ما معتقد بودیم که این شبکه ها تقویت کننده دموکراسی هستند و امروز آنها را عاملی می دانیم که آن را تضعیف می کند.

آگوستینا لاریا

ترجمه مازیار

تفسیر و تحلیل قطبی شدن در فضای دیجیتال، رابطه میان تکنولوژی و ارتباطات، تحولات دنیای کار و شیوه برخورد با مرگ و سوگ در عصر حاضر، تنها بخشی از موضوعاتی است که فیلسوف آرژانتینی در کتاب جدید خود با عنوان «بازاندیشی: فلسفه برای نافرمانان» به آنها پرداخته است.

او در ابتدای کتاب چنین مطرح می‌کند: «وقت آن رسیده که نافرمان باشیم. ما در دنیایی هر روز آشفته‌تر و خشونت‌بارتر زندگی می‌کنیم، اما با محرک‌هایی برای سرگرمی و استراتژی‌هایی برای فرار از واقعیت، آرام می‌شویم. وجود ما علی‌رغم فراوانی، ناراضی است؛ زندگی ما علیرغم حذف مرزها توسط تکنولوژی، تنهاست؛ و روزهای ما حتی زمانی که دسترسی به سرگرمی‌ها آسان‌تر از همیشه شده است، خالی به نظر می‌رسند.» با تمایل به توقف و بازگشت به گذشته، با تمایل به لرزاندن فرمول‌های ثابت، توماس بالماسه فیلسوف آرژانتینی، در کتاب جدید خود «بازاندیشی: فلسفه برای نافرمانان» (Galerna، 2024)، قصد دارد تا با استفاده از زاویه‌ای جدید، یعنی نافرمانی، به موضوعاتی که مدتهاست او را نگران کرده است، بیندیشد.
نقطه‌ی آغاز، به گفته‌ی او، نوعی احساس ناراحتی بود. نوعی تنش میان آنچه زندگی مردم باید باشد («در سن خاصی باید درس می‌خواندی، در سن خاصی باید ازدواج می‌کردی، در سن خاصی باید اولین شغل یا اولین فرزندت را می‌داشتی») و آنچه برای او و نزدیک‌ترین افرادش رخ داده بود («مدلی که از بین رفت، که برای همیشه ناپدید شد»).

فیلسوف در کتابش که به سه بخش مشخص تقسیم شده، مجموعه‌ای از خوانش‌ها و مفاهیم نوآورانه را مطرح می‌کند و همواره نگاه خود را بر فناوری متمرکز می‌کند؛ یکی از ارکان اصلی مطالعات او، روابط، کار و مفهوم مرگ است.

– در بخش اول کتاب به نظر می‌رسد که از حال حاضر کمی ناامید شده‌ای. آیا احساس می‌کنی که این موضوع به دخالت‌های غیرمنتظره‌ی فناوری مربوط است؟ آیا ما تهاجمی‌تر شده‌ایم؟

– من کتاب را با این جمله آغاز می‌کنم که جهان خطرناک شده است. واژه‌ی «خطرناک» را به کار می‌برم، نه به این دلیل که فکر می‌کنم ما در زمان‌های بی‌سابقه‌ای زندگی می‌کنیم. همه‌ی نسل‌ها بر این باورند که زمانه‌ی آن‌ها زمان تغییر است و کاملاً با گذشته تفاوت دارد. سعی کردم از این تفکر فاصله بگیرم. اما شاید چیزی که بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار می‌دهد، گرایش ضد عقل‌گرایانه‌ای است که در حال حاضر وجود دارد. وقتی من بچه بودم و بعدتر که فلسفه خواندم و در محیط‌های مختلف دانشگاهی شروع به کار کردم، ایده‌ی تفکر، آموزش، توانایی ارجاع به یک نویسنده یا داشتن توانایی نوشتن در چارچوب یک سنت فکری، چیزی بود که شاید مطلوب یا حداقل محترم شمرده می‌شد. افراد به خودشان اجازه نمی‌دادند هر چیزی بگویند. امروز اما، این امر کاملاً از بین رفته است. در کلاس‌هایم، چون استاد هستم، این را کاملاً احساس می‌کنم. همچنین در بحث‌های عمومی، چه در شبکه‌های اجتماعی و چه در یک جمع دوستانه، این مسئله مشهود است. این تفکر که تحصیل کردن یا صرف زمان برای اندیشیدن و داشتن ابزارهای فکری کاری بیهوده است یا ارزشی ندارد، بسیار خطرناک به نظر می‌رسد. فکر می‌کنم در جامعه‌ی کنونی یک روحیه‌ی عمومی وجود دارد که کسی که از دنیای تفکر می‌آید و می‌خواهد بیاندیشد، به عنوان یک فرد تنبل یا سربار جامعه دیده می‌شود. این پیش‌داوری که فلسفه کاری بیهوده است و فقط به خاطر داشتن شکم سیر یا حمایت دولت یا والدین انجام می‌شود، همواره وجود داشته، اما اکنون بیشتر به چشم می‌خورد. این چیزی است که واقعاً مرا نگران می‌کند، زیرا فلسفه‌ای که برای من جذاب است، آن فلسفه‌ای است که ذهن را نظم می‌دهد، به شما اجازه می‌دهد بهتر استدلال کنید و بحث کنید. امروز نمی‌بینم که برای این نوع فلسفه زمینه‌ای حاصلخیز وجود داشته باشد و به همین دلیل معتقدم باید دوباره برای آن تلاش کنیم.
اعتقاد دارم این ایده که مطالعه کردن یا زمانی را صرف فکر کردن، تأمل و کسب ابزارهای فکری کردن اشتباه است یا هیچ ارزشی ندارد، رواج پیدا کرده است. و این به نظرم بسیار خطرناک است.

– در این راستا، شما دوره‌های زمانی یا لحظات مختلف شبکه‌های اجتماعی را مشخص می‌کنید. و اشاره می‌کنید که در برخی مواقع، فضای عمومی یا بحث در مکان‌هایی مانند توییتر جالب بوده است. چرا احساس می‌کنید این چشم‌انداز تغییر کرده است؟ آیا همه چیز در مدت زمان بسیار کوتاهی رادیکال شده است؟

– کتاب من، حتی برخلاف میل باطنی‌ام، بسیار شخصی است زیرا به نظرم مهم بود که تجربیات خودم را نیز برای حفظ صداقت بیان کنم. بنابراین سعی می‌کنم تناقضاتی که با آنها دست و پنجه نرم می‌کنم را نیز نشان دهم. در این راستا، اتفاقی که برای من افتاده این است که اگرچه به صورت آکادمیک به فلسفه تحلیلی پرداخته‌ام، حوزه‌ای که اغلب بسیار خشک است، اما به لطف شبکه‌های اجتماعی و وب ۲.۰، توانستم فضایی برای صحبت کردن پیدا کنم. فضایی که شاید وسیع‌تر از فضایی باشد که برخی از همکاران من دارند. سعی می‌کنم بپذیرم که بخشی از مسیر حرفه‌ای من بدون وجود آن وب اولیه، غیرممکن بود. آن وب اولیه و شبکه‌های اجتماعی که فکر می‌کردیم می‌توانند دموکراسی را تقویت کنند و آن را گسترده‌تر کنند. اگر به دموکراسی از منظر گفتگو نگاه کنیم، آن مرحله اولیه تقریباً به دنیایی ایده‌آل شباهت داشت: این ایده که هر فردی می‌تواند خودش را بیان کند یا بالقوه توسط هر فرد دیگری خوانده شود، می‌تواند مکالمات و بحث‌های غنی را آغاز کند. در آن زمان و در نسل من، بسیاری از ما معتقد بودیم که شبکه‌ها تقویت‌کننده دموکراسی هستند، اما امروزه آنها را به عنوان عاملی که آن را تضعیف می‌کند می‌بینیم. چرا؟
زیرا آنها گفتمان‌های نفرت‌انگیز را تقویت می‌کنند. زیرا بر اساس منطق الگوریتمی ساخته می‌شوند: به شما چیزهایی مشابه آنچه به آن علاقه دارید یا فکر می‌کنند که به آن علاقه‌مند هستید نشان می‌دهند.
به این ترتیب، شما در این اتاق‌های پژواک یا اتاق‌های خودشیفتگی به پایان می‌رسید. همچنین، اطلاعات نادرست یا همان اخبار جعلی، به راحتی در دسترس هستند.
فکر می‌کنم این فرآیند بین یک لحظه و لحظه دیگر بسیار سریع اتفاق افتاده است. احتمالاً نمی‌توان یک توضیح واحد برای آنچه اتفاق می‌افتد پیدا کرد. اما احساس می‌کنم و متأسفم که در سال ۲۰۲۴ باید این را بگویم، زیرا به نظر کلمه بدی می‌آید، اما فقدان دولت، فقدان سیاست‌هایی که بتواند به طور مؤثر شرکت‌های پشت شبکه‌های اجتماعی را کنترل کند وجود دارد.

همه آنچه در اینترنت اتفاق می‌افتد در دست تعداد بسیار کمی از افراد متمرکز شده است. ما اغلب این موضوع را فراموش می‌کنیم. و این تعداد اندک معمولاً برای پیشبرد این ایده خودتنظیمی تلاش می‌کنند. فکر می‌کنم به جز ایلان ماسک که دیدگاه متفاوتی دارد و با X نشان داده است که واقعاً معتقد است هیچ نوع نظارتی لازم نیست و بارها این موضوع را بیان کرده است، بقیه معمولاً به جای نظارت دولتی به خودتنظیمی روی می‌آورند.
این یک بحث بسیار پیچیده است، اما فکر می‌کنم یک پاسخ احتمالی یا آغاز یک پاسخ برای اینکه چرا این اتفاق در مدت زمان بسیار کوتاهی رخ داده است، شاید به این دلیل باشد که ما اجازه دادیم این شرکت‌ها عمل کنند، شرکت‌هایی که اهداف آنها بسیار دور از تقویت دموکراسی است. اهداف آنها مربوط به سودآوری بیشتر و یافتن روش‌های جدید برای ماندن در فضایی تجاری است که دائماً در حال تغییر است.

– در بخشی از کتاب اشاره می‌کنی که با گسترش شبکه‌های اجتماعی، ما بیشتر به سمت آنچه تو «تجربه‌های قابل لایک» می‌نامی، سوق پیدا کرده‌ایم. از خودم می‌پرسم در این مورد، اول مرغ بوده یا تخم‌مرغ؟ آیا برای لایک گرفتن زندگی می‌کنیم یا برای زندگی لایک می‌کنیم؟

– فکر می‌کنم یکی از تغییرات تکنولوژیک اساسی که تجربه کرده‌ایم، دوربین جلوی گوشی‌های موبایل است. ما که بالای ۴۰ سال داریم، احتمالاً به یاد داریم که عکاسی به این صورت بود که عکاس پشت دوربین قرار می‌گرفت و تو تنها چیزی را می‌دیدی که در چشم سوم او قرار داشت.

امروز وقتی می‌پرسید، فروشندگان می‌گویند چه گوشی گران‌قیمت باشد و چه ارزان‌قیمت، مردم بیشتر در مورد دوربین جلو سوال می‌کنند. اغلب این دوربین‌ها، حتی بهتر از دوربین‌های عقب هستند. سلفی‌ها بسیار مهم شده‌اند، این ایده که «می‌خواهم خودم را در حال انجام این کار نشان دهم».

به نظرم این تحول به سرعت مفهوم حریم خصوصی و شخصی ما را تغییر داد، مفهومی که همواره در حال تغییر است. شاید جوان‌ترها بیشتر با آن کنار آمده‌اند، اما برای ما که بالای ۴۰ سال داریم، دوربین هنوز حس ناامنی و ناراحتی ایجاد می‌کند. به نظرم این تغییر در مفهوم حریم خصوصی بسیار عمیق است و از یک سو باعث شده است که نظارت شفاف شود، پدیده‌ای که کاملاً جدید است.

تا ۱۵ یا ۲۰ سال پیش، نظارت از سوی دولت بود و این نظارت مقاومتی به دنبال داشت یا تلاش برای تغییر آن وجود داشت که به نوعی عرف عمومی بود. تو نمی‌گفتی کجا به تعطیلات می‌روی یا به چه کسی رای داده‌ای، مگر به نزدیک‌ترین دوستانت. یا مثلاً این ایده که خانه افراد غیر از خانواده یا دوستانت را نبینی. امروز این وضعیت تغییر کرده است، امروز من خانه «پامپیتا» را می‌شناسم. و خانه‌های بسیاری از افراد غیرمشهور را نیز می‌شناسم، زیرا آن‌ها خانه‌های خود را در شبکه‌های اجتماعی نشان می‌دهند. بنابراین، شاهد تغییری هستیم که قبلاً نظارت فقط از سوی دولت بود اما امروز نظارت هم از سوی دولت است و هم از سوی شرکت‌های بزرگ.
این شرکت‌ها اطلاعات ما را نیز در اختیار دارند. چیزی که اضافه شده، نظارت بین هم‌سالان است که کاملاً جدید است. ما در شبکه‌های اجتماعی هستیم و افراد می‌توانند یک توییت یا استوری ما را گزارش کنند یا کمپینی علیه ما راه بیندازند. می‌توانند بگویند «بیایید این را سانسور کنیم» یا «بیایید کاری کنیم که این کمتر دیده شود». همچنین نوعی نظارت جدید که در ماه‌های اخیر افزایش یافته است، نظارتی خودکار است. یعنی نظارتی که بر اساس الگوریتم‌ها کار می‌کند و مثلاً اگر تصویری از سینه یک زن را شناسایی کند، به طور خودکار دسترسی به آن تصویر را محدود می‌کند یا آن را حذف می‌کند.

تا ۱۵ یا ۲۰ سال پیش، نظارت از سوی دولت بود و این نظارت مقاومتی به دنبال داشت یا تلاش برای تغییر آن وجود داشت. امروز این وضعیت تغییر کرده است، امروز من خانه «پامپیتا» را می‌شناسم.

– می‌خواستم در مورد این «بحران تنهایی» که توصیف کرده‌ای، سوال کنم. چرا فکر می‌کنی که ما به عنوان یک جامعه به این نقطه رسیده‌ایم؟

– به نظر من تنهایی مسئله‌ی اصلی قرن ۲۱ است. آن را در دوستانم و همکارانم می‌بینم. فکر می‌کنم به نوعی ما مفهوم جمع‌گرایی را از دست داده‌ایم.
طبیعتاً فناوری نیز در این نقطه ما را تحت تأثیر قرار داده و تمایز بین برخی چیزها دشوار شده است. اگر بخواهیم به رویدادهای اخیر فکر کنیم که می‌توان گفت «این را همه با هم تجربه کردیم»، تعدادشان بسیار کم است. شاید جام جهانی یا بازی‌های المپیک اخیر. احساس می‌کنم وقتی بچه بودیم، رویدادهای جهانی بیشتری وجود داشت. رویدادهای ساده‌ای مثل «گرنده پا» یا اهدای جوایز «مارتین فیرو» یا «اسکار». این نوع رویدادهای هم‌زمان دیگر وجود ندارند، ما به نوعی در بخش‌های مجزا قرار گرفته‌ایم. حتی تماشای سریال‌ها نیز اینگونه شده است. فرهنگ اسپویلر چیست؟ این فرهنگ که «من هر زمان که بخواهم سریال را تماشا می‌کنم، پس چیزی برایم تعریف نکن چون من آن را به عنوان یک پدیده جمعی تجربه نمی‌کنم». عوامل زیادی باعث شده‌اند که ما به فردگرایی بیشتری سوق پیدا کنیم. این مسئله امروز در جامعه آرژانتین به وضوح دیده می‌شود، به عنوان مثال در فرهنگ جدید نگهداری از حیوانات خانگی. حیوانات خانگی به عنوان همراه در نظر گرفته می‌شوند. شاید قبلاً حیوانات خانگی عادت‌های گران‌قیمتی در تغذیه، آموزش یا بازی نداشتند. اما همه این‌ها ساخته شده است زیرا حیوان خانگی به عنوان جایگزین انسانی تلقی می‌شود. و به نظرم این باعث مشکلاتی شده است. مشکلاتی در حوزه سلامت روان، سلامت عمومی. این موضوع همچنین سیستم بهداشت و دولت‌ها را تحت فشار قرار می‌دهد و در سطح جمعیتی نیز چالش‌هایی ایجاد می‌کند. حتی با افزایش طول عمر، ما در آرژانتین به اندازه کافی جمعیت نداریم تا جایگزین کسانی شویم که به تدریج از بین می‌روند. من نمی‌دانم آیا سیاست‌های عمومی در آرژانتین وجود دارد که این مشکل را بررسی کرده و درک کنند. معنای این چیست که در شهر بوئنوس آیرس تعداد سگ‌ها بیشتر از کودکان است؟ چه اتفاقی در این شهر افتاده که تعداد افرادی که به تنهایی در آپارتمان‌ها زندگی می‌کنند، بیشتر شده است، واحدهایی که احتمالاً برای یک نفر طراحی نشده بودند؟ همه این‌ها به نظر من مسئله‌ای بزرگ است و ما را از روش‌های سنتی که داشتیم دور می‌کند. ما همیشه فکر می‌کردیم که گونه ما، گونه‌ای اجتماعی است، درست است؟

– در فصل مربوط به کار، به ایده‌ای تحت عنوان «ورکیسم» اشاره می‌کنی که آن را نوعی دین جدید می‌نامی. این مفهوم چیست و چرا معتقدی که باعث شده ارتباط ما با کار دچار پسرفت شود؟

– مفهوم ورکیسم از درک تامپسون، روزنامه‌نگار آمریکایی است که برای من روشنگر بود. در واقع، سال گذشته به من کمک زیادی کرد تا زندگی خودم و آن فضاهایی که در آن‌ها هستم را بهتر درک کنم. به‌طور تاریخی، دین مرکز زندگی مردان و زنان بود. به چه معنا؟ دین به ما معنا، جامعه و هویت می‌داد. امروزه در دنیایی کاملاً سکولار زندگی می‌کنیم، اما آنچه اکنون به ما معنا می‌دهد، شغل است که هر روز زمان بیشتری از زندگی‌مان را می‌گیرد و در عین حال، از لحاظ دستمزد و استراحت کمتر رضایت‌بخش است. این ایده که دره سیلیکون را به‌عنوان الگو می‌پذیریم، تصویری از جوانانی که همه چیز را رها می‌کنند و تا ساعت چهار صبح قهوه می‌نوشند و مشکلی را حل می‌کنند که آن‌ها را میلیونر می‌سازد. و این چه چیزی را پنهان می‌کند؟ این واقعیت را که این افراد قادر به چنین کاری هستند زیرا کسی از خانواده‌هایشان مراقبت می‌کند و مسئولیت‌های زندگی‌شان را بر عهده می‌گیرد. این افراد اغلب زنانی هستند که در عین حال با این سبک زندگی، سلامت خود را به خطر می‌اندازند. امروزه برای بسیاری این اتفاق رخ می‌دهد: وقتی در یک بار، یک جلسه اجتماعی یا هر جایی که کسی شما را نمی‌شناسد، خود را معرفی می‌کنید، اولین چیزی که درباره خودتان می‌گویید، شغل‌تان است، نه اینکه چه کسی هستید. این موضوع امروز طبیعی به نظر می‌رسد، اما همیشه این‌طور نبوده است. در نهایت، به نظرم این ایده یا تحمیل اینکه «کار موجب شرافت است» آسیب زیادی به ما زده است.

– برگردیم به بحث فناوری، در یک فصل اشاره می‌کنی به نوعی ترس که بسیاری از افراد دارند؛ این ترس که «ربات‌ها ما را جایگزین خواهند کرد». به نظر تو، چگونه می‌توانیم این ترس از ماشین را از بین ببریم، با توجه به این ایده‌های نافرمان؟

– فکر می‌کنم زمانی که اراده‌ای برای ترساندن یا ایجاد وحشت وجود دارد، همیشه یک انگیزه پشت آن است. برای من جالب است که ببینم انگیزه چیست. چرا ما را به این سمت سوق می‌دهند که فکر کنیم کار ما یا برخی از وظایف شغلی‌مان اتوماتیک می‌شود؟ این چیزی است که هر روز در اینستاگرام می‌بینم: الگوریتم به من ویدئوهایی نشان می‌دهد که دائماً به ما می‌گویند که جایگزین خواهیم شد و باید خود را تغییر دهیم و دوباره اختراع کنیم. فکر می‌کنم این افسانه یا آرزوی بازآفرینی نیز باید دوباره مورد بررسی قرار گیرد، زیرا به‌طور جدی این امر بسیار خسته‌کننده است. من نمی‌دانم که آیا واقعاً تمایلی به بازآفرینی خود دارم! واقعاً سخت‌کننده است، من در ۴۳ سالگی کارهای زیادی انجام داده‌ام، حالا باید دوباره خودم را تغییر دهم؟ اگر این اتفاق برایم بیفتد، چاره‌ای نیست، اما نمی‌خواهم به دنبال آن باشم به‌عنوان یک هدف اجباری. فکر می‌کنم پشت این ترس‌ها، این ایده وجود دارد که وضعیت فعلی ما را تضعیف و توجیه می‌کند. وقتی فکر کنم که در جایی یک سرور یا ماشین وجود دارد که دقیقاً کار من را انجام می‌دهد، سخت‌تر می‌توانم برای شرایط کاری بهتر تلاش کنم. زمان همچنین نشان داده است که هوش مصنوعی، به‌عنوان مثال، در تمام حوزه‌ها و کارهایی که فکر می‌کردیم به‌راحتی جایگزین می‌شوند، حضور ندارد. برخی کارها متأسفانه جایگزین می‌شوند و باید برای بازنگری آن‌ها تلاش کنیم. اما ایجاد ترس بی‌دلیل یا باور ساده‌انگارانه به اینکه فناوری خوب است فقط به این دلیل که جدید است، اشتباه به نظر می‌رسد.

– در پایان مقاله‌ات به موضوع مرگ پرداخته‌ای؛ مسئله‌ای که به گفته خودت، برخی از متفکران در سال‌های اخیر از آن فاصله گرفته‌اند.

– بله، اگر به موضوعات بزرگ فلسفی فکر کنیم، مرگ همیشه در میان آن‌ها دیده می‌شود. اما وقتی متفکران معاصر یا متفکران قرن بیستم را که به‌طور جدی به این موضوع پرداخته‌اند بررسی می‌کنیم، قطعاً هایدگر و برخی از جریان‌های فلسفی آلمان و فرانسه به ذهن می‌رسند. اما به نظرم در سال‌های اخیر، مرگ آن‌طور که در گذشته مطرح بود، حضور نداشته است. به‌نوعی، این موضوع را زیر فرش پنهان کرده‌ایم. این مسئله که بفهمیم مرگ چیست یا چه اتفاقی در مرگ رخ می‌دهد، موضوعی است که باید به آن پرداخته شود؛ زیرا یک مشکل کاملاً فلسفی است که پاسخ‌های متعددی دارد. با پیشرفت فناوری و همچنین مطرح شدن مسائل مربوط به بیواِتیک، به‌عنوان مثال، این سوالات به وجود آمده که تا چه حد حفظ زندگی یک بدن معنا دارد. به نظرم این مسئله، بحث بزرگ بعدی خواهد بود. برای من، دو موضوع فلسفی حال حاضر و به‌ویژه آینده نزدیک، یکی مفهوم «شخص» است؛ یعنی اینکه چه کسی را می‌توان شخص دانست یا ندانست، نه فقط به‌عنوان یک موجود زنده، بلکه حتی به‌عنوان یک موجود فناورانه. برای مثال، آیا می‌توانیم به یک هوش مصنوعی، ویژگی «شخص» بودن بدهیم یا خیر. و دیگری، موضوع «مرگ خوب» است؛ یعنی چگونه می‌توانم استقلال خود را در تصمیم‌گیری درباره زمان مرگم حفظ کنم. به نظرم این مسیر بسیار دشواری است. وقتی با مردم صحبت می‌کنم یا این موضوعات را خارج از فضای دانشگاهی مطرح می‌کنم، با مقاومت‌هایی مواجه می‌شوم. به نظرم این همان مقاومتی است که در فلسفه جریان اصلی قرن بیستم نیز دیده شده است. اما فکر می‌کنم اکنون این مقاومت کمی در حال تغییر است. برای فکر کردن به آخرین مرحله زندگی، باید این مقاومت‌ها را کنار بگذاریم. بسیاری از ما ممکن است ۸۰ یا ۹۰ سال زندگی کنیم و اکنون حدوداً ۴۰ سال داریم. آیا دارم به نوعی زندگی فکر می‌کنم که ۴۰ سال دیگر از رفاه مادی برخوردار باشم تا بتوانم خوب زندگی کنم؟ یا همچنان به فرمول قدیمی فکر می‌کنم که در ۶۵ سالگی بازنشسته شوم و با حقوق استادی دانشگاه بوئنوس‌آیرس، ۲۰ یا ۳۰ سال دیگر زندگی کنم؟ قطعاً این مسئله جنبه اقتصادی دارد، اما همچنین یک مسئله شخصی است: شرایطی که من آن‌ها را به‌عنوان قابل‌قبول برای زندگی می‌دانم، چیست؟ آیا خانواده و دوستانم می‌دانند در صورتی که دچار حادثه شوم و نتوانم حرف بزنم، چه چیزی می‌خواهم؟ یا اگر دچار بیماری ناتوان‌کننده‌ای شوم، چه؟ این‌ها مکالمات سخت و ناراحت‌کننده‌ای هستند، اما به نظرم باید آن‌ها را داشته باشیم.

– درباره ایده‌های نافرمان نوشته‌ای. نافرمانی مورد علاقه‌ات چیست؟

– برای من، نافرمانی متعلق به افراد مسن است. فکر می‌کنم آن‌ها با زندگی‌ای روبرو شده‌اند که اصلاً انتظارش را نداشتند؛ شاید ۷۰ ساله باشند و پر از انرژی، یا ۸۰ ساله و برنامه‌های زیادی داشته باشند. یا حتی ۹۰ ساله و هنوز زنده باشند! به نظرم این موضوع بسیار مهم است و ارزش فکر کردن دارد. چیزی که مرا تحت تأثیر قرار می‌دهد، ارُتیسم، روابط جنسی و صمیمیت این افراد است که بسیاری از اوقات با کاملاً طبیعی زندگی می‌کنند، همان‌طور که باید باشد. برای ما که خودمان را پیشرفته، مترقی یا مدرن می‌دانیم، این یک شگفتی است. مگر قرار نبود که پس از ۶۰ سالگی زمستان، خشکی و پایان همه چیز فرا برسد؟ این شورش افراد مسن که با نوعی امتیاز زندگی مواجه شده‌اند که انتظارش را نداشتند، برای من بسیار جذاب است، زیرا باعث شگفتی من می‌شود.

**توماس بالماثدا** دکترای فلسفه از دانشگاه بوئنوس‌آیرس، مدرس و نویسنده است. او یکی از بنیان‌گذاران GIFT، گروه فلسفه و فناوری هوش مصنوعی است. آخرین کتاب‌های او شامل *نسل نامرئی* که با میریام دی پائولی به نگارش درآورده، و *فرهنگ تأثیر* است که همراه با دی پائولی و خوان مارنکو نوشته شده است. او در حال حاضر در دانشگاه بوئنوس‌آیرس و دانشگاه سن‌آندرس در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد تدریس می‌کند.