این تمدن عمیقا غیر طبیعی است

در

کیتلین جانستون

ترجمه مجله هفته

هیچ چیز طبیعی در مورد این شیوه‌ی زندگی وجود ندارد. این وضعیتی که در آن قرار داریم، طبیعی و سالم نیست. اگر این روش طبیعی و سالمی برای بقای جامعه‌ی بشری بود، نیازی به انبوهی از تبلیغات فریبنده برای سرپا نگه داشتن آن نبود.

اگر داستان پردازی‌های ذهنی فراوانی که از سوی قدرتمندان به خورد ما داده می‌شود وجود نداشت، هرگز به ذهن کسی خطور نمی‌کرد که جنگ‌های تجاوزگرانه در آن سوی کره‌ی زمین، حمایت از نسل‌کشی‌ها، گسترش نظامی جهانی با صدها پایگاه در سراسر دنیا، پرورش سیستم‌هایی که به عده‌ای اندک اجازه می‌دهد بسیار ثروتمند شوند در حالی که عده‌ای دیگر هیچ چیز ندارند، یا نابودی زیست‌کره‌ای که بقای ما به آن وابسته است به خاطر سود سهام‌داران، ایده‌های خوب یا عادی‌ای هستند. هرگز این چیزها را نمی‌پذیرفتیم اگر در طول زندگی‌مان بمباران بی‌وقفه روایت‌هایی که به ما می‌گویند باید آن‌ها را بپذیریم، غرق نبودیم.

ما تمام عمر به این شکل زندگی می‌کنیم. از طریق دستکاری روانی در مقیاس وسیع، ذهن‌های ما به شکل‌های عجیب و غیر واقعی درمی‌آیند تا اطمینان حاصل شود به شیوه‌هایی فکر، صحبت، عمل، کار، خرج و رای بدهیم که هرگز بدون آن‌ها این‌گونه عمل نمی‌کردیم. همه‌ی این‌ها برای این است که چرخ‌های این دنیای دیستوپیایی عجیب و غیرواقعی بچرخد.

اگر قدرتمندان روایت‌های غالب تمدن را کنترل نمی‌کردند، در دنیایی بسیار متفاوت از دنیای امروز زندگی می‌کردیم. روایت‌ها نشاندهنده چگونگی گرفتار شدن انسان‌ها در دردسر است. داستان‌های فکری پذیرفته  شده در ذهن ما هستند که باعث می‌شوند از هم‌نوعان خود نفرت داشته باشیم، به آن‌ها تعدی کنیم، به آن‌ها آسیب برسانیم و آن‌ها را خرد کنیم. آن‌ها هستند که حتی در لحظاتی که بدن‌هایمان کاملاً ایمن هستند و تمام نیازهای مادی ما برآورده شده است، ما را به اضطراب می‌کشانند. آن‌ها هستند که در طول اعصار انسان‌ها را متقاعد کرده‌اند که به جنگ بروند و مرتکب جنایت شوند. در نهایت، بیشتر رنج‌های انسانی از داستان‌های فکری باوری‌شده نشأت می‌گیرد.
داستان‌های فکری پذیرفته‌شده، همان چیزی هستند که این تمدن را شکل می‌دهند. تنها دلیلی که قدرت در جایگاه کنونی‌اش قرار دارد، ملت‌ها و مرزهایشان به این شکل وجود دارند، پول به این شیوه کار می‌کند، قوانین نوشته و اجرا می‌شوند، این است که همه ما توافق کرده‌ایم به مجموعه‌ای از روایت‌های ساخته‌شده که می‌گویند این چیزها حقیقت دارند، باور داشته باشیم.

فردا، تمام آمریکایی‌ها می‌توانند با هم توافق کنند که تیلور سویفت دیکتاتور اعظم ایالات متحده است و تنها پول باارزش، پنی‌های مسی هستند، و اگر به اندازه‌ی کافی به این روایت‌ها باور داشته باشند، آن‌ها به واقعیت تبدیل خواهند شد.

این قدرت روایت است و به همین دلیل است که افراد قدرتمند انرژی زیادی برای مهار آن صرف می‌کنند. از طریق قدرت روایت، می‌توانیم به پذیرفتن چیزهایی به همان اندازه‌ی مضحک، مثل پیمانکاران سلاح که از ثروت خود برای لابی کردن به نفع جنگ و نظامی‌گری استفاده می‌کنند، که به آن‌ها ثروت بیشتری برای لابی کردن بیشتر می‌دهد، متقاعد شویم. یا اینکه هفته‌ای چهل ساعت برای رئیس‌مان کار کنیم که پول بسیار بیشتری از ما به دست می‌آورد، در شرکتی که اکوسیستم ما را نابود می‌کند، تنها به این خاطر که بتوانیم حقوق‌مان را به صاحبخانه‌ای بدهیم تا در ساختمانی روی سیاره‌ی در حال مرگی که در آن به دنیا آمده‌ایم، زندگی کنیم؛ صرفاً به این دلیل که رئیس و صاحبخانه، به‌طور اتفاقی، مالک شرکت و ساختمان شده‌اند. یا رهبران جهانی که سلاح‌های ویرانگر را به روی یکدیگر نشانه می‌روند.

این تمدن دیوانه و عقب‌مانده، تنها به این دلیل برای ما عادی به نظر می‌رسد که در طول زندگی‌مان، از طریق کنترل دقیق روایت توسط افرادی که از آن بهره می‌برند، عادی‌سازی شده است. روایت، زندگی ما را کنترل می‌کند.

بدون هیچ‌گونه داستان فکری پذیرفته‌شده در ذهن‌تان، تنها وجودی آرام با آنچه هست وجود دارد و بدن انسان تنها به نیازهای اندک انسانی خود می‌پردازد. اما با اضافه کردن مجموعه‌ای از داستان‌های فکری پذیرفته‌شده، ناگهان خود، دیگران، آرزوها، برنامه‌ها، دشمنان، موقعیت اجتماعی، اهداف، ناکافی بودن، استرس، گذشته‌ای دردناک و آینده‌ای ترسناک را به دست می‌آورید.
انسان با تغییر ادراکی که به طور معمول به عنوان «روشنگری معنوی» شناخته می‌شود، می‌تواند بدون داستان‌های پذیرفته‌شده‌ی ذهنی زندگی کند. به همین ترتیب، ممکن است کل بشریت داستان‌های باور شده را که قدرتمندان به ما تحمیل می‌کنند، کنار بگذارد. درست همانطور که روشنگری با درک این همراه است که روش قدیمی ادراک در واقع شیوه‌ای غیرطبیعی از کارکرد بوده است، بیدار شدن از روایت‌های غالب زمانه‌ی ما به ما این امکان را می‌دهد تا به شیوه‌ای بسیار طبیعی‌تر با یکدیگر و با اکوسیستم این سیاره زندگی کنیم.

می‌توانید این را هدفی بلندپروازانه و دست‌نیافتنی بنامید، اما از نظر من، تنها راه‌حلی که می‌تواند گونه‌ی ما را از نابودی نجات دهد همین است. هر گونه‌ای در برهه‌ای از وجود خود به نقطه‌ی عطفی سازگاری یا انقراض می‌رسد و ما اکنون در حال رسیدن به آن هستیم. ما یا می‌توانیم از رابطه‌ی ناسالم خود با داستان‌های باورشده فراتر رویم، یا با جنگ هسته‌ای یا تخریب محیط زیست، خود را نابود کنیم.

هر نشانه‌ای که در حال حاضر می‌بینم نشان می‌دهد ما توانایی رفتن به هر دو مسیر را داریم.