سرمایه‌داری و تقدیر ساختارگرای آلتوسر

نوشته زهره روحی

شهرت لویی آلتوسر (1990 ـ 1918) فیلسوف پرآوازة فرانسوی، بیشتر به دلیل خوانش ساختارگرایانة او از برخی از آثار مارکس است. خوانشی که کنشران اجتماعی را به روابط تولیدی و یا روابط اجتماعی، سیاسی یا ایدئولوژيک فرو می‌کاهد . چنانچه می‌گوید:

«ساختار روابط تولیدی، جایگاه‌ها و کارکردهایی را که عاملان تولید اشغال می‌کنند و می‌پذیرند، تعیین می‌کنند. این تولیدکنندگان چیزی نیستند جز اشغال‌کنندگان این جایگاه‌ها؛ و تا زمانی که از عهدة کارکردهای تولیدی‌شان برآیند این جایگاه‌ها را در اختیار دارند. پس عاملان راستین نه این اشغال کنندگانِ جایگاه‌‌های تولیدی یا مجریان کارکردها… بلکه روابط تولیدی و روابط اجتماعی، سیاسی یا ایدئولوژیک می‌باشند…» (آلوتسر، ایدئولوژی و ساز و برگ‌های ایدئولوژیک دولت؛  1387 ).

آلتوسر همچون تمامی مارکسیست‌ها، دولت‌های جوامع سرمایه‌داری را دولت‌هایی سرکوبگر و حامی طبقة مسلط می‌داند:

 «دولت، بیش از هر چیز، چیزی است که مارکسیست‌های کلاسیک آن‌را ساز و برگ دولت نامیده‌اند» (همان: 31).  و بلافاصله منظور از ساز و برگ را روشن می‌کند: «پلیس، دادگاه‌ها، زندان‌ها» (همان‌جا). بنابراین از نظر وی دولت سرمایه‌داری به لحاظ ساختاری فی‌نفسه سرکوبگر و امنیتی می‌گردد. و همین امر ثابت می‌کند که به رغم ادعای بورژوازی، نظام‌های سرمایه‌داری قادرند به شیوه‌ای غیر از دموکراسیِ پارلمانی مدیریت شوند. چنانکه آلتوسر می‌گوید: «تاریخ در دورة متأخر بازنمایانندة آن است که بورژوازی به خوبی توانسته و می‌تواند خود را با سازوبرگ‌های ایدئولوژیِ دولتِ سیاسیِ دیگری به غیر از دموکراسی پارلمانی وفق دهد» (همان : 47).

شیوه‌ای که قادر است به یاریِ ساز و برگ‌هایش به جای رعایت حقوق دموکراتیک شهروندان، با ظاهری کاملا حق‌به‌جانب به سرکوب آن‌ها بپردازد. چنین دولتی قطعاً غاصب قدرت سیاسی و غارتگر ثروت همگانی است. به هر حال آلتوسر به دلیل نگرش مارکسیستیِ خود معتقد است که «دولت و سازوبرگ‌های آن، تنها از دیدگاه مبارزه اعمال قهر طبقاتی و ضامن شرایط بهره‌کشی و بازتولید این بهره‌کشی معنا دارند. اما مبارزة طبقاتی سازوبرگ مهیاکنندة اعمال قهر طبقاتی و ضامن شرایط بهره‌کشی و باز تولید این بهره‌کشی معنا دارند. اما مبارزة طبقاتی بدون طبقات آشتی‌ناپذیر وجود ندارد. حرف زدن دربارة مبارزة طبقاتیِ طبقة حاکم همانا حرف زدن از مقاومت، شورش و مبارزة طبقاتیِ تحت سلطه است (همان : 83).  به بیانی ما با رابطه‌ای دیالکتیکی بین حکومت طبقاتی و مبارزة طبقاتی مواجه هستیم.

از چنین دیدگاهی احتمالاً می‌توان تمامی اعمال قهرآمیز و خشنِ غالب بر رفتار بین افراد جامعه را هم ناشی از نظام طبقاتیِ جهان سرمایه‌داری دانست. شاید چنین ادعایی به نظر غریب رسد اما چنانکه خواهیم دید آلتوسر بر این باور است که از طریق ساز و برگ‌های ایدئولویک دولت (سیاسی، نظامی، خبری ـ رسانه‌ای، فرهنگی، آموزشی، دینی، خانواده ) و در نتیجه به کار افتادن چرخة «لیاقت پروری» و نقش‌های مرتبط با آن، سامانة جایگاهی ـ رفتاری و قهرآمیز جوامع سرمایه‌داری، تولید و بازتولید می‌گردند. برای مثال او دربارة ساز و برگ ایدئولوژیک خبری ـ رسانه‌ای بر این باور است که دولت «از طریق مطبوعات، و رادیو تلویزیون، روزانه مقادیری ملی‌گرایی، نژاد پرستی و … ، به خورد شهروندان می‌دهد» ( همان : 48) .

پس چنانکه می‌بینیم، آلتوسر بر تشخیص ساز و برگ‌های سرکوب‌گرانة دولت (پلیس، دادگاه‌ها، زندان و ارتش)، افشاگرِ ساز و برگ‌های ایدئولوژیکی دولت نیز است؛ که کارکرد و اهداف‌شان را بازتولید مناسبات تولید بهره‌کشانة سرمایه‌داری می‌داند (همان: 42، 48). او می‌گوید:

 «هر گروهی که قدم در این راه می‌گذارد، عملاً دارندة همان ایدئولوژی‌ای است که با نقش او در جامعة طبقاتی تناسب دارد برای مثال نقش فرد استثمار شده، نقش عاملان سرکوب، نقش عاملان حرفه‌ای ایدئولوژی (که باید بتوانند با هر فرد با احترام، یعنی با تحقیر، تهدید و تحمیق شایستة او، رفتار نمایند و این رفتار را بزک اخلاق، فضیلت، تعالی، … بیارایند) » (همان: 50).

اما ناگفته نماند که از نظر آلتوسر آنچه شاهرگِ ساز و برگ‌های ایدئولوژیکیِ دولت به شمار می‌آید، «ساز و برگ‌ نظام آموزشی» (مدرسه) است . در اظهار نظری قابل تأمل، وی بر این باور است که بورژوازی پس از پیروزی‌اش بر ساختار سیاسی ـ ایدئولوژیکیِ بیش از خود قادر شد در اختفا ساز و برگ‌ ایدئولوژیک آموزشی را جایگزین ساز و برگ ایدئولوژیک سیاسیدموکراتیک و پارلمانی‌ای کند که وی را به قدرت رسانده بود:

 «بورژوازی می‌کوشد به خود و به طبقاتِ تحت استثمار القاء کند و چنین بنماید که ساز و برگ‌ ایدئولوژی دولت غالب در نظام‌های اجتماعیِ سرمایه‌داری، نه مدرسه بلکه ساز و برگ ایدئولوژ سیاسی، یعنی سامانة دموکراسی پارلمانیِ برخاسته از انتخابات همگانی و مبارزات حزبی است» (همان: 46).

به گفتة آلتوسر کودکان تمامی طبقات اجتماعی از مهد کودک به بعد تحت سیطرة نظام آموزشی قرار دارند، تا از این راه لیاقت‌های جامعة سرمایه‌داری را به خورد کودک دهند (همان: 26، 27، 49). چنانکه به صراحت می‌گوید:

 «حوالی شانزده سالگی، بخش عظیمی از کودکان از چرخة آموزش به حوزة تولید پرتاب می‌شوند: این‌ها کارگران و خرده‌  دهقانان هستند، بخش دیگری از نوجوانانِ آموزش دیده (و یا محصل) راه خود را پی می‌گیرند و با نیمچه پیشرفتی از پا می‌نشینند و جایگاه‌های خدمة حقیر و متوسط دولت، کارمندان، تکنسین‌های خُرد و متوسط و پیشه‌های خرده‌بورژوازی از هر نوعش را اشغال می‌کنند. بخش آخر، پایان راه را درمی‌نوردند و به میان‌مایگی روشنفکرانه تن می‌دهند و یا مغز متفکر کار جمعی می‌شوند؛ و به علاوه عاملان بهره‌کشی (سرمایه‌داران، مدیران)، عاملان سرکوبگری (نظامیان، مأموران پلیس، سیاست‌مداران، کارمندان بلند پایه و غیره) و عاملان حرفه‌ای ایدئولوژی (یعنی مبلغان…) نیز در این چرخه وجود دارند» (همان: 49).

وانگهی به باور آلتوسر ساز و کار جامعة سرمایه‌داری حکم می‌کند که دولت، وظایف پیشین کلیسا را به «مدرسه» محول کند (همان: 51). و یا حتی دو گانة خانواده ـ مدرسه را جایگزین خانواده ـ کلیسا کند (همان: 47، 52)؛ بر این اساس می‌‌بایست کارکرد مراکز متعدد مشاورة درمانی (خانواده، ازدواج، تربیتی و غیره ) و نیز برنامه‌های رادیو تلویزیونیِ مشاور خانواده را هم در کنار سیستم لیاقت پروریِ نظام آموزشی مدارس قرارد داد تا بدین ترتیب به اقتضای زمانه وظیفة هدایت‌گریِ کلیسا (به عبارت دیگر کنترل و نظارت افراد جامعه) به مدرسه ـ خانواده محول گردد.

با توجه به آنچه گفته شد، به راحتی می‌توان دید که تمامی وظایفی که دولت چه از طریق ساز و برگ سرکوب‌گری و چه از طریق ساز و برگ‌های ایدئولوژیکیِ قلمروهای متفاوت (خانواده، سیاسی، فرهنگی و …) به خود اختصاص داده است در قلمرو عمومی رخ می‌دهد؛ و این بدین معنی است که دولتِ سرمایه‌داری، تفکیک بین قلمرو خصوصی و قلمرو عمومی را برهم زده است. آلتوسر ضمن آنکه بخش اعظم ساز و برگ‌ها ایدئولوژیکی دولت (همچون کلیساها، مدارس، احزاب، سندیکاها، خانواده‌ها، غالب روزنامه‌ها، تشکل‌های فرهنگی و …) را متعلق به قلمرو خصوصی می‌داند، می‌پرسد: «به چه حقی ما نهادهایی را که غالباً دارای ویژگی عمومی نبوده، بلکه اساساً خصوصی هستند، به عنوان ساز و برگ‌های ایدئولوژیک دولت در نظر می‌گیریم ؟» (همان: 38).

او برای پاسخ، به سراغ این نظریة گرامشی می‌رود که   «تفکیک میان حوزة عمومی و خصوصی، یک تفکیک داخلیِ قانون بورژوایی است و تنها در حوزه‌های وابسته به آن، که این قانون در آن‌ها قدرتش را به کار می‌گیرد، اعتبار دارد» (همانجا).

اما نتیجه‌ای که آلتوسر می‌گیرد بسیار جالب است او می‌گوید:

 «حوزة دولت، در قانون نمی‌گنجد، زیرا این حوزه فراقانونی است: دولت که دولت طبقة سلطه‌گر است، نه عمومی است و نه خصوصی، بلکه خود شرط لازم و ضروری هر نوع تفکیک میان امر عمومی و امر خصوصی است» (همانجا).  بنابر استدلال آلتوسر، آنچه سبب می‌شود تا وضعیت «فراقانونی» دولت، از نگاه افراد جامعه پنهان بماند و یا بدیهی و عادی جلوه‌گر شود، کارکرد ساز و برگ‌های ایدئولوژیک دولت و به خصوص ساز و برگ ایدئولوژیکیِ آموزشی است ک دولت کل این قلمرو را به مثابه «بازشناسیِ» چگونگی خوانش اعمال و وظایفش به تصرف خود درآورده است.

اما آیا حقیقتاً دولت می‌تواند به رغم تصرف سرکوب‌گرانة قلمروهای خصوصی و عمومی و نیز تحریف در معنای «همگانیِ» متعلق به قلمرو عمومی، بر شعور اجتماعی افراد جامعه پرده کشد؟! از نظر متن حاضر «شعور اجتماعی» می‌تواند همان شکایات و نارضایتی‌های باشد که فی‌المثل در «حیطة آموزش» والدین از محتوای آموزشی ـ پرورشی و یا ساختار «مدرک‌گرای» نظام آموزشی دارند. با طرح این پرسش به بخش اصلی این یادداشت می‌رسیم.

 

آزمون در میدان ساختارگرایانة آلتوسر

اساسی‌ترین ایرادی که به نگرش آلتوسر وارد می‌شود، در واقع همان اندیشه‌ای است که به واسطه‌اش، فلسفة انتقادی او بر پا می‌شود: حذف و ناپدید شدن کنش‌گرانِ اجتماعی در روابط تولیدیِ ساختارهای جامعة سرمایه‌داری؛ به بیانی ساده، انحلال قدرتِ فاعلیِ انسان به واسطة قالب‌ها و نقش‌هایی که ساختار اجتماعیِ سرمایه‌داری برای بازتولید فرایند بهره‌کشی برپا می‌سازد. برای مثال دیدیم که چگونه آلتوسر در حرکتی تک ساحتی، قلمرو آموزش (مدرسه ، دانشگاه) را در مقام کارگزار ایدئولوژیک دولت، یکسره به عنوان قلمروی ضد آگاهی و نیز ضد آزادسازی، شناسایی کرد و متأسفانه با این عمل به طرز جبران‌ناپذیری  مجبور به نادیده گرفتن هستیِ اجتماعیِ نظام آموزشی‌ای شد که خواهی نخواهی به مرور زمان (به دلیل همان پایه‌های اجتماعی و تعاملاتیِ کنش‌گران) تبدیل به نیرویی انتقادی علیه سلطة هیئت حاکمه می‌گردد. اما افسوس که آلتوسر به دلیل نگرش ساختارگرایانه و تک ساحتی خود، چنین نیرویی را در پس عبارت «ساز و برگ ایدئولوژیک دولت» به مرتبه‌ای مزدور و جیره‌خوار دولت تنزل می‌دهد. برای مثال او معتقد است:

 «هرچند مدرسه (و نیز سایر نهادهای دولت مثل کلیسا و ساز و برگ‌های ارتش) محل آموزش لیاقت‌هاست، اما این آموزش در شکل‌هایی است که پروسة فرمانبرداری از ایدئولوژی غالب یا تسلط بر پراتیک این ایدئولوژی را تحقق بخشد … بازتولید نیروی کار، به‌مثابه شرط لازم و ضروریِ نه تنها بازتولید تخصص نیروی کار بلکه بازتولید فرمانبری این نیروی کار از ایدئولوژی غالب یا عمل‌گریِ این ایدئولوژی نیز هست» (همان: 27).   

اگر این گونه که آلتوسر باور دارد، ساختار آموزشی قادر به بازتولید «فرمانبری» است، پس شورش‌ها و مقاومت‌هایی را که به مثابه یار دیالکتیکیِ «مبارزة طبقاتیِ طبقة حاکم» جلوه‌گر می‌شوند (همان: 83) ، چگونه باید توجیه کرد؟ اصلاً شاید مناسب‌تر باشد، این‌ طور بگوییم که اگر تصرف قلمرو خصوصی و عمومی از سوی دولت و در نتیجه در بند کردن قلمروهای آموزشی، خبری ـ رسانه‌ای، … ، به واسطة کنترل و نظارت دولت موفق از آب در می‌آید، دیگر چه نیازی به استفادة دولت از ساز و برگ سرکوب‌گرایانه‌اش (پلیس، و ….) است ؟! وانگهی اگر مطابق تصویر جبرگرایانة آلتوسر، در پایان مسیر آموزش، روشنفکران به میان‌مایگی تن می‌دهند (همان: 49)، دست کم می‌توان پرسید که خودِ آلتوسری که در مقام روشنفکرِ منتقدِ دولت، به تحلیل از جامعة سرمایه‌داری دست زده است، سر و کله‌اش از کجا پیدا شده است…؟!

بنابراین چنانکه می‌بینیم به رغم تلاش ساختار سرکوبگرایانه، امکان و توان هستی‌داشتگی «کنشگر اجتماعی» وجود دارد. چرا که هنوز «مقاومت» و «نافرمانی» به عنوان عنصری فعال در صورت سرکوب و غیاب آزادی وجود دارد. به بیانی دیگر، بر خلاف اعتقاد آلتوسر (همچنان که دیدیم) ساختارها همچنان از قدرت به بند کشیدن روح و ذهن انسان‌ها ناتوانند. زیرا هستیِ اجتماعی ـ انضامیِ انسان در جهان، از انسان‌ها موجوداتی چند ساحتی می‌سازد. شاید سرمایه‌داری بتواند روح و ذهن او را بیمار و از خود بیگانه سازد، اما ناتوان از کنش مقاومتی ـ مخالفتی، هرگز! حتی اگر سقوط کرده به بزهکاری و علیه کرامت و آزادیِ خود باشد…!

باری، احتمالاً آنچه سبب شده است تا آلتوسر این چنین گرفتار نگرش تک ساحتی نسبت به ساختارهای فرهنگی، اجتماعی، آموزشی و … جامعة سرمایه‌داری گردد، ناباوری او به رابطة اندیشیدگی و شرایط هستی است. حال آنکه این رابطة انضمامی در تفکر مارکس وجود دارد و آن‌را لحاظ می‌کند. به عنوان مثال از نظر مارکسی که دستنوشته‌ها را در سال 1844 میلادی تألیف کرده است، به دلیل اجتماعی بودنِ «انسان، جامعه و اندیشه»،  بین «نحوة زندگی و جهانِ اندیشگی» تا حتی تخیلاتِ آدمی جدایی‌ وجود ندارد. چنانچه می‌گوید:

 «آدمی در آگاهیِ نوعی خویش، زندگی واقعی اجتماعی خویش را تأیید می‌کند و در اندیشه صرفاً هستیِ واقعی خویش را تکرار می‌کند همانطور که به طور معکوس، وجود نوعی، خویشتن را آگاهی نوعی‌اش به اثبات می‌رساند و برای خود در عمومیت خویش به عنوان موجودی اندیشمند هستی می‌یابد تکرار می‌کند.  آنچه در بازنماییِ فکری و اندیشیدگی بازتاب می‌یابد، همان شرایط هستیِ نوعی انسان‌ها و به عبارت دیگر جهان واقعی و عینی‌شان در قلمرو روزمره است (مارکس، دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی 1844؛ 1378 : 173).

 حال آنکه از نظر آلتوسر:

 «آنچه انسان‌ها در ایدئولوژی برای خود بازنمایی می‌کنند، شرایط واقعی هستی‌شان و جهان واقعی‌شان نیست، بلکه فراتر از آن، رابطة آن‌ها با این شرایط هستی‌شان است که در ایدئولوژی بازنمایی می‌شود» (آلتوسر، 1387: 59، 60).

به واقع اتفاق غریبی که در نگرش آلتوسر افتاده، این است که وی همان‌گونه که می‌بینیم (و معلوم نیست به چه دلیل) بین انسان و شرایط هستی‌اش فاصله انداخته است! و از این‌رو متأسفانه قادر نیست ببیند که «رابطة‌« انسان با چیزها (بخوانیم ویژگیِ «رابطه‌مندانة» خاصِ انسان در جهان)، همچون مکان‌مندی و یا تاریخ‌مندی و یا زمان‌مندی، حامل وضعیتی هستی‌شناختی برای انسان است. به بیانی، رابطة انسان با چیزها، وضعیتی علاوه و یا اضافه شده برای انسان ندارد که بین او وشرایط هستی‌اش واقع گردد؛ بلکه تمامی آن روابط انضمامی، اصلاً و اساساً متعلق به نحوة هستیِ انسان در جهان است: نحوه‌ای انضمامی و اجتماعی؛ به طوری که به لحاظ فلسفی انسان به لحاظ هستی‌شناختی همواره در ارتباط با چیزها به سر می‌برد. و نمی‌تواند منفک از امکانات مکان‌مندی، زمان‌مندی، و یا…، از هستی‌ برخوردار باشد. منظورمان به طور مشخص همان پرانتز بزرگی است که هوسرل هنگام بررسی ماهیت آگاهی انسان در برابرش پدیدار گشت و هایدگر آن‌را در مباحث اگزیستانسیالیستی‌اش به نحوی بسیار عالی در هستی‌شناختیِ دازاین به کار گرفت؛ که البته ناگفته نماند پیش‌فهم‌ این نحوة استفاده برای هایدگر قبلا توسط مارکس در تبیین رابطة اجتناب‌ناپذیر «فرد و جهان اجتماعی» او وجود داشته است. به طوری که اگر خوب دقیق شویم می‌توانیم درک انضمامیِ هستیِ اجتماعی فرد در جامعه را در آن بازشناسیم (مارکس، دستنوشته‌ها، 1378: 173) ؛

بنابراین انفکاکی بین شرایط هستیِ انسان، بازنماییِ تخیلی و هستیِ واقعی وجود ندارد. در رابطة انسان و شرایط هستی‌اش، چیزی به جز وضعیت ارتباطیِ انسان و نیز شرایط هستی‌شناسانة او نیست. از سویی دیگر، اگر آلتوسر هم همچون مارکس به «هستی اجتماعی» و نیز اجتماعی بودنِ شرایط و مناسبات تولید توجه نشان می‌داد، این گونه تک ساحتی به بزرگ‌نماییِ دو گانة «خانواده ـ مدرسه» نیاز پیدا نمی‌کرد. درست است که همان گونه که او (آلتوسر) می‌گوید، ساختار طبقاتی و سرکوبگرِ سرمایه‌داری به لحاظ کنترل و نظارت، روی ساختارهای ایدئولوژیکیِ نظام آموزشی و خانواده تأکیدی به خصوص دارد، اما از طرفی هم مارکس پیشتر (با توجه به شرایط سرمایه‌داری در زمانه‌ای که به سر می‌برد) نشان داده بود، که به دلیل اجتماعی بودن شرایط و مناسبات تولید، بهره‌کشی از کار زنان (و کودکان) به ساختارزدایی از روحیة «فرمانبری» و انضباط «پدرسالارانه» دامن زده است. چنانکه در مانیفست می‌خوانیم:

«هرچه صنعت جدید رشد بیشتری می‌یابد، به همان اندازه کار زنان بیشتر جایگزین کار مردان می‌شود. دیگر اختلاف سن و جنسیت در مورد طبقة کارگر اعتبار اجتماعی بارزی محسوب نمی‌شود. همه ابزار کار هستند… هرچه صنعت جدید، پیوندهای خانوادگی پرولترها را بیشتر از هم می‌گسلد و کودکان آن‌ها را به متاع سادة تجاری و ابزارهای کار تبدیل می‌کند، خزعبالات بورژوایی دربارة خانواده و تعلیم و تربیت و همبستگی مقدس والدین و فرزندان تهوع‌آورتر می‌شود… کمونیست‌ها دخالت جامعه را در امر تعلیم و تربیت از خود اختراع نکرده‌اند، فقط می‌کوشند خصلت این دخالت را دگرگون سازند و تعلیم و تربیت را از زیر نفوذ طبقة حاکم رهایی بخشند…» (مارکس، انگلس، مانیفست ، 1380).

اما شگفت این جاست که آلتوسر زمانی نظریة ایدئولوژی و ساز و برگ‌های ایدئولوژیک دولت را بیان داشته است (در سال 1969) که جنبش ماه مه سال 1968 اتفاق افتاده بود. جنبشی که بیش از هر چیز مُهر ضدیت با دولت و ساختارشکنیِ روحیة سلسله مراتبی و پدرسالارانة نظام آموزشی (دانشگاه‌ها) ، و نیز خانواده را در بر داشته است… به هر حال اگر نظریة آلتوسر پیش از جنبش نوشته شده بود، تز سرسختانة آلتوسر در خصوص تبعیت ایدئولوژیکی از ساختارهای فرهنگی، آموزشی و … ، در نهایت به‌منزلة تخیلی فارنهایتی تلقی می‌شد، اما نوشتن و پرداختن به آن، بدین ترتیب آن هم یک سال پس از جنبش، تنها سرباز زدن آلتوسر را از پذیرش واقعیت کنش‌گری‌های مقاومتی و نافرمانی نشان می‌دهد. کنش‌گری‌هایی که برخاسته از واقعیت اجتماعی و پارادوکسکالِ نحوة تولید در جهان مدرن سرمایه‌داری است. و عجب آنکه او با نادیده گرفتن هستیِ اجتماعی ـ انضمامیِ کنش‌های فردی در جامعه در همان مسیری حرکت می‌کند که نظام سرمایه‌داری خواهانش است: القای اقتدارآمیز و بی‌چون و چرای ساختارهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، آموزشیِ برخاسته از نظام‌های سرمایه‌داری؛ که به‌مثابه تقدیری نازل شده از عالم غیب مُهر تمامیت خود را در تعیین «نقش‌ها‌» و «جایگاه‌ها» زده است. و این در حالی است که نظام سرمایه‌داری و دولت‌های اقتدارگرا، همواره در صدد ناچیز شمردن و یا تحریف کنش‌های مقاومتی‌اند که از سوی کنشگران اجتماعیِ تحت فشار نسبت به نقش‌ها و جایگاه‌های‌شان در جامعه بروز می‌کند. یعنی دقیقاً مقاومت در برابر همان تزی که متأسفانه آلتوسر هم به نوعی آن را ناخودآگاه به سود سرمایه‌داری و دولت‌های خودکامه پیش می‌برد.

کلام آخر

ابطال نظریة «فرمانبرسازیِ ایدئولوژیکِ» آلتوسری، امروزه کار چندان غریبی نیست. خصوصاً وقتی نظام‌ سرمایه‌داری نئولیبرال تداوم خود را در آشفته‌سازی به نسبت جنگی و نیمه جنگی در مناطق جغرافیایی کشورهای فقیر و یا به اصطلاح در حال رشد جهان سومی می‌بیند. اگر در دورانِ «دولت‌های رفاه» سندیکاها و احزاب کارگری تا حدی عهده‌دار ایجاد تعادل و تداوم نظام سرمایه‌داری بودند، امروزه به دلیل ساختار آشوب‌زدة نئولیبرالیستیِ جهان، آنچه به تداوم این ساختار یاری می‌رساند، سلسله‌ای از فسادها و یا جنگ‌های روانی و حاکمیت رسانه‌های ایدئولوژیکی ا‌ست که در وسعت انواع ابزارهای تبلیغاتی که در اختیار خود دارند، می‌توانند در اذهان هزاران نفر با ملیت‌های مختلف از قربانیان جنگی، صورت و چهره‌ای ظالمانه و تروریست بسازند. نمونة حی و حاضر آن، وضعیت بسیار غمبار غزه و جنوب لبنان است. و در چنین وضعیتی زمانی که دولت‌های نئولیبرال غرب (در همه طیفش) یکی پس از دیگری به جای محکوم کردن اسرائیل، حمایت، و یاری به غزه و لبنان را محکوم می‌کنند، شاهد اعتراضات دانشجویی یا بهتر است بگوییم گروههای مختلف مردمی (مدنی) در حمایت از مردم غزه و یا جنوب لبنان می‌شویم. به عنوان مثالی کاملاً عینی علارغم تلاشی که دولتهای غربی داشته و دارند تا مبادا اذهان عمومی از حلقة رسانه‌های نئولیبرال بیرون بمانند، در سالگرد کشتار مردم غزه، شاهد اعتراضاتی وسیع در غرب می‌شویم.

بنابراین «نافرمانی، مقاومت و حمایت»، (نافرمانی از القائات جهان نئولیبرالیستی، مقاومت در برابر ابزارهای سلطه‌گری‌اش و حمایت از ملت‌ها و اقوام تحت ستمش) از جمله معیارهای جهانی‌ای هستند که مردم را در هر جایی که باشند به یکدیگر پیوند می‌دهد…

از یاد نبریم فرمان بزرگ  نئولیبرالیسم، نه تنها بی‌مسئولیتی دولت‌ها از نظم و قانون است ـ همانی که بر اساس مقاومت‌های شهروندان، قبلاً با شاخص‌هایی دموکراتیک و نیمچه دموکراتیک به دست آمده بود ـ ، بلکه بی‌مسئولیتی به طور عام است. و از این‌روست که دولت‌های اقتدارگرا لاجرم به دولت‌هایی مافیایی تبدیل می‌شوند و اقتصادی فاسد و تبهکارانه را چاشنی ترور و سرکوب ماهیتی خود می‌کنند. به هر حال واقعیت این است که فراتر از نظر آلتوسر، صرفاً این ساختارهای ایدئولوژیک آموزشی، خبری و یا رسانه‌ای نیست که دست‌اندرکارِ بازتولید نظام سرمایه‌داری است، بلکه ناامنی در همة اشکالش (اجتماعی، شغلی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، محیط زیستی و …)، فقر و خشونت از یکسو و فساد و تبهکاریِ دولت‌ها از سوی دیگر، همگی با هم شرایطِ بازتولید نظام سرمایه‌داریِ نئولیبرالیستی را فراهم می‌کنند؛ غافل از اینکه کنشگری چون انسان، که تمامیتِ وجودی‌اش در هستی اجتماعی و جهانی‌‌اش نهفته است،  قادر به شناخت، انتقاد و عمل بر خلاف ساختارهایی‌ست که از وی توقع کور، کر و لال شدن دارد…   

منابع:

  1. لویی آلوتسر، ایدئولوژی و ساز و برگ‌های ایدئولوژیک دولت؛ ترجمه روزبه صدر آرا، تهران: نشر چشمه، 1387 .
  2. کارل مارکس، دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی 1844؛ ترجمه حسن مرتضوی ؛ 1378، انتشارات آگه، 1378

بازخوانی 14 مهر 1403