فلسطین. نامه‌ای عاشقانه به غزه: تأملاتی از تبعید

به قلم یاسمین ابوسایما.

غزه بیش از یک جا است؛ خاطره‌ای زنده و بیانی عمیق از عشق و تعلق. حتی در تبعید، قلبم پیش غزه جا مانده. آیا دوباره تو را خواهم دید، عزیزم؟ آیا هرگز التیام خواهی یافت؟

یاسمین، انفجارها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شوند. بهتر است هم‌اکنون بروی. هوا آکنده از دود است و زمین با هر انفجاری می‌لرزد. تا می‌توانی دور شو. این دیگر فقط مسئله رؤیاها یا فرصت‌ها نیست، بلکه مبارزه‌ای برای بقاست. خطر قریب‌الوقوع است و هر لحظه‌ای اهمیت دارد. باید برای نجات جان خود و فرزندانت بدوی. قبل از آنکه دیر شود، بدو.
این افکار در ذهنم طنین‌انداز بود وقتی تصمیم گرفتم غزه را ترک کنم. من مادر دوقلوها و مترجم انگلیسی به عربی هستم، و با نوشتن خود را تسلی می‌دهم. هرگز در تمام عمرم سفر نکرده بودم. برای اولین بار در ۳۰ سالگی تولدم را خارج از غزه جشن گرفتم.
غزه به هستی من شکل داده است: گرمای آن، تناقض‌هایش، زخم‌هایش، شادی‌های گذرایش، چالش‌هایش، دستاوردهایش و خاطرات شیرین و تلخش.
یک هفته پس از آغاز جنگ، شهر غزه را ترک کردم، زمانی که ارتش اسرائیل دستور تخلیه داد و از ما خواست به جنوب برویم. با این باور که به زودی برمی‌گردیم، تنها چند سند ضروری و لباس با خود برداشتم. دو ماه بعد فهمیدم محله‌مان با خاک یکسان شده، از جمله خانه و تمام دارایی‌هایم. پس از از دست دادن همه چیز عزیزم، تصمیم گرفتم از وحشت جنگ بگریزم و با خانواده‌ام از نوار غزه به مصر بروم. پانزدهم فروردین با احساساتی متناقض از ترک آنچه زمانی زندگی پرباری بود، از مرز عبور کردیم. قدم گذاشتن به ناشناخته‌ها در حالی که زندگی‌ای که پشت سر می‌گذاشتیم در حال فروپاشی بود، ویرانگرتر از آن بود که بتوانم توصیف کنم.
همیشه رؤیای ترک غزه را داشتم، زیرا احساس می‌کردم محاصره و تنش‌های مکرر مرا از بسیاری فرصت‌ها و آرزوها محروم کرده است. پدرم همیشه می‌گفت: «باور کنی یا نه، عزیزم، هرگز جایی بهتر از وطنت نخواهی یافت».
مانند هر ساکن عادی غزه، آرزو داشتم به دنیا سفر کنم، فرودگاهی ببینم و تجربه پرواز را داشته باشم. می‌پرسیدم آن سوی گذرگاه مرزی رفح چه چیزی هست و زندگی آن طرف چگونه است. در کودکی، رؤیای رفتن به سینما، ساختن آدم برفی و بازدید از یک پارک تفریحی عظیم را داشتم که فقط در تلویزیون دیده بودم. با بزرگ شدن، متوجه شدم که مشتاق زندگی عادی‌ای هستم که هر کسی آرزویش را دارد. با گذشت زمان در غزه، زندگی‌ای بدون حضور دائمی پهپادها می‌خواستم. همیشه از خودم می‌پرسیدم داشتن برق ۲۴ ساعته، ۷ روز هفته چگونه خواهد بود. با وجود این چالش‌ها، غزه همچنان مکانی است که متوجه شدم عمیقاً دوستش دارم.
در مصر، زندگی عادی است. هر آنچه زمانی می‌خواستم در دسترس و قابل حصول است. پس از هفت ماه طولانی شرایط غیرقابل تحمل، حتی کوچکترین چیزها مانند یک دوش آب گرم یا یک غذای گرم، عجیب به نظر می‌رسند. دیدم چهره فرزندانم چگونه از شادی می‌درخشید وقتی برای اولین بار در ماه‌های اخیر شیر شکلاتی و میوه تازه را چشیدند. اما نمی‌توانم از نعمت غذای خوب لذت کامل ببرم در حالی که مردمم برای به دست آوردن آن می‌جنگند. نسیم سرد کولر برایم ناخوشایند است. کندن از زندگی‌ای که زمانی در غزه داشتم و شروع دوباره، دشوار است.
نزدیک فرودگاه قاهره زندگی می‌کنیم. حتی صدای هواپیماهای مسافربری ترسناک است و ما را به یاد بمب‌ها می‌اندازد. یک بار با پدرم که هنوز در غزه است، تماس تصویری داشتم. از ثبات اتصال اینترنت که به ما اجازه می‌داد مکالمه‌ای واضح داشته باشیم، شگفت‌زده شدم. اگرچه در آن لحظه همه چیز کامل به نظر می‌رسید، نمی‌توانستم احساس خلأ را کنار بگذارم. می‌دانستم برای درک این احساس پوچی به زمان نیاز دارم.
سپس با تأخیر متوجه شدم چگونه چیزهای ساده برای شادی ما کافی هستند. همیشه آنها را بدیهی می‌پنداشتم، زیرا هرگز به ذهنم خطور نکرده بود که آنها را برای همیشه از دست خواهم داد. خرید قهوه با دانه‌های تازه آسیاب شده از یک کافه کوچک در خیابان‌های شلوغ شهر زادگاهم، گوش دادن به آهنگ‌های مورد علاقه‌ام در صبح، یا حتی نشستن کنار دریا و تأمل در زیبایی آسمان آبی و ساحل: اینها اکنون چیزهایی هستند که فقط می‌توانم به عنوان خاطره تجربه کنم.


امروز وقتی جرعه‌ای قهوه می‌نوشم، یا آن روزهای زیبا و ساده را به یاد می‌آورم، یا روزهای پرهیاهویی که از جایی به جای دیگر می‌گریختم. نمی‌دانم کدام خاطرات دردناک‌تر است برای زنده کردن. در تبعید به نوشیدن چای بیش از حد شیرین عادت کرده‌ام، راهی برای ایجاد فضایی که بدنم به گونه‌ای دیگر واکنش نشان دهد، تا از یادآوری چیزی تروماتیک یا آشنا که دیگر در دسترس نیست، جلوگیری کنم. اما هر چقدر تلاش می‌کنم، همچنان به یاد می‌آورم، و دانستن اینکه بقیه خانواده‌ام هنوز در غزه هستند، همچنان مبارزه می‌کنند، همچنان در صبح‌هایم رخنه می‌کند.
دلتنگ غذای غزه هستم، به ویژه فلافل، که با مخلوط منحصر به فرد ادویه‌جات و پوسته طلایی و ترد خود، متفاوت از هر جای دیگر است. دلتنگ سادگی زندگی هستم، شیوه‌ای که صبح‌ها با هیاهوی خیابان‌های شلوغ آغاز می‌شود، صدای آشنای بوق‌ها، صحنه‌های پرجنب و جوش بازارها. جاده‌های کوتاه و پر دست‌انداز که از میان شهر می‌پیچند و با مغازه‌ها و دکه‌های کوچک احاطه شده‌اند.
جمعه‌ها، ساعت‌های بی‌شماری را با فرزندانم صرف ساختن قلعه‌های شنی کنار ساحل می‌کردم. غروب خورشید را تماشا می‌کردم، زمانی که آسمان به رنگ‌های نارنجی می‌گرایید و زیبایی دریایمان را به نمایش می‌گذاشت. بوی ذرت کباب شده کنار ساحل و دیدن بادبادک‌ها در آسمان، ساده‌ترین لذتی بود که یک انسان می‌تواند داشته باشد، اما هر لحظه‌اش ارزشمند بود. عادت داشتیم دور یک میز کوچک کنار ساحل جمع شویم و درباره زندگی صحبت کنیم. فرزندانم همچنان در اطرافمان می‌خندیدند و قایم باشک بازی می‌کردند. عجیب است که اکنون از غروب خورشید اجتناب می‌کنم. دیگر اهمیتی ندارد.
اگرچه غزه اغلب غم و ویرانی به همراه داشته، امید پایدارش در همه جا آشکار است. ساکنان در میان آوار محله‌های ویران شده‌شان خیابان‌ها را تمیز می‌کنند و خانه‌های آسیب دیده‌شان را در تلاشی برای بازسازی رنگ می‌زنند. این روحیه خستگی‌ناپذیر احیا و سازگاری، توانایی غزه را برای برخاستن از خاکسترهایش همچون ققنوس نشان می‌دهد.
غزه بیش از یک مکان است؛ خاطره‌ای زنده و بیانی عمیق از عشق و تعلق. حتی در تبعید، قلبم با غزه می‌ماند.
آیا دوباره تو را خواهم دید، عزیزم؟ آیا هرگز التیام خواهی یافت؟
غزه عزیزم، بسیار متأسفم که تو را بدیهی پنداشتم. درباره‌ات اشتباه قضاوت کردم. اکنون متوجه می‌شوم چقدر دلتنگت هستم. از زمانی که تو را ترک کردم، هرگز احساس امنیت نکرده‌ام. من متعلق به تو هستم و فقط به تو.

یاسمین ابوسایما