا توسط حوثی‌ها (منسوب به منطقه حوث. -م) آغاز شد، یک جنبش ملی‌گرای مذهبی بود که عمدتاً در یمن جنوبی مستقر بود، اما با گذشت زمان، این جنبش به یک ارتش آزادی‌بخش ملی و جنبش سیاسی متحدکننده تبدیل شد که هر چند اوایل حامل اشکالی از میهن دوستی مذهبی شیعۀ زیدی در خود بود، اما توانست به یک جنبش ملی گسترده و در حال رشد، شامل ناسیونالیست‎های سکولار، متحول شود. این جنبش هم‌چنین گروه‌های مارکسیست لنینیست را نیز به خود جذب کرده است. البته سازمان‌های کمونیستی سابقه طولانی مبارزاتی در یمن به‌ویژه در یمن جنوبی دارند. این احزاب و سازمان‌ها در ائتلاف با انصاراللـه، به عنوان رهبر جنبش آزادی‌بخش ملی یمن، حضور دارند. از این رو می‌توان دید، تاکتیک گرد آوردن تمام نیروهای مختلف مخالف امپریالیسم در خاورمیانه، در یمن بسیار موفق بوده است.

 

ایران

باید تاکید داشت که ترور سردار سیلمانی به دستور دونالد ترامپ و اجرای آن با ذوق‌زدگی امثال پمپئو و بولتون، بخشی از روندی بود که تا حدی موجب رادیکالیزه شدن سیاست‌های جمهوری اسلامی در مقابل امپریالیسم آمریکا شد. اما افراد دیگری در ایران و در طبقه حاکمه این کشور وجود دارند که مصمم به نوعی معامله با امپریالیسم آمریکا بوده و سال‏هاست که به دنبال آن هستند. این مسئله در مورد گروه هایی از تیم رؤسای جمهور سابق و بخشی از اقشار بورژوازی ایران به عینه قابل مشاهده است. این گروه‌ها و اقشار از عادی‌سازی روابط با امپریالیست‌های آمریکا و فشار برای امضای برجام – به اصطلاح توافق بر سر برنامه هسته‌ای ایران- حمایت می‌کنند.

وجود این جناح در ایران برای بخش‏های معینی درغرب بسیار جذاب بود. غرب روی این حساب می‌کرد که با تقویت این گرایش‌های به اصطلاح اصلاح‌طلبانه در ایران، می‌تواند ایرانیان را وادار به دست برداشتن از برخی از سیاست‌های خود، به‌ویژه در حمایت از آزادی فلسطین ساخته، و تسلط امپریالیسم آمریکا بر منطقه را به آنها تحمیل نماید.

هیئت حاکمۀ ایالات متحده با وجود توافق بر سر اهداف مشترک، در نحوۀ اجرای تاکتیک‎های متفاوت برای دستیابی به آنها به دو گروه عمده تقسیم می‌شود. مرتجع‌ترین جناح حزب جمهوری‌خواه، لابی‎های اسرائیلی و طرفداران دولت اسرائیل، مخالف هرگونه توافق میان ایالات متحده و ایران است. و گروه دیگر که عمدتاً توسط دولت اوباما و بعد بایدن نمایندگی می‌شوند، با استناد به گزارش‌های برخی منابع اطلاعاتی، دریافتند که بخشی از هیئت حاکمۀ ایران به دنبال برقراری رابطه با آمریکا و عادی سازی روابط با امپریالیسم است. آنها به این باور رسیدند که با تقویت این گروه و کار کردن با آنها می‌توانند روابط بین آمریکا و ایران را تا حدی عادی ساخته و امپریالیسم بار دیگر روابط تجاری خود با ایران را از سر گیرد. در نتیجه سلطه طرفداران رادیکال [آیتاللـه] خمینی – ناسیونالیست‌های رادیکال‌تر در جمهوری اسلامی- تضعیف شود. امپریالیسم با پشتیبانی از جناح به اصطلاح میانه‌رو، و انجام معاملات از طریق ادغام ایران در سیستم‌های مالی و تجاری جهانی تحت سلطه ایالات متحده، کوشید تا به توافقاتی با ایران دست یابد. آنها می‌خواستند با تضعیف دولت ایران از درون، مقدمات سرنگونی آن را فراهم نمایند. سیاستی که دولت اوباما با کوبا نیز در پیش گرفت. اما همۀ این سیاست‌ها با روی کار آمدن رئیس‌جمهوری غیرقابل پیش‌بینی چون ترامپ نقش برآب شد. او بی‌آنکه واقعا اعتقادی برله و یا علیه توافق برجام داشته باشد، تنها برای جلب آرای جناح به‌غایت ارتجاعی حزب جمهوری‌خواه و ادامۀ معاملات خود با افرادی چون شلدون آدلسون، حامی پرو پاقرص اسرائیل، بعد از افزایش تحریم‌ها علیه ایران و پاره کردن توافق برجام، در نهایت فرمان ترور سردار سلیمانی را صادر کرد. بایدن هم کوشیده تا حدی سیاست اوباما را ادامه دهد. اقدام به آزاد کردن برخی از دارایی‌های مسدود شدۀ ایران در همین راستا بود. اقدامی که بلافاصله توسط مرتجع‌ترین جناح‌ها و شخص ترامپ، اقدامی خیانتکارانه به منافع کشور خوانده شد. در نتیجه دولت بایدن برای حفظ خود، این کوشش‎ها را متوقف کرد.

در طول سال‌های اخیر شاهد روند [نوعی] رادیکالیسم در ایران، بسیار شبیه تحولات گروه حاکم در روسیه، هستیم. در نتیجه این روند، کسانی که دنبال معامله با امپریالیست‌های آمریکایی بودند، خود را به شکل فزاینده‌ای در حاشیه می‌بینند، زیرا هر بار که برای معامله با امپریالیسم آمریکا تلاش می‌کنند، با دریافت یک ضربه تازه، بیشتر تحقیر می‌شوند. این در حالی است که امپریالیست‌ها توطئه برای سرنگونی دولت ایران را همچنان ادامه می‌دهند.

آنچه که ایرانیان مجبور به انجام آن شده‌اند، نتیجۀ یک روند طولانی دردناک یادگیری است. این روند در مورد دولت سوریه هم صادق است. حافظ اسد روابط بسیار مشکوکی با امپریالیست‌های آمریکایی داشت. در گذشته‌ای نه چندان دور، بشار اسد امیدوار بود به اتکای سال‌ها همکاری در جنگ علیه تروریسم به نوعی سازش با امپریالیسم آمریکا دست یابد. همان‌طور که قذافی چنین امیدی را داشت. همۀ این وقایع نشان می‌دهد که چگونه می‌توان در شناخت ماهیت امپریالیسم دچار اشتباه شد و برای این اشتباه، چه قیمت گزافی باید پرداخت. اما جنگ سوریه و سایر رفتارهای اخیر نیرو‌های امپریالیستی، به طور هولناکی به همۀ بازیگران منطقه آموخته است که هیچ امکانی برای معامله با امپریالیسم وجود ندارد.

وقتی حسن نصراللـه می‌گوید، حال، ما درگیر جنگی برای اخراج امپریالیست‌ها هستیم، از نتیجۀ تجربه چندین دهه مذاکرات پشت پرده با امپریالیست‌های آمریکا صحبت می‌کند، که هیچ ثمری به بار نیاورد. او و دیگر رهبران جبهۀ مقاومت به این نتیجه رسیده‌اند که امکان دستیابی به هیچ توافقی با امپریالیست‌ها وجود ندارد. تنها راه ممکن شکست نظامی و سیاسی آنها و بیرون راندن‌شان از منطقه است. البته، هدف استراتژیک طولانی، جنگی است که تا حد ممکن نیروی امپریالیست‌ها را فرسوده کرده و توده‌های مردم خاورمیانه را نیز به این باور برساند که امپریالیسم، هیولای شکست‌ناپذیری نیست. آنچه که امروز فلسطینی‌ها، لبنانی‌ها، یمنی‌ها، و ایرانی‎ها انجام می‌دهند، درستی این حکم قدیمی مائو را نشان می‎دهد که «امپریالیسم ببری کاغذی است» که توان درگیری درازمدت ندارد.

ادامۀ نقشۀ راه جبهۀ مقاومت را، که از سال‌ها پیش تدارک دیده شده بود، بعد از ۷ اکتبر به‌تدریج شاهدیم. حرکت اول، آغاز درگیری حماس و جبهۀ مقاومت فلسطین در غزه و دیرتر در کرانۀ باختری علیه اسرائیل؛ حرکت دوم، آغاز حملات حزب‌اللـه لبنان به شمال اسرائیل؛ سپس حمله نیرو‌های شبه‌نظامی در عراق به نیرو‌ها و پایگاه‌های آمریکایی و حتی شلیک چند موشک به داخل اسرائیل؛ حرکت سوم، حملات انصاراللـه یمن به کشتی‌های [مربوط به اسرائیل و متحدین و پشتیبانان آن] در دریای سرخ، که موجب اختلال جدی در حمایت اقتصادی از اسرائیل و حمل و نقل جهانی شده است؛ و در ادامه می‌توان انتظار باز شدن جبهۀ ششم در سوریه به کمک نیروهای ایرانی در بلندی‎های جولان علیه اسرائیل را داشت.

 

توضیحات مترجم

در تمام مبارزات ملت‌های تحت سلطه در مقابل نیروی استعمارگر یا قاهر امپریالیستی، همواره دو دیدگاه و نظریه انحرافی مطرح می‌شود: دیدگاه سازشکار و مقهور قدرتِ عظیم دشمن که به نیروی مردم ایمان ندارد؛ و دیدگاهی دیگر که با درک نادرستی از واقعیت، میدان جنگ و توازن قدرت میان مردم و خصم، معتقد به پیروزی سریع و آسان است.

مائو تسه تونگ، رهبر انقلاب چین زمانی‎که مردم چین درگیر مبارزه با ارتش جرار امپریالیسم ژاپن بودند، در مقالۀ «دربارۀ جنگ طولانی»۲ در نقد نظریۀ اول می‌نویسد: « قبل از وقوع جنگ مقاومت، درباره انقیاد ملی زیاد صحبت می‌شد. مثلاً گفته می‌شد: «سلاح چین از دیگران ضعیف‌تر است و از این‌رو جنگیدن به‌مفهوم شکست حتمی خواهد بود… اگر چین به مقاومت مسلحانه اقدام کند، مطمئناً سرنوشتی بهتر از حبشه نخواهد داشت… بدین ترتیب، طرفداران شکست طلب تئوری انقیاد ملی پا به میدان گذاشته به مردم می‌گویند، پیروزی نهائی از آن ما نیست و چین به انقیاد درخواهد آمد.»

مائو در ادامه، با انتقاد از گروه دوم، همان‌هایی که پیروزی بر نیرو‌های ژاپنی را بسیار ساده می‌انگارند، می‌نویسد: «برخی از دوستان عجول هم به میدان آمده به مردم اعلام می‌کنند: چین می‌تواند بی‌آنکه کوشش زیادی به خرج دهد، خیلی زود پیروز شود…. طی این ده ماه جنگ مقاومت، انواع و اقسام نظرات دیگری هم که حاکی از شتابزدگی هستند، سربرآورده‌اند. مثلاً، در اولین روزهای جنگ مقاومت، عده زیادی هم با خوش‌بینی بی اساسی به ژاپن کم بها می‌دادند. در اثنای نبرد شانگهای عده‌ای می‌گفتند: «اگر ما بتوانیم سه ماه دوام بیاوریم، اوضاع بین‌المللی حتماً تغییر خواهد کرد؛ قطعاً اتحاد شوروی قوای خود را اعزام خواهد نمود و جنگ تمام خواهد شد.» این افراد در ارزیابی چشم‌انداز جنگ مقاومت به‌طور عمده به کمک خارجی امید می‌بستند… اما طرفداران تئوری پیروزی سریع نیز در اشتباه‌اند. آنها یا تضاد بین قوی و ضعیف را کاملاً فراموش می‌کنند و تمرکزشان تنها بر تضاد‌های دیگری است و در ارزیابی امتیازات چین چنان مبالغه می‌نمایند که کم‌ترین قرابتی با واقعیت نداشته و اصولاً قلب ماهیت است؛ یا مثل این ضرب‌المثل قدیمی که: «یک برگ کوچک جلوی چشم، مانع دیدن کوه ÊÇی می‌شود»، تناسب نیروها در زمان و مکان معینی را تناسب نیروها در کل تلقی می‌کنند و خود را بر حق می‌دانند. در یک کلام، آنها جرأت اعتراف به این حقیقت را ندارند که دشمن قوی‌ست و ما ضعیفیم.»

هوشی مین، رهبرمبارزۀ مردم ویتنام علیه امپریالیسم، نیز دربارۀ کسانی که به طور پیش‌رس، زمان قیام عمومی علیه فرانسوی‌ها را بسیار نزدیک پیش‌بینی می‌کردند می‌نویسد۳: «بیشتر از هر چیز باید به خاطر داشت که جنگ مقاومت، درازمدت و دشوار، اما بی‌تردید منجر به پیروزی خواهد شد. جنگ مقاومت باید درازمدت باشد، زیرا جمعیت و قلمرو ما کوچک و میهن‌مان فقیر است. تدارکات درازمدت و همه‌جانبه باید توسط تمامی خلق مهیا شود. همیشه باید به خاطر بسپاریم که مهاجمان فرانسوی نسبت به ما بسیار قوی‌ترند، به‌علاوه از همکاری انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها نیز برخوردارند».

هر دو رهبر پس از انتقاد از دو دیدگاهِ یکی معطوف به تسلیم در برابر دشمن قوی‌تر از خود، و دیگری با توصیه به تعجیل در جنگ بر مبنای دست کم گرفتن دشمن و ساده انگاشتن پیروزی بر آن، به این نتیجه می‌رسند که جنگ علیه متجاوزین استعمارگر و امپریالیست، جنگی طولانی و از نظر شکل نامتعارف خواهد بود.

هوشی مین در گزارش به دومین کنگره حزب کارگران ویتنام، گفت: «در آن زمان اختلاف میان نیرو‌های ما و دشمن چنان عظیم بود که بعضی اشخاص، جنگ مقاومت ما را به گلآویز شدن «ملخ و فیل» تشبیه می‌کردند. اگر تنها از زاویۀ قدرت مادی و موقعیت آن لحظه نگاه کنیم، این تشبیه چندان هم بی‎راه نبود. راستش را بخواهید در برابر هواپیمای‎های جنگنده و توپخانۀ دشمن، ما تنها چوب‌های خیزران در دست داشتیم (…) اما نگاه ما نه تنها به آن لحظه بلکه به آینده نیز بود، و نسبت به روحیه و توانایی توده‌های مردم و ملت خود اعتمادی راسخ داشتیم. پس به آن دسته از اشخاص متزلزل و بدبین از روی عزمی قاطع می‌گوییم:

«آری اکنون ملخ در برابر فیل در تقلاست

اما فردا، فیل از پا درخواهد آمد».۴

تاریخ نشان داد که دیدگاه هوشی مین درست بود و خلق ویتنام «فیل» امپریالیسم آمریکا را از نفس انداخت.

 

منابع

1. https://www.youtube.com/watch?v=BnTb86jbi6s

۲. مائوتسه تونگ منتخب آثار ج دوم، مقالۀ «دربارۀ جنگ طولانی»، ماه مه‌۱۹۳۸

۳. هوشی مین گزیدۀ آثار، «گزارش سیاسی به دومین کنگرۀ حزب کارگران ویتنام»، فوریه ۱۹۵۱

۴. همان جا