
نوشته: نیلس کاسترو
رزومه آمریکانو لاتینو
ترجمه جنوب جهانی
در اوایل سال 1992، زمانی که از فروپاشی ناگهانی اتحاد جماهیر شوروی شگفتزده بودیم، یک گردهمایی بزرگ در سالن سفارت سابق شوروی در مکزیک برگزار شد. در این نشست، نه تنها چپهای محلی، بلکه تعداد زیادی از پناهندگان سیاسی آمریکای لاتین که در آن زمان شمارشان زیاد بود، حضور داشتند. دیپلماتهای سابق شوروی، از ملیتهای مختلف که بهزودی از هم جدا میشدند، ساکت و متحیر، به دیوارها تکیه داده و نظارهگر بودند؛ آنها هم نمیتوانستند آنچه در مسکو رخ داده بود را درک کنند.
سخنرانیهای پیدرپی در آن گردهمایی بهجای بحث و گفتگو، بیشتر به مجموعهای از شکایات در مورد رفتارهای ناپایدار رهبران شوروی شباهت داشت. رهبرانی که با دور ریختن آب کثیف، کودکِ سوسیالیسم را نیز از بین برده بودند. هنوز درک نکرده بودیم که مدتها پیش، دیگر در این تشت هیچ کودکی باقی نمانده بود. در آن جلسه، سرگردانی ناشی از نبود مرجعی که اکثر چپها آن را مشترکاً پذیرفته بودند، غالب بود. با ناپدید شدن این مرجع، حتی برای کسانی که قصد داشتند آن را نقد کنند، برخی از افراد هویت خود را نیز از دست دادند.
در چنین فضایی، من برخلاف جریان سخنرانی کردم. گفتم: «ما باید این شرایط را بهعنوان یک رهایی بپذیریم. اکنون دیگر چارهای نداریم جز اینکه سوسیالیستهایی مستقل باشیم، بر اساس شرایط و انتظارات خودمان.» در واکنش به اخم برخی از حضار، اضافه کردم: «هیچیک از نظریههای کارل مارکس با آنچه در مسکو رخ میدهد رد نشده و سوسیالیسم همچنان ضروری است.» و با کمی بدجنسی اضافه کردم: «حالا باید این وضعیت را مانند زمانی که لنین در میهن خود که تحت فشار و عقبمانده بود، تصمیم به انقلاب گرفت، بپذیریم؛ بدون اینکه منتظر بمانیم اتحاد جماهیر شوروی به او بگوید چگونه این کار را انجام دهد یا به او کمک کند.»
سکوتی ناراحتکننده برقرار شد. تا اینکه در نهایت، چند تشویق ضعیف از انتهای سالن به گوش رسید. اکنون از آن واقعه بیش از 30 سال میگذرد.
من پیشتر از شوک آگاهی از اینکه بابانوئل وجود ندارد، جان سالم به در برده بودم. در کوبا، در اوایل دهه 60 و 70، با شور و هیجان «حرکت به سوی سرخ» تجربه کردم. از این تجربه، این توهم شکل گرفت که اعلام سوسیالیستی انقلاب کوبا، که فوراً با کمکهای فنی و اقتصادی اتحاد جماهیر شوروی پشتیبانی شد، مبارزه علیه توسعهنیافتگی را در چارچوب مدل خاص خودمان، یعنی مدل لاتین-کارائیبی، سرعت خواهد بخشید. به این ترتیب، تا سال 2000، کوبا به کشوری نسبتاً توسعهیافته تبدیل میشد.
در آن سالها هیچیک از کشورهای موسوم به «سوسیالیستی» را ندیدم، شاید چون مرا کافر میدانستند. خیلی بعدتر و در زمانی دیگر، پس از بازگشتم به پاناما، این فرصت را پیدا کردم. و آن هم بهعنوان نمایندهی دولتی سرمایهدار و حزبی ملی-انقلابی و سوسیال دموکرات بود که به دلیل تشدید بحران روابطش با ایالات متحده، در جستجوی دستی یاریگر در مسکو بود. تجربه چند سفر به آنجا بسیار قاطع بود. مهماننوازی بخش روابط بینالملل حزب کمونیست شوروی مهربانانه بود، اما ملاقاتها با دولت با اکراه بیشتری صورت میگرفت. بنابراین فرصت کافی برای گشت و گذار در مسکو و لنینگراد زیبا فراهم شد، در نوعی گردشگری سیاسی تاخیری.
این گردشها نشان داد که من، به لطف آموزههای قدیمی کوباییام، با فراز و نشیبهای انقلاب روسیه و دفاع شوروی در برابر حمله نازیها بیشتر آشنا بودم تا میزبانان دلپذیرم. در بازدید از موزه ارتش سرخ یا سالن بزرگ مؤسسه اسمولنی، این من بودم که بهعنوان راهنما، توضیحاتی درباره آنچه میدیدیم ارائه میکردم. به تدریج به این نتیجه رسیدم که در دورانهای پیشین، وظیفه راهنمایی بازدیدکنندگان احتمالاً توسط انقلابیون انجام میشد، اما اکنون کارمندان دولتی مؤدب این وظیفه را به عهده داشتند؛ کارمندانی که بیشتر برای سرگرم کردن مهمانان آمادگی داشتند تا توضیح تاریخ و ایدههای انقلابی.
در نهایت، پاسخ رسمی به پیشنهاد پاناما قاطع بود: یک سال پیش، مسکو برای متقاعد کردن پاناما به گشایش کنسولگری شوروی در آنجا به شدت تلاش میکرد، اما اکنون –در لحظه حساس– ترجیح میداد پیشنهاد ما را برای روابط دیپلماتیک، تجاری و همکاری نادیده بگیرد. بعدها، در سفری بعدی، خود میخائیل گورباچف به من گفت –پس از آنکه حمله خونین ایالات متحده به وقوع پیوسته بود– که تعادل جهانی موضوعی بسیار حساس بود و اتحاد جماهیر شوروی مسئولیت بزرگی در قبال آن داشت، و پاناما مسئلهای بسیار حاشیهای بود که ارزش به خطر انداختن این تعادل را نداشت. اما در آن زمان، دبیرکل حزب کمونیست شوروی و برنامه پرسترویکایش بوی شکست میدادند.
این موضوع باعث شد که در آن صبح سال 1992، در آمفیتئاتر سفارت سابق شوروی، جایی که پرچم سرخ دیگر افراشته نبود، بگویم که بهجای تاسف خوردن، باید به سوسیالیستهای مستقل تبدیل شویم. و بدین ترتیب، صفحهای از گذشته را ورق بزنیم؛ زمانی که هنوز الگوی کهنه و کند شده از سالهای لئونید برژنف وجود داشت، الگویی که هر روز کمتر با کوبا همبستگی نشان میداد.
اما اگرچه سرخوردگیهای حاصل از مسکو برای من روشن کرده بود که مدل موسوم به «شوروی» برای آرزوهای ما در زمینه رهایی ملی و گذار به سوسیالیسم ناکارآمد است، برای بسیاری از همکاران پانامایی، مکزیکی و لاتین-کارائیبی من، آرامشی که کمونیستهای شوروی با آن ممنوعیت حزب کمونیست و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را پذیرفتند، رویدادی شگفتانگیز و تراژیک بود.
همانطور که روبرتو رگالادو بیش از ده سال پیش گفته است: «انقلاب اکتبر مرجع تمام انقلابهای سوسیالیستی قرن بیستم و بیشتر احزاب انقلابیای بود که در آن قرن برای کسب قدرت جنگیدند.» در نتیجه، همانطور که من اضافه میکنم، در مسکو کسانی بودند که انقلاب و سوسیالیسم را با موفقیت انجام داده بودند و شاگردان آنها. بعد از استالین، سخنانشان مانند تورات بود. در آن زمان –پیش از انقلاب کوبا و موج شورشهای اروپایی و آمریکایی در سال 1968–، مناقشات و انشعابات درون جنبش کمونیستی بیشتر ناشی از انتقاد از آنچه هر جناح بهعنوان «انحراف» از اصول پسالنینی شوروی میدانست، بود تا از بحث درباره چشماندازهای ما در مورد فرآیند انقلابی و حزبی که مناسب شرایط مختلف ملی و بازیگران اجتماعی مربوطه بود.
مدل استالینی از دولت و جامعه –همانطور که رگالادو میگوید– برای «اعمال» در هر کشوری که هویت سوسیالیستی را میپذیرفت، تعیین شده بود، فقط با «تطبیقهایی» در هر کشور، چه در لهستان و چه در چین. در برابر انتقاد از این مکانیکی بودن –همانطور که من اضافه میکنم– دفاع از این مدل چنین ادعا میکرد که این همان «سوسیالیسم واقعی» است، یعنی تنها سوسیالیسمی که واقعاً وجود داشت. این مدل، که در کشورهای اشغالشده توسط ارتش شوروی پس از شکست نازیها اعمال شد و نه بهعنوان محصول فرآیندهای ملی آنها، به سرعت در یوگسلاوی فروپاشید و در چین رد شد. کشورهایی که انقلاب در آنها توسط نیروهای ملی خودشان به پیروزی رسیده بود، و پیامدهای فکری این جداییها بلافاصله بهعنوان بدعت محکوم شد.
اینگونه بود که برای اکثر مردم آمریکای لاتین، گسست نهایی با الگوی شوروی و «سوسیالیسم واقعا موجود» پس از بحران نهایی اتحاد جماهیر شوروی اتفاق افتاد؛ همانطور که رگالادو نیز اشاره کرد، این موضوع برای بسیاری از افراد تجربهای دردناک بود. این شکست نشان داد که دیگر نمیتوان به فکر «تکرار انقلاب اکتبر در شرایطی کاملاً متفاوت از روسیه ۱۹۱۷» بود، بلکه باید از روش مارکس بهطور خلاقانه استفاده کرد تا به نتیجهگیریهای خاص خود رسید؛ نتیجهگیریهایی که نشان دهد چگونه میتوان به انقلابها، دولتها و جوامع رهاشده و سوسیالیستی در آمریکای لاتین و کارائیب در قرن بیستویکم دست یافت.
این امر بدین معناست که «برای این کار، باید بقایای مارکسیسم رسمی شوروی را دفن کنیم.» درست مانند دوران لنین در آستانه انقلاب اکتبر، زمانی که هنوز چیزی به نام «مارکسیسم شوروی» وجود نداشت، اکنون باید دوباره با توجه به واقعیتها، انتظارات، زمانها و شرایط متفاوت، درباره معنای سوسیالیسم و اینکه چه کسی یا چه کسانی عامل انقلاب هستند، تأمل کنیم. یعنی باید با مشارکت کدام نیروهای اجتماعی و چگونه یک بلوک اجتماعی انقلابی را با آنها تشکیل دهیم. در حقیقت، این همان موضوع اصلی کتاب من با عنوان «چپهای آمریکای لاتین در زمان خلق» است که اولین نسخههای آن در سال ۲۰۱۲ منتشر شد.
ضرورت بازاندیشی، بازکشف و بازآفرینی گزینههای انقلابی از محیطها و شرایط جدید در قاره ما تازگی ندارد. در قرن بیستم، افرادی مانند خوزه کارلوس ماریاتگی در دهه ۱۹۲۰ و تقریباً نیمقرن بعد ارنستو چهگوارا، زندگی و اندیشه خود را به این مسئله اختصاص دادند. همچنین در قرن نوزدهم، خوزه مارتی پیشگام این جریان بود. از او نهتنها این توصیف معروف از نیروی انقلابی را داریم که میگوید: «سرنوشت خود را با فقیران این دنیا رقم خواهم زد»، بلکه تعریفی دقیقتر ارائه داده است که علاوه بر محتوای طبقاتی، معنای ملیگرایانه و رهاییبخشی آشکاری دارد: «باید با ستمدیدگان همپیمان شویم تا نظامی را تقویت کنیم که مخالف منافع و عادات ستمگران باشد.»
با این حال، عاملان انقلاب تنها کسانی نیستند که عمل میکنند، بلکه آنانی نیز هستند که توسط اقدامات انقلابیون فراخوانده میشوند و در گرمای آن اقدامات توانایی فهم و پشتیبانی از آن را بهدست میآورند. فیدل کاسترو، برجستهترین شاگرد مارتی، در اولین اعلامیه بزرگ خود، «تاریخ مرا تبرئه خواهد کرد»، تعریفی از نیروی اجتماعی انقلاب ارائه داد که در آن مردم کوبا را نهتنها بهدرستی و به شیوهای متناسب با شرایط توصیف کرد، بلکه آن را طوری بیان کرد که مردم بهآسانی درک و پشتیبانی کنند.
او گفت:
ما زمانی که از مبارزه صحبت میکنیم، منظورمان آن ۶۰۰ هزار کوبایی است که بیکار هستند و آرزو دارند که با کار شرافتمندانهای روزی خود را به دست آورند، بدون اینکه مجبور شوند از کشور خود برای امرار معاش مهاجرت کنند؛ منظورمان ۵۰۰ هزار کارگر روستایی است که در کلبههای فقیرانه زندگی میکنند و فقط چهار ماه در سال کار دارند و بقیه سال را با فرزندانشان در فقر و گرسنگی سپری میکنند، کسانی که حتی یک وجب زمین برای کشت ندارند و زندگیشان باید دل هر انسانی را به رحم آورد، اگر قلبهای سنگی بسیاری وجود نداشت؛ منظورمان ۴۰۰ هزار کارگر صنعتی و کارگر سادهای است که حقوق بازنشستگیشان دزدیده شده است، دستاوردهایشان در حال ربوده شدن است، خانههایشان همان اتاقکهای وحشتناک است و دستمزدشان مستقیماً از دست کارفرما به دست وامدهندهها میرسد؛ منظورمان ۱۰۰ هزار کشاورز کوچکی است که روی زمینی کار میکنند که متعلق به آنها نیست؛ منظورمان ۳۰ هزار معلم و استاد فداکاری است که به آنها نمیگوییم: «به شما خواهیم داد»، بلکه میگوییم: «اینجا هست، اکنون با تمام توان خود مبارزه کن تا آزادی و خوشبختی از آن تو شود!»
این تعریف از نیروی اجتماعی و میدان عمل آن، هیچ شباهتی با تعاریف متعارف و حتی مقدسشده توسط مارکسیسم رسمی اروپایی و مارکسیسم شوروی از طبقه کارگر ندارد، اما ریشههای عمیقی در تجربه و زبان طبقه متوسط و مردم کوبا داشت و در نتیجه بسیار دقیق و مؤثر بود. اگرچه شاید مانند تعریفی از یک کتاب درسی دقیق نباشد، اما دارای پشتوانهای ۱۰۰ ساله از مبارزه و گواهی آشکار پیروزی جنبش ۲۶ ژوئیه و ارتش شورشی بود.
از سوی دیگر، «تاریخ مرا تبرئه خواهد کرد» کار بسیار بیشتری انجام داد: آن بیانیه دعوتی بیملاحظه برای رویارویی با دیکتاتوری بود و برنامهای برای انقلاب ارائه داد، بدون اینکه حتی یکبار به سوسیالیسم اشاره کند. زیرا، همانطور که خود فیدل بعدها بازگو کرد:
«انقلاب مراحل مختلفی دارد. برنامه ما برای مبارزه با باتیستا یک برنامه سوسیالیستی نبود و نمیتوانست یک برنامه سوسیالیستی باشد. زیرا اهداف فوری مبارزه ما هنوز اهداف سوسیالیستی نبودند و نمیتوانستند باشند. این اهداف فراتر از سطح آگاهی سیاسی جامعه کوبا در آن مرحله بودند؛ فراتر از امکانات مردم ما در آن مرحله. برنامه ما در مونکادا یک برنامه سوسیالیستی نبود، بلکه حداکثر برنامه اجتماعی و انقلابی بود که در آن زمان مردم ما میتوانستند آن را مطرح کنند.»
یعنی برنامه مونکادا چیزی بود که اکنون آن را یک برنامه دموکراتیک و پیشرو مینامیم که با رهبری یک مدیریت منسجم، بهسرعت اجرا شد و راه را برای دستیابی به اهداف بلندتر هموار کرد، بر اساس حمایت، سازماندهی و مشارکت گسترده مردم. این روند تا رسیدن به اعلام سوسیالیسم به شیوهای کوبایی، که در آستانه نبرد پلایا خیرون اعلام شد، ادامه یافت. برای تحقق این امر، انهدام نهادهایی که پیشتر دیکتاتوری را حمایت میکردند –مانند ارتش و پلیس، احزاب و پارلمان، بوروکراسی حاکم و مطبوعات واکنشگرا– از همان روزهای اول با پیروزی ارتش شورشی و قیام ضد باتیستا در شهرها آغاز شد.
هیچکدام از اینها در نوشتههای مارکسیسم شوروی وجود نداشت و به همین دلیل، این جریان، توسعه سوسیالیسم و مارکسیسم در آمریکای لاتین را بهعنوان مسیری مستقل تحریک کرد. این امر تأثیر خلاقانهای عظیم داشت که در دهه ۱۹۶۰ الهامبخش هزاران جوان در سراسر قاره و حتی فراتر از آن بود. انقلابهای ۶۸ –در مکانهایی بهقدری متفاوت مانند شیکاگو، پاریس، مکزیک یا پراگ– تحت تأثیر این جریان قرار گرفتند.
با این وجود، انقلاب کوبا از همان ابتدا تحت فشار شدید آمریکا قرار گرفت. مونکادیستها هیچ ارتباطی با هیچیک از کشورهای موسوم به سوسیالیستی نداشتند و تصوری که از چگونگی و چرایی انجام انقلاب داشتند، هیچ سابقهای در آن کشورها نداشت. اما تصمیم آنان برای از بین بردن امتیازات و بیعدالتیهای اجتماعی و اقتصادی که توسط نخبگان، شرکتها، دغلبازان و منافع حاکم، از جمله آمریکاییها، بهرهبرداری میشد، بلافاصله موجی از تحریمهای آمریکا را بهدنبال داشت. این موضوع، نهتنها مردم کوبا را نترساند، بلکه باعث شد انقلاب خود را بهعنوان یک جنبش رهاییبخش ملی و در نهایت ضد امپریالیستی تعمیق کنند.
نزدیکی به اتحاد جماهیر شوروی و بلوک سوسیالیستی نتیجه تهدیدات و فشارهای آمریکا بود، نه علت آن. در آن زمان، درک بهموقع این وضعیت توسط نیکیتا خروشچف بهعنوان راهی برای نشان دادن حمایت شوروی از انقلابهای ضد امپریالیستی در حیاطخلوت آمریکا، به این نزدیکی کمک کرد. این حمایت، برای دفاع نظامی و اقتصادی از انقلاب کوبا بسیار حیاتی بود.
با این حال، ریشهها، معنا و تحول روند انقلاب کوبا و سوسیالیسم بومی آن پیش از اولین تماس با شوروی شکل گرفته بود. با گذشت زمان، همکاری با مسئولان و کارشناسان شوروی –که به دلیل فشارها و تهدیدهای آمریکا طولانی و عمیق شده بود– بر انقلاب کوبا در سطح دکترین و شیوههای مدیریت دولتی تأثیر گذاشت. این باور شکل گرفت که مدل شوروی موفق است، زیرا توانسته در برابر امپریالیسم مقاومت کند. اما این توهم زمانی فروپاشید که مشخص شد این مدل برای پاسخ به نیازهای فزاینده مردم شوروی و رقابت با قدرتهای بزرگ سرمایهداری ناکارآمد است.
در این شرایط، فشارهای آمریکا و تأثیرات شوروی بر پروژه اصلی انقلاب کوبا، هم از نظر ایدئولوژیک و هم به دلیل گسترش وسیع مدل شوروی در تفسیر مارکسیسم و پذیرش برخی از جنبههای مدل شوروی در اداره دولت، تأثیر گذاشت. برای چند سال، در کوبا اینطور فکر میشد که مشکلات توسعه اقتصادی و اجتماعی کشور ناشی از کمبودها در اجرای آن مدل است. اما در دهه ۱۹۸۰، زمانی که مشکلات در توسعه اتحاد جماهیر شوروی آشکارتر شد، برای رهبران کوبا روشن شد که ناکامیها بیشتر ناشی از نواقص خود مدل است تا نحوه اجرای آن.
این واقعیت باعث شد که کوباییها و دیگر مردم آمریکای لاتین بهطور خلاقانه و مستقل، به بازنگری و بازآفرینی یک سوسیالیسم و مارکسیسم خاص آمریکای لاتین بپردازند، بیتوجه به الگوهای شوروی. این روند برای بسیاری از انقلابیون در آمریکای لاتین الهامبخش بود و باعث شد آنان بهدنبال مدلهای جدیدی از تحول اجتماعی باشند که با شرایط خاص منطقهشان سازگار باشد.
در سال 1989، فیدل کاسترو فرآیند «اصلاح اشتباهات و گرایشهای منفی» را اعلام کرد، که هدف آن شناسایی و اصلاح اشتباهات، پیشنهاد جایگزینهای محلی و توسعه مسیری بومی و کارآمدتر برای انقلاب کوبا بود. در بخشهای مختلف کشور، بحثهای انتقادی و خودانتقادی به منظور اصلاح کمبودها و بازبینی روشها ترویج شد، تغییراتی در مدیریت اقتصادی برای کاهش وابستگی اعمال گردید، و در سطح ایدئولوژیک، کلیشههایی که پیشتر رواج یافته بودند به چالش کشیده شدند.
با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و بلوک سوسیالیستی اروپای شرقی، کوبا بهطور ناگهانی بیشتر منابع تأمین و بازارهای خود را از دست داد و در انزوا قرار گرفت. در این شرایط، آمریکا تحریم اقتصادی خود را تشدید کرد. کوبا مجبور شد «دوران ویژه» را اجرا کند که شامل اتخاذ تدابیر اضطراری مختلف برای بقا بود. این وضعیت مانع از ادامه اصلاحات اشتباهات تا دستیابی به یک مدل جدید کوبایی شد.
پس از عبور از بدترین دوران، در سال 2005، فیدل در یک بحث با دانشجویان دانشگاه هاوانا اعلام کرد: «نتیجهای که پس از سالها به آن رسیدهام، این است که بزرگترین اشتباه این بود که فکر میکردیم کسی هست که متخصص سوسیالیسم است یا اینکه کسی میداند چگونه باید سوسیالیسم را ساخت». این گفته نشان میداد که کوباییها باید به طور مستقل به مطالعه و بحث درباره سوسیالیسم بپردازند و براساس واقعیتها و محدودیتهای کوبا، به نتیجهای بومی در مورد مفهوم سوسیالیسم و شیوه زندگی سوسیالیستی برسند و چگونگی توسعه آن را تعیین کنند.
با این حال، به دلیل شرایط دشوار محاصره و کمبود منابع، این بحث در کوبا به نتیجهای نرسیده است. این وضعیت باعث شده تصمیمات برای بقا با رویکرد آزمایش و خطا گرفته شود. اما در بلندمدت، چنین شرایطی ممکن است منجر به یک نظام اجتماعی ناپایدار شود، زیرا علاوه بر مقاومت در برابر تحریمهای آمریکا، لازم است که تولید گسترش یابد تا نیازهای روزمره مردم برآورده شود و انتظارات آنها تحقق یابد و همچنین اعتماد، انگیزه و حمایت بخشهای مختلف اجتماعی از رهبری کشور حفظ شود.
این تجربه، که هنوز راهحلهای روشن و قطعی برای آن یافت نشده است، بهطور اجتنابناپذیری بر درک مفهوم، امکانپذیری و بقای هر پروژه مترقی یا گرایش به سوسیالیسم در آمریکای لاتین تأثیر میگذارد.
از زمان انتشار اندیشههای ضداستعماری خوزه مارتی، بهویژه پس از انقلاب مکزیک در سال 1910، ملیگرایی انقلابی در آمریکای لاتین با فراخوان مردمی گستردهاش، به فروپاشی سیستمهای استعماری و نواستعماری کمکهای زیادی کرده است.
با این حال، مدتهاست که در قاره ما هیچ چشمانداز واقعی برای انقلاب به معنای کلاسیک آن مطرح نشده است. با این وجود، تا چند سال پیش، بحثهای ایدئولوژیک در آمریکای لاتین همچنان درگیر دوگانگی میان اصلاحات و انقلاب بود. این مسئله باعث میشد این پرسش مطرح شود که چرا در نیمه قرن گذشته، یک جنبش دموکراتیک مترقی در کوبا، پس از سرنگونی دیکتاتوری، به یک جنبش آزادیبخش ملی تبدیل شد که به سرعت به انقلابی با تمایلات سوسیالیستی و تأثیر گسترده قارهای بدل گشت.
این امر در شرایطی خاص رخ داد:
1. ارتش شورشی روستایی و قیام شهری، به رهبری گروهی از جوانان روشنفکر طبقه متوسط، روند سقوط نهادهای حاکم بر نظام سیاسی پیشین را تکمیل کرد – ارتش، پلیس، طبقه سیاسی و قضایی، احزاب آنها و رسانههای اصلی، همراه با اعتبار و اقتدارشان، که این وضعیت بلافاصله واکنشهای تهدیدآمیز امپریالیسم آمریکا را برانگیخت.
2. در آن دوران جنگ سرد و پس از آب شدن یخها پس از استالینیسم، رهبری نیکیتا خروشچف فرصت را مناسب دید تا نشان دهد که انقلاب در حیاط خلوت آمریکا از حمایت شوروی برخوردار است – که باعث ایجاد انتظار زیادی در جهان شد. این حمایت برای مردم کوبا و رهبران جوانش که تا آن زمان هیچ ارتباطی با بلوک سوسیالیسم «واقعی» یا گروههای سیاسی وابسته به آن نداشتند، حیاتی بود؛ اگرچه این حمایت شوروی در سالهای بعد کاهش یافت.
چنین همزمانی این دو شرط – یا به اصطلاح «همترازی ستارگان» – از دههها پیش دوباره رخ نداده است. این امر باعث شده پروژههای انقلابی دیگر، از جمله آنهایی که پس از «اعلامیه دوم هاوانا» مطرح شدند، با دشواریهای بیشتری مواجه شوند.
در حال حاضر هیچ انقلاب فعالی در جریان نیست و انقلابیون نیز در تلاش برای سازماندهی و برنامهریزی برای آن نیستند. نه در کوتاهمدت و نه در میانمدت، شرایط داخلی و خارجی برای موفقیت در این زمینه مهیا نیستند. بنابراین، سازمانهای چپ انقلابی (چه واقعی و چه ادعایی) قادر به انجام انقلاب نیستند و مشغول آمادهسازی آن هم نیستند.
در عوض، از زمان به قدرت رسیدن چاویسمو در ونزوئلا در سال 1999 تا کنون، شاهد چپهایی هستیم که به جای انقلاب، از جنبشهای مترقی حمایت میکنند. در همین حال، برخی از چپها این رویکرد را به دلیل عدم تلاش برای جایگزینی سرمایهداری با سوسیالیسم مورد انتقاد قرار میدهند. با این حال، همین منتقدان هم انقلاب را آغاز نکرده و برای آن آماده نمیشوند.
در عمل –که معیار حقیقت است– آنچه وضعیت کنونی و آینده قابل پیشبینی در آمریکای لاتین را مشخص میکند، پتانسیل و محدودیتهای جنبشهای مترقی است.
این به این معنا نیست که تحولات انقلابی دیگر ضروری نیستند. دوران نئولیبرالی و پسانئولیبرالی پر از نابرابری، فقر، سوءاستفاده و تحقیرهای نواستعماری است. اگر همانطور که فیدل گفت، عوامل عینی –استثمار و فقر– موجب ایجاد احساسات و آگاهی انقلابی میشوند، امروز چپها برای تفکر، انگیزه سیاسی و عمل در تاریخ آمریکای لاتین بیشتر از هر زمان دیگری لازم هستند.
اما در این شرایط، اگر چپهای موسوم به انقلابی در حال آمادهسازی یا انجام انقلاب نیستند، پس به چه کار دیگری مشغول هستند؟
آنها به افشای نابرابریها و بیعدالتیهای ذاتی سرمایهداری و نظام امپریالیستی و نواستعماری، و مبارزه با شدیدترین اشکال آن مشغول هستند. تداوم و تکرار این مبارزات به ایجاد توسعه سیاسی مردمی و شکلگیری فرهنگ مخالف کمک میکند. به گفته فیدل، تجربیات مبارزه با بیعدالتیهای سیستم، آگاهی انقلابی بیشتری نسبت به آموزههای دکترین رسمی ایجاد میکند.
در این زمینه، کسانی که تا همین اواخر بهعنوان اصلاحطلب یا انقلابی شناخته میشدند، اکنون تفاوت چندانی ندارند. این دوگانگی فرضی که پیشتر باعث ایجاد انشقاق میان چپها شده بود، اکنون جای خود را به همبستگی و تقویت کمپینهای مشترک داده است.
در سطح سیاسی و ایدئولوژیک همیشه افرادی خواهند بود که رویکردهای رادیکالتر و جسورانهتری دارند. چپهای واقعی هرگز یکدست نخواهند بود، چرا که نوآوری و ابداع راههای جایگزین مختص چپها است. اما این تفاوتها نباید مانع همکاری و همگرایی در اقدامات مشترک شود. وحدت از طریق عمل مشترک و همکاری شکل میگیرد.
در این زمینه، تمایز میان «انقلابی» و «اصلاحطلب» در میانمدت چیست؟ در حال حاضر و در آینده قابل پیشبینی، با گسترش جنبشهای مترقی، مرزها محو شده و هر دو گروه میتوانند و باید با یکدیگر همکاری کنند.
برخی از آنها آرزوی تحولات بزرگتری دارند. یک مترقی با چشمانداز سوسیالیستی و دیگری بدون آن. تفاوت آنها در افق نظری باورهایشان است: بهبود زندگی کنونی مردم یا تحقق جهش از سرمایهداری به سوسیالیسم زمانی که حمایت گسترده مردمی برای آن فراهم شود.
اما در مبارزات کنونی این تفاوتها نباید ما را از هم جدا کند. اکنون با دو چالش روبرو هستیم. اول، بهرهگیری از تجربیات پس از به قدرت رسیدن چاوز و موج مترقی که به دنبال آن در چندین نقطه از این قاره رخ داد، با همه فراز و نشیبها، موفقیتها و اشتباهات، و پتانسیلهای استفادهنشده در جنبشها و دولتهای مترقی (خواه خوب، بد، قابل تکرار یا نه، و خواه به چیزی بهتر تبدیل شوند یا نه، یا به پیشزمینهای برای چیزی بزرگتر تبدیل شوند یا خیر).
دوم، و در ارتباط نزدیک با نکته اول، نیاز به ارزیابی «راست جدید» و «نوفاشیسم محلی» بهعنوان واکنشهای ضدجنبشی و رقبای مترقی. هر دو کار برای کنترل و هدایت نارضایتیها و ناراحتیهای مردمی، ضروری هستند.
بهعبارتدیگر، ما با این ضرورت و چالش مواجهیم که تجربیات جنبشهای مترقی در نیمه اول قرن بیستویکم را بررسی و تحلیل کنیم. چه چیزی آنها را به حرکت درمیآورد؟ چه موفقیتهایی دارند؟ چرا پیشرفت میکنند یا فرو میریزند؟ چه درسهایی به جا میگذارند؟ نیاز به بررسی سیستماتیک این موضوع حیاتی است. آیا جنبشهای مترقی میتوانند راهی برای پر کردن شکافها باشند، تا تودههای مردمی وضعیت کنونی خود را بهبود بخشند و راه را برای شرایطی بهتر و آیندهای امیدوارکننده باز کنند؟
زیرا، با اقتباس از سخنان فیدل، این همان برنامه اجتماعی و انقلابی حداکثری است که امروز مردم ما میتوانند برای خود ترسیم کنند.
این بدان معنا نیست که باید هماکنون نظریهای درباره جنبشهای مترقی آمریکای لاتین ارائه دهیم، بلکه باید بحث در این زمینه را مشروعیت ببخشیم. ما با ضرورت شکلدادن به عرصهای برای بحث درباره مترقیگرایی مواجهیم که به ما اجازه میدهد به سمت توسعه نظریهای درباره جنبشهای مترقی آمریکای لاتین حرکت کنیم و نقشه راهی برای سوسیالیسم بومی در آمریکای لاتین ترسیم نماییم.

