
بررسی چپ و آنتیدویچه های آلمان
لیاندروس فیشر
منتشر شده در ماتریالیسم تاریخی
ترجمه جنوب جهانی
قسمت اول در اینجا
قسمت دوم در اینجا
قسمت سوم در اینجا
آنتیدویچهها و اتونوم ها: رابطهای پر از عشق و نفرت
با گذشت زمان و ناکام ماندن پیشبینیها درباره ظهور «رایش چهارم» در دهه 1990، جریان آنتیدویچه (ضدآلمان) با بحرانی وجودی مواجه شد و به دنبال یافتن هدفی جدید بود. در این میان، صحنه آتونوم ها یا ناوابسته ها به عنوان میدانی برای فعالیت آنها خود را عرضه کرد. یکی از ویژگیهای پایدار آنتیدویچهها جبران تعداد کمشان از طریق تحریک و چالش، عمدتاً در برابر سایر جناحهای چپ بود. به این ترتیب، «ضد آلمان» بودن نه تنها به معنای رد ملیگرایی بود، بلکه نوعی مخالفت با هرگونه تحلیل مارکسیستی طبقاتی که به تضادهای درونی جامعه آلمان اشاره داشت، محسوب میشد. اکنون آنتیدویچهها، آتونومها را به خاطر آنچه که به عنوان سختگیریهای بیش از حد در حوزه صحت سیاسی و پاکدامنی جنسی تلقی میکردند، به سخره میگرفتند. این حملات در اواخر دهه 1990، در بحبوحه یک رسوایی سوءاستفاده جنسی که باعث شکاف در یکی از بزرگترین گروههای آنتیفای برلین شد، رخ داد و آنتیدویچهها در کنار متهمان قرار گرفتند.
این رویداد نمونهای بود از الگوی تحریکات آنتیدویچهها که به جریان کمشمارشان کمک میکرد تا برای صحنه آتونومهت اهمیتی پیدا کنند و زمینه تعاملات بعدی را فراهم کنند که در ابتدا عجیب به نظر میرسید. آنتیدویچهها بیشتر وقت خود را به بازخوانیهای پیچیده از نظریه انتقادی یا مارکسیسم انتقادی ارزش اختصاص میدادند، در حالی که خودمختارها نظریهپردازی را رد کرده و به اقدام مستقیم تمایل داشتند. با این حال، شباهتهای انکارناپذیری میان آنها وجود داشت. هر دو جریان ارزش چندانی برای طبقه کارگر قائل نبودند؛ برای آنتیدویچهها، این طبقه به دلیل تمایل طبیعی آلمانیها به کشتار جمعی، ارتجاعی محسوب میشد، و برای خودمختارها، طبقه کارگر به دلیل از بین رفتن آن به شکلی که «مارکسیسم سنتی» آن را متصور بود، بیاهمیت بود. هر دو جریان همچنین نقدی افراطی بر ملیگرایی آلمانی داشتند، هرچند به روشهای متفاوت. آنتیدویچهها از تصاویر مربوط به ائتلاف ضد هیتلر در دهه 1940 الهام میگرفتند که با شعار مرگبار «دوباره تکرارش کن، بمبافکن هریس!» مشخص میشد.
از سوی دیگر، آتونومها یا خودمختارها در حال تجربه تغییرات ایدئولوژیک خود بودند. در سال 1991، گروه مسلح «سلولهای انقلابی» که گمان میرفت در میان خودمختارها هواداران گستردهای دارند، پس از اعدام یکی از اعضای خود توسط گروه کارلوس شغال در دمشق، اعلامیهای منتشر کردند که در آن از ضد امپریالیسم و ضد صهیونیسم فاصله گرفتند. در این سند، «سلولهای انقلابی» همچنین انتخاب گروگانها در عملیات انتبه را یهودستیزانه توصیف کردند. این سند نشانهای از گسست از مبارزات مسلحانه برای حاکمیت ملی بود و به جای آن هدف آزادی اجتماعی را برجسته میکرد. این تفکر بهراحتی با گرایش رو به رشد پستساختارگرایی در دانشگاههای مترقی در طول دهه 1990 همسو شد. در اوایل دهه 2000، هنگامی که آخرین بقایای کینزیگرایی از میان برداشته میشد، ضدیت با دولت و اتحادیههای کارگری در میان پستاپرائیستها، با دیدگاههای آنتیدویچه درباره دولت رفاه به عنوان تجسم «جامعه قومی» همخوانی پیدا کرد.
با این حال، نزدیکی نسبی آنتیدویچهها و آتونومها را باید در بستر بحران عمیقتر آنتیفای خودمختار در اوایل دهه 1990 نیز بررسی کرد. ائتلاف سوسیال دموکراتها و سبزها به رهبری گرهارد شرودر که در سال 1998 انتخاب شد، برنامهای برای مدرنسازی اجتماعی سرمایهداری آلمان را آغاز کرد. برخلاف دولت پیشین هلموت کهل، که نگرشش به خشونت نئونازیها بین بیتفاوتی، مماشات و استفاده ابزاری در نوسان بود، دولت شرودر افراطگرایی راست را به عنوان مشکلی در بالاترین درجه اهمیت تعریف کرد. این آگاهی از دهه 1990 و پس از پوگرومهای آن دوران، به دلیل نگرانیهایی که خشونت راستگرایان تصویر آلمان در خارج از کشور را خدشهدار میکرد، در دستگاه حاکمیت حضور داشت. اکنون دولت نسخهای نهادی از ضد فاشیسم را ترویج میکرد که شامل طرحهای اجتماعی علیه راستگرایان و برنامههای خروج برای کسانی بود که میخواستند صحنه نازیها را ترک کنند.
با این حال، دولت با تبلیغ برنامههای خروج، دیدگاهی را پذیرفت که در آن عاملان به عنوان قربانیان بهبودیافته از اعتیادی مضر یا بیماری درونی دیده میشدند، بیماریای که احتمالاً ناشی از بحران مردانگی در طبقه کارگر سفیدپوست بود.
چنین دیدگاهی کاملاً با «نئولیبرالیسم مترقی» همخوانی داشت که تلاش میکرد نژادپرستی و فاشیسم را به مسائل فردی تقلیل دهد و هرگونه ارتباط آنها با ساختارهای اجتماعی یا سیاسی را قطع کند.
تقدیس نازیهای پیشین به عنوان قربانیان در حال بهبود از چیزی شبیه به اعتیاد، به حاشیه راندن قربانیان واقعی انجامید و به این ترتیب ساختارهای دولتی نژادپرستانهای که چند سال بعد مانع تحقیقات مؤثر در مورد قتلهای تروریستی گروه نئونازی «سازمان زیرزمینی ناسیونال سوسیالیست» علیه مهاجران شدند، پابرجا ماندند. تقلیل فاشیسم به مسئلهای پاتولوژیک از «افراطگرایی سیاسی» بهطور قابل پیشبینی، باعث تسهیل فراخوانی سیاستمداران محافظهکار برای تمرکز بر «افراطگرایی چپ» و – پس از یازده سپتامبر – «افراطگرایی اسلامی» شد.
برای آنتیدویچهها، جریان اصلی شدن ضد فاشیسم تأثیری متناقض داشت. به نظر میرسید که ایده نئونازیسم و یهودستیزی به عنوان بیماریهایی که با دینامیکهای ستم طبقاتی بیارتباطاند، سرانجام به ایده جریان اصلی تبدیل شده است. در واقع، این ایده که هر چیزی میتواند یهودستیزانه باشد و فرد باید همواره خود را برای هر نشانهای از نفرت یهودیان زیر نظر داشته باشد، به ابزاری برای گسترش ایدههای آنتیدویچه از محافل رادیکالتر خودمختارها به سازمانهای جوانان جریان اصلی حزب سوسیال دموکرات و سبزها تبدیل شد. با این حال، آنتیدویچهها دشمنان خودخوانده «آلمان» و جریان اصلی به طور کلی بودند. رادیکالیسم خودخواسته و دینامیکهای گروهی آنها به این معنا بود که باید دشمنیهای سیاسی جدیدی ساخته شود. حادثه 11 سپتامبر، انتفاضه دوم و جنگ عراق به کلی تمرکز آنتیدویچه را از مخالفت با ملیگرایی آلمانی به شناسایی شدید با اسرائیل و همچنین امپریالیسم آمریکا به عنوان شکلی از ضد فاشیسم معاصر تغییر داد. نمونهای از این تغییر، جلد مجله «باهاماس» در سال 2003 بود که بدون هیچ طنزی عنوان «بوش – مرد صلح» را داشت و چنین اعلام میکرد:
«باهاماس به دولتهای ایالات متحده آمریکا و بریتانیا و متحدانشان برای پیروزی سریعشان بر رژیم بعث عراق تبریک میگوید. هیئت تحریریه با آسودگی خاطر اذعان میکند که این اولین نبرد ضد فاشیستی قرن جدید، تلفاتی بسیار کمتر از آنچه تصور میشد، بر نیروهای متحد و همچنین غیرنظامیان عراقی وارد کرده است، به ویژه با توجه به شرارت و غیرانسانی بودن خاص رژیم صدام.»
برای آنتیدویچهها و سایرین، بمبگذاریهای انتحاری فلسطینیها نشانهای از فرهنگی واپسگرا بود که یهودیان را بهخاطر خودشان (وجود یهودی) میکشت. با استناد به گلدهاگن، این یک «یهودستیزی حذفگرایانه» در خاورمیانه بود. جنبش صلح اکنون دشمن اصلی در داخل بود، زیرا «اسلاموفاشیسم» را تسکین میداد و به شکلی واپسگرا ضدآمریکایی بود. این واقعیت که آلمان رسماً مخالف جنگ عراق بود، نشانهای از زنده و پویا بودن راه ویژه آلمان (Sonderweg) تلقی میشد. جنگ عراق بهعنوان دفاعی ضروری از آزادیهای فردی جامعه بورژوایی در برابر فرهنگهای جمعگرا که به سوی توتالیتاریسم گرایش دارند، حمایت میشد.
در اینجا باز هم پژواکی از مائوئیسم آلمان غربی به چشم میخورد. با اتخاذ این ایده که برای خیر بزرگتر باید در کنار امپریالیسم غربی قرار گرفت، آنتیدویچهها یادآور برخی از گروههای مائوئیستی بودند که خواستار تقویت ناتو به عنوان سدی در برابر اتحاد جماهیر شوروی بودند. «پرستش بربریت انسانی» که از سوی برخی دگراندیشان فراتر از آلمان، مانند کریستوفر هیچنز و فیلسوفان نوین فرانسوی بیان شده بود، در آنتیدویچهها نیز تجلی یافت، هرچند به شکلی بسیار کمتر پیچیده. علاوه بر این، متهم کردن «چپ» به یهودستیزی برای آنتیدویچهها راهی برای جبران بیاهمیت شدن سیاسی خودشان بود، بهویژه در زمانی که عناصری از احیای چپ در قالب جنبش ضد جهانیسازی و نارضایتی از پذیرش نئولیبرالیسم توسط حزب سوسیال دموکرات و دست کشیدن سبزها از صلحگرایی ظاهر میشد. به این ترتیب، همپیمانهایی در گفتمانهای هژمونیک که همیشه مشتاق بودند چپ را یهودستیز بنامند، جستجو میشد. سرانجام، مانند هیچنز و فیلسوفان نوین، بسیاری از آنتیدویچهها مبارزه خود را علیه چپ تا انتهای منطقی آن ادامه دادند و خود را از هرگونه ارتباط با آن آزاد کردند.
بحران عمیق آنتیفای خودمختار، کنار گذاشتن ضد امپریالیسم توسط خودمختارها (آتونومها)، جریان اصلی شدن ضد فاشیسم بدون طبقه توسط ائتلاف سرخ-سبز و همچنین خودادراکیهای فوقالعاده رادیکال هر دو جریان خودمختار و آنتیدویچه، منجر به این شد که برخی از خودمختارها حمایت آشکار از امپریالیسم و صهیونیسم آنتیدویچهها را بپذیرند. با این حال، اکثر خودمختارها هنوز خشونت نئونازیها علیه مهاجران و آلمانیهای غیرسفیدپوست را به عنوان یک مسئله واقعی میبینند، در حالی که آنتیدویچهها امروز بهطور علنی با پوپولیسم راستگرا همنشینی دارند. با این حال، بسیاری از خودمختارها ایدههای آنتیدویچه درباره یهودستیزی را پذیرفتند، مانند آنچه در مقاله پستون بیان شده بود. نظریهپردازیهای یهودستیزی بهطور فزایندهای انتزاعی شد و با یهودیان واقعی بیارتباط بود و در ساختارهای زبانی جای میگرفت. مقالاتی درباره «یهودستیزی ساختاری» – که بازخوانی کلیشههای صهیونیستی از اسرائیل بهعنوان «یهودی در میان ملل» بودند – بهطور گسترده منتشر میشدند و همگونیهای زبانی میان یهودستیزی و ضد امپریالیسم «مارکسیستی سنتی» را کشف میکردند. دینامیکهای خرداجتماعی نیز اهمیت داشت.
برای مارکوس و سباستین هاونس، گرایش از پیش موجود خودمختارها به «الگوهای تبیین تکعلتی» کلید درک این تغییر سریع بود. در حالی که خودمختارهای دهه 1980 که در خیابانها میجنگیدند، دیواری در خیابانهافناشتراسه هامبورگ ساخته بودند که خواستار بایکوت اسرائیل بود، همتایانشان (که تعدادشان بسیار کمتر بود) در اوایل دهه 2000 از رفقای اسکاندیناویایی خود درخواست میکردند که در جریان اعتراضات به اجلاس اتحادیه اروپا در کپنهاگ، از شعارهایی مانند «انتفاضه جهانی» استفاده نکنند. در ضد فاشیسم اخلاقگرایانهای که از هرگونه محتوای طبقاتی خالی شده بود، تنها وظیفه فرد این بود که یکی از «آدمهای خوب» باشد. اگر آنتیدویچهها میگفتند که فلسطینیها نازیهای امروز هستند، شاید این حرف اغراقآمیز به نظر میرسید، اما چه کسی حاضر بود خطر ارتباط با «آدمهای بد» را بپذیرد؟ خودمختارهای پیچیدهتر، بهسادگی از صحبت درباره فلسطینیها اجتناب میکردند، جز اینکه توضیح دهند در میان آنها «کنشگران رهاییبخش» برای حمایت وجود ندارد. فاصلهگیری اکثریت خودمختارها از آنتیدویچهها، در بهترین حالت نیمبند بود، به دلیل سیالیت زیرفرهنگی میان دو جریان، که از بسیاری جهات بازتاب رابطه میان خودمختارهای دهه 1980 و ضد امپریالیستها بود. روزنامه هفتگی جانگا وورلد «جنگل جهان» همچنان این وضعیت را بازتاب میدهد. این روزنامه در اواسط دهه 1990 بهعنوان انشعابی از یک روزنامه کمونیستی ارتدوکس تحت تأثیر آنتیدویچهها تشکیل شد و به رسانه برجسته چپگرایان لیبرترینی آلمان تبدیل شد که همه چیز را از زاپاتیستها گرفته تا جودیت باتلر پوشش میدهد. با این حال، این روزنامه سابقه طولانی در انتشار مطالب اسلامهراسانه در کنار حمایت بیقید و شرط از دولت صهیونیستی دارد.
علاوه بر وابستگیهای زیرفرهنگیشان به خودمختارها (Autonomen)، عامل دیگری که تا حدی تداوم ایدههای آنتیدویچه در چپ معاصر آلمان را توضیح میدهد، ماهیت جنبش آنتیدویچه به عنوان یک جریان نقد فرهنگی از همان آغاز است. یکی از چهرههای برجسته در این زمینه، گونتر یاکوب، روزنامهنگار و عضو پیشین KABD و KBW بود که یکی از بانیان یک جنبش هنری در سال ۱۹۸۹ علیه فضای ملیگرایانه غالب بود. انگیزه اصلی این آنتیدویچههای فرهنگی، انزجار از آنچه که آنها به عنوان نوعی ملیگرایی سطحی و عوامانه در فرهنگ عامه آلمان میدیدند، بود. آنها به دنبال مقابله با این روند بودند و تلاش داشتند با معرفی مخاطبان خود به تأثیرات فرهنگی خارجی، از طریق نشریات موسیقی و فَنزینها، این ملیگرایی را به چالش بکشند.
با این حال، همانطور که هانلوزر اشاره میکند، این نگرش «شایسته» و ستیزهجویانه، بدون تناقض نبود. برای مثال، در بحث درباره هیپهاپ آمریکایی، یاکوب گرایشهای جداییطلبانه سیاهپوستان و یهودستیزانه در این موسیقی را نقد کرد و آنها را عناصری توصیف کرد که آلمانیهایی که به هویت ملی جدید خود بازگشتهاند، احتمالاً میتوانند با آنها همذاتپنداری کنند. استفاده از تأیید مجرد «کمونیسم»، که در شعار آنتیدویچهها با عنوان «برای اسرائیل و کمونیسم» (Für Israel und den Kommunismus) نمایان بود، و همچنین فرافکنی شوونیسم ملیگرایی آلمانی بر هر نوع تأیید هویتی – چه از سوی ستمدیدگان یا غیر آنها – به نشان ویژه نقد آنتیدویچه تبدیل شد.
در آستانه جنگ عراق، چنین تفکری زمینهساز ساخت تضادی میان ادعای پیشرو بودن جنگ از یک سو و هویتگرایی واپسگرا که جهانسومیگرایی را با ملیگرایان و یهودستیزان آلمانی متحد میکرد، شد. در بررسی این بُعد فرهنگی، هانلوزر بهدرستی به ضد فاشیسم بورژوایی توماس مان به عنوان یکی از نیاکان فکری آنتیدویچه اشاره میکند. برخلاف برتولت برشت که بر وجود تناقضات طبقاتی در جامعه آلمان تأکید داشت، توماس مان در تبعید خود در آمریکا از نوشتههای اولیهاش که پر از اشارههای فولکیستی (ملیگرایانه) و یهودستیزانه بود، تغییر مسیر داد و به حامی بیچون و چرای بمباران بیتبعیض شهرهای آلمان توسط متفقین و مدافع نظریه گناه جمعی تبدیل شد.
ادامه دارد
