
آیا زمان تشکیل «جبهه متحد جهانی ضد سرمایه فاشیستی» فرا نرسیده است؟
(درآمدی بر شکل دهی به سیاستهای راهبردی کشورهای جنوب در مقابله با یاغی گریهای سرمایه جهانی)
مرتضی محسنی
دانش و امید، شماره ۲۶، دی ۱۴۰۳
مروری بر تاریخ
در سال ۱۹۳۹ در نقشه قاره آفریقا فقط دو کشور نیمهمستقل مصر و لیبریا دیده میشدند و دیگر نقاط این قاره بزرگ، حتی کشور باستانی اتیوپی (حبشه یا آبیسینی)، مستعمره کشورهای غربی بودند. اما با پایان یافتن جنگ دوم جهانی و شکلگیری نظام دوقطبی جوامع متعدد، این قاره به همراه دیگر جوامع جنوب جهانی با استفاده از فضای سیاسی موجود یکی پس از دیگری، به دنبال «جنبشهای رهاییبخش ملی» در سه قاره به استقلال سیاسی دست یافتند. البته استقلال سیاسی این کشورها خالی از اِشکال نبود و با توجه به چندین دهه نفوذ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی،… غربِ استعمارگر و امپریالیسم مسائل و معضلات بسیاری بهویژه در تعیین خطوط مرزی و تقسیم اقوام و ملیتها در میان چند کشور، که عامدانه توسط استعمار و امپریالیسم تدارک دیده شده بود، نطفه اختلافافکنیها یا ایجاد آتشافروزی میان این کشورها با هدف تضعیف این کشورها و مداخلات سیاسی، اقتصادی،… ادامه یافت. اما، مرحله نخستِ «مسئله اصلی» جوامع جنوب که همانا استقلال سیاسی دهها مستعمره پیشین بود، حل شد.
این موفقیتها علاوه بر روند کلی رشد، پیشرفت و تکامل جوامع انسانی بر اساس دیالکتیک جاری و ساری در میان آن، دلایل دیگری نیز داشت که مهمترین آن اثرگذاری مستقیم جبهه جهانی سوسیالیستی بر این جنبشها بود که موجب انقلابهای بزرگی در چین، ویتنام، کوبا، کره و… شد و این کشورها را به کلی از دایره نظام سلطه امپریالیستی خارج ساخت.
این پیروزیها پس از کارکرد دلایل داخلیِ ویژه هر کدام از این جوامع، ناشی از ایجاد تعادل میان قدرتهای بزرگ تعیینکننده سیاستهای جهانی، یعنی غرب سرمایهداری به سرکردگی ایالات متحده آمریکا از یک سو و کشورهای سوسیالیستی به رهبری اتحاد جماهیر شوروی در سوی دیگر بود. دومی عملاً مشوق و پشتیبان استقلال و ایجاد کشورهایی با سوگیری سیاسی، اجتماعی مترقی بود.
این موضوع زمینه را برای شکلگیری انقلابها و جنبشهای رهاییبخش ملی در سرتاسر کره زمین فراهم میساخت و سرانجام موجب گردید نزدیک به دویست کشور مستقل سیاسی (اعم از مرکزی، نیمه پیرامونی و پیرامونی) پس از جنگ جهانی دوم پای به عرصه بگذارند. این کشورها، با وجود تغییرات عمیق و بنیادین سالهای پساشوروی، یعنی از دهه نود سده بیستم و تجزیه و تکه پاره شدن برخی از این کشورها (از جمله خود اتحاد شوروی، یوگسلاوی و …) با دخالت مستقیم و جنایتکارانه امپریالیسم ایالات متحده آمریکا و خیانت و جنایت پسماندگان سرمایه در آنها، توانستند عموماً و کمابیش ثابت بمانند.
مقاومت امپریالیستی و گسترش دامنه جنگها
اکنون نیز در مقطعی از تاریخ قرار داریم که با نوعی «دگرگونی بزرگ» جهانی مواجهایم که میخواهد بنیان «نظم» پساشوروی، یعنی جهان تکقطبی را در هم شکسته و نظمی مبتنی بر چند جانبهگرایی و چند قطبی فراهم سازد تا تمامی جوامع و در وهله نخست کشورهای جنوب جهانی را از چنبره نفوذ «استعمار نو» و امپریالیسمِ غرقه در انواع و اقسام بحرانهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، مشروعیتی رها سازد. امپریالیسم هار و در حال احتضاری که چنگالهای خونین و خطرناکش را همچنان حفظ کرده و قطعاً تا سالها نگه خواهد داشت. اما امید است سرانجام با مرگ محتوم خویش طبیعت و انسان را به حال خود واگذارد.
این نظم جدید عدالتمحور شکل نخواهد گرفت مگر آنکه همه کشورهای جنوب جهانی در صفی واحد و با حفظ ویژگیهای داخلی خود حول یک هدف بلند مدت برای ساخت جهانی جدید گرد هم آیند و در چالش با امپریالیسم افسارگسیخته بتوانند در اتحادی راهبردی جلو هر نوع اغتشاش سیاسیِ جهانی و جنگهای برساخته سرمایه امپریالیستی را بگیرند. امپریالیسم اکنون با ناممکن شدن ادامه چرخه تولید-مصرف-تولید بیشتر روبروست و با توجه به اشباع نسبی مردم جوامعی که هنوز قدرت خرید دارند و اکثریت مردم جهان که به دلیل کاهش مداوم قدرت خریدشان، امکان قرار گرفتن در این چرخه را ندارند. در نتیجه کاهش مداوم و شدید تقاضای مؤثر موجب پدید آمدن بحران ساختاری در میان سرمایه جهانی شده است. از این رو سرمایهداری امپریالیستی ناگزیر شده است که نوع دیگری از بازتولید این چرخه یعنی تولید-تخریب- تولید بیشتر و لاجرم سود فراوانتر را در پیش گیرد. بنابراین سرمایه امپریالیستیِ اکنون فاشیستی شده میکوشد که با ایجاد بحرانهای مصنوعی و یا ریشهدار در تقسیمات خطوط مرزی تحمیلی استعماری و امپریالیستی جهان با انواع حیلهها بر جوامع تازه استقلالیافته پس از جنگ دوم جهانی، جنگهای منطقهای و در صورت قرار گرفتن در لبه دره مرگ و نیستیِ همیشگی، جنگهایی در مقیاسهایی بزرگتر و حتی جنگ جهانی با استفاده از سلاحهای نامتعارفِ هستهای بیولوژیک، بخواهد خود را از این بحران ساختاری که گریبانش را گرفته است، برهاند.
آنچه مسلم است اینکه همه جنگهایی که بهویژه در دهههای ابتدایی سده بیستویک در مناطق مختلف جهان جریان داشته و یا بهزودی شاهد برافروختن برخی دیگر خواهیم بود، در مناطق راهبردی جهان که نخست در اوراسیا و غرب و شرق آسیا و در وهله دوم آفریقا و آمریکای جنوبی و مرکزی قرار دارند که با هدف مهار دو کشور تعیینکننده در این نبرد بزرگ برپا میشود تا به گونهای مؤثر ابتدا این دو کشور را از گردونه «دگرگونی بزرگ» در حال وقوع جدا ساخته و سپس آنها را به بخشهای کوچکتر تقسیم و بهسان خرده کشورها و کشورهای کوچک غیرقابل تاثیرگذاری در عرصه جهانی درآورند.
مقابله اجتنابناپذیر چین و روسیه با امپریالیسم فاشیستی
اما واقعیت این است که جمهوری خلق چین با قدرت عظیم اقتصادی، سیاسی و نظامی و فدراسیون روسیه با قدرت بسیار بزرگ نظامی و تجربه زیستهاش در جنگها و انقلابهای سدههای نوزده و بیست و نیز اقتصاد قابل اتکا (اکنون و بر اساس آخرین آمارها در رتبه پنجم جهان) به گونهای اقتدار خود را به نمایش میگذارند و مستقیماً در مقابل هژمونی امپریالیستی ایالات متحده آمریکا و دنبالههای آن در اروپا و برخی دیگر از نقاط جهان، قرار گرفته و اکنون هم در عرصههای مختلف نظامی، سیاسی، اقتصادی، … دارای اثرگذاری عظیمند و در عین حال راهی هم جز مقابله مستقیم با امپریالیسم فاشیستی سر برآورده در یکی دو دهه اخیر ندارند. این تقابل و رویارویی و نقش این دو قدرت بزرگ جهانی روز به روز عینیتر و بر همگان آشکارتر میشود و اینجاست که کشورهای مستقل و دارای حق حاکمیت اگر میخواهند همچنان مستقل باقی مانده و کشور خود را در عرصههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی پیش ببرند، راهی جز همکاری و همراهی با دیگر کشورهای در معرض خطرِ آنی و بالاخص دو کشور چین و روسیه به عنوان مدافعان و پیشگامان خط اول نبرد ندارند.
فدراسیون روسیه در نبرد اوکراین عملاً و آشکارا در مقابل بازوی نظامی امپریالیسم یعنی سازمان تجاوزگر «ناتو» قرار گرفته که با یک جنگ مرگ و زندگی، بخش بزرگی از تلفات مادی و انسانی این نبرد جهانی با امپریالیسم را بر دوش میکشد و جمهوری خلق چین هم در عرصه اقتصادی وسیاسی و بهناچار نظامی قطعاً همین راه را دنبال خواهد کرد. مشاهده میکنیم که آن نوع محافظه کاری به اصطلاح سنتی که سالها کشور چین برای خریدن زمان و بنیانگذاری اقتصاد عظیم خود ناچار به اتخاذ آن بود، با دستیابی به آن هدف بهتدریج در حال از میان رفتن است.به روشنی می توان دید که در پیشگیری سیاستهای قاطع در موضوعات بین المللی از طرف این کشور روز به روز و به تبع شرایطی که خود با آن دست به گریبان است و در واقع اشراف بر این موضوع که هدف اولیه سیاستهای امپریالیستی از پای درآوردن خود اوست، در حال تغییر بنیادی است.
در این میان کشورهای متعدد دیگری هم هستند که در ابعادی کوچکتر، هم اکنون در این نبرد شرکت دارند. در میان این کشورها از جمله میتوان از جمهوری اسلامی ایران نام برد که با وجود اختلاف دیدگاه و جهانبینی با این دو کشور، در منطقه بزرگی از غرب آسیا نفوذ دارد و به عنوان خطر بالقوه و حتی بالفعل در مقابل تهاجم امپریالیسم درآمده است و بنابراین نمیتواند در سویی دیگر بایستد مگر آنکه خواسته یا ناخواسته و با فشار سرمایهداری داخلی که با تمام قدرت چشم به غرب دوخته است تا سهمی ولو ناچیز از این سفره خونین و چرکین نصیبش بشود، به استیلای کامل امپریالیسم و در رأس آن ایالات متحده آمریکا تن دهد.
این سلطه در شرایط کنونی در نوع مقابله ایالات متحده آمریکا و دیگر کشورهای غربی با پشتیبانی همهجانبه تسلیحاتی، سیاسی، اقتصادی، … از «شبهکشور اسرائیل» و اوکراین که دو نقطه مورد منازعه خونین و در واقع استخوان لای زخمی هستند که امپریالیسم در پایان جنگ دوم جهانی و با زمینهچینیهایی که پس از جنگ اول جهانی پدید آورده بود، در قلب منطقه فوق راهبردی اوراسیا و غرب آسیا و شمال آفریقا کاشته و اینک در حال انجام وظایف جنایتکارانهای هستند که موجودیتشان را مدیون آن میدانند.
در مورد شبهدولت اسرائیل، همه چیز روشن و آشکار است، ولی دولت اوکراین هم که در ابتدا و حتی پیش از شکلگیری به صورت کنونی، به دلیل موقعیت راهبردیاش مورد طمع امپریالیسم بوده و در جنگ جهانی دوم نیروهای نازی و فاشیست این منطقه ابتدا توسط آلمان نازی و سپس توسط امپریالیسم ایالات متحده آمریکا و دیگر کشورهای امپریالیستی مورد حمایت علنی و جدی قرار گرفت، اما قدرت درهم شکننده ارتش سرخ و دولت شوروی مانعی بود که اجازه نداد در آن زمان این نیروی ارتجاعی امکان بروز یابد. ولی همواره آتش آن زیر خاکستر منطقه باقی ماند تا پس از سالهای دهه نودِ سده بیست نیروهای به شدت ارتجاعی با تمایلات کاملاً نازیستی و فاشیستی با هدایت، حمایت و پشتیبانی امپریالیسم ایالات متحده آمریکا و غرب امکان بروز یابند.
موقعیت خطیر ایران
کشور ما ایران، در این میان، در شرایطی قرار دارد که میتواند با حفظ همه ویژگیهای فرهنگ ملی و دیگر خصوصیاتش در کنار این دو کشور تعیینکننده و بزرگ و دیگر کشورهای سه قاره که عملاً و حتی رسماً پرچم مقابله و نبرد با نظام ظالمانه و جهنمی کنونی را بلند کردهاند و در حال پرداخت هزینههای آن هم هستند، قرار بگیرد و با واقعبینی در سیاست داخلی و خارجی خود، با پشتوانه فرهنگ قدرتمند ملی خود میتواند نقشی بسیار تعیینکننده در این نبرد ایفا کند و برعکس با کوتاه آمدن در برابر مطامع امپریالیسم ایالات متحده آمریکا و غرب، هم خود را دچار انواع و اقسام تبعات ناشی از راهبرد غیرقابل تغییر «سلطه و تابعیت» سرمایه جهانی سازد و هم صفحه تاریکی را به روی مردم ایران بگشاید که در آن سرمایهداری داخلی چشم دوخته به غرب و امپریالیسم تمامی ارکان کشور را مال خود کرده و بشود آنچه نباید بشود.
طبیعتاً در پیش گرفتن راه نخست با تحمل مصائب گریزناپذیر، زایمان بزرگ و تحولآفرینی در ابعاد داخلی و خارجی همراه خواهد بود ولی همزمان راه روشن و درخشانی را نیز برای ایران و مردمش رقم میزند و به نقطهای پر افتخار و تاریخی میرسد.
در صورت در پیش گرفتن راه دوم، با توجه به سلطه سرمایهداری داخلی مفتون غرب و عجول برای ادغام هر چه بیشتر و سریعتر در سرمایه جهانی هم میتواند به کشوری درجه چندم در نظام بیرحم سرمایهداری جهانی در آید. مسلماً این خواسته سرمایهداری داخلی است که حتی به عنوان بازیگر دست چندم بخواهد در نظام «سلطه و تابعیت» پذیرفته شود و همه خواستههای چند سدهای مردم ایران را که از زمان صفویه و سپس امیرکبیر و یا حداقل از انقلاب مشروطه به آمال و آرزو بدل شده است، در معاملهای سراسر باخت، برباد دهد.
البته در مقابلِ سرمایه داری منحط داخلی نیروهایی هم هستند که میتوانند با تکیه بر نیروهای کار توانمند داخلی که هر روز شگفتیهایی در عرصههای مختلف علمی و فنی از خود به نمایش میگذارند، در روند دیالکتیکیِ تاریخ به گفته امروزیها در «سمت درست تاریخ» بایستند و ضمن به جان خریدن مصائب ناگزیر، آیندهای را پدید آورند که مطمئناً در صورت در پیش گیری راه دیگر، بر خلاف آنچه دستگاههای پرشمار پروپاگاندای فارسیزبان داخلی و خارجی که به وفور و در سطحی غیرقابل تصور و شبانهروزی تلاش دارند بر افکار عمومی مردم ایران، بهویژه اقشار متوسط و حتی بخشی از نیروی کار اثر گذاشته و آن را به «سمت نادرست تاریخی» سوق دهند، قطعاً دستاوردش همان نقش درجه چندمی است که به سرمایه اری داخلی ایران سپرده میشود و معلوم نیست در این عرصه و با آنچه ما از بیعرضگی این سرمایهداری انگلی در عرصه جهانی سراغ داریم، راهی جز ناکجاآباد نصیب مردم ایران شود.
متأسفانه باید پذیرفت که این نیروی منحط با سوءاستفاده فراوان و آزادانه از تمامی امکانات ملی توانسته است تا حد زیادی در این راه موفق شود و بخشهایی از اقشار جامعه، بهویژه اقشار متوسط را در همکاری با رسانههای داخلی و خارجی پرشمار مرتجع و وابسته به سرمایه امپریالیستی را با خود همسو و همدل کند.
با توجه به نبود تشکیلات مستقل و منسجم سیاسی نیروی کار یعنی اکثریت مطلق جامعه، در حال حاضر این وظیفه مهم بر عهده تصمیمگیرندگان اصلی و هیئت حاکمه است که بتوانند ضمن درک و دریافت درست از شرایط کنونی و آینده ایران و جهان راه و عرصه مصاف نیروهای کار و تعمیمدهندگان دیدگاه مقابله با سرمایهداری فاشیستی جهانی را مسدود نساخته تا نیروهای کار بتوانند در عمل و با سازمانهای صنفی و سیاسی مستقل به عنوان بازوی تعیینکننده راه درست به ایفای نقش تاریخی خود بپردازند.
مسلماً آنچه در عرصههای مختلف به ویژه تصمیماتی که در مورد نیروی کار در دولتهای مختلف پس از انقلاب بهمن گرفته شده، جای زیادی برای امیدواری باقی نمیگذارد مگر اینکه با اتفاقات و دخالتهایی امپریالیسم جهانی برای دست درازی به تمامیت ارضی کشور ،بتواند گوشها و چشمهای خفته و یا خود به خواب زده را بیدار کند و در یک اقدام ملی و دموکراتیک سیاستهای داخلی را به سمت و سوی درست تاریخی هدایت کند و در سیاست خارجی هم بر ایجاد یک جبهه متحد ضد سرمایهداریِ فاشیستی جهانی تاکید ورزد و به جای تکرار بسیاری از سیاستهای پیشین، برای حفظ تمامیت ارضی کشور با انعقاد معاهدات راهبردی و اقدام عملی در همه عرصهها با کشورهای پیشگام مبارزه با امپریالیسم و فاشیسمی که روز به روز چهره کریهاش نمودارتر میشود و دیگر تلاش هم نمیکند تا آنچه را که با پوشش «آزادی»، «دموکراسی»، «حقوق بشر»، … انجام میدهد، لاپوشانی کند.
از طرف دیگر سازمانها و نهادهایی که سرمایه جهانی برای مشروع ساختن سلطه خود بر جهان، پس از جنگ جهانی دوم ساخته و پرداخته است و خود به آنها نام بینالمللی و جهانی بخشیده ولی عملاً در خدمت سرمایه جهانی و دولتهای نماینده آن هستند، به توجیه جنایات بیپرده و پرشمار سرمایه جهانی و نمایندگان هارش مانند شبه دولت اسرائیل میپردازد. مقابله با این جریان فاشیستیِ سرمایه میتواند کشور و مردم را از این منجلابی که سرمایه جهانی ساخته است، برهاند. منجلابی که دیگر هیچکس نمیتواند منکر آن باشد.
سودهای نجومی شرکتهای اسلحهسازیهای و فاشیسمی دوباره
ما در حال حاضر شاهد سر برآوردن مجدد فاشیسمی افسارگسیخته هستیم که تمامی جهان، بهویژه مناطق راهبردی پیش گفته را به انواع و اقسام جنایات آلوده است، و با و جود تلاش برای مخفی نگه داشتن بخشهایی از این جنایاتِ آشکار یا وارونه جلوه دادن آن، نمیتواند به این هدف برسد ،و با وجود بهکارگیری تمامی ابزارهای سرمایه ساخته و کنترل همه چیز و همه کس و همه جا، باز هم جنایاتش در رسانهها بازتاب مییابد. این معنایی جز آشکار شدن قدرت دیالکتیک تاریخ ندارد. سرمایه اکنون شرم را هم کنار گذاشته و از نوع جدید فاشیسم در کشورهای مختلف از جمله اوکراین، اسرائیل و … رسماً و علناً پشتیبانی میکند.
در کشورهای غربی هم روز به روز شاهد بروز نشانههای کاملاً روشنی از سلطه فاشیسم بر همه عرصهها هستیم تا جایی که میبینیم حتی تحمل یک کودک معترض به جنایات رژیم اسرائیل در خیابان را ندارند. در دیگر نقاط جهان هم پردهها فرو افتاده و به حکم دیالکتیک تاریخ، سرمایه جهانی نمیتواند کار دیگری جز برافروختن جنگ و جنایت بکند. شرمآورتر اینکه، در سازمانی که خود «سازمان ملل متحد» مینامد، جنایتکاران اسرائیلی به تهدید مستقیم جوامع دیگر به استفاده از سلاح هستهای میپردازند. حتی رئیس آن سازمان را تحقیر کرده و عنصر نامطلوب میخوانند و کمترین وقعی به هیچکدام از منشورها، اعلامیهها و پروتکلهای رسمی نمیگذارند. منشورها، معاهدات و پروتکلهایی که تاکنون به اصطلاح خط قرمز محسوب میشدند و دهها کشور را با استناد به آنها بهصورتی جنایتکارانه تکه پاره کردهاند و میلیونها انسان را به همین بهانه به سلاخی سپردهاند.
کاری که هم اکنون رژیم اسرائیل و در واقع خنجر امپریالیسم بر پشت جوامع غرب آسیا و شمال آفریقا و شاید به جرأت بتوان گفت تمامی جهان، با قصاوت هر چه بیشتر در حال انجام آن است. در نقطه دیگری هم یعنی اوکراین، در برنامهای خائنانه و امپریالیستی با تسلیح و آموزش اخلاف جریانهای نئونازی و فاشیستی بازمانده از دوران جنگ دوم جهانی، فدراسیون روسیه را ناچار به تقابل نظامی کرده است. در نتیجه تعداد زیادی از مردم این دو کشور را از میان برده و قسمتهای بزرگی از سرزمین آنها را نابود ساختهاند. هر چند در این بخش امید میرود که با توجه به قدرت نظامی فدراسیون روسیه و اتکا بر تاریخ مقابله میهندوستانه مردم این کشور در جنگهای بزرگ دو سده گذشته، سرمایه جهانی فاشیستی زودتر از سایر مناطق جهان بر خاک افتد. واضح است که تمامی توطئهها مستقیماً از مراکز تصمیمگیری، سازمانها و زرادخانه سرمایه جهانی صادر میشود تا در میانه این جنایات چرخه تولید-تخریب-تولید بیشتر و سود فراوانتر بچرخد و سود فراوانتری برای انباشت سرمایه بیافریند.
میدانیم که تخریبها هم شامل زیرساختهای نظامی و غیر نظامی است و هم انبوه تسلیحات تولید شده در شرکتهای بزرگ اسلحهسازی آمریکایی و اروپایی را در بر میگیرد و هم تعداد بیشماری نیروی کارِ عموماً غیر ماهر یا کمتر ماهر که برای سرمایهداری ارزش اضافه کمتری تولید میکنند و میزان مصرفشان هم بهناچار زیاد نیست، یعنی در واقع مردم بیگناه، اعم از زن، کودک، پیر و جوانِ کمتر آموزشدیده، در جنگهای برساخته سرمایه فاشیستیِ جهانی از میان میروند تا این چرخه جنایتکارانه همچنان به کار خود ادامه دهد و سود این شرکتها به صورتی باور نکردنی افزایش یابد.
با استناد به گزارش یورو نیوز در تاریخ ۲۸/۸/۲۰۲۴ و بر اساس مطالعات مؤسسه مالی و استراتژیک (Accuracy) هفت غول اسلحهسازی آمریکایی و هفت اَبَرشرکت اسلحهسازی اروپایی در بازه زمانی ژانویه تا مارس ۲۰۲۲، یعنی پیش از ۷ اکتبر ۲۰۲۴ و شروع حملات جنایتکارانه شبهدولت اسرائیل علیه مردم فلسطین، لبنان، یمن، … افزایش سود سرسامآوری داشتهاند. این شرکتها عبارتند از: هانیول اینترنشنال، هریس کورپوریشن، جنرال داینامیکس، نورثروپ گرامن، لاکهید مارتین کورپوریشن، هانتینگتون اینگالس و آر.تی.ایکس کورپوریشن (همان هفت غول اسلحهسازی آمریکایی)، سافران، داسو اَویاسیون، گروه تالس (فرانسوی)، بیاییی سیستم (بریتانیایی)، راین متال (آلمانی)، لئوناردو اس.پی.ای (ایتالیایی)، کنگسبرگ گروپن (نروژی) (یعنی هفت اَبَر شرکت اسلحه سازی اروپایی)، بیش از ۶۰درصد افزایش عملکرد داشتهاند. این افزایش عملکرد شامل افزایش ارزش سهام این شرکتها و سود فوری و میان مدت آنان میشود. این افزایش عجیب و غریب ارزش سهام و سود بر اساس کلیه آمارها و برآوردها، پس از ۷ اکتبر و شروع جنایات ارتش شبه دولت اسرائیل به صورتی تصاعدی در حال بالا رفتن است.
ضرورت عاجل: جبهه متحد ضد سرمایه ضدفاشیستی
این است نمونهای از نتایج جنگافروزیهای سرمایه فاشیستیِ جهانی که بر اساس ذات سرمایه برای انباشت هر چه بیشتر قادر نیست از آن دست بکشد، چرا که شیشه عمرش به آن گره خورده است. در هم شکستن این چرخه جنایت، وظیفه همه نیروهایی است که قادرند در مقابل سرمایه فاشیستیِ جهانی بایستند و میتوانند در یک جبهه متحد ضد سرمایه فاشیستیِ جهانی این چرخه معیوب را که میتواند جهان و کل بشریت و طبیعت را در یک جنگ فراگیر هستهای-بیولوژیک نابود سازد، در هم بشکنند.
باید دانست که سرمایه همواره نمیتواند از این خباثت ذاتی خود بهره ببرد و دیالکتیک تاریخ است که در نهایت گور آن را به دست نیروهای کار یدی و فکری بیدارشده جهان خواهد کند. مهم این است که در این راه، «سمت درست تاریخ» را در یابیم و تلاش کنیم که در یک «جبهه متحد جهانی ضد سرمایه فاشیستی» گرد هم آمده و وظایف خود را به دور از هر گونه تنگنظری خردهبورژوایی و نوکیسهگی اقشار متوسطِ کوتهبین پیش ببریم.
این نوشته تلاش دارد که ضرورت اقدام هر چه زودتر برای تشکیل این جبهه را در هر شکل ممکن یادآور شود تا بیش از این، به سرمایه فاشیستی فرصت داده نشود که نماینده رسوای اسرائیلی آن در سازمان ملل متحد، به کرات رئیس این سازمان را تهدید و تحقیر کند. سازمانی که با این توصیف عملاً از حیز انتفاع ساقط شده و باید هر چه زودتر با تشکیل نهادهای جایگزینی که برخی از آنها هم به اشکالی پایهگذاری شدهاند، از بلاتکلیفی درآمد. سازمانی که بخش قضایی آن به عنوان «دادگاههای کیفری و دادگستری بین المللی» عملاً قدرت کمترین اقدام عملی در برابر نماینده جنایتکار و نسلکش سرمایه فاشیستیِ جهانی (اسرائیل) ندارد و جز صدور چند بیانیه دو پهلو و درهم آمیختن و کنار هم قراردادن قاتل و مقتول، به اصطلاح «دوغ و دوشاب» کردن، علناً بیخاصیتی خود را بروز داده است.
جنایاتی که اکنون توسط ارتش شبهدولت اسرائیل که مستقیماً توسط نمایندگان همان شرکتهای نامبرده در بالا، که سکان دولتهای کشور خود را به دست دارند و نیز جنایات بیش از یک دههای نئونازیهای مسلط بر اوکراین در مناطق شرقی و روسنشین که در مقابل دیدگان میلیاردها انسان همچنان در حال وقوع است، فقط با تجمع و تشکیل جبههای متحد از تمامی نیروهای ضد سرمایه فاشیستی در سراسر جهان و در قالب یک اتحاد بین المللی قابل پیشگیری است.
