«برای اسرائیل و کمونیسم»؟ – قسمت سوم
بررسی چپ  و آنتی‌دویچه‌های آلمان

لیاندروس فیشر
منتشر شده در ماتریالیسم تاریخی
ترجمه جنوب جهانی

قسمت اول در اینجا
قسمت دوم در اینجا




موشک‌های پرشینگ، پانک‌ها و اختلافات تاریخی: مسیر به سوی ۱۹۸۹

جنبش ضدآلمان یا آنتی‌دویچه (Antideutsche) از ترکیب پویایی‌های مزمن اما مرتبط با یکدیگر به وجود آمد. وقایع «پاییز آلمان» در سال ۱۹۷۷، سقوط جناح چپ رادیکال را تسریع کرد. در مواجهه با آدم‌ربایی‌ها و هواپیما‌ربایی‌های گروه RAF و فلسطینیان هم‌پیمان، دولت آلمان موجی بی‌سابقه از سرکوب علیه کل جناح چپ رادیکال به راه انداخت که در نهایت به مرگ نسل موسس RAF در زندان منجر شد. شدت سرکوب دولتی شوکه‌کننده بود و انزوای جناح چپ رادیکال از جامعه وسیع‌تر را آشکار کرد. اعضای گروه‌های اسپونتیس و K-Gruppen به تعداد زیاد به حزب تازه‌تأسیس سبزها پیوستند. اگرچه این حزب در بستر اعتراضات رادیکال ضد هسته‌ای شکل گرفت، از همان ابتدا به سمت احترام‌طلبی پارلمانی گرایش داشت و حتی شامل بسیاری از جوامع محافظه‌کار روستایی نیز می‌شد. سایر «جنبش‌های اجتماعی جدید» آن زمان مانند جنبش فمینیسم، در اوایل دهه ۱۹۸۰ با جنبشی علیه استقرار موشک‌های هسته‌ای پرشینگ آمریکا همراه شدند. این جنبش بزرگ نه تنها توسط حزب سبزها و جناح چپ حزب سوسیال دموکرات حمایت شد، بلکه طیفی از روشنفکران عمومی و نهادهایی مانند کلیساها نیز از آن پشتیبانی کردند. با این حال، بر خلاف جنبش ضد جنگ ویتنام، اخلاق‌گرایی صلح‌طلبانه غالب، فضای چندانی برای جناح باقی‌مانده از چپ انقلابی ایجاد نکرد.

رادیکال‌ترین جنبش این دوره بر پایه مبارزات پیشین در حوزه بازتولید اجتماعی، مانند مبارزه با احتکار مسکن که توسط اسپونتیس‌های ضداقتدارگرایی هدایت می‌شد، بنا شد. با الهام از موج پانک، جنبشی جدید به‌وجود آمد که مانند اسپونتیس‌ها به اندیشه‌های عملیاتی ایتالیایی متکی بود اما به لحاظ نسل‌شناختی جوان‌تر بود. گروه ناوابسته یا اتونومن (Autonomen) در حدود سال‌های ۱۹۸۰-۸۱ ظهور کردند و با تصرف خانه‌های خالی در هامبورگ و برلین غربی به عنوان اعتراض به اجاره‌های غیرقابل‌تحمل، حضور خود را به رخ کشیدند. سایر مبارزات آن‌ها شامل اعتراضات ضد هسته‌ای و ضد ناتو بود. اتونومن‌ها به اندازه‌ای که یک جنبش بودند، یک صحنه اجتماعی نیز محسوب می‌شدند. در خانه‌های اشغالی و در سنگرهای خیابانی، آن‌ها روابط نزدیکی با «آنتی امپریالیست‌ها» برقرار کردند، که حامیان «نسل دوم» و «سوم» RAF بودند. تفاوت آن‌ها عمدتاً از نظر تاکتیکی بود. در حالی که هر دو خود را جریان‌های انقلابی می‌دانستند، آنتی امپریالیست‌ها همچنان به ایده مبارزه زیرزمینی RAF پایبند بودند، در حالی که اتونومن‌ها نگاهی اجتماعی-انقلابی‌تر داشتند.

تحول مهم دیگری در آن دوره حول محور افزایش رسانه‌ای شدن هولوکاست شکل گرفت؛ فرآیندی که در ایالات متحده و در چارچوب بازنگری هویت یهودیان آمریکایی آغاز شد. یکی از محصولات این فرآیند، مینی‌سریال Holocaust بود که در سال ۱۹۷۹ در آلمان غربی پخش شد. تأثیر آن باعث به چالش کشیدن تصورات غالب درباره عاملان نسل‌کشی یهودیان شد که تا آن زمان به گروهی درونی از نازی‌ها محدود می‌شد. جناح چپ رادیکال در مبارزه‌ای قاطع علیه تداوم ساختارها و ذهنیت‌های دوران نازی‌ها پیشگام بود. اکنون، با مشاهده شخصیت‌های یهودی تحت تعقیب در این سریال توسط بینندگان در ساعات اوج تماشای تلویزیون، دیوار انکار درباره هولوکاست که مشخصه جامعه اصلی بود، در حال فروپاشی بود.

این فرآیند در اواسط دهه ۱۹۸۰ و در جریان «اختلافات مورخان» به اوج خود رسید. در این مناظره که عمدتاً بین مورخ ارنست نولته – که هولوکاست را به عنوان حمله‌ای پیشگیرانه علیه «نسل‌کشی طبقاتی» بلشویکی تفسیر می‌کرد – و یورگن هابرماس – که نولته را به‌درستی به تجدیدنظرطلبی تاریخی متهم کرد – درگرفت، تمرکز بحث بر روی منحصر به فرد بودن هولوکاست بود. این بحث در حالی شدت گرفت که دولت کُهل پروژه نئومحافظه‌کارانه‌ای برای سفیدنمایی ملی‌گرایی آلمان را آغاز کرده بود و به‌طور ضمنی از نظرات نولته حمایت می‌کرد. با این حال، با اعلام عدم امکان هرگونه زمینه‌سازی برای توجیه نسل‌کشی یهودیان، نظریه هابرماس که در این مناظره پیروز شد، به تدریج به گفتمان ملی تبدیل شد.

اختلافات مورخان مقدمه‌ای برای مجموعه‌ای از گفتمان‌ها در دهه ۱۹۹۰ درباره گذشته آلمان بود، مانند مباحث مربوط به کتاب جلادان مشتاق هیتلر نوشته دانیل گلدهاگن و بحث‌های پیرامون ساخت بنای یادبود هولوکاست در برلین. تأثیر تجمعی این مباحث به‌تدریج جایگزین «اعتقادنامه قدیمی آلمان» شد که مسئولیت جنایات را به تعداد اندکی از افراد فاسد محدود می‌کرد. در مقابل، اعتقادنامه‌ای جدید پدید آمد که هولوکاست را به عنوان «پایه اخلاقی» جمهوری فدرال آلمان قرار می‌داد. این امر مسئولیت ویژه آلمان در قبال «امنیت اسرائیل» را تثبیت کرد و به‌طور پیش‌بینی‌پذیری به برابری میان یهودی‌ستیزی و ضد صهیونیسم منجر شد. این نگرش جدید همچنین به پیروزی چارچوب‌های لیبرال-ایده‌آلیستی بر رویکردهای واقع‌گرایانه‌ای که سیاست خارجی آلمان تا پیش از سال ۱۹۹۰ را مشخص می‌کرد، وابسته بود. نمونه بارز این تحول در جنگ کوزوو در سال ۱۹۹۹ توسط یوشکا فیشر، یکی از اعضای سابق اسپونتی، نشان داده شد. زمانی که فیشر با مخالفت‌های درونی حزب سبزها برای ورود آلمان به اولین جنگ خود از سال ۱۹۴۵ (بمباران یوگسلاوی در ۱۹۹۹) مواجه شد، به شکلی معروف پاسخ داد که او تنها «هرگز دوباره جنگ» را یاد نگرفته، بلکه همچنین «هرگز دوباره آشویتس» و «هرگز دوباره فاشیسم» را نیز آموخته است.

نظریه پستون درباره یهودستیزی نازی‌ها به‌عنوان «ضدسرمایه‌داری کوتاه‌شده»

واکنش‌های چپ رادیکال به هولوکاست در آلمان موضوع مقاله‌ای از موشه پستون در سال ۱۹۸۰ با عنوان «یهودستیزی و ناسیونال سوسیالیسم» بود. این مقاله بعدها به یکی از اسناد بنیادی جنبش آنتی‌دویچه تبدیل شد. در این مقاله، پستون ناتوانی چپ آلمان در درک ویژگی خاص یهودستیزی نازی‌ها را به شدت مورد انتقاد قرار داد و ضدصهیونیسم بیش‌ از حد چپ را به‌جای نگرانی واقعی برای فلسطینی‌ها، به‌عنوان نوعی انحراف از گناه توصیف کرد. افزون بر این، پستون تلاش کرد تا کاستی‌های مارکسیسم مبارزه طبقاتی‌محور را در تبیین یهودستیزی نازی‌ها جبران کند و آن را به‌عنوان نوعی «ضدسرمایه‌داری کوتاه‌شده» تعریف کرد. این مفهوم بازتاب‌دهنده تضاد ذاتی کالا بین ارزش مصرفی مشخص از یک سو و ارزش مبادله‌ای انتزاعی از سوی دیگر بود. برای پستون، ناسیونال سوسیالیسم به‌طور اساسی جنبشی بود که «مشخص» را در مقابل حکومت انتزاعی سرمایه قرار می‌داد که به شکلی شبه‌اسطوره‌ای تصور شده بود. به‌دلیل شرایط تاریخی، «انتزاع» با یهودیان و حضور آن‌ها در حوزه مبادله یکی دانسته می‌شد. از این منظر، آشویتس نقطه اوج نابودی ارزش انتزاعی بود.

تحلیل پستون به کمبودهای جدی سنت‌های هژمونیک مارکسیستی در آلمان غربی در رابطه با ماهیت یهودکشی پاسخ می‌داد. مارکسیسم استالینیستی با کاهش این موضوع به شکلی از دیکتاتوری راست افراطی که توسط سرمایه‌داران بزرگ هدایت می‌شود، اهمیت جنبه‌های شبه‌انقلابی این جنبش توده‌ای خرده‌بورژوازی را نادیده می‌گرفت. پستون با قرار دادن «مشخص» در برابر «انتزاع»، به تمایز تبلیغات نازی بین سرمایه «مولد» و «ذخیره‌کننده»، یعنی سرمایه مالی یا «یهودی» اشاره می‌کرد.

در سطح نظری، تعبیر پستون از مفهوم انتزاع در مارکس به‌عنوان چیزی غیرقابل فهم، و نه به‌عنوان تراکمی از روابط اجتماعی که در شکل فیزیکی پول دیده نمی‌شود، به‌عنوان تفسیری دلبخواهی مورد انتقاد قرار گرفته است. از نظر سیاسی نیز، نظریه پستون درباره نازی‌ها به‌عنوان «ضدسرمایه‌داری کوتاه‌شده» چندان ابتکاری نبود. حتی اگر تروتسکی قبل از شروع شوآ ترور شد، آگاهی او از خطر قریب‌الوقوع برای یهودیان از تحلیل او از فاشیسم به‌عنوان شکلی خاص از ضدانقلاب که به شکل انقلاب نمود پیدا می‌کرد، ناشی می‌شد؛ جنبشی که عمدتاً توسط خرده‌بورژوازی بحران‌زده رهبری می‌شد.

با این حال، برخلاف تروتسکی، پستون ناسیونال سوسیالیسم را از هرگونه محتوای طبقاتی عینی و همچنین ارتباط آن با دو نیروی اجتماعی دیگر، یعنی پرولتاریا و بورژوازی، تهی کرد. بر اساس منطق پستون، اگر انگیزه یهودستیزانه ناسیونال سوسیالیسم از بیگانگی در جهانی تحت سلطه ارزش انتزاعی ناشی می‌شد، آنگاه پایه آن باید از طبقه‌ای تشکیل می‌شد که بیشترین بیگانگی را در سرمایه‌داری تجربه می‌کرد، یعنی پرولتاریا. اینکه این موضوع پستون را نگران نکرده است، با توجه به جایگاه او به‌عنوان نماینده‌ای از مارکسیسم «انتقاد از ارزش» چندان تعجب‌آور نیست؛ جریانی که بر ویژگی خاص کار تحت سرمایه‌داری تأکید دارد در حالی که ظرفیت آن برای تغییر انقلابی را رد می‌کند.

در نهایت، در حالی که چپ سال ۱۹۶۸ ویژگی‌های خاص شوآ را انکار کرد و آن را صرفاً از دریچه سرمایه‌داری، امپریالیسم و استعمارگری می‌نگریست، نژادپرستی زیست‌شناسانه‌ای که چارچوب شوآ را تشکیل می‌داد، واقعاً ریشه در استعمار قرن نوزدهم داشت. تحقیقات اخیر بر پیوندهایی بین نسل‌کشی هِرِرو که توسط امپراتوری آلمان در نامیبیا بین سال‌های ۱۹۰۴ تا ۱۹۰۸ انجام شد و شوآ تأکید کرده‌اند، و این امر جدا کردن کامل شوآ از تاریخ‌های استعمارگری، چه اروپایی و چه آلمانی، را غیرقابل دفاع می‌سازد.

نگرش پستون به یهودستیزی به‌عنوان «ضدسرمایه‌داری کوتاه‌شده» پاسخی بود به مشکلات چپ در تبیین غیرعقلانی بودن اقتصادی شوآ، به‌ویژه پس از افزایش تدریجی اهمیت آن در زندگی عمومی. او با این نظریه، هم شکاف و هم پیوستگی‌ای با اصول کلیدی چپ آلمان پس از جنگ را نشان داد. از یک‌سو، این نظریه قطع رابطه‌ای واضح با دیدگاه‌های اقتصادمحور درباره ناسیونال سوسیالیسم بود که در میان مائوئیست‌ها و استالینیست‌های آلمان غربی رایج بود. از سوی دیگر، پیوستگی از آن جهت بود که این نیز تفسیری از مارکسیسم ارائه می‌داد که هیچ نقشی برای طبقه کارگر موجود قائل نبود. چنین راهبردی از «نقد انتقادی» نشان‌دهنده ترکیب عمدتاً طبقه متوسط چپ رادیکال و انزوای آن از کارگران بود، به‌ویژه زمانی که جریان آنتی‌دویچه در اواخر دهه ۱۹۸۰ پا به عرصه نهاد. با تسریع تناقضات سرمایه‌داری، حتی در آلمان مرفه، این نظریه به تدریج به عذر و بهانه‌ای برای نئولیبرالیسم تبدیل شد – ابتدا به‌آرامی در اواخر دهه ۱۹۷۰ و سپس سریع‌تر از دهه ۱۹۹۰ به بعد. امروز، تأثیر یهودستیزی و ناسیونال سوسیالیسم را می‌توان در گفتمان‌های آنتی‌دویچه مشاهده کرد. به‌عنوان نمونه، یک گروه در جناح جوانان حزب دی لینکه با نام «شالوم» خود را به‌عنوان یک گروه کاری علیه «یهودستیزی، ضدصهیونیسم، ضدآمریکاگرایی و ضدسرمایه‌داری واپس‌گرا» تعریف می‌کند. علاوه بر لکه‌دار کردن همبستگی با فلسطین به‌عنوان یهودستیزانه، آنتی‌دویچه هرگونه مخالفت با سرمایه‌داری مالی، مانند اعتراضات علیه بانک مرکزی اروپا در اوج بحران منطقه یورو، را «ساختاری یهودستیزانه» توصیف می‌کند. برچسب «واپس‌گرا» زدن به هر جنبشی در چارچوب سرمایه‌داری، به یکی از ویژگی‌های جریان آنتی‌دویچه تبدیل شد.

ظهور «رایش چهارم»؟ جریان آنتی‌دویچه متولد می‌شود

با این وجود، پیدایش جریان آنتی‌دویچه به دنبال رویدادهایی در دهه بعد رخ داد. ابتدا، با ادامه انتفاضه در اواخر دهه ۱۹۸۰، KB (اتحادیه کمونیستی) به‌طور علنی از ائتلاف همبستگی‌ای که شامل سازمان‌های چپ رادیکال از DKP (حزب کمونیست آلمان) تا آتونومن (گروه‌های ناوابسته) بود، خارج شد. دلیل این خروج، عدم اشاره به «حق موجودیت» اسرائیل در بیانیه ائتلاف بود. این بحث در میان چپ‌ها، هرچند به‌طور تحریف‌شده، بازتاب‌دهنده مباحث درباره تجدیدنظرطلبی آلمانی بود. از نظر KB، انکار حق خودخواسته اسرائیل برای موجودیت، به معنای نادیده گرفتن زمینه تاریخی تأسیس آن و در نتیجه، نوعی امتیاز به تجدیدنظرطلبی آلمانی بود. اما این بحث‌ها لزوماً در حمایت از دیدگاه صهیونیستی نبودند. برای مثال، یکی از نویسندگان مقاله‌ای انتقادی علیه گرایش‌های یهودستیزانه، از «وظیفه بین‌المللی» حمایت از مبارزه فلسطینیان سخن گفت. این نگرش بسیار متفاوت از آنتی‌دویچه بود، که در طول انتفاضه دوم شعار «تانک‌ها در رام‌الله» را به‌عنوان «آنتیفای واقعی» مطرح کردند. این مباحث ناشی از روند کلی نقد پدیده‌های ملی‌گرایانه واقعی در میان چپ بود. شواهدی نشان می‌دهد که گروه مائوئیستی K-Gruppe خواستار آلمان متحد در برابر « سوسیال امپریالیسم» شوروی بود، یا تمایلات ملی‌گرایانه در اوایل جنبش سبزها و تصاویری از آلمانی‌ها به‌عنوان قربانیان یک «هولوکاست هسته‌ای» در جنبش صلح دهه ۱۹۸۰ مشاهده می‌شد.

با این حال، رویدادهای فاجعه‌بار وحدت آلمان جرقه‌ای بود که در نهایت به فروپاشی چپ رادیکال انجامید. با پذیرش منفعلانه وحدت سریع توسط SPD (حزب سوسیال‌دموکرات آلمان) و سبزها به رهبری هلموت کهل، آنچه از چپ رادیکال باقی مانده بود – چه کمونیست‌های ارتدوکس، خودمختارها، مائوئیست‌های باقی‌مانده مانند KB، یا سبزهای رادیکال – در ائتلافی به نام «چپ رادیکال» گرد هم آمدند. این گروه تظاهرات بزرگی را با شعار «آلمان، دوباره هرگز!» در ۱۲ می ۱۹۹۰ در فرانکفورت و کنگره‌ای سه روز بعد در کلن سازمان‌دهی کردند.

با این حال، دیدگاه‌های مختلفی درباره روند وحدت میان این گروه‌های ناهمگون شکل گرفت. در حالی که جناحی آن را بیشتر از نظر اقتصادی درک می‌کرد – خصوصی‌سازی کامل صنایع و تبدیل شرق به منطقه‌ای با دستمزد پایین – جناح دیگری وحدت را به‌عنوان تهدیدی جدی‌تر تلقی کرد. یورگن الزاسر، عضو KB و نویسنده، در مقاله‌ای با عنوان «چرا چپ باید ضدآلمانی باشد»، این احساس را ابراز کرد. او استدلال کرد که آلمان متحد که اکنون بر امور خارجی خود به‌طور کامل مسلط است، در مسیر تبدیل شدن به رایش چهارم قرار دارد و بنابراین لازم است از هر کسی که با این روند مخالف است، حمایت کرد. بدین ترتیب، جریان آنتی‌دویچه متولد شد که حول مجله نظری انتقادی باهاماس تشکیل شد؛ مجله‌ای که توسط اقلیتی در KB که دیدگاه آنتی‌دویچه درباره وحدت را پذیرفته بودند، راه‌اندازی شد.
رویدادهای مهم دیگری نیز رخ داد. چپ رادیکال پس از اختلافات درباره جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ فروپاشید. افشا شد که شرکت‌های آلمانی غربی قطعاتی را برای برنامه تسلیحات شیمیایی عراق فراهم کرده‌اند. هرچند این برنامه علیه ایران و با حمایت کل غرب هدایت می‌شد. زمانی که صدام حسین موشک‌های اسکاد را به سمت اسرائیل پرتاب کرد، برخی از اعضای چپ رادیکال این را نشانه‌ای از تداوم یهودستیزی در حاکمیت نوظهور آلمان در عرصه جهانی دانستند.
ادامه متن:

کارگران آلمان شرقی به دلایل اقتصادی از حامیان اصلی وحدت سریع بودند. گرایش‌های دموکراتیک-سوسیالیستی تدریجی حزب تازه‌تأسیس سوسیالیسم دموکراتیک (PDS)، که حرفه‌ای‌های بی‌طبقه‌شده جمهوری دموکراتیک آلمان (GDR) پیرامون آن گرد هم آمده بودند، به‌سرعت به حاشیه رانده شدند. زمانی که وعده‌های معجزه اقتصادی هلموت کهل محقق نشد، دولت با متهم کردن مهاجران در یک کمپین هماهنگ واکنش نشان داد؛ کمپینی که در نهایت حزب سوسیال‌دموکرات آلمان (SPD) را وادار به پذیرش کاهش شدید حقوق پناهجویان کرد. این کمپین مشروعیت‌بخش حملات خشونت‌آمیز به پناهجویان بود که اغلب توسط جوانان طبقه کارگر انجام می‌شد. صحنه‌هایی مانند آنچه در تابستان ۱۹۹۲ در روستوک-لیشتن‌هاگن رخ داد، که در آن نئونازی‌ها به پناهندگان حمله کردند و تماشاگران تشویقشان کردند، به تضعیف انگاره چپ آلمان در مورد «جبهه مردمی» برای مقابله با فاشیسم، که دکترین جمهوری دموکراتیک آلمان و بخشی از چپ آلمان غربی بود، انجامید. به نظر می‌رسید که مقابله با فاشیسم تنها با اقدام مستقیم یک پیشگام می‌تواند امکان پذیر شود، بویژه که حالا اکثریت بخشی از عوام فاشیست به‌شمار می‌رفتند. با گسترش این حملات نازی به سرزمین‌های قدیمی‌تر (ایالت‌های غربی آلمان)، صفوف آنتیفای خودمختار به‌سرعت افزایش یافت، فرایندی که در عمل فروپاشی چپ رادیکال را در همان زمان پنهان کرد.

ادامه دارد