تنها راه غلبه بر امپریالیسم و ارتجاع جهانی! – مطالبه، مقابله و مبارزه – مرتضی محسنی

در


مطالبه، مقابله و مبارزه

تنها راه غلبه بر امپریالیسم و ارتجاع جهانی!

مرتضی محسنی

دانش و امید، شماره ۲۴، تیر ۱۴۰۳

 

ما کوشیدیم به جهانیان نشان دهیم برای چه باید بجنگند، ما گفتیم باید به آگاهی برسند، حتی اگر نخواهند چنین کنند.

کارل مارکس

نبوغ رشک‌برانگیز مارکس در نیمه سده نوزده با کشف علمی قوانین تاریخ و مفاهیم و مقولاتی همچون «ارزش»، «ارزش اضافی» و « نظریه سیاسی» بر پایه «مناسبات اجتماعی» شکل گرفته از دل «روابط تولید»، «نیروهای تولید»، … و « وظیفه تاریخی نیروی کار و کارگران» در ایجاد تحول از جوامع طبقاتی به جامعه‌ای انسان-طبیعت محور بود که سرانجامِ آن درهم‌شکستنِ نماد و ابزار اصلی قهر در جامعه طبقاتی یا همان دولت سرمایه‌داری، در جریان یک مبارزه بی‌وقفه و طولانی‌مدت مبتنی بر «آگاهی بر خود» نیروی کار است. این کار مارکس که در واقع نقد بنیادی و«بی‌رحمانه» و فرا رفتن از دانش پیش از خود (فلسفه فیشته، کانت و هگل، اقتصاد سیاسی کلاسیک ویلیام پتی، جان استوارت میل، آدام اسمیت و دیوید ریکاردو، جامعه‌شناسی توماس هابز، ژان ژاک روسو، انسان‌باوری ایده‌آلیستی لودویگ فویر باخ، با استفاده از روش‌شناختی بر پای ایستانده شده دیالکتیکِ هگل) بود توانست دیدگاهی را بنیان گذارد که تمامی نظریات گذشته را یک گام بزرگ و تاریخی به جلو و دیدگاه‌های آینده را ملتزم به در نظر گرفتن اصول آن کند.

در ابتدای سده بیست هم لنین با «انسان‌باوری طبقاتی» و تعریف نویی از استعمار ذیل توصیف امپریالیسم، گام بزرگی به پیش برداشته و در انقلاب اکتبر هم قدرت ایجاد تحول با دستان نیروی کار را نشان داد. هر چند در یک سده پیش از آن در کمون پاریس گام‌های اولیه آن برداشته شده بود ولی جامعه طبقاتی هنوز هم تابویی بود که سرمایه‌داری امپریالیستی محکم بر آن پای می‌فشرد و آن را واقعیتی ازلی و ابدی می‌پنداشت. ولی انقلاب اکتبر توانست این پندار را درهم شکسته و تجربه دیگری را در این عرصه برجای بگذارد تا آیندگان بتوانند با بهره بردن از موفقیت‌هایش نیرو و توانِ نبرد، و از اشتباهاتش اندرز بگیرند.

هر دوی این نوابغ در این دو مقطع تاریخی، چون هنوز امپریالیسم نوپای ایالات متحده آمریکا به شکوفایی بعدی خود نرسیده بود، نمی‌توانستند پیش‌گویانه آینده آن را توصیف کنند. در زمان مارکس این کشور اصولاً در مراحل اولیه رشد سرمایه‌داری رقابتی بود. پس ممکن نبود که بتوان آینده آن را متصور شد. بنابراین او هم براساس روش شناخت دیالکتیکی از تصور و تصویری «پیش‌گویانه» حذر کرد. نبوغ لنین هم نتوانست در کتاب امپریالیسم خود آینده این قدرت تازه سر بر آورده امپریالیستی را به‌خوبی پیش‌بینی کند، و بنابراین مبانی و اصول تئوری امپریالیسم را بر مبنای سرمایه‌داری شرق آتلانتیک (غرب اروپا) تدوین کرد، چرا که سرمایه‌داری غرب آتلانتیک (آمریکا)، به قول معروف هنوز دست خود را رو نکرده و توانسته بود خود را پشت شعارهای «مخالفت با استعمار کهن» که بنیان‌گذاران این کشور تلویحاً بیان کرده بودند، پنهان سازد. تنها با مشارکت ریاکارانه این امپریالیسم در جنگ جهانی اول و پایان آن جنگ بود که واقعیت این «امپراتوری» خود را به‌خوبی نشان داد و این زمانی بود که دیگر برای لنین مجال چندانی باقی نمانده بود تا به آن بپردازد.

با جنگ جهانی دوم بود که توان و قدرت این امپریالیسم تازه‌نفس برای ادامه سلطه سرمایه بر جهان، تمام قد از پرده برون افتاد و به صورتی هار و افسارگسیخته در برابر جوامع پیرامونی و زیر سلطه و نیروی کار تمامی جهان قرار گرفت. مقابله و نبردی که نزدیک به یک سده است همچنان میان این امپریالیسم و جوامع سه قاره و به تعبیر دیگر «جنوب جهانی» و حتی با کشورهای امپریالیستی پیش از خودش ادامه دارد و اکنون این نبرد به برهه‌ای رسیده که می‌توان در یک اتحاد فراگیر جهانی بر آن غلبه کرد، چون آن سوی نبرد در حال از دست دادن توانِ مقابله‌ای همانند گذشته است و این سو هم خواهان تغییر و تحولات بنیادی است. یعنی هر دو شرط لازم و کافی پیروزی بر امپریالیسم به‌تدریج در حال مهیا شدن است.

پیروزی ارتش سرخ و فتح برلین، یعنی مرکز فاشیسم سرمایه‌داری اواسط سده بیست، با توجه جدی به برخی مؤلفه‌ها علاوه بر آنچه در نظریات مارکس به صورت یک دیدگاه اجتناب‌ناپذیر درآمده بود، یعنی توجه جدی به واقعیات زمانی و مکانی صورت گرفت که برخی جزم‌اندیشان آن را گاهی در برابر آن دیدگاه انقلابی و رهایی‌بخش قرار می‌دهند و از روح این دیدگاه که همان پویایی جوامع انسانی و لزوماً زنده بودن دیدگاه‌های مختلف است، غفلت می‌ورزند. از جمله این توجه به پویایی جوامع و در نظر گرفتن زمان و مکان و شرایط، اتحاد با برخی دولت‌های امپریالیستی در برابر فاشیسم آلمان نازی بود که درس بزرگی برای مبارزان امروز است تا هرگز دچار یک سویه‌نگری و جزم‌اندیشی نشوند. البته این نوع اتحاد تاکتیکی و توجه به واقعیات زمانی و مکانی، سابقه‌ای نسبتا موفق پس از انقلاب اکتبر، از جمله در انعقاد پیمان معروف «برست لیتوفسک» و «سیاست‌های نوین اقتصادی» (NEP) هم داشته است. در انقلاب چین هم شاهد این نوع واقع‌بینی سیاسی، در برخورد مائو با «چیان کای شک» رهبر ضد مردمی دستگیر شده توسط انقلابیون، برای حفظ اتحاد در مبارزه در برابر امپریالیسم ژاپن و موارد دیگری هستیم.

در پایان جنگ جهانی دوم و گسست اتحاد با کشورهای امپریالیستی پس از پیروزی بر فاشیسم بود که تمامی تردیدها از چهره امپریالیسم آمریکا زدوده شد و شعار‌های «ضد استعماری» این کشور که سال‌ها بلکه دهه‌ها بخش بزرگی از مبارزان را کم یا بیش فریفته بود، به‌کلی رنگ باخت و آن کشور عملاً به جایگاه نخست و سردمداری امپریالیسم جهانی رسید. از آن زمان بود که این امپریالیسم تازه‌نفس علاوه بر سلطه مطلق بر «حیاط خلوتش» در غرب آتلانتیک، چنگال‌های خونینش را بر نزدیک به یک‌صد کشور فرود آورد و به شیوه‌های گوناگون از جمله دخالت مستقیم نظامی، کودتا، نفوذ کامل سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، تحریم همه جانبه سیاسی و اقتصادی، … سرنوشت بسیاری از جوامع را به نفع سرمایه تغییر داد. این سلطه‌گری، که نشانه بارز امپریالیسم در دوران کنونی است، علاوه بر کشورهای سه قاره، اروپا و شرق آسیای تضعیف‌شده از جنگ را نیز در برگرفت و توانست هژمونی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایالات متحده را در «قرن آمریکایی» تا دو دهه اول سده بیست‌ویک همچنان حفظ کند.

اما اکنون «کشتیبان تاریخ را سیاستی دگر آمده است» و جهان زیر سلطه و نیروی کار جهانی به اشکال مختلف در برابر این تسلط بلامنازع ایستاده‌اند و همین ایستادگی است که فریاد و فغان این آخرین امپریالیست جهان‌گستر را به آسمان رسانده و در همان حال چنگ و دندانش را به رخ می‌کشد. یک روز این گوشه از جهان و روزی دیگر نقطه‌ای دیگر را درگیر جنگ، خون‌ریزی و نسل‌کشی می‌کند تا بر عمر ننگینش چند صباحی دیگر بیفزاید و همین دلیل وادارش ساخته با هر وسیله و ابزار سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، نهادی، … بخواهد در مقابل نیروی تحول‌خواهی که بر استقلال و عدالت اجتماعی، آن هم در همه ابعاد پای می‌فشارد و خواهان جهانی چند جانبه‌گرا یا بهتر است گفته شود «همه‌جانبه‌گرا» است و دیگر نه تنها سلطه سرمایه که افکار پیشاسرمایه‌داری همچون تکیه بر نژاد، ملیت، جنسیت، … را نیز برنمی‌تابد، ایستادگی کند. در میانه این «خواستن تغییر و تحول و نتوانستن نگه داشتن وضعیت موجود» است که لازم است به مؤلفه‌های دیگری علاوه بر آنچه مارکس با نبوغ خود تبیین و تدوین کرده، توجه و تأکید ورزید و با نگاهی گسترده و گشوده بر همه جوانب و واقعیات، مؤلفه‌هایی که می‌توانند حمله به قلب سرمایه را قدرت بخشند، به‌کار گرفت. نیروی کار جهانی باید این مؤلفه‌ها را بشناسد و در مبارزه سخت و طولانی پیشِ رو با اهریمن سرمایه امپریالیستی، از آنها به‌خوبی استفاده کند. در این نوشته کوتاه، به چند مؤلفه مهم که تأثیری غیرقابل چشم‌پوشی در این نبرد مرگ و زندگی دارند، اشاره می‌شود و توضیح و توصیف مفصل آنها به نوشته دیگری موکول می‌گردد.

 

مهم‌ترین مؤلفه‌های تغییرات کنونی در جهان

مهم‌ترین این مؤلفه‌ها را می‌توان در چارچوب جغرافیا، یعنی جغرافیای سیاسی (Geopolitics)، جغرافیای راهبردی (Geostrategy)، جغرافیای اقتصادی (Geoeconomics) و جغرافیای فرهنگی (Geoculture) دید که چه بخواهیم و چه نخواهیم تأثیر خود را بر تغییر و تحولات جهانی خواهند گذاشت. به عنوان مثال، برای جغرافیای سیاسی میتوان قرار داشتن یک کشور در نقطه خاصی از جهان را آن چنان مهم دانست که گریزی از قرار گرفتن در خط اول نبرد یا برعکس آن را نداشته باشد. مثلا کشور خودمان ایران، در نقطه‌ای از جغرافیای جهان قرار دارد که با هر نوع حکومتی نه تنها خود نمی‌تواند از درگیر شدن مستقیم در نبرد کنونی بپرهیزد، که دیگر جوامع نیز نمی‌توانند به‌هیچ‌وجه آن را نادیده بگیرند. با اندکی تأمل می‌توان به تفاوت عمیق کشوری مثل ایران با کشورهایی در سایر نقاط جهان که به دور از مرکز منازعات هستند، پی برد. یا در جغرافیای فرهنگی که گاهی با تسامح زیاد «تمدن» (Civilization) هم نامیده می‌شود، می‌توان همین اثرگذاری را دید. «تمدن ایران بزرگ» اثرگذاری غیرقابل انکاری بر بسیاری از جوامع اکنون جدا شده از این تمدن کهن و بزرگ دارد، همچنان که تمدن چینی، هندی، یونانی، مصری، رومی، … و یا تمدن‌های بزرگ دینی-آئینی مسیحی، اسلامی، بودایی، کنفوسیوسی، هندویی، …کماکان بخش‌های کم یا زیادی از تأثیرگذاری مثبت یا منفی خود را حفظ کرده‌اند.

در توضیح جغرافیای اقتصادی همین بس که می‌توان به تاریخ متأخر و وضعیت کنونی آن کشورهایی که دارای انرژی فراوان فسیلی نفت و گاز یا معادن راهبردی دیگری همچون الماس، مس، اورانیوم، لیتیوم و … در آسیای غربی یا مرکز و جنوب آفریقا یا بخشی از آمریکای لاتین هستند، نگریست که کمترین تناسبی با کشورهایی که اساساً فاقد این منابع هستند، ندارند.

موضوع دیگری که در این سال‌ها دایماً به آن اشاره می‌شود و گاهی از آن به مثابه مؤلفه‌ای تعیین‌کننده یاد می‌شود، گذرگاه و تنگه‌های دریایی همچون هرمز، باب‌المندب، جبل‌الطارق، مالایا، پاناما، … و یا گذرگاه‌های مهم و راهبردی زمینی در غرب آسیا، اوراسیا، و… که در حال شکل‌گیری هستند و مهم‌ترین آنها پروژه بزرگ «یک راه، یک کمربند» یا همان «جاده ابریشم جدید» چین است که با توجه به اهمیت روزافزون مسیرهای زمینی و یا مسیر‌های ترکیبی زمینی دریایی (برخلاف اهمیت فراوان مسیر‌های دریایی در سده‌های هیجده، نوزده و بیست) هستند که جغرافیای راهبردی را به‌صورتی جدی اولویت می‌بخشند.

 علاوه بر این‌ها می‌توان بر مؤلفه بسیار مهم «سیاست‌های آبی» (Hydropolitics) تأکید ورزید که هم‌اکنون هم به‌صورتی آشکار می‌توان در سیاست خارجی کشورهایی مانند ترکیه و افغانستان در منطقه غرب آسیا و یا اتیوپی، سودان و مصر در شمال غرب آفریقا و نقاط دیگری از جهان دید. جملگی این مؤلفه‌ها هستند که باید در یک سیاست کلی و درازمدت و درهم‌تنیده دیده شوند. این مؤلفه‌ها نه تنها باید مورد توجه جدی سیاست‌گذاران ملی باشند، که نیروی کار و کنشگران این عرصه نیز باید همواره آنها را پیش چشم داشته باشند تا موجب عقب افتادنشان از روند تکامل تاریخی نگردد. توجه دقیق به این موضوعات همان دقت نظر و توجه به پویایی جوامع انسانی است که همواره ما را مجبور می‌سازد که نگاهی همه‌جانبه و گسترده به تغییر و تحولات داشته باشیم.

همه این توصیف‌ها از مؤلفه‌های جغرافیایی در قالب‌های ذکر شده و مؤلفه‌های دیگری که به برخی از آنها اشاره شد و در مقاطعی دارای اهمیتی سرنوشت‌ساز برای جوامع انسانی و بخش غالب این جوامع یعنی نیروی کار هستند، هیچ مغایرت و یا تضادی با توجه به قوانین علمی و دیالکتیکی تاریخ که درابتدای نوشته آورده شد، ندارند و همچنان خوانش علمی از جوامع انسانی در روند تکامل تاریخی است که حرف آخر را می‌زند. ولی، در یک دیدگاه واقع‌نگر هرگز نمی‌توان این مؤلفه‌ها را نادیده گرفت و صرفاً به همان مفاهیم و مقولات دیدگاه مورد اشاره در ابتدای نوشته بسنده کرد.

اکنون میزان اثرگذاری سلاح‌های اتمی و کشورهای دارای این نوع سلاح به امری غیرقابل چشم‌پوشی تبدیل شده‌ است. سلاح‌هایی که قدرت از میان بردن تمامی زندگی انسانی، جانوری و گیاهی روی کره زمین را دارند و در صورت نادیده انگاشتن و یا بی‌توجهی به آن می‌تواند آینده تیره و تاری را برای بشریت و طبیعت به همراه داشته باشد. این هم مؤلفه دیگری است که تا اواسط سده بیست عملاً هیچ جایگاهی در سیاست بین‌الملل نداشت و پس از استفاده ضدانسانی از این سلاح توسط ایالات متحده آمریکا در هیروشیما و ناکازاکی ژاپن بود که انسان‌ها به قدرت مخرب این سلاح و در واقع این مؤلفه مهم پی بردند. به‌خوبی می‌دانیم که قوانین علمی تاریخی در صورتی امکان عمل می‌یابند که اساساً زندگی روی کره زمین در یک سوخت‌و‌ساز طبیعی با زیست‌بوم وجود داشته باشد وگرنه همه این مفاهیم و مقولات خالی از معنا شده و موضوعیت نخواهند داشت.

بنابراین مجدداً باید بر این نکته تأکید ورزید که ضمن باور قطعی به روند تکامل تاریخی درازمدت غیرخطی جوامع انسانی در بطن طبیعت و آگاهی بر قوانین کشف و تدوین‌شده توسط کارل مارکس و اسلاف و اخلافش، به تأثیر مؤلفه‌هایی که به برخی از مهم‌ترین آنها اشاره شد، باید باور داشت و در یک نگاه واقع‌نگر همه مؤلفه‌های تاثیرگذار به همراه قوانین علمی تاریخ را در یک بسته منعطف به عنوان سلاح نیروی کار در برابر سرمایه به‌کار گرفت و در این مسیر پر دست‌انداز و سنگلاخ بدون هیچ واهمه‌ای به مطالبه، مقابله و مبارزه طبقاتی نیروی کار در تعریف موسع آن اهتمام ورزید. به‌صورتی دقیق و به قول معروف چهارچشمی مراقب کج‌راهه‌هایی که تلاش می‌کنند این قلب تپنده تغییر و تحول جوامع انسانی، یعنی مبارزه طبقاتی را در سایه قرار دهند، بود. مسلماً مسیر تلاش‌ها و نبرد‌هایی که اکنون شاهد آن هستیم و برخی جوامع در این روند تاریخی پیشگام آن شده‌اند، باید در جهتی تقویت گردد که قلب مبارزه (مبارزه طبقاتی) مورد تأکید و توجه جدی قرار گیرد و این قلب به‌مثابه چراغ راهنمای تمامی مبارزان راه رهایی باشد تا با تکیه بر تجربه‌هایی همچون کمون پاریس، به‌ویژه انقلاب اکتبر و انقلاب‌های موفق و ناموفق بعدی و سرنوشت نهایی آنها و دیگر تغییر و تحولاتی که انسان امروزی با آن دست به گریبان است، این بار این دروازه بر انسان واقع‌نگر، نه آن انسان رومانتیک و ایده‌آلیستی هابزی و فویر باخی، در بطن طبیعت و زیست بومی سالم و زیبا گشوده گردد.