
تلاش امپریالیسم برای گسترش
پرابهت پاتنایک
مانتلی ریویو آنلاین
ترجمه جنوب جهانی
لنین در کتاب امپریالیسم نوشت: «تمایل اجتنابناپذیر سرمایه مالی این است که حوزههای نفوذ خود و حتی سرزمینهای تحت تصرف خود را گسترش دهد». او در دورانی مینوشت که جهان تحت سلطه رقابت میان امپریالیستها بود؛ دورانی که این تمایل به صورت نبردی رقابتی بین سرمایههای مالی رقیب ظاهر میشد که به سرعت تقسیم جهان را کامل کرد، بهطوری که دیگر هیچ «فضای خالی» باقی نماند و تنها راه ممکن، بازتقسیم جهان از طریق جنگهای میان الیگارشیهای مالی رقیب بود. با این حال، جنگهایی که در واقعیت آغاز شدند، به تضعیف امپریالیسم و جدا شدن بخشهایی از جهان از سلطه آن انجامید؛ این جدا شدن از طریق انقلابهای سوسیالیستی و فرایند استعمارزدایی که سوسیالیسم آن را به همراه آورد، رخ داد.
توسعه بیشتر تمرکز سرمایه و تقویت آن، از یک سو باعث کاهش رقابت میان امپریالیستها شد، زیرا سرمایه اکنون به دنبال تسلط بر کل جهان بهعنوان عرصه حرکت آزادانه خود بود و دیگر نمیخواست به حوزههای نفوذ قدرتهای رقیب تقسیم شود. از سوی دیگر، این تمرکز منجر به تلاش امپریالیسم متحد شده برای بازپسگیری سلطه خود بر سرزمینهایی شد که پیشتر از آن جدا شده بودند. دو سلاح اصلی امپریالیسم برای دستیابی به این هدف، تحمیل نظم نئولیبرالی بر جهان که اساساً آثار استعمارزدایی را از بین میبرد، و به راه انداختن جنگهایی است که در مواردی که سلاح اول دیگر کافی نیست، به کار گرفته میشود.
نظم نئولیبرالی باعث تضعیف طبقه کارگر در همهجا شده است. در کشورهای پیشرفته، این نظم با تهدید به جابجایی تولید به کشورهای جهان سومی که دارای نیروی کار فراوان و کمدستمزد هستند، باعث رکود دستمزدها شده است. در کشورهای جهان سوم نیز این جابجایی تولید، اندازه نسبی نیروی کار بیکار را کاهش نداده است و به همین دلیل دستمزدهای واقعی در آنجا نیز ثابت ماندهاند. به این ترتیب، در حالی که دستمزدهای واقعی در سطح جهانی راکد ماندهاند، بهرهوری نیروی کار در همه جا افزایش یافته است (که این افزایش خود دلیل ثابت ماندن اندازه نسبی نیروی کار بیکار در جهان سوم است)، و این امر به افزایش سهم مازاد اقتصادی در اقتصاد جهانی و در کشورهای منفرد منجر شده است. این وضعیت نهتنها موجب افزایش شدید نابرابری اقتصادی شده است (و حتی در بخش زیادی از جهان سوم، نسبت جمعیت دچار محرومیت غذایی مطلق را افزایش داده)، بلکه دقیقاً به همین دلیل، به گرایش به سوی مازاد تولید منجر شده است (زیرا اقشار کارگر سهم بیشتری از درآمد خود را نسبت به کسانی که از مازاد بهره میبرند، مصرف میکنند).
راهحل سنتی کینزی برای مشکل مازاد تولید، یعنی افزایش هزینههای دولت، در چارچوب نظم نئولیبرالی کارایی ندارد. زیرا دو راه ممکن برای تأمین مالی این هزینهها به منظور افزایش تقاضای کل، یعنی افزایش کسری بودجه یا مالیات بیشتر از ثروتمندان، هر دو در این نظم رد شدهاند. هر دو اینها برای سرمایه مالی نامطلوب هستند و دولتهای ملی که با سرمایه مالی جهانیشده مواجهاند و این سرمایه میتواند در هر لحظه کشور را ترک کند، نتیجتا آنها مجبور به اطاعت از خواستههای سرمایه مالی هستند.
با این گرایش به سمت مازاد تولید که درون سرمایهداری نئولیبرالی نهفته است و اقتصاد جهانی را به سمت رکود سوق میدهد، ظهور نئوفاشیسم نیز به همراه آن مشاهده میشود؛ زیرا سرمایههای بزرگ شرکتی گرایش به ائتلاف با عناصر نئوفاشیستی دارند که نوعی گفتمان انحرافی ایجاد میکنند. این گفتمان به جای پرداختن به شرایط مادی زندگی، به تولید نفرت علیه اقلیتهای دینی یا قومی ناتوان میپردازد که به عنوان «دیگری» معرفی میشوند. عناصر نئوفاشیستی در برخی کشورها قدرت را به دست آوردهاند و در برخی دیگر در حال انتظار برای به دست آوردن قدرت هستند، هرچند تبدیل شدن قدرت آنها از درون یک دموکراسی لیبرال به یک دولت فاشیستی روندی نسبتاً طولانی دارد. اما حتی حضور عناصر نئوفاشیستی در قدرت نمیتواند این گرایش به مازاد تولید را برطرف کند؛ زیرا دولت همچنان یک دولت ملی است که با سرمایه مالی جهانیشده مواجه است و حتی تحت حکومت نئوفاشیستی نیز توانایی افزایش تقاضای کل از طریق هزینههای دولتی که یا از طریق کسری بودجه یا مالیات بر ثروتمندان تأمین مالی شود، ندارد.
ممکن است پرسیده شود: چرا این ناتوانی دولت ملی در مقابله با گرایش به رکود و به تبع آن، ظهور نئوفاشیسم، به گردن امپریالیسم انداخته میشود؟ پاسخ ساده این است که هرگونه تلاش هر کشور برای جدا کردن خود از چرخش سرمایه جهانی و استفاده از دولت برای افزایش تقاضا، با تحریمهای اقتصادی توسط بلوک دولتهای امپریالیستی به رهبری ایالات متحده روبهرو میشود. به بیان دیگر، اولین سلاح امپریالیسم برای بازگشت به سلطهگری خود، موجب بدبختی شدید برای مردم جهان و به دنبال آن ظهور نئوفاشیسم میشود.
راه دوم امپریالیسم برای بازپسگیری سلطه خود بر بخشهایی از جهان که جدا شده بودند، یعنی جنگ، اکنون جهان را به سمت یک فاجعه سوق داده است. هر دو جنگی که در حال حاضر جریان دارند، توسط امپریالیسم ترویج و حمایت میشوند و این قابلیت را دارند که به درگیریهای هستهای منجر شوند. ابتدا به جنگ اوکراین نگاه کنیم. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، به میخائیل گورباچف اطمینان داده شد که ناتو به سمت شرق گسترش نخواهد یافت. اما ناتو تا مرز اوکراین به سمت شرق گسترش یافت. خود اوکراین تمایلی به پیوستن به ناتو نداشت؛ رئیسجمهور قانونی آن، ویکتور یانوکوویچ که مخالف این ایده بود، در یک کودتا که تحت نظارت ویکتوریا نولاند، مقام آمریکایی، سازماندهی شده بود، برکنار شد و طرفداران استپان باندرا که در جنگ جهانی دوم با نیروهای هیتلر همکاری داشتند، به قدرت رسیدند. دولت جدید نه تنها خواستار پیوستن به ناتو شد، بلکه درگیریهایی را با منطقه دونباس روسزبان آغاز کرد که پیش از مداخله روسیه، هزاران کشته به جا گذاشت.
بیایید این سوال را بپرسیم که آزمون اصلی در این موارد چیست: چه کسی خواهان توافق صلح در بحران اوکراین است و چه کسی با آن مخالف است؟ توافق مینسک که میان روسیه و اوکراین با کمک فرانسه و آلمان به دست آمده بود، توسط آمریکا و بریتانیا خنثی شد و بوریس جانسون، نخستوزیر بریتانیا، حتی به کییف سفر کرد تا اوکراین را از پذیرفتن آن منصرف کند. و اگر کسی تصور کند که قدرتهای امپریالیستی نظرات متفاوتی داشتند، آنگلا مرکل، صدر اعظم آلمان، اکنون اذعان کرده که توافق مینسک تنها برای خرید زمان برای اوکراین بود تا برای جنگ آماده شود. چیزی که بهوضوح دیده میشود این است که جنگ در اوکراین اساساً وسیلهای برای به سلطه درآوردن روسیه توسط امپریالیسم است، هدفی که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی آغاز شد و تقریباً در دوره ریاست جمهوری بوریس یلتسین محقق شده بود.
اکنون به جنگ دیگری نگاه کنیم که با خشونت و بیرحمی بیسابقهای توسط اسرائیل علیه مردم فلسطین و اکنون علیه لبنان به راه افتاده است. حمایت کامل آمریکا از اسرائیل در نگاه اول به نظر میرسد که ناشی از قدرت لابی صهیونیستی در سیاست آمریکا باشد، نه برنامههای امپریالیستی. اما این برداشت نادرست است. امپریالیسم تنها در استعمارگرایی اسرائیل همدست نیست، بلکه اسرائیل بهخاطر ترویج این پروژه، امروز دست به نسلکشی میزند و فردا برای پاکسازی قومی گسترده آماده میشود؛ پروژهای که هدف آن کنترل کامل منطقه از طریق اسرائیل است.
در اینجا نیز آزمون اصلی این است: چه کسی امروز مانع صلح است؟ ایالات متحده به صورت رسمی راهحل «دو دولت» را میپذیرد، اما هر بار که پیشنهاد پذیرش فلسطین بهعنوان صدونودوچهارمین کشور عضو سازمان ملل در مجمع عمومی مطرح شده میشود، که نخستین گام به سوی اجرای راهحل «دو دولت» است، ایالات متحده به آن رأی منفی داده است؛ و بهوضوح در شورای امنیت نیز چنین اقدامی را وتو خواهد کرد. بنابراین حمایت آمریکا از یک راهحل واقعی «دو دولت» صرفاً نمایشی است. علاوه بر این، هر بار که مذاکرات صلح میان اسرائیل و مخالفانش، چه اسماعیل هنیه و چه حسن نصرالله، به نقطه حساسی میرسد، این رهبران توسط اسرائیل ترور میشوند. به بیان دیگر، مذاکرات صلح از دیدگاه اسرائیل صرفاً یک نمایش است؛ و امپریالیسم آمریکا بهوضوح در این نمایش همدست است. استعمارگری اسرائیل با نقشی که امپریالیسم آمریکا برای آن تعیین کرده، یعنی نقش ژاندارم محلی امپریالیسم، همخوانی دارد. و با شدت یافتن جنگ، خطر درگیری هستهای هر روز بیشتر میشود.
گفتم که تحمیل نظم اقتصادی نئولیبرالی و جنگافروزی دو سلاح امپریالیسم متحد شده برای بازگرداندن سلطه خود هستند. اما یکی از این سلاحها به نئوفاشیسم منجر میشود و دیگری بشریت را به سوی فاجعهای بزرگ سوق میدهد.
درباره Prabhat Patnaik
پرابات پاتنایک، اقتصاددان سیاسی و مفسر سیاسی هندی است. کتاب های او عبارتند از: انباشت و ثبات در سرمایه داری (1997)، ارزش پول (2009)، و تجسم مجدد سوسیالیسم (2011).

