معرفی کتاب«جستارهایی از تاریخ فرهنگی اندیشگی – زهره روحی


معرفی کتاب«جستارهایی از تاریخ فرهنگی اندیشگی؛ دو جلد: جلد اول، از بهشت و دوزخ تا درآمدی بر عصر عقلانیت. جلد دوم: مالکیت خصوصی، آگاهی و جامعه». نوشته زهره روحی، انتشارات اندیشه احسان، 1403

 

«ناآرامی انسان عصر حاضر، علاوه بر بسیاری از دلایلِ بیولوژیکی، می‌تواند از بی‌سروسامانی نظام‌های اجتماعی و سیاسی باشد که توسط سیستم‌های مافیایی و ابزارهای سرکوب‌کننده‌اش، در هر نقطه‌ای از دنیا، تهدیدی است بر علیه بشریت و جهان و هستی؛ در یک قیاس ساده می‌توان گفت، اگر بحران‌های اقتصادی و سیاسی در آغاز قرن بیست، در اروپا به جنگ جهانی اول و دوم دامن زد، و بستر رشد اسطوره‌های سیاسیِ نازیسم و دولت‌های  فاشیستی وکمونیستی را  فراهم آورد، در اواخر قرن بیست، شاهد ظهور نئولیبرالیسمی بوده‌ایم که اعتبار و مشروعیت دولت‌ها و تمامی ایدئولوژی‌ها را زیر سئوال برد و شکل جدیدی از نابهنجاری در ساختارهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی را به ظهور رساند که تا همین لحظه متفکران علوم انسانی و اجتماعی، در حال شناسایی و تحلیل روش‌های سلطه‌اش هستند. اما در خصوص اسطوره‌های سیاسیِ اوائل قرن بیست تا سال‌هایی پس از جنگ جهانی دوم، کاسیرر (1874 ـ 1945)، در کتاب «اسطوره دولت» ، بطور ضمنی، بر لحظة «مبادا»یی تأمل کرده که پیش و پس از جنگ (اول و دوم)، کشورهای اروپایی را دستخوش خود کرده بود؛ دورانی که ملت‌های اروپایی از سر خستگی و ناامیدی، بی احتیاطی کردند و برای پایان دادن به آشفتگی وضعیتِ تحمل‌ناپذیرِ اقتصادی و سیاسی و اجتماعیِ زمانة خود، رو به سوی اسطوره‌های سیاسی کرده و نظامی را انتخاب کردند که ابزارش خشونت و بی‌رحمی بود (کاسیرر، اسطوره دولت، 1375: 399). مخاطبان کتاب‌هایی از این دست رویکردهای خشونت‌آمیز و نابردبار نسبت به «غیر» را کم و بیش می‌شناسند. سخن از نگرشهای خودمحورانه‌ای است که با معیار و میزانی پروکراستی به دیدارِ  جهان، چیزها و دیگری می‌روند؛ «آرمان شهر»های خودشیفته‌ای که چهره واقعی‌شان، چیزی به جز چارچوبهای خشونت آمیز دیستوپیایی نبوده است؛ با عملکردهای «فرافکنانة بیمار گونه»ای که مبنای قدرت خویش را بر همسان بودگی با خود (به منزله نمونه انسانی کامل و یا حکومت مشروع و برتر) وضع کرده  و با آلودن حکومت به نظامی‌گری، جریان سرکوب را در جنایت و جنونِ قدرت هدایت کرده‌ و می‌کنند. در چنین افقی، دیگر فرقی نمی‌کند که کدام ایدئولوژیِ به قدرت دست یافته ا‌ست که عمل می‌کند؛ چرا که همگی پنداشت مشترکی از خود فریبی و خود‌بزرگ‌بینی داشته و دارند. آنها همواره خود را «کمال مطلوبِ بشریت» دانسته‌اند. چنانچه آدورنو می نویسد:

 «در پنهانی‌ترین، در درونی‌ترین اتاقِ اومانیسم، یک زندانیِ هار، جوش و خروش‌کنان بی‌تابی می کند که روح اصلیِ آنرا تشکیل داده است: همین، بعدتر نام فاشیسم را به خود می‌گیرد و جهان را تبدیل به یک زندان می‌کند…» (آدورنو، اخلاق صغیر؛ 1384:136).

توصیف کاسیرر از وضعیت بحرانی و غیر قابل تحملِ دوران خود، نافی دولت‌های به اصطلاح «والا»ی اروپایی به شیوه پیشین است. او از شرایطی سخن می‌گوید که رو به سوی دولت‌های اقتدارطلبی دارد که تنها می‌توانست شخصیت‌های اسطوره‌ایِ دیکتاتور مآب بپروراند.شرایطی معطوف به ساختاری که خشونت و بی‌رحمی‌اش در آن ایام، به منزلة امری درک می‌گردید که لازمة سر و سامان دادن به وضعیت بحرانی است . کاسیرر، به  بی‌سروسامانی مشترک ملت‌هایی که درگیر جنگ جهانیِ اول بودند اشاره می‌کند و همچنین این مسئله که در پایانِ جنگ به نحو تمسخرآمیزی با همان دشواریِ [و احتمالا به مراتب شدیدترِ] قبل از جنگ، مواجه بودند: اینکه جنگ هیچ فرق و تفاوتی برای پیروزشدگان و شکست خوردگان به وجود نیاورد (کاسیرر، اسطوره دولت؛ 1375: 399). وانگهی او که ناظر  به جنگ جهانی دوم بوده، به پروسه‌ای توجه داشت که آلمان، بعد از جنگ جهانی اول از سر گذراند، و به تدریج شرایطی فراهم آورد که باعث به وجود آمدن حکومت فاشیستی و توتالیتر و بر آن اساس شکل‌گیریِ شخصیت اسطوره‌‌ایِ دیکتاتورمآب گردید.  

ضمن اینکه نمی‌باید از حکومت‌های استعمارگری غافل شویم که باعث شکل گیری «دوپارگیِ» هستی‌شناسانه در جهان گردیده‌اند. در یک سوی آن «سلطه و سرکوب‌های نژادپرستانه» و در سوی دیگرش « قلمرویی از ممنوعیت ها»؛ فرانتس فانون، به روشنی به این «دو دنیای تقسیم شده از هم» پرداخته است؛ بطوریکه وضعیت‌های «عاری از شخصیت شدة» استعمارزده‌ها در قلمرو روزمره را آشکار ساخته است. قلمرو روزمره‌ای که ساختار فرهنگی، سیاسی و اجتماعی‌اش، نه از سوی فرهنگ و تعاملات اجتماعیِ بومی، بلکه از سوی تعاملات، اهداف و نیازهای استعمارگران شکل گرفته بود:

 «استعمار جز این نکرده است که استعمار زده را از شخصیت عاری کند. این عاری کردن از شخصیت در زمینه ی اجتماعی، در سطح شالوده های اجتماعی نیز احساس شده است . بر اثر آن مردم استعمار زده ، خود را در مجموعه ای از افراد که اساسِ بنای آن حضورِ استعمارگر است ، خلاصه می‌یابند … » (فانون، فرانتس؛ دوزخیان روی زمین؛ بی‌تا: 84).

و در خصوص نئولیبرالیسم، باید به این مسئله اشاره کنیم که سوای تکنولوژیِ پیشرفتة ابزارهای اطلاع رسانی جهت برملا کردن سیاست‌های غلط و ناکارآمدِ دولت‌ها، این خود نئولیبرالیسم است که از همان ابتدا قادر به پنهان کردنِ ناکارآمدی‌اش نبوده است. و این آشکاری و عریانی، صرفاً مربوط به ایران و یا امروز نیست، بلکه به زمان ظهورِ سیاست‌ها و روش‌های نئولیبرالیستی در دهه های 1970 و 1980 میلادی برمی‌گردد. به قول هابسبام:

«طنز تاریخی نئولیبرالیسمِ رایج در دهه‌های 1970 و 1980 که با تفرعن به ویرانه‌های رژیم‌های کمونیستی نگاه می‌کرد، این بود که در لحظه‌ای پیروزی خود را جشن گرفت که دیگر چون گذشته موجه به نظر نمی‌رسید. بازار زمانی ادعادی پیروزی کرد که عریانی و ناکارآمدیِ آن دیگر پنهان کردنی نبود» (هابسبام، عصر بینهایت‌ها،:  437 ). 

و اما در جهان دیستوپیاییِ یک سر اسیر نئولیبرالیستیِ امروز، در مورد ایرانِ معاصر، چه داریم که بگوییم؟ به بیانی با توجه به بحران‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعیِ جهانی و به خصوص موجود در ایران که به نظر می‌رسد، از اوایل دهه هفتاد (1370) به این سو، تراکم ثروت، رفاه و تعلق گرفتن سطح وسیعی از امکانات ، تنها به گروهی  خاص و اندکِ موسوم به رانت‌خواران دولتی و آقازاده‌ها، تخصیص یافت که بر اساس‌اش  برای ملت جز محدودیت‌های هر روز بیشترِ «معیشتی» و تقلیل «عدالت اجتماعی» و سرکوب بیشترِ «آزادی‌خواهی» چیز دیگری در برنداشته است.  بدیهی  است که پیامد آن به تدریج و فارغ از هر گونه تعجبی، منجر به اعتراضات اجتماعی گردیده است؛ چنانچه از سوی جامعه‌شناسان خودمان ـ که همواره ناظر، و آگاه به وضعیت بغرنج جامعه بوده و هشدار دهندة وضع موجود بودند ـ ، پیش بینی می‌شد. و همانگونه که به  وضوح قابل مشاهده است، مقاومت حاکمیت در برابر دیدن و شنیدن وضعیت فلاکت‌بار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و …،  فاصلة بین اعتراضاتِ مدنی کوتاه تر، نزدیک تر به یکدیگر، بیشتر و هربار گسترده‌تر از قبل خود  شده است، (تا به امروز شهریور ـ مهر 1401 که شاهد آن هستیم…)؛ به طوری که می‌تواند نقل قول گایتانو موسکا، سیاستمدار ایتالیایی را به یاد آورد:

«وقتی استعدادِ فرماندهی و اعمال کنترل سیاسی دیگر تنها متعلق به حکام قانونی نباشد، بلکه به قدر کافی در میان مردم رواج یافته باشد؛ وقتی در خارج از طبقة حاکم، طبقة دیگری شکل گرفته باشد که با وجود صلاحیتِ سهیم شدن در مسئولیت‌های حکومت، خود را محروم از قدرت ببیند، در این زمان، حکومت مزبور به مانعی بر سر راه یک نیروی اساسی مبدل گشته است …» (موسکا، برگرفته از کتاب نخبگان و جامعه، 1377: 66).»

 

(قسمتهایی انتخاب شده از جلد دوم کتاب از صفحه 305 ـ 308 )